چاپ اول
مقدمه
كوثر عاشورا، زنده و زاينده و فزاينده، عطش همهى نسلها را پاسخ مىگويد و تشنهكامان حقيقت را به جرعههاى زلال زندگى بخش مىنوازد و بىوقفه و درنگ بر تاريخ انسان مىگذرد و سرسبزى و رويش و طراوت مىآفريند.
عاشوراىحسين عليه السّلام، چراغ راه انسان در ظلمت وضلالت و كشتى امن در همهى خيزابها و طوفانهاى هولناك است و پيوستگان اين سفينهى نجات و مصباح هدايت، شيوهى عبور از امواج و تاريكىهاى دهشت زا را مىدانند و مىتوانند.
اين رويداد شگفت، جلوهگاه اخلاق و تعالى روح، عرفان و عشق، عاطفه و ايمان و اخلاص، فضيلت و عظمت، همگرايىاجتماعى، دفاع از حريم ارزشها و همهى بايستههاى«حيات طيبه» و زيستن عزت مدارانه و شرافتمندانه است و به همين دليل براى معمارى هر نسل، جامعتر و كاملتر از آن نمىتوان يافت كه امام عاشورا خود فرمود: لكم فىّ اُسوه : من براىشما بهترين نمونه و سرمشقم.
همهى آنان كه در جست و جوى نابترين و زيباترين نمونه و اسوه هستند از كربلا و عاشورا ناگزيرند و همهى پژوهشگرانى كه در جست وجوى درخشانترين و بىنقصترين حادثهاى هستند كه قرآن در آن جلوهاى تام يافته است بىترديد به عاشورا مىرسند.
همين است كه بر اهميت پژوهش و مطالعه در اين فرهنگ افزوده مىشود و مطالعه مستمر و گسترده و همه سونگرانه در اين نهضت پويا و پايا بايسته و ضرورى مىنمايد. قرنهاست كه باورمندان و شيفتگان در زمينهى عاشورا قلم مىزنند و مقتل و تاريخ مىنگارند و با اين همه ناگفتههاى كربلا و رمز و رازهاى عاشورا پايان نمىپذيرد و قلمها و نگاهها را به مطالعهى دوباره و هماره مىخواند. تداوم اين مطالعات لازم است زيرا:
1- همهى سرمايه و آبروى اسلام و شيعه مديون اين حادثهى عظيم است. بىكربلا، تصوير روشن امروز از اسلام نبود و قيامهاى بزرگ تاريخ اسلام را نمونه و سرمشقي كامل . اين سخن عميق و دقيق امام خمينى – رضوان الله تعالى عليه – را امروز خوبتر در مى يابيم كه: هر چه داريم از محرم و صفر است.
2- همهى عناصر لازم براى كمال و اعتلاى انسان دركربلا و عاشورا يافت مىشود و استخراج آنها براى همهى دورانها و همهى انسانها نيازى جدى است. آرى اين سخن درست است كه: كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا.
3- آفت تحريف، سطح نگرى و واژگونه بينى، اين حادثهى بزرگ را تهديد مىكند؛ چه تحريف در اهداف و انگيزههاى نهضت حسينى و چه تحريف در حوادث. عاشورا بيش از هر حادثهاى به دليل پيوند با زندگى و عواطف مردم و نيز درك و دريافتهاى متنوع، در معرض آسيب و آفت است. پژوهش مجالىاست براى پالايش ناراستىها و تحريفها و زدودن زنگارها از سيماىدرخشان عاشورا.
4- عاشورا و كربلا، به دليل پيوند با روح دين و نص قرآن، چند لايه و بطن در بطناند. هر بار كه اين«كتاب مبين» را مىخوانيم لايههاى تازه و چشم اندازهاى نو فرارويمان گشوده مىشود. هر كس عاشورا را مطالعه كند، قرآن را مطالعه كرده و همهى «دين تجسم يافته» را مرور نموده است. فهم عميقتر و دقيقتر عاشورا ما را در فهم و درك معارف قرآني ياري ميكندكه قرآن،كربلاى مكتوب است و كربلا،قرآن مجسّم.
قرآن يكجا، كامل و تمام در قامت ارغوانى انسانها ايستاده است و آن عاشوراست، در نتيجه مطالعهى عاشورا، يك دورهى كامل قرآن شناسى است.
5- نايافتهها و ابهامها در ماجراىعاشورا و كربلا فراوانند و علىرغم پويشها و كوششهاى بايسته و ارزشمند در اين زمينهها پرسشها و ابهامها فراوان است به ويژه آن كه هيچ حادثهاى در تاريخ اسلام اين همه با زندگى مردم گره نخورده است. ارتباط مستمر مردم با فرهنگ عاشورا، سؤال مىآفريند و ابهام ميآورد و پاسخ گويي به آنها نيازمند پژوهش و تحقيق است.
6-پژوهش در عاشورا، ابهامها و پرسشهاي ديگر تاريخ اسلام را پاسخ ميدهد. تبيين و تحليل دقيق عاشورا، انگيزهها، توطئهها، فتنههاو ماهيت واقعي و حقيقي رخدادهاي نيم قرن پس از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و سلم را روشن ميسازد. گويي مطالعهي اين قطعهي تاريخي؛ مطالعهي همهي تاريخ اسلام است.
7-عاشورا، هميشه تازه و زنده است. گويي حادثهاي است كه در روزگار ما رخ داده است به ديگر زبان، عاشورا آيينهي تماشاي حقيقت در همهي روزگاران است. بنابراين ما به عاشورا نيازمنديم تا بدانيم امروز و فردا چه كنيم و چگونه به سلوك در جادهي شريعت وحقيقت بپردازيم.
***
محورمقاله: آموزه های تربیتی عاشورا
موضوع: نقش خواص و عوام در حادثهی عاشورا(بخش1)
چکيده
اين مقاله در پنج فصل به بررسي موقعيت خواص وعوام درعصر امام حسين(علیهالسلام) و موضعگيري آنها در قبال حادثهی عاشورا ميپردازد:
فصل اول: مفاهيم و کليات در باب اين دو طايفه.
فصل دوم : اهميت عملکرد خواص و عوام در شکلگيري فرآيندهاي تاريخي.
فصل سوم: نقش خواص در پيدايش حادثهی عاشورا.
فصل چهارم: بررسي عوامل انحراف خواص حاضر در صحنهی کربلا.
و فصل پنجم: بازتاب قيام امام حسين(ع) در عملکرد خواص پس از شهادت.
مقدمــــه:
نهضت عاشورا با تمام درسها و عبرتهاي آن، پيام دار شکوه و عظمت آن بزرگ مرد الهي يعني سيد جوانان بهشت، حسين بن علي(ع) است. اين که نهضت بي مثال عاشورا هنوز که هنوز است بر تارک جهان ميدرخشد و روز به روز بر تجلي آموزههاي آن براي تشنگان حقيقت و طالبان سعادت افزوده ميشود، چيزي نيست مگر موهبتي برخاسته از عظمت شأن و بلندي مقام آن امام همام و نشَآت وجودي او؛ و از اين روست که اين نهضت مقدس با نام امام حسین(ع) زنده است. نهضت عاشورا در بردارنده¬ي مشخصهها و ابعاد مختلف شؤون بشري است به گونهاي که سال¬هاي سال است که فکر بشر را مسجون خود کرده و انسان امروز، هر روز ابعاد جديدتري را، از واقعهی آن روز، مييابد و تشنهتر از هميشه به بررسي ابعاد و آموزههاي آن ميپردازد، اين است که مسلمين بايد در فراگيري درسها و عبرتهاي عاشورا، بذل همت کرده و در طريق رسيدن به سعادت، آنها را چراغ راه خويش قرار دهند.
از آن جا که شخصيت وجودي حضرت سيدالشهدا(ع) و قيام الهي او مشتمل بر جلوههاي متنوعي از هدايت انسان¬هاست و همين امر سبب جلب افکار انديشمندان مسلمان و غير مسلمان به اين حقيقت بوده است، هر کس از زاويهاي به بررسي و تحقيق در خصوص شخصيت و سيره و سنت او نشسته و در اين ميان به نتايج مفيدي هم دست يافته است. از جمله مسائل مورد بحث در راستاي عبرتگيري ازحماسهی عاشورا بررسي موقعيت عوام و خواص در عصر امام حسين(ع) و موضعگيري آنها در قبال حادثهی عاشوراست که در پنج گفتار تقديم ميگردد. گفتاراول به مفاهيم و کليات در باب اين دو طايفه ميپردازد، گفتار دوم دربارهی اهميت عملکرد خواص و عوام در شکلگيري فرآيندهاي تاريخي است. در گفتار سوم نقش خواص در پيدايش حادثه¬ي عاشورا بررسي ميشود؛ گفتار چهارم به بررسي عوامل انحراف خواص حاضر در صحنه کربلا ميپردازد و گفتار پنجم مشتمل بر بازتاب قيام امام حسين(ع) در عملکرد خواص پس از شهادت اوست.
گفتار اول: مفاهيم و کليات
مراد از خواص و عام: از آن جا که انسان، مدني الطبع و نيازمند به اجتماع و زندگي اجتماعي است، همواره تکامل و تعالي خود را در همبستگي با جامعه ميبيند و عموما" فرآيند تأثيرگذاري و تأثير پذيري را در جامعه به عنوان يک حقيقت ميپذيرد و از اين جاست که در مطلق جوامع بشري، مردم از حيث نفوذ و قدرت به دو قطب تأثيرگذار و تأثيرپذير تقسيم ميشوند. در اين ميان گروهي که تأثير گذارند و در واقع کمترين افراد جامعه را تشکيل ميدهند، به لحاظ خصوصياتي که دارند يعني اهل تحقيق و نظر بوده و براساس بصيرت و عقل به تحليل مسائل ميپردازند و به همين جهت پيش کسوتان جريانهاي اجتماعي هستند، «خواص» ناميده ميشوند. از ديدگاه جامعه شناسي، خواص، نوعي از گروههاي اجتماعي هستند که ديگران در ارزشيابي خود، آنها را ملاک و معيار قرار ميدهند. در اعمال و رفتار خود از آنها الهام گرفته و «راي و ديدگاه آنها را، مبناي داوري و عمل خود قرار ميدهند. از اين روي، به آنها گروههاي مرجع يا داوري يا استنادي گفته ميشود1رهبر معظم انقلاب در يک تقسيم جامعه شناسانه از اين گروه، اينگونه ياد ميکنند که: «[خواص] کساني [هستند] که از روي فکر و فهميدگي و آگاهي، تصميمگيري و کارميکنند؛ يک راهي را ميشناسند و دنبال آن راه حرکت ميکنند... خواص يعني کساني که وقتي عملي انجام ميدهند، موضعگيري ميکنند و راهي را [که] انتخاب ميکنند از روي فکروتحليل است. ميفهمند و تصميم ميگيرند و عمل ميکنند».2پس کساني که در برخورد با حوادث اجتماعي، اهل بصيرت و آگاهياند و خود تصميم گيرندهاند نه اين که پيرو تصميم ديگران باشند. خواص يا تأثيرگذار يا مرجع يا برجستگان يا گروه داوري و يا استنادي ناميده مي شوند.
اما عــــوام:
واژهی عوام جمع عامّه است و در لغت به معناي تودهی مردم آمده است3. «راغب اصفهاني در مفردات الفاظ قرآن [علت] نامگذاري تودهی مردم به عامّه را، فراواني آنان ميداند و در مقابل، خواص، جمع خاصه، گروه ويژه و برجستهی مردم است».4 قابل ذکر است که عامّه در محاورات عرفيه به معناي تودهی مردم زياد استعمال ميشود. حضرت علي(ع) در موارد مختلفي عامّه را در همين معنا استعمال فرموده است؛ از جمله آنجا که ميفرمايد: «و ان العامّه لم تُبايعني لسلطانٍ غالبٍ و لا لَعُرُضٍ حاضِرٍ» عامه و توده مردم با من بيعت نکردند به جهت تسلط و غلبه (اي که داشته باشم) و نه به جهت مال و دارائي موجود (که طمع به آن کرده باشند) بلکه با اختيار و خواست خود دست بيعت به سويم دراز کردند.5
اما در اصطلاح جامعهشناسي، عوام؛ آن اکثريت جامعه هستند که توانايي تجزيه و تحليل مطالب را نداشته و از اين روي صاحب رأي و نظر نيستند بلکه براساس عملکرد خواص، ارزش ها و عملکرد خود را تنظيم ميکنند و در واقع پيرو تصميم و نظر ديگرانند. رهبر معظم انقلاب در خصوص اين دسته چنين فرمودند: «عوام کساني هستند که وقتي جو به يک سمتي ميرود اينها هم ميروند. تحليلي ندارند. يک وقت مردم ميگويند زنده باد، اين هم نگاه ميکند و ميگويد زنده باد يک وقتي مردم ميگويند مرده باد، او هم نگاه ميکند ميگويد مرده باد. يک وقت جو اينگونه است اينجا ميآيد؛ يک وقت جو آنطور است؛ آنجا ميرود». 6از اين گروه با تعابيري از قبيل عوام تاثيرپذير، بيشترين، پيرو، توده و عموم ياد ميشود.
گفتار دوم: اهميت عملکرد خواص و عوام در شکل گيري فرآيندهاي تاريخي:
حوادث گذشته که چيزي جز محتواي تاريخي نيست، گنجينهی عبرتگيري آيندگان و سرمايهاي گرانسنگ براي تنوع بشر است. مطالعه و بررسي اين حوادث و پيامدهاي آنها، براي انسان در نوع تفکر و تصميمگيري و برخورد با قضاياي پيش آمده امري ضروري است.
با يک نگاه جامعه شناختي نسبت به جوامع پيشين، در مييابيم که هر جامعهاي در طول تاريخ، افرادش را در دو گروه خواص و عوام تجزيه کرده است و در واقع، همين دو گروهند که منشأ تحولات تاريخي در دورههاي مختلف بودهاند؛ به گونهاي که هر پديدهی تاريخي، حاصل نوع عملکرد اين دو طايفه و تعامل آنهاست. اکنون با توجه به مرجعيت خواص براي عوام و تأثيرپذيري گروه پيروازطايفهی پيشرو، توجه به عملکرد و نوع تفکر اين دو دسته در انعقاد و شکلگيري فرآيندهاي تاريخي، امري حايز اهميت خواهد بود؛ زيرا نوع عملکرد آنهاست که ميتواند جامعه و حتي تاريخ را سعادتمند کرده و يا به تباهي و انهدام بکشاند؛ عنصر اصلي در اين امر، خواص هستند؛ زيرا به فرمودهی رهبر معظم انقلاب، «حرکت خواص، به دنبال خود، حرکت عوام را ميآورد... يک وقت يک حرکت بجا، تاريخ را نجات ميدهد؛ گاهي يک حرکت نابجا که ناشي از ترس و ضعف و دنياطلبي و حرص براي زنده ماندن است، تاريخ را در ورطهی گمراهي ميغلطاند... اگر خواص، در هنگام خودش کاري که لازم است، تشخيص دادند و عمل کردند، تاريخ نجات پيدا ميکند و حسين بن عليها به کربلا کشانده نميشوند.» 7و نيز «وقتي که خواص طرفدار حق در يک جامعه ـ يا اکثريت قاطعشان ـ آن چنان ميشوند که دنياي خودشان برايشان اهميت پيدا ميکند، از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و از دست دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن، حاضر ميشوند حاکميت باطل را قبول کنند»،8 بديهي است اگر خواص در تشخيص صواب از خطا دقت داشته باشند و همت خود را در راستاي آنچه که به صلاح جامعه و تاريخ است، استوار سازند، عوام نيز پيروي مينمايند؛ زيرا خواص در همهی ابعاد فکري، رفتارهاي فردي و اجتماعي و ساير شؤونات، مقتداي عوام هستند. نتيجهی چنين عملکردي، تعالي جامعه و سعادت مردم است، در غير اين صورت نتيجهاي جز تباهي و انهدام نخواهد داشت.
گفتار سوم: نقش خواص و عوام در شکل گيري حادثه ی عاشورا
پيدايش هر حادثهاي در جوامع بشري در مرتبهی اول معلول عملکرد خواص آن جامعه است که طبيعت چنين عملکردي، تأثيرپذيري عوام را به دنبال دارد؛ خواص، يا خواصِ حقّند و يا خواص باطل. خواص حق، نيز در مقابل مظاهر دنيوي يا پايبند به حقّند و يا رويگردان از حق. بديهي است هر يک از اين اقسام ميتواند در پيدايش و عدم پيدايش فرآيندهاي تاريخي، اجتماعي، سياسي و... مؤثر باشد و در نتيجه جامعه را به صلاح و يا فساد بکشاند.
حادثهی عاشورا و کشته شدن فرزند رسول خدا(ص) يکي از حوادثي بود که نقش خواص در قبال آن بسيار برجسته و قابل توجه و تأمل بوده است. اکنون، به بررسي وضعيت خواص نسبت به قيام عاشورا ميپردازيم.
خواص و متنفذين حاضر در عصر امام حسين(ع)
در يک تقسيم بندي ميتوان خواص دورهی امام حسين(ع) را به چند دسته تقسيم کرد:
1.بقاياي اصحاب پيامبر(ص) از مهاجر و انصار؛ مانند: جابربن عبدالله انصاري، ابن عباس، سهل بن ساعده و انس بن مالک.
2.بزرگان و خواص شيعه؛ مانند: محمد حنفيه، مختار، سليمان بن صرد خزاعي، هاني بن عروه، مسيب بن نجبه فزاري و ابراهيم اشتر.
3.اطرافيان خلفا؛ مانند: عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير.
4.متنفذين در قبايل قحطاني در سرزمين عراق که شامل بزرگان و رؤساي قبايل قحطاني ميشوند؛ مانند: شمر، محمد بن اشعث و عمر بن حريث.
5.کارگزاران بني اميه از قبيل عمارة بن عقبة بن وليد و ابن زياد.
اکنون با توجه به عملکرد خواص عصر امام حسين(ع) در قبال حادثهی عاشورا، ميتوان آنها را به دو گروه تقسيم کرد:
1. کساني که از همکاري با امام(ع) به علل و دلايلي بازماندند و توفيق حضور در رکاب او را نيافتند.
2.کساني که زمينه ساز حادثهی عاشورا بوده و آتش جنگ را بر عليه امام(ع) دامن زدند.
گروه اول را نيز از حيث نوع موضعگيري ميتوان به اقسامي به شرح ذيل تقسيم کرد:
الف. کساني که به حقانيت امام(ع) قايل بودند؛ اما قدرت همراهي و ياري او را نداشتند: از اين گروه ميتوان افرادي از قبيل جابر بن عبدالله انصاري، آن صحابي بزرگ پيامبر(ص) را نام برد. جابربن عبدالله بن عمروبن حزام خزرجي انصاري، مکنّي به ابوعبدالله از بزرگان صحابهی رسول الله(ص) و از دوستداران خاندان پاک آن حضرت است... جابر خود گوید: «رسول اکرم(ص) خود شخصاً در بيست و يک غزوه حضور داشت و من در نوزده غزوه شرکت داشتم.؛ وي در بدر و احد شرکت ننمود؛ ولي به مسلمانان آب ميداد که پدرش به علت خردسالي او را از نبرد باز ميداشت. جابر در صفين در رکاب اميرالمؤمنين(ع) بوده و او نخستين کسي است که امام حسين(ع) را پس از شهادتش زيارت نمود و آخرين کسي از ياران رسولالله(ص) بود که درگذشت. وي نسبت به خاندان رسالت ارادتي شايان داشت که حديث لوح فاطمه(س) مشتمل بر اسامي حضرات ائمه معصومين را او به امام باقر(ع) باز گفت و سلام پيغمبر(ص) را به آن حضرت رساند.» 9 ايشان در هنگام حادثهي عاشورا نابينا بوده است؛ از اين رو، نتوانست با امام (ع) در کربلا حضور يابد. عبداللهبنجعفر و محمدحنفيه نيز از همين گروهند که به علت کهنسالي و بيماري و يا علل و مصالح ديگر، از حضور در کربلا بينصيب ماندند. 10
ب. کساني که قايل به حقانيت امام (ع) بودند و در عين توانايي، با او همراه نشدند. يکي از اين افراد، «عبيداللهبنحرّجُعَفي» است. او يکي از هواداران عثماني بود که پس از کشته شدن او، به نزد معاويه رفت و در جنگ صفين در مقابل حضرت علي(ع) به جنگ ايستاد.11
او شاعر نيز بوده است و در بين مردم کوفه شخصي شناخته شده به حساب ميآمد. عبيداللهبنحرّجعفي در حاليکه ميتوانست امام را ياري دهد چنين کاري نکرد؛ زيرا وقتي امام(ع) به منزل «قصر مقاتل» رسيدند، خيمهاي ديدند؛ سؤال فرمودند که خيمهي کيست؟ گفتند: متعلق به عبيداللهبنحرّجعفي است. امام(ع) کسي را فرستاد تا او را به همکاري دعوت کنند؛ اما او جواب منفي داد و گفت: «من از کوفه بيرون نشدم مگر به خاطر اين که با حسين(ع) نباشم چون در کوفه ياوري ندارد و من اصلاً دوست ندارم او را ببينم و او هم مرا ببيند.»
پاسخ او را به امام(ع) گفتند و آن حضرت خودش نزد او رفت و پس از سلام، از او براي خروج بر عليه يزيد دعوت کرد؛ ولي عبيدالله همان جواب را تکرار کرد و چون امام(ع) از هدايت و رستگاري او، مأيوس شد، فرمود:
«نصيحتي به تو مي کنم و آن اينکه تا ميتواني خود را به مکان دوري برسان تا صداي استغاثهي ما را نشنوي؛ زيرا به خدا سوگند اگر صداي استغاثهي ما به گوش کسي برسد و به ياري ما شتاب نکند، خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد.»12
سرانجام عبيدالله، امام(ع) را ياري نکرد؛ در حالي که توانايي چنين امري را داشت.
از خلال کلمات عبيدالله با امام(ع) و نيز با توجه به اشعاري که بعد از شهادت امام(ع) از او نقل شده است، ميتوان دريافت که او منکر حقانيت امام(ع) نبود بلکه معتقد به آن بوده است؛ مثلاً وقتي که امام(ع) او را به توبه دعوت کرد و راه توبه را پيوستن به فرزند دختر رسول خدا(ص) معرفي نمود، عبيدالله گفت:
«به خدا سوگند من ميدانم که هر کس از فرمان تو پيروي کند به سعادت ابدي و خوشبختي ابدي نايل شده است، ولي من احتمال نميدهم که ياري من به حال تو سودي داشته باشد.
او، همچنين در اشعاري که در حسرت نپيوستن به امام (ع) سروده است، مي گويد:
فيالک يا حسرۀ ما دمت حياً تُرَدَّدُ بين صدري و التراقي
حسينٌ حين يطلب نصر مثلي علي اهل العداوۀ و الشقاق
حسين حيث يطلب بذل نصري علـي اهل الضلالۀ و النفاق
لو انّي اواسيه بنفسي لنلت کـرامة يـوم التـلاقي
آه از حسرت و تأسف سنگيني که تا زنده هستم، در ميان سينه و گلويم در حرکت است.
آنگاه که حسين بر اهل نفاق و ستم پيشگان از مثل من ياري ميطلبيد؛
آنگاه که ميخواست براي نابودي اهل ضلال و نفاق به ياريش بشتابم؛
آري، اگر آن روز از راه جان، ياري و مواساتش مينمودم، در روز قيامت به شرافتي بس بزرگ نائل ميشدم.»13
بديهي است که اعتقاد به اين که امام(ع) بر عليه اهل ضلال و نفاق قيام کرده و سعادت و خوشبختي در فرمانبرداري از اوست، کاشف از اعتقاد او به حقانيت امام(ع) است؛ هر چند که اين امر، به تنهايي، علت رستگاري نيست؛ بلکه حرکت براساس اين اعتقاد و عمل بر طبق آن، لازم است و چون عبيدالله اعتقاد را به مرحلهي عمل نرسانيد، رستگار نشد.
البته اعتقاد به حقانيت نيز،از حيث شدت وضعف داراي مراتب است. از اينرو، افرادي مانند سليمانبنصردخزاعي و نجبهي فزاري (از سران شيعيان کوفه) معتقد به حقانيت امام(ع) بودند و با اين حال، از او دعوت رسمي به عمل آوردند؛ ولي آنچه اهميت دارد، عمل است که هم آنان و هم عبيدالله در آن مساوي بودند.
ج. کساني که نسبت به حقانيت امام(ع) توقف کرده و يا از منکرين بودند و بدين جهت از ياري او خودداري کردند.
عبداللهبنعمر را ميتوان يکي از اين افراد دانست. «وي سال سوم بعثت، در مکه متولد شد و گويند قبل از پدرش ايمان آورده که بنابراين بايد پيش از بلوغ، مسلمان شده باشد. او پيش از پدر خود به مدينه هجرت کرد و در سال 73 يا 74 (ه.ق). در سن 84 سالگي در مکه از دنيا رفت».14
در همان روزهاي اول ورود امام حسين(ع) به مکه، عبدالله بن عمر که براي عمرهي مستحب آن جا بود، خدمت امام (ع) آمد و چنين گفت:
«اي اباعبدالله، چون مردم با اين مرد بيعت کردهاند و درهم و دينار در دست او قرار دارد، قهراً مردم به او اقبال نشان ميدهند و از دشمني خاندان اموي با شما، ميترسم در صورت مخالفت با او کشته شوي و گروهي از مسلمين قرباني گردند و از رسول خدا(ص) شنيدم که ميفرمود: «حسين کشته خواهد شد و اگر مردم دست از ياري او بردارند، به ذلت مبتلا ميگردند»؛ اکنون پيشنهاد من به شما آن است که همانطور که همهي مردم با يزيد بيعت کردهاند، تو نيز بيعت کني و از ريخته شدن خون مسلمين بترسي.» 15
امام(ع) پس از دادن پاسخ او فرمود:
«اي ابوعبدالرحمان از خدا بترس و از ياري ما دست بر مدار.»
اما اين سخنان نوراني در او تأثير نکرد و آخرالامر از جمله کساني شد که با يزيد بيعت کرد. 16او بيعت خود را با يزيد اينگونه توجيه ميکرد که: «اگر اين کار درستي بوده چه بهتر و گرنه صبر ميکنم اوضاع بهتر شود.»
پس از اين که مردم مدينه عليه يزيد خروج کردند و بيعتش را شکستند، وي فرزندان خود را گرد آورد و گفت، ما طبق بيعت خدا با او (يزيد) بيعت کرديم و از پيغمبر شنيديم فرمود: «روز قيامت پرچمي افراشته گردد و گروهي به زير آن گرد آيند و سپس اعلام شود که اينان جفاکارانند و بزرگترين جفا و خدعه پس از شرک به خدا نقض بيعت است. مبادا يکي از شما بيعت خود را بشکند که ميان من و او شمشير حکم خواهد کرد. 17
البته عبداللهبنعمر از زمان حضرت علي(ع) نيز يکي از خواصي بود که در عين اعتقاد به حقانيت علي(ع) و باطل دانستن دشمنانش، سکوت کرده و امام را ياري نکرد. 18 او در واقع، از قاعدين 19 بود؛ اما در قضيهی عاشورا، با توجه به عملکردش و روي آوري به يزيد و پايبندي به او و تنها گذاشتن امام(ع) و با علم به حديث پيغمبر(ص) که هر کسي از ياري و نصرت حسين(ع) دست بردارد، ذليل و خوار است، او را از قاعدين و توقفکنندگان در حقانيت امام دانستن بسي جاي تأمل دارد و حمل به احسن آن، اين است که بگوييم چنين تعبيري در حق ايشان مسامحه است؛ زيرا او آشکارا تعيين موضع کرد و به يزيد اعلام وفاداري نمود و به بيعت خود استوار ماند و براي او تبليغ ميکرد.
يکي ديگر از کساني که در حقانيت امام ترديد داشت و يا منکر آن بوده است، و به همين جهت در رکاب امام(ع) در جنگ با دشمنان حاضر نشد، عبدالله بن زبير است. «وي بيست ماه پس از هجرت، در مدينه متولد شد.
محدثين و مورخين عامه، او را به کثرت عبادت وصف ميکنند. وي از سر سخت ترين دشمنان خاندان پيامبر(ص) بوده و هم او بود که پدرش را از علي(ع) برگردانيد و او را به جنگ با آن حضرت، برانگيخت... سعيد بن جبير روايت کرده که روزي عبدالله، به عبداللهبنعباس رو کرد و گفت: چهل سال است که دشمني شما اهلبيت را در دل خويش جا دادهام و آن را پنهان ميدارم». 20 او نيز که از مخالفتکنندگان با بيعت يزيد بود، به دنبال آن از مدينه به مکه پناهنده شد. وي از جمله کساني بود که ميخواست امام حسين(ع) در مکه نماند؛ زيرا با حضور امام و تجمع مردم برگرد آن حضرت، زمينهاي براي توفيق او نبود21 وي، هرچند که گاهي به ظاهر، پيشنهاد انصراف از سفر عراق را به امام (ع) ميداد، اما از آن جا که هواي خلافت را در سر ميپروراند و در فکر سقوط حکومت يزيد بود تا اينکه لباس خلافت را به تن خود پوشاند، خود را رقيب جدي امام (ع) ميدانست و نه تنها با هدف او موافق نبود، بلکه به شکست او نيز بيميل نبود؛ از اين رو، از شهادت امام(ع) کمال استفاده را به نفع خود عليه يزيد برد. عبدالله زبير پس از مرگ يزيد ادعاي خلافت کرد و گروهي با او بيعت کردند تا اينکه در سال 73 هجري در دورهي خلافت عبدالملک به دست نيروهاي حجاج بن يوسف که براي سرکوبي او به مکه هجوم آوردند، کشته شد. .22
زمينه سازان و به وجودآورندگان حادثه عاشورا
حادثهی عاشورا در بردارندهی دو گونه از خواص بود: خواص حق و مثبت که در لشگرگاه امام(ع) طريق سعادت را ميپيمودند و خواص باطل و منفي که در مقابل امام(ع) صف کشيده بودند. هر يک، گروه زيادي از عوام را پشت سر داشتند. از آنجا که بحث ما پيرامون آسيب شناسي خواص جبههی باطل و ارزيابي آنهاست، بحث را با اختصاص دادن به اين گروه پي ميگيريم.
متأسفانه، شمار خواص منفي و منحرفي که در زمينه سازي و پيدايش حادثهی عاشورا و راه اندازي عوام عليه امام(ع)، تأثیربسزا داشتهاند،کم نبودند.حضورقبایل مختلف کوفه وکوفیان درلشکرکشی علیه امام حسین(ع)گواه اين مطلب است.
عوامل انحراف اين گونه خواص-چنان که خواهد آمد- اموري از قبيل راحت طلبي، دنياپرستي، بريدن از معنويت، تعصبات قبيلهاي و جعل حديث بوده است. شناخت مصاديق خواص، خصوصا" خواص جبههی باطل، جهت بررسي آسيبها و دلايلي که باعث لغزش و انحراف آنها شده است و نيز عبرتگيري از عاقبت سياه آنان، امري پسنديده بلکه لازم است و شناخت مصاديق اين نوع خواص در هر دورهاي از تاريخ اسلام، با توجه به گويا بودن تاريخ اسلامي، امري نه چندان سخت و در عين حال، کوششي مفيد است؛ زيرا تاريخ سند گوياي حوادث گذشته و آينهی اعمال و عملکردهاي گذشتگان است. اينک، در اين نوشتار، به بعضي از خواص منفي و تأثيرگذار در ايجادزمينهها و پيدايش حادثهی عاشورا اشاره ميشود.
1ـ شريح قاضی:
شریح بن حارث، قاضي معروف کوفه و وابسته به امويان بود. او در اصل يمني بود و در زمان عمر به قضاوت کوفه منصوب شد و مدت شصت سال اين شغل را داشت. جز در ايام عبدالله بن زبير که سه سال اين کار را ترک کرد، در ايام حج دست از اين کار کشيد و تا زمان مرگش در سال 97 يا 98 هجري که عمرش بيش از صد سال بود، خانه نشين شد. 23
«معروف است که وي به دستور ابن زياد فتوا داد که چون حسين بن علي (ع) بر خليفهی وقت خروج کرده است، دفع او بر مسلمانان واجب است. چهرهی شريح قاضي به عنوان عالم وابسته به دربار ستم و در خدمت زر و زور و تزوير شناخته ميشود و [معلوم است که دشمنان] هميشه براي کوبيدن حق، از چهرههاي مذهبي و موجه که مردم حرفشان را ميپذيرند، استفاده ميکنند [و] شريح هم در منصب قضاوت بود و چنين سوء استفادهاي از موقعيت او به نفع حکومت جور انجام گرفت. 24
رهبر معظم انقلاب در خصوص اين شخص و نقش مؤثر او در ايجاد زمينه براي کشتن فرزند رسول خدا(ص) فرمودند:
«شريح قاضي که جزو بني اميه نبود، کسي بود که ميفهميد حق با کيست؛ ميفهميد اوضاع از چه قرار است. وقتي هاني بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح کردند، سربازان و افراد قبيلهاش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد. به شریح قاضي گفت: برو به اينها بگو هاني زنده است. شريح ديد که هاني مجروح است. هاني بن عروه گفت «اي مسلمانها اين چه وضعي است (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟ چرا سراغ من نيامدند؟ چرا نميآيند مرا از اينجا نجات دهند؟ شريح قاضي گفت: «ميخواستم بروم و اين حرفهاي هاني را به مردم بگويم؛ اما افسوس که جاسوس عبيدالله آن جا ايستاده بود، جرأت نکردم»، يعني چه؟ يعني ترجيح دنيا بر دين. شايد اگر شريح همين يک کار را انجام ميداد تاريخ عوض ميشد.» 25
اگر او واقعيت را به مردم ميگفت، شايد هاني کشته نميشد و مسلم تنها نميماند و حادثهی کربلا به وجود نميآمد.
2ـ عمر بن سعد:
او يکي از شخصيتهاي باطل و موثر در تحقق حادثهی کربلا بود؛ او پسر سعدبن وقاص از سرداران صدر اسلام بود. 26 قبل از حادثهی عاشورا ابن زياد حکمراني ري را به او داده بود. وقتي که ابن زياد از رسيدن امام(ع) به عراق مطلع شد، عمر سعد را طلبيد و به او امر کرد که اول به کربلا برود و با حسين (ع) بجنگد و پس از آن، به ري برود؛ در غير اين صورت خبري از ولایت ري نيست. عمر سعد بين جنگ با امام (ع) و دست برداشتن از ملک ري مردد شد و آخرالامر دنياپرستي و ظواهر دنيوي و حکمراني ري را بر کشتن فرزند پيغمبر (ص) ترجيح داد و به کربلا رفت. در کربلا، در موقعيتهاي مختلف امام(ع) سعي کرد او را از جنگيدن منصرف کند؛ ولي آن بدبخت نپذيرفت و در روز عاشورا اولين تير را خودش به سوي لشکرگاه امام(ع) روانه کرد. 27 چنان که در کتب تاريخ نيز، آمده است، عمر بن سعد از اول نسبت به کشتن امام(ع) کراهت داشت و اين بدين جهت بود که خوب ميدانست حسين(ع) کیست؛ احادیث پیغمبر را در فضیلت او شنیده بود و نیز این سخن حضرت علی(ع) را که: «واي بر تو اي عمربن سعد چگونه خواهي بود در روزي که بين جنت و نار مخير شوي و تو جهنم را اختيار کني». 28 اما با اين حال حبّ جاه و مقام او را به جهنم کشاند و به عنوان فرماندهي لشکر ابن زياد، اهل بيت پيامبر(ص) را به خاک و خون کشيد.
3ـ حصین بن نمیر:
او يکي ديگر ازخواص لشگر ابن زياد بود. وي از سران امويان و از قبيلهی کنده بود که همواره با امام دشمني داشت. در جنگ صفين در سپاه معاويه بود. در ايام يزيد نيز، بر عدهاي از سپاه، فرماندهي داشت. او دردوران قيام مسلمبنعقيل درکوفه، رئيس پليس ابنزياد بود. هم او بود که قيسبنمسهر، فرستادهی حسين(ع) را دستگير کرد و نزد ابن زياد فرستاد و قيس به شهادت رسيد. او بود که به هنگامي که عبدالله بن زبير در مکه بر ضد يزيد، سر به مخالفت برداشته بود، بر کوه ابوقيس منجنيق نهاد و کعبه را هدف قرار داد.» 29 در دوران يزيد، به دستور او در حمله و محاصرهی مدينه شرکت داشت. او از مخالفان سرسخت شيعه بود و در سرکوبي نهضت توابين حضور داشت و سه سال بعد (در سال 67 هجري) به دست ابراهيم اشتر کشته شد. وي در حادثهی عاشورا از فرماندهان گروه تيرانداز بود که به سپاه حسين(ع) حمله کردند.30
4ـ شَبَث بن رِبعی:
او یکی از خواص کوفه بود و از طایفهی بنیتمیم است. «از متعینین کوفه و ابتدا در مسلک یاران امیرالمؤمنین(ع) بود و حضرت او را با عدی بن حاتم یا با صعصعة بن صوحان به نزد معاویه فرستاد که وی را به طاعت خود بخوانند و او با معاویه به شایستگی سخن گفت و در جنگ صفین در رکاب حضرت بود؛ ولی هنگام عزیمت حضرت به نهروان او و اشعث بن قیس و عمرو بن حریث، سر از اطاعت او تافته، دیگران را نیز از اطاعت او باز میداشتند.» 31
او از جمله کسانی بود که دعوت نامه برای امام حسین (ع) فرستاد؛ اما روز عاشورا به عنوان یکی از نیروهای پیادهی لشکر عمرسعد در مقابل امام(ع) ایستاد. شبث بن ربعی از چهره های متلوّن تاریخ بود. در قتل حسین بن علی(ع) شرکت داشت... و پس از عاشورا، به شکرانه و خوشحالی از کشته شدن حسین(ع)، مسجدی در کوفه تجدید بنا کرد. او بعد از چندی، همراه مختار به خونخواهی حسین بن علی(ع) پرداخت و رئیس پلیس مختار شد، او در کشتن مختار نیز حضور داشت. 32
خدا نترسی و بدنبال آن دنیاپرستی چنین افرادی بود که سیر تاریخ را منحرف کرد، عوام را از اطراف مسلم پراکنده ساخت و آنها را در مقابل فرزند رسول خدا (ص) قرار داد. رهبر معظم انقلاب(مدظله العالی) در گوشهای از سخنان خود با اشاره به این مطلب، فرمودند:
اگر امثال شبث بن ربعی در یک لحظهی حساس از خدا میترسیدند، به جای اینکه از ابن زیاد بترسند، تاریخ عوض میشد [اما] آنها آمدند مردم را متفرق کردند، عوام متفرق شدند. 33
حدیث سازان
وجود متنفذین و خواصی که کارشان جعل حدیث بود، یکی دیگر از عوامل پیدایش حادثهی عاشورا به شمار میآید. آنان که به نفع دستگاه حکومت اموی جعل حدیث میکردند، نه تنها، قیام امام حسین(ع) را غیر مشروع جلوه میدادند و خروج بر خلیفهی مسلمین قلمداد میکردند، بلکه عوام را نیز به دنبال خود کشیده و آنها را تحریک به جنگ علیه امام(ع) میکردند. فضای بیمار سیاسی کوفه نیز چنین نغمههای شومی را پذیرا میشد و به همین علت بود که از عوام تا خواص، از رعیت تا اشراف و سران قبایل از مقاتله با فرزند رسول خدا(ص) مضایقه نکردند. اینک به یکی از احادیث ساختگی که راوی آن بشیر بن عمرو انصاری است، بنگرید:
حمدبن عبدالرحمان میگوید: نزد بشیر بن عمرو انصاری رفتم در حالی که یزید خلیفه شده بود؛ او چنین اظهار داشت: «مخالفان یزید میگویند که یزید بهترین فرد برای مدیریت جامعه نیست؛ (بعدمی افزاید) و من هم این را قبول دارم؛ اما اگر رهبری یزید پذیرفته شود بهتر از آن است که اختلاف پدیدار شود؛ زیرا از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: لا یأتیک فی الجماعۀ اِلاّخَیر؛ یعنی: از ناحیهی جماعت، چیزی غیر از خیر نصیب شما نمی شود»، بر طبق این حدیثی که بشیربن عمرو انصاری ساخته، در صورتی که جامعه یزید را قبول کرد، مخالفان او نباید حرفی بزنند؛ زیرا پیامبر(ص)، اصالت را به جامعه داده است. یزید هر چند شخصی بدکاره و نالایق بوده ولی تا زمانی که نماز میخواند وجماعت وجمعه اقامه میکند، دیگر نباید علیه او قیام کرد... و هر کس برخلاف این جریان حرکت کند، باید او را کشت. 34
خلاصه آنکه، زمینه سازان و پدیدآورندگان حادثهی عاشورا، به طور عمده، اشراف کوفه بودند که جماعتی مانند اسماء بن خارجه، محمدبن اشعث، کثیربن شهاب، شمربن ذی الجوشن و خلاصه، بزرگان و رؤسای قبایل قحطانی که قبایل خود را با خود به جنگ بردند، از همین گروهند و البته، اگر چه اشراف و بزرگان این قبایل از طرفداران سنتی بنیامیه نبودند؛ اما همهی این ها را حب جاه و مال و ریاست در صف بنیامیه قرار داده بود.
طرفداران بنیامیه نیز که همان عثمانیان افراطی باشند، از زمینهسازان اصلی حادثهی عاشورا به شمار میآیند. یکی از اینها «عمارة بن عقبة بن ولید» بود که به یزید نامه نوشت و عزل نعمان را از ولایت کوفه درخواست کرد. از پیامدهای این درخواست، آمدن عبیدالله بن زیاد به کوفه و به دنبال آن، تهدید مردم به قتل در صورت همکاری با مسلم بن عقیل و در نتیجه تنها ماندن مسلم و شهادت او و دیگر خواص شیعه از جمله هانی بن عروه بود که همهی اینها، زمینهی پیدایش حادثه ی کربلا را فراهم آورد.
نقش عوام در حادثهی عاشورا اجمالا از دو منظر قابل ملاحظه است: یکی از حیث نظری و فکری؛ زیرا عوام حاضر در لشکر کفر، از جهت اعتقادی، پیرو خواص و بزرگان و سران خود بودند، یکی هم از حیث عملی که همهی آنها باز به پیروی از سران خود و به دستور آنان، زینت دهندهی لشکر عمر سعد بر علیه امام(ع) بودند.
پاورقي:
1. ر.ک: منصور وثوقی و علی نیک خلق، مبانی جامعه شناسی، چاپ سوم، زمستان 1370 انتشارات خردمند، ص 209.
2. از بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ 20/3/75، در جمع فرماندهان لشکر 27حضرت رسول(ص)
3. محمد بندر ریگی، ترجمه منجدالطلاب، ماده عمم، چاپ چهارم، 1362،انتشارات اسلامی،ص 377، و نیز فرهنگ معاصر عربی فارسی،آذرتاش آذرنوش، چاپ اول،1379،تهران،نشر نی،ماده عمم،ص459.
4. زیر نظر علی اکبر رشاد، دانشنامه امام علی (ع) ، چاپ اول، تهران، 1380، به اهتمام پژوهشگاه و فرهنگ و اندیشه اسلامی، ج 6، ص 323.
5. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، چاپ سوم، 1378، مؤسسه انتشارات فقیه، نامه54، ص 1035.
6. از بیانات رهبر معظم انقلاب در تاریخ 20/3/75.
7. همان.
8.همان
9.سید مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف، چاپ سوم، ج 4، ص 36، 1379.
10. ر.ک.: تحقیقی در نهضت عاشورا، تحقیق: مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزة علمیه، چاپ اول، بهار 1381، صص 36-34.
11. ر.ک.:طبری،تاریخ طبری، ج 7، ص 168، [به نقل از ((حسین بن علی از مدینه تا کربلا))، حاشیه ص 120].
12. طبری، همان، منشورات کتابخانه ارومیه، ج 4، صص 308-307.
13. ر.ک.: محمد صادق نجمی، سخنان بن حسین بن علی از مدینه تا کربلا، چاپ هشتم، دفتر انتشارات اسلامی، تابستان 1378، صص 123-122.
14. حسینی دشتی، همان، ج 7، صص 252-251.
15. ر.ک.: مقتل خوارزمی، تحقیق: شیخ محمد سماوی، چاپ اول، انوارالمهدی، 1418هـ.ق، ج 1، ص 279.
16. ر.ک.: پیشین، ج 7، صص 252-251
17. همان
18. خواص و لحظههای تاریخ ساز، مؤسسه فرهنگی قدر ولایت، ج 1، صص 81-80.
19. همان.
20. معارف و معاریف، ج 7، ص 238.20.
21. حیاة الامام الحسین، ج 6، ص 27، [به نقل از فرهنگ عاشورا، جواد محدثی، چاپ پنجم، قم، اسفند 1380، نشر معروف، ص 325.]
22. جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 324.
23. همان، ص 226 [به نقل از مروج الذهب، ج3، ص 57]
24. همان، ص 226.
25. از بیانات رهبر معظم انقلاب، در تاریخ 20/3/75.
26. فرهنگ عاشورا، همان، ص 353.
27. ر.ک. : منتهی الامال، چاپ مکرر، مطبوعاتی حسینی، چاپ خورشید، 1374، ص 398-397.
28. همان، ص 398.
29. فرهنگ عاشورا، همان، ص 162، [به نقل از مروج الذهب، ج 3، ص 71].
30. همان، ص163.
31. معارف و معاریف، همان، ج 6، ص 440.
32. فرهنگ عاشورا، همان، ص 261.
33. از بیانات رهبر معظم انقلاب، مورخ 20/3/75.
34. غلامعلی نعیم آبادی، آسیب شناسی خواص، ، 1379، ص 31.
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
| |||
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
| ||
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
| ||
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت
عنوان:امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي
مقدمه
نبي مكرم اسلام(ص) در دوران پربار زندگي خويش تمام همت خود را به كار گمارد تا رسوم جاهلي، تعصبهاي نژادي و بدعتها را ريشه كن كرده و اسلام ناب محمدي(ص) را جايگزين آن نمايد.
اما، درست زماني كه بدن پاك و مطهر رسول راستي و درستي بردوش باب شريعت نبوي علي(ع) مي رفت، تا به ظاهر در جوار خاك و در حقيقت ....
بر بام ملكوت آرام گيرد، دستهاي توطئه به كار افتاد و از مجمع پليد سقيفه پديدهاي زشت و بيهويت به نام خلافت (آنهم خلافت كسي غير از علي(ع) و فرزندان پاكش) زاده شد كه مسير حركت جامعه را به كلي تغيير داد.
و اين سرآغازي بود براي آنچه از انحطاط و كج روي ها كه بعدها اتفاق افتاد. تا بدانجا كه پاره ي تن دخت مطهر رسول (ص)، سرچشمهي همهي پاكيها و خوبيها، حسين(ع) چاره را در آن ديد كه به اصلاحي بزرگ دست زند، و در اين راه پر فراز و پر غوغا همه هستياش را درطبقي از خون نهاده به خدايش تقديم نمايد و روحي نو در كالبد بي جاني كه اسلام خوانده ميشد دميده شود.
آري او جان باخت و سرش برفراز ني افراشته گشت ، تا من و تو بدانيم ، از اسلام نبوي راستين تا ادعاي مسلماني چه قدر مي تواند فاصله باشد. فصل1) انحرافات پديد آمده پس از نبي اكرم(ص) بدعت
اولين بدعتي كه بعدازرحلت پيامبر رخ داد ، مخالفت باسنت آن حضرت (ص)درمورد خلافت علي (ع) بود .باقرار گرفتن خلافت دردست سياستمداران دنياطلب، احكام ديني يكي پس ازديگري جاي خود را به بدعت ها وپديده هاي جديد دادوجامعه اسلامي هرچه ازعصررسالت فاصله پيداكرد ،بدعت ها گسترده تروعميق تر شدوبا حاكميت اموي ها وتخلف از كتاب وسنت مواردبسياري يافت . آنهابا بدعت هايخود اسلام را وارونه ونفهمي هاي خودرابه جاي اسلام معرفي كردند.امام حسين(ع) درباره آنها فرمود :«آگاه باشيد ! اين مردم ملازم شيطان شده واطاعت خداراترك كرده وفسادرا آشكار وحدودرا تعطيل وفيء وبيت المال را به خوداختصاص داده وحلال خدارا حرام وحرام اورا حلال ساخته اند .»1
قيام سالار شهيدان حسين بن علي (ع)براي احياء كتاب خدا وسنت پيامبر (ص) بوده است وكثرت بدعت ها ازمهمترين علل وزمينه هاي قيام ايشان به شمارمي آيد.2
معني بدعت
بدعت يعني پديدآوردن چيزجديد دردين.،چيزي كه دركتاب وسنت ، اصل وريشه اي براي آن نيست وخلاف قرآن وسيره ي رسول خدا مي باشد.3 «بدعت»ازآن جهت كه موجب ازبين رفتن قوانين مترقي اسلام وباعث تحميل عقايدو آراء اشخاص بردين ومعرفي آنها به نام اسلام مي شود ،ازمحرمات شمرده شده است .علي(ع)فرمود:«هربدعتي سنتي راازبين مي برد وآن رامتروك مي سازد.»4
نمونه هايي ازبدعتها درحكومت ،پس ازپيامبر اكرم (ص)
الف)غصب خلافت :
اولين رشته اي كه ازاسلام گسسته شد،جانشيني وخلافت رسول اكرم(ص) بود.وقتي حكومت وخلافت ازمحور اصلي خودخارج شد ،زمينه ي بدعت هاي ديگرفراهم آمد.علي(ع) ماجراي سقيفه ،وچيرگي سياسي دنياداران برخودش را چنين تفسير كرده وتوضيح مي دهد:
«به خدا [ابوبكر]،خلعت خلافت رادرحالي برتن كرد كه مي دانست منزلتم نسبت به خلافت منزلتي محوري است،ومن درستيغ آن مقام جاي دارم به طوري كه فيض ولايت الهي ازقله وجودم برمردم سرازير است وهيچ پرنده اي راياراي رسيدن به پايه ومقامم نيست.لكن من ازمقام – مقام خلافت – چشم پوشيدم وازآن ابراز سيري نمودم .،ودراين انديشه فرورفتم كه با دست كوتاه برغاصبان حمله ورشوم يا برتحمل ظلمت وجهالت پيش آمده شكيبايي ورزم ؟براين شرايط سياسي گمراهي آور وانحطاطانگيزي كه پيردرآن فرتوت شودوكودك درايام درازش به جواني رسد،مؤمن چندان به زحمت ورنج درافتد تابميرد وبه لقاي پروردگارش نائل آيد .سرانجام به اين نظررسيدم كه شكيبايي ورزيدن براين اوضاع سياسي نوپيد ا ، خردمندانه تر است .درنتيجه درحالي كه خار به چشمم خليده واستخوان درگلويم گيركرده بود شكيبايي ورزيدم ومي ديدم كه چگونه ميراثم – ولايت برمؤمنان وخلق _ رابه غارت مي برند.
تاآنكه اولي به زندگي خاتمه ،وخلافت را ازطريق وصيت به ديگري [عمر ] انتقال داد ...عجيب است ! درحالي كه خودش وقتي زنده بودبارها مي گفت:«مراازاين كار- خلافت – معاف داريد چون من شايسته ترين فردشمانيستم.
حق خلافت راپس ازمرگ خودش به ديگري انتقال داد .اين چه خلافت شگفت آوري است ! مگرخلافت راتاابد به مالكيت او درآورده بودند كه سهم دورهي عمرش رابراي خودش نگه داشت وسهم بعدازمرگش رابه ديگري ميراث داد.»
بادرگذشت پيامبر(ص) قبيله گرايي وخودخواهي كه درنفوس تازه مسلمانان مكنون بود ظهور پيداكرد.وبا جمله «حسبنا كتابُ الله»،صريحاً بارسول خدا(ص) كه فرمود:«اني تاركٌ فيكم ثقلين»مخالفت كردندواهل بيت (عليهم السلام) - ثقل كبير – را مهجور ساختند.وبا انتخاب ابوبكر به جانشيني پيامبر(ص) اولين بدعت شكل گرفت.5
سيربدعت هادرعصر عثمان
انحطاط سياسي واقتصادي دردوره ابوبكر وعمر ، سيرچندن شديدي نداشت.تنها انحطاط فرهنگي بود كه به علت مهجوريت اهل بيت (عليهما السلام)وعدم تعبد وتقيد خلفا به قرآن وسنت ،ازسرعت زيادي برخوردار بود .اما با حاكميت يافتن عثمان ،بني اميه – مسلمانان مصلحتي _ به قدرت رسيدند وانحطاط همه جانبه جهان اسلام شدت پيداكرد .گواه اين مدعي علاوه براسناد تاريخي ، سخنان علي(ع)درنهج البلاغه است، كه لحن انتقادهاي حضرت از عثمان به مراتب شديد تراز دو خليفه ديگر است.{آن بزرگوار}درخطبه شقشقيه درانتقاد ازعثمان مي فرمايد:
«... تا سومين آنها برسركارآمد ، اوهمانند شترپرخوروشكم برآمده ، همّي جز جمع آوري وخوردن بيت المال نداشت بستگانش به همكاري اش برخاستند.آنها همچون شتران گرسنه اي كه بهاران به علف زار بيفتندوباولععجيبيگياهانراببلعند،براي خوردناموالخدادست ازآستين برآوردند اما!عاقبت بافته هايش (براي استحكام خلافت)پنبه شد وكردار ناشايستش كارش راتباه ساخت .»6
ابن ابي الحديد مي گويد:«اين تعبيرات از تلخ ترين تعبيرات است وبه نظرمن از شعر معروف حُطيئه كه گفته شده ،هجوآميز ترين شعرعرب است ، شديدتراست.7
درحكومت خليفه سوم بدعت ها ونقض احكام خدا آن قدراوج مي گيرد كه فرياد امربه معروف ونهي ازمنكر ازهرسوبلند شده بسياري از مهاجران وانصار ازاينكه جامعه اسلامي به سوي ارزشها ي جاهلي سوق داده شده وتعصب قومي ونژادي به تما م معنا احياگرديده است شكوه مي كنند .اوحكومت را به معناي استعباد ديگران واستثمار آنها تلقي مي كرد ولذا تاحدي كه مي توانست درراه زراندوزي وتصرف ناروا دربيت المال حركت كرد واستاندارانش بزرگ ترين كاخ ها رابنيان نهادندعثمان براي اولين بار دردنياي اسلام يك رژيم مبتني بر اشرافيت برقرار ساخت.8
اوبسياري از سنن پيامبر اكرم(ص) ونصوص قرآن كريم را رهاكرد، وبه اجتهادات خود ودستورات كعب الاحباريهودي عمل نمود .مسعودي دراين باره مي نويسد:«روزي ابوذر درمحل جلوس عثمان رفت.عثمان براي حاضران درجلسه اين مساًله راطرح كرد:به نظرشما اگركسي زكات مالش راپرداخت كند وظيفه ديگري براي او هست ؟كعب الاحبارگفت :نه ،اي اميرالمؤمنين (وظيفه اي جزپرداخت زكات برايش نيست .)ابوذربه سينه كعب كوبيد وفريادكشيداي يهود ي زاده دروغ مي گويي.»وبعداين آيه راخواند كه:«نيكي اين نيست كه روبه سوي شرق وغرب( براي نماز)بگردانيد بلكه نيكوكار كسي است كه به خداي يگانه ايمان آورد وبه دوران آخرت وفرشتگان وكتاب آسماني وپيامبران معتقد باشدومال را به خويشاوندان ويتيمان وبيچارگان ودرراه ماندگان وگدايان بدهد ودرراه آزادي بردگان صرف كند....»9
بعدعثمان گفت :« آيااشكالي دارد كه مبلغي ازبيت المال مسلمانان راخرج كارهاي خودمان كنيم يابه شمابپردازيم؟»بازكعب الاحبارجواب داد خير!ابوذرچوب دستي خودرابلند كرده برسينه كعب الاحبارفشردوگفت:يهودي زادهچهعاملي باعث شده اينطورگستاخانهدرباره دين ما اظهار نظركني ؟عثمان به ابوذر تشرزد كه چقدر مرااذيت مي كني بروبه جايي كه تورانبينم ».وابوذربه خاطرنابساماني هاي فراواني كه مي ديده همواره معترض بود .لذا بعداز اين كلام عثمان به شام هجرت كرد.10
نمونه اي ديگر ازاين نوع نمازسفر عثمان است.نمازمسافردرسفرقصرمي شود .مشروعيت نمازقصر طبق كتاب وسنت واجماع مسلمانان ثابت است .قرآن كريم مي فرمايد:
«واذاضربتم في الارض فليس عليكم جناحٌ اَن تقصروا من الصلواة إن خفتم أن يفتنكم الذين كفروا .11
هنگامي كه سفرمي كنيد ،گناهي برشما نيست كه نمازراكوتاه كنيد اگرازفتنه كافران بترسيد.»
پيامبراكرم(ص)بعدازنزول اين آيه شريفه نماز خودرادرسفرقصر مي خواندند .شيخين نيزهمانند رسول خدا (ص)درمسافرت نماز راشكسته مي خواندند . 12
اما عثمان برخلاف سيره پيامبر (ص)درمسافرت تمام مي خواند به طوري كه مورداعتراض اصحاب ومسلمانان قرارگرفت ليكن توجهي نكرد.13درزمان عثمان بدعت هاي ابوبكروعمرنيز دنبال شد وباواردشدن مسلمانان مصلحتي – بني اميه – به صحنه قدرت زمينهي بازگشت بسياري ازارزشهاي جاهلي فراهم آمد.14
به قدرت رساندن امويان
وقتيعثمان زمام امورخلافت رابه دست آورد بستگانشرادورخود فراخواند.حكم بن ابي العاص راازتبعيدخارج كردوبه مدينه آورد.15 همان كه پيامبر(ص)اوراترد وبه خارج مدينه تبعيدكرده بود .وليدبنعقبه،پسرابيمعيط– همان كه پيامبرخبرداده بودكه اواهلدوزخ است– وعبدالله بنابي سرح،معاوية بن ابي سفيان ،عبدالله بن عامر وسعيدبن عاص كه همه ازخويشان عثمان بودند به قدرت رسيدند.
عثمان درقدرت دادن به بني اميه دردوجنبه سياسي واقتصادي به طرزعجيبي اقدام نمود.به گونه اي كه درتصرف بيت المال ولايت تام يافتند وآنقدرقدرتمند شدند كه پس ازكشته شدن عثمان وزعامت يافتن علي(ع) توانستند درمقابل آن حضرت بايستند وجنگ هاي داخلي رايكي پس ازديگري سامان دهندومانع اصلاحات اوشده ونهايتاً سلطهي خودشان را بركل جهان گسترش دهند.16
به وجودآمدن اختلاف طبقاتي
دركنارطبقهي ثروتمندبنياميه طبقهي فقيري به وجودآمد كه نه زمين داشت نه مال وثروت ونه بهره اي ازبخششهاي كلان.اين طبقه راسربازان ومجاهدان اسلامي وخانواده هاي آنها تشكيل مي دادند .
باگذشت زمان فاصلهي بين اين دوطبقه بيشتر شد وجامعهي اسلامي ازارزشهاي الهي ودينيفاصلهي بيشتري گرفت .17
خاندان ابوسفيان
درباره ي برخي ازچهره هاي سياسي بني اميه قبلاً مطالبي مطرح شد .آنها حدود بيست سال باپيامبر جنگيدند وزماني ايمان آوردند كه شمشير پيامبر(ص)بالاي سر آن ها قرار داشت وهيچ چاره اي جزپذيرش اسلام نداشتند .ابوسفيان دربدر ، ازسران مشركين، ودراحد وخندق سردار لشكرو زعيم سپاه كفربود.18 اوكسي است كه پس ازبه خلافت رسيدن عثمان برسرقبر حضرت حمزه رفت وبا پاي خودبرقبر اوزد وگفت اكنون برخيزوبنگرآنچه راما باهم به خاطر آن جنگ مي كرديم. اينك كودكان ماباآن بازي مي كنند.19
معاوية بن ابو سفيان
تاريخ زندگي معاويه پراززشتي وپليدي است.اوبدعت هاي زيادي دراسلام ايجادكرد وظلم هاي فراواني مرتكب شد .
پيامبراكرم(ص)درباره اوفرمود:«إذارأيتم معاوية علي منبري فاقتلوهُ. يعني :وقتي معاويه رابرمنبرمن ديديد اورابكشيد!»
اوهرگز ايمان نياورد وتظاهربه اسلام كردوازهرفرصتي براي تضعيف اسلام بهره برد .علي(ع)درباره عدم ايمان معاويه مي فرمايد :«سوگند به خدا آنان (معاويه وطرفدارانش )اسلام نياوردند بلكه تظاهر به مسلماني كردند وكفرخودراپنهان داشتند ،چون ياراني يافتندبه دشمني خود با ما برگشتند ...»20
معاويه همچون پدرش شرب خمر مي كرد21 ومعاصي كبيره مرتكب مي شد .باحاكميت بيست سالهي اوجهان اسلام خسارات زيادي ديد.احكام اسلام دگرگون.،وبدعت ها فراوان گرديد.
معاويه ازاينكه نام ابوبكر وعثمان برده نمي شد ودرشبانه روز پنج بارنام مبارك رسول خدا (ص) دراذان ذكرمي شد شديداً متاً ثربود ومي گفت: به خداسوگنداز پا ننشينمتاآنرادفنكنم (اززبانها بيندازم) خاندان بنياميه نه تنها بامخالفان پيامبر اكرم(ص) برخورد قاطع نمي كردند حتي به افراداجازه مي دادند آن حضرت راهجو نمايند .22
يزيد بن معاويه
يزيد فرزند معاويه ازكريه ترين چهره ها ي تاريخ بشريت است.وسياه ترين صفحات تاريخ بشر صفحاتي است كه درآن شرح زندگي يزيد ثبت شده است.اوتربيتش تربيت مسيحي بود وبامسيحيت بيش ازاسلام آشنا بود وفرزندش خالدرانيز به مسيحيان سپرد وهرگز باآنها جنگ نكرد.23
عقادمي گويد :يزيد جوان بدخويي بودكه شب وروزش را درميگساري واشتغال به تار مي گذراند وازمجلس زنها وندمايش برنمي خاست مگر براي شكاروروزهايي را درشكار بي اطلاع از جريان اموركشور سرمي كرد.24
همچنين مي گويد :علاقهي شديد يزيدبه شعر او را به ميگساري ومعاشرت با شعرا وندما راغب كرده بود .توجه او به تربيت يوزها وبوزينگان اورا در عداد وهم رديف صاحبان يوز وبوزينه قرارداد. يزيد بوزينهايداشتكه آنرا ابوقيس ميخواندولباسحريربه آن مي پوشاندوآن را به طلاونقره زينت مي نمود ودرمجالس شراب حاضرميساختودرمسابقاتاسب دواني برالاغيسوارشميكرد وتحريصمي نمو د تامسابقه راازاسب ها ببرد .او حتي درمدينة الرسول نيز ازميگساري وگناه خودداري نمي كرد.25
اگردربارهي يزيدبن معاويه هيچ مطلبي نداشتيم بجز كلام نوراني امام حسين(ع)كه فرمود :«وعلي الاسلام السلام إذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» 26درمعرفي اوكفايت مي كرد .
يزيدبزرگترين جنايات تاريخ رامرتكب شده است .وي دراولين سال سلطنتش سبط پيامبر(ص)،امام حسين(ع)وفرزندانش واصحابش را بافجيع ترين وضع به شهادت رساند ودرسال دوم مدينة الرسول را غارت نموده وخون بهترين شخصيتهاي روزگاررا مباح ساخت.ودرسومين سال سلطنتش با هتك حرمت مسجدالحرام وبه منجنيق بستن خانه كعبه قبله مسلمانان وسوزاندن سقف وپرده هاي كعبه جنايات خودرابه اوج رسانيد.27
پاورقي
1. تاريخ طبري،ج4ص304؛كامل ابن اثير،ج3،ص553؛ به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183 2. مجمع البحرين،طريحي،ج4، به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
3.كنز العمّال،ج1،ص222،روايت1119 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
4. دارالبصائر،دمشق،1980،ص24و26 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
5. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص187
6. نهج البلاغه خطبه ي 3 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
7. شرح نهج البلاغه،ج1،ص197 به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
8. الغدير،ج9،ص78تا 208 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
9.بقره،آيه ي 177
10. مروج الذهب،ص340 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص210
11. نساءآيه ي 101
12. ،ر.ك،صحيح مسلم،جزءاول،ص258،صلاة المسافر؛الغدير،ج8،ص98- 102 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
13.تاريخ طبري،حوادث سال29؛الكامل ابن اثير،ج3،ص 49 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
14. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
15.پيامبر(ص)حكم بن ابي العاص وفرزندش رابه خاطرجسارت هايي كه نسبت به حضرت كرده بودندبه طائف تبعيدكرد.بعدازرحلت آن حضرت عثمان نزدابي بكرشفاعت كردپذيرفته نشدعمرنيزدرزمان حكومت خودنپذيرفت .اما وقتي خودش حكومت يافت برخلاف دستوروعمل پيغمبروخلاف آراءمسلمانان آنها را به مدينه برگرداندوخلعت پوشاندوصدهزاردرهم جايزه وسيصدهزاردرهم صدقات قضاء راكه تعلق به بيت المال مسلمانان داشت يك جا به اوبخشيدوپسرش مروان را كه پيغمبراورا(الوزغ بن الوزغ والملعون بن الملعون)خوانده بود منشي خودقرارداد.دخترش را به او دادوپانصد هزاردينار،خمس غنيمت هاي آفريقا رابه اوبخشيد.{ ر.ك،الغدير،ج8،ص260وشرح نهج البلاغه ،ابن ابي الحديد،ج1،ص198وص335ويعقوبي،ج2،ص168 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
16. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص207
17.همان منبع ،ص209
18. همان منبع ،ص221
19.پرتويي ازعظمت حسين(ع)،ص171،به نقل از شرح نهج البلاغه ،ابن ابي الحديد،ج3،ص444 به نقل ازهمان منبع ،ص223
20.مبارزه براي آزادي بيان عقيده ، جعفرمرتضي عاملي،ص159ازوقعة الصفين،ص215و509 به نقل ازهمان منبع ،ص223
21. الغدير،ج10،ص179؛النصايح الكافيه،ص96؛همان منبع ،ص224
22. همان منبع ،ص225
23. مروج الذهب،ج3،ص 3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
24. ابوالشهدا،عقاد،ص21و3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
25. ابوالشهدا،عقاد،ص77؛الكامل ،ابن اثير،ج3،ص 3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
26.موسوعة كلمات الامام الحسين،ص285،به نقل از اللهوف،ص10وبحارالانوار،ج44،ص324 به نقل ازهمان منبع ،ص226
27. الامامة والسياسة،ج1،ص233؛تاريخ يعقوبي،ج2،ص224؛تاريخ طبري،ج4،ص370 به نقل ازهمان منبع ،ص227
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
عنوان:امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي
آن حضرت براي ادامه خط حاكميت صالحان – به فرمان الهي – درروز عيدغدير خم، علي(ع) را به جانشيني خود وامامت مردم پس ازخويش منصوب كرد .از اين رو درروايات ماازولايت ورهبري ،به عظمت ياد شده است، ازجمله درروايت معروف امام باقر(ع)مي خوانيم:«اسلام برپنج اصل اساسي بنيان نهاده شده است :نماز ، زكات ، حج، روزه وولايت.»
آنگاه درپاسخ به اين سؤال كه ...
از اين پنج اصل كدام يك برتر است، مي فرمايد:«ولايت ازهمه چيز برتر است؛ چرا كه ولايت (وتشكيل حكومت اسلامي ) كليد بقيه است و والي (امام) راهنماي مردم نسبت به آن چهار امر مهم مي باشد.» 59
آري باتشيكل حكومت ديني و پذيرش حاكمان صالح به خوبي مي توان به اجراي احكام الهي كمك كرد و اصول اخلاقي و احكام شريعت را تحقق عيني بخشيد. متأسفانه پس از رسول خدا(ص) رهبري امت اسلامي در جايگاه اصلي خويش قرار نگرفت و امير مؤمنان علي (ع) را از خلافت دور نگه داشتند؛ ولي آن حضرت هر زمان كه فرصتي دست مي داد، برحق حاكميت خويش پاي مي فشرد، و خود را سزاوار تر از همه به خلافت اسلامي مي شمرد.
سرانجام آن حضرت در سال 35هجري در يك بيعت عمومي به خلافت ظاهري رسيد و در مسير اقامه قسط و عدل و احياي ارزشهاي ديني تلاش كرد، ولي زخم هاي برجا مانده از دوران گذشته و حوادث سخت و شكننده ي دوران خلافت و در نهايت شهادت مولا (ع) سبب شد كه علي(ع) به تمام اهداف والاي خويش دست نيابد.
توطئه هاي معاويه چه در عصر اميرمؤمنان علي(ع) و چه در عصر خلافت كوتاه امام حسن(ع) و تلاشهاي جبهه ي نفاق براي «تضعيف خط علوي» و نا آگاهي جمعي از مردم و دنيازدگي گروه ديگر، بار ديگر سنگ آسياي خلافت را از محورش خارج ساخت واين بار دشمنان قسم خورده حاكميت اسلام راستين، بر اريكه ي قدرت قرار گرفتند!60
حسين(ع) و احياي حكومت نبوي
امام حسين(ع) كه شايسته و وارث حاكميت نبوي و علوي و رهبر معنوي امت اسلامي بود، براي احياي ارزشهاياسلاميو بسط قسط و عدل و مبارزه با ستمگران به هدف تشكيل حكومت اسلامي به پاخاست، به اين قصد كه اگر ممكن شود با تشكيل حكومت اسلامي و گرنه با شهادت خويش و يارانش، چهره ي واقعي بني اميه را آشكار سازد و به ريشه كن ساختن درخت ظلم و كفر و نفاقشان بپردازد و اسلام و امت مظلوم اسلامي را ياري كند. امام حسين (ع) درخطبه اي با صراحت هدف از تلاش و تكاپوي خويش را چنين بيان مي كند:
«خداوندا! تو مي داني كه آنچه از ما (درطريق تلاش براي بسيج مردم ) صورت گرفت، به خاطر رقابت در امر زمام داري و يا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود، بلكه هدف ما آن است كه نشانه هاي دين تو را آشكار سازيم و اصلاح و درستي را در همه ي بلاد بر ملا كنيم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و فرايض سنت ها و احكامت مورد عمل قرار گيرد.»61
امام خميني (قدس سره)در سخني در تبيين همين مطلب مي گويد «...آنهايي كه خيال مي كنند حضرت سيدالشهدا براي حكومت نيامده ، خير[اين سخن صحيح نيست بلكه] اينها براي حكومت آمدند، براي اين كه بايد حكومت دست مثل سيدالشهدا(ع) باشد، مثل كساني كه شيعه سيدالشهدا(ع) هستند،باشد».62هرچندامام مي دانست سرانجام دراين راه شهيد مي شود.
درجاي ديگر مي گويد:«زندگي سيدالشهدا(ع)، زندگي حضرت صاحب الزمان (ع)،زندگي همه انبياي عالم ،ازاول ، ازآدم تاحالا همه اين معنا بوده است كه درمقابل جورحكومت عدل درست كنند»63
نگاهي به گذشته
اگر به زندگي ابا عبدالله الحسين(ع)نگاه كنيم به خوبي درمي يابيم كه آن حضرت ازنوجواني فقط اهل بيت (عليهم السلام)را شايسته ي خلافت اسلامي مي دانست.درتاريخ مي خوانيم :«روزي عمر برمنبر رسول خدا(ص)خطبه مي خواند ودرخطبه ي خويش گفت :«من به مؤمنان ازخودشان سزاوارترم!امام حسين(ع)كه درگوشه ي مسجد نشسته بود خطاب به عمر فرياد زد:«ازمنبرپدرم رسول خدا(ص)پايين بيا !اين منبرپدرتو نيست (كه برفراز آن قرار گرفته اي واين گونه ادعاها مي كني )عمرگفت:اي حسين ! به جانم سوگند قبول دارم كه اين منبر پدر توست ، نه پدر من ، ولي بگو چه كسي اينها را به تو يادداده است؟پدرت علي بن ابي طالب؟!حسين(ع)فرمود:اگر من مطيع فرمان پدرم باشم به جانم سوگند اوهدايت كننده است ومن هدايت شده ي او خواهم بود اوبيعتي برگردن مردم اززمان رسول خدا(ص)دارد كه آن را جبرئيل ازناحيه ي خداوند نازل كرد وجز منكر كتاب خدا، اين مطلب را انكارنمي كند.مردم آن را با قلب خويش شناختند (ودانستند حق با پدرم است)ولي با زبان آن را انكاركردند؛ واي برمنكران حقوق مااهل بيت !...
عمر گفت: اي حسين(ع)!هركس حق پدرت راانكاركند، لعنت براوباد !(ولي من بي تقصيرم چرا كه) مردم مارا اميرساختندومانيز پذيرفتيم واگر پدرت را امير مي كردند ، مااطاعت مي كرديم!
امام حسين(ع)پاسخ داد :اي پسرخطاب ! كدام مردم تورا برخويش امير ساختند،پيش از آن كه توابوبكر را برخود (ومردم)امير قراردهي.وي نيزبدون حجت ودليلي ازپيامبر(ص)وبدون رضايت آل محمد(عليهم السلام)تورابرمردم امير ساخت.آيا رضايت شمادونفر،همانرضايت (خداو)پيامبر است ؟!...
عمر كه پاسخي نداشت،خشمگين ازمنبرفرودآمد وبه همراه جمعي نزدعلي(ع)رفت واز حسين(ع)شكايت كرد...64
امام حسين(ع)درتمام دوران خلافت پدر بزرگوارش امير مؤمنان (ع) وبرادرش امام حسن(ع)براي تقويتحكومت اسلاميدركنارآنبزرگوارانحضورداشتوبا دشمنان حكومت اسلامي مبارزه مي كرد.65
سخن امام حسين(ع)دربرابرمعاويه
هنگامي كه معاويه براي گرفتن بيعت جهت يزيد برآمد وبه شهرها سفر كرد ؛درمدينه نيز اجتماعي براي معرفي وبيعت براي يزيد تشكيل داد وگفت:
به خدا سوگند! اگر من درميان مسلمين كسي بهتر از يزيد را سراغ داشتم ،براي اوبيعت مي گرفتم !!
امام حسين(ع) برخاست وفرمود:
به خداسوگند!توكسي را كه يزيد ازجهت پدر ، مادر وشايستگي ها وارزش هاي فردي وصفات انساني بهتراست كنارگذاشتي!»
معاويه گفت:گويا خودت رامي گويي؟
فرمود:آري!
معاويه خاموش شد.66
مطابق روايت ديگري امام (ع)فرمود :«به خدا سوگندمن ازاو (يزيد)به خلافت سزاوارترم ؛چراكه پدرم ازپدرش وجدم از جدش ومادرم از مادرش بهتر است وخودم نيز از او بهترم!»67
ازاين كلمات صريح ، به خوبي روشن مي شود كه امام حسين(ع)درآن زمان فقط خودرا شايسته ي خلافت مي دانست ومعتقدبود شخصي همانند او – با عظمت خانوادگي ومعنوي – بايدزمام امور مسلمين را به دست گيرد.68
تلاش امام حسين (ع)براي تشكيل حكومت اسلامي درزمان يزيد
پس از مرگ معاويه وبه خلافت رسيدن يزيد،شرايط براي مبارزه با ستمگران وتشكيل حكومت اسلامي – بيش از گذشته – فراهم شده بود وآن حضرت در اين مسير اقداماتي را درپيش گرفت:
الف)ترك بيعت با يزيد(واعلام عدم شايستگي اوبراي خلافت)
با توجه به اين كه امام حسين(ع)يزيد را هرگز شايسته ي اين جايگاه رفيع نمي دانست وخود را به حق شايسته ترين فرد براي امر خلافت مي ديد ، با يزيد بيعت نكرد وحكومت او را به رسميت نشناخت.
از اين رو هنگامي كه خبرمرگ معاويه به مدينه رسيد وآن حضرت توسط والي مدينه احضار شد،امام(ع)درپاسخ به عبدالله بن زبير كه پرسيد چه خواهي كرد ؟ فرمود :«هيچ گاه با يزيد بيعت نخواهم كرد ،چرا كه امرخلافت پس از برادرم حسن(ع) تنها شايسته ي من است».69
همچنين به والي مدينه فرمود :
«ما ازخاندان نبوت ومعدن رسالت وجايگاه رفيع رفت وآمد فرشتگانيم...درحالي كه يزيد مردي است فاسق ، مي گسار، قاتل بي گناهان؛اوكسي است كه آشكارا مرتكب فسق وفجور مي شود.بنابراين ، هرگز شخصي همانند من،بامردي همانند وي بيعت نخواهدكرد.»
همچنين امام (ع)در پي اصرار مروان بن حكم براي بيعت بايزيد،باقاطعيت فرمود:«هنگامي كه امت اسلامي به زمامداري مثل يزيد گرفتار آيد ،بايد فاتحه ي اسلام راخواند!من از جدم رسول خدا شنيدم كه مي فرمود:خلافت برخاندان ابوسفيان حرام است!»70
درواقعامام(ع)بااينجملهعمقفاجعهيزمامدارييزيدرا بيانمي كندوبا استشهاد به كلام رسول خدا (ص) تصدي خلافت توسط فرزندان ابوسفيان را حرام مي شمارد.
درسخن ديگري كه آن حضرت خطاب به برادرش محمد حنفيه بارديگر برعدم بيعت با يزيد-به هرقيمتي-تأ كيد مي ورزد ومي فرمايد:
اي برادر!به خداسوگند!اگردرهيچ نقطه اي از دنيا هيچ پناهگاه وجاي امني نداشته باشم هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد».71
ب)تصريح به شايستگي خود براي خلافت
امام حسين(ع)علاوه بر آن كه يزيد را شايسته ي اين جايگاه والانمي دانست ، به شايستگي خود نسبت به امر ولايت وحاكميت اسلامي تصريح مي كند .درواقع امام(ع)بااين جملات درمسير تشكيل حكومت اسلامي وبه عهده گرفتن خلافت مسلمين حركت مي كند.
امام حسين (ع) درخطبه اي پس از نماز عصر درجمع لشكريان «حر»خواند،فرمود:«اي مردم !من فرزند دختررسول خدا يم،ما به ولايت اين امور برشما (وامامت مسلمين)ازاين مدعيان دروغين سزاوارتريم».72
همه ي اينها علاوه برمواردي است كه امام حسين (ع)درحيات معاويه – آنگاه كه مسأله ي ولايت عهدي يزيد مطرح شد-به شايستگي خويش برامر خلافت تأ كيد ورزيد.
ج)پاسخ به دعوت كوفيان
ازنمودهاي تلاش امام حسين(ع)براي تشكيل حكومت اسلامي ،پاسخ به دعوت كوفيان جهت پذيرش رهبري قيام برضد حكومت نامشروع يزيد است.
همچنين فرستادن امام (ع)سفير ونماينده ي خود، جناب مسلم بن عقيل (ع)رابه كوفه براي ارزيابي دعوت آنان وبسيج نيروها وگرفتن بيعت از مردم ، حكايت ازعزم امام (ع)جهت تشكيل حكومت اسلامي دارد .
باتوجه به اين كه كوفه مركزعلاقمندان وشيعيان علي بن ابي طالب بود ،تصميم امام حسين (ع) برآن بود كه اين شهر را پايگاه اصلي قيام ونهضت اسلامي خود قرار داده واز آن مكان انقلاب رارهبري كرده وبه ديگر شهر ها گسترش دهد.73
به هرحال با توجه به شواهد تاريخي كه بخشي از آن گذشت ، يكي از اهداف قيام امام حسين(ع)تشكيل حكومت اسلامي ودرواقع باز گرداندن خلافت اسلامي به جايگاه اصلي خويش بود،تادرپناه آن عدل گسترش يابد ،حق احيا شودوباطل وپليدي وبدعت ها نابود گردد.74
دستاورد وپيامدحادثه ي بزرگ عاشورا
احياي اسلام وآيين حق{سيره ي نبوي}
دستگاه خلافت اموي تصور مي كرد با كشتن امام حسين (ع)ويارانش – آن هم در نهايت قساوت وبي رحمي – واسارت زنان وكودكانش به هدف خويش رسيده ونتيجه ي مطلوب رابه دست آورده است.به گمان خويش هم توانسته است دشمن شماره يك خودرااز سرراه بردارد وهم از ديگران زهر چشمي بگيرد،تا هيچ كس بناي مخالفت با حكومت اورادرسر نپروراند.
يزيديان كه پس از حادثه ي عاشورا از پيروزي خيالي خود!سرمست ومغرور بودند ،سخناني برزبان جاري ساختند ورفتارهايي از خود بروز دادندكه به افشاي ماهيت ونيات شوم آنان كمك كرد.آنان كه گمان داشتند باكشتن امام حسين (ع) واسارت خانواده ي او، به پيروزي بزرگي نائل شده اند وآخرين نقطه ي مقاومت درخاندان پيامبردرهم كوبيدند،براي آن كه پيروزي خيالي خود را به رخ همگان بكشانند ومستي وسرورخود را تكميل كنند ، به اقدامات نابخردانه وجاهلانه اي دست زدند كه شادماني زود گذر آنان را به مصيبت وماتم دائمي تبديل كرد .
آذين بندي شهرهايي چون كوفه ودمشق ، برپا كردن مجالس سرور وشادي ،توأم بارقص وشراب وپايكوبي ،به زنجير بستن نوادگان پيامبر(ص)وگرداندن آنان درميان مردم درهيئت اسيران جنگي ، تازيانه زدن به اطفال بي گناه ، برسر نيزه كردن سرهاي شهيدان سرفراز كربلا وزدن چوب خيزران برلب ودندان امام و...ازجمله كارهايي بود كه به منظور تحقير اسيران وزهر چشم گرفتن از ديگران ، از بني اميه بروز كرد.
ولي تمام اين اعمال تير خلاصي بودبرقلب پليددستگاه اموي ،به گونه اي شادماني زودگذر آنان تبديل بهكابوس وحشتناكي شدولحظه اي آنان رارهانساخت.درواقع بني اميه هنوز طعم پيروزي را مزمزه نكرده بودند كه تلخي آن را درسراسروجود پلشت وپليد خود احساس كردند.
آنان درحالي كه سرمست باده ي پيروزي خيالي بودند ،تصريح كردند كه انتقام خودرااز رسول خدا(ص)گرفته اند وتصور مي كردند به اهداف خويش كه بازگشت به عصرجاهليت ود نزديك شده اند ،ولي درواقع همه ي اين تلاشها ، تيشه اي بود كه برريشه ي ناپاك دستگاه اموي وارد مي شد!
شهادتامام حسين(ع)ويارانپاكبازش،بهاحياي مكتب محمدي (ص)كمك كرد وخون پاك اباعبدالله (ع) درخت اسلام راآبياري نمود وبه رشد وبالندگي امت اسلامي وبيداري مسلمانان انجاميد.
امام صادق (ع)مي فرمايد:پس ازشهادت امام حسين(ع)هنگامي كه ابراهيم بن طلحه (درمدينه)باامام علي بن الحسين (ع)روبرو شد (ازروي طعنه)گفت:«اي علي بن الحسين دراين نبرد چه كسي پيروز شد؟! »
امام فرمود:«اگرمي خواهي بداني پيروزي وغلبه با چه كسي بود،به هنگام فرارسيدن وقت نماز اذان واقامه بگو».75
امام با اين پاسخ به اوفهماند كه هدف محو اسلام ونام رسول خدا(ص)بود،ولي همچنان طنين «لااله الا الله ومحمدٌرسول الله» در مأذنه ها مي پيچد ومسلمانان درهمه جا – حتي درشام و پايتخت سلطنت يزيد- به يگانگي خدا ورسالت محمد(ص)گواهي مي دهند!
«موسيوماربين آلماني مي گويد:«حسين(ع)با قرباني كردن عزيزترين افرادخود ، با اثبات مظلوميت وحقانيت خود،به دنيا درس فداكاري وجانبازي آموخت ونام اسلام واسلاميان رادرتاريخ ثبت ودرعالم بلندآوازه ساخت واگر چنين حادثه اي پيش نيامده بود،قطعاًاسلام به حالت كنوني باقي نمي ماند وممكن بود يكباره اسلام واسلاميان محو ونابود گردند »76
حديث معروف نبوي كه فرمود:«حسينُ مني وانا من حسينٍ(ع)؛حسين ازمن است ومن از حسينم 77محققگرديد،حسين از رسول خداست ، چراكه فرزند دختراو حضرت فاطمه ي زهرا (س)است ؛ولي رسول خدا(ص)فرمود:«من از حسينم»بدين معنا كه حسين (ع)آيين مرا احيا مي كندوازاين جهت خودم راازحسين مي دانم.
به صراحت مي توان گفت :قيام امام حسين(ع)نه تنها آيين پيامبر بزرگ اسلام (ص)رانجات داد، بلكه ازمحواهداف رسالت ساير انبيا نيز جلوگيري كرد.چراكه رسول خدا (ص)كامل كننده ي رسالت پيامبران گذشته وخاتم رسولان ودين اوخاتم اديان بود.
گويا تلاش هاي همه ي انبياي گذشته مقدمه اي بودبراي ظهور پيامبرخاتم وسپردن پرچم هدايت بشري به دست آن حضرت تا دامنه ي قيامت.
مي دانيم اين آيين كه خاتم اديان الهي بود،درعصر حكومت معاويه ويزيد موردتهديد قرار گرفت ،به ويژهدرسلطنت يزيد ؛بيم آن مي رفت كه ثمرات تلاش هاي انبيا وبه ويژه پيامبراسلام(ص)به فراموشي سپرده شود. درچنين شرايطي شهادت امام حسين(ع) به احياي آيين خدا كمك كرد و درخت توحيد و نبوت ر اطراوت و سرسبزي تازهاي بخشيد .و شايد به هميندليلدر«زيارت وارث »نه تنها امام حسين (ع ) وارث پيامبراسلامبلكه وارث انبياي بزرگي چون حضرت آدم (ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهيم(ع)، حضرت موسي (ع)وحضرت عيسي(ع) ناميده شده است .گويا حسين(ع)همچون گلابي است كه از گل هاي متعدد گلستان توحيد ونبوتگرفته شده، بوي همه انبياي گذشته را داردووارث همه ي آنهاست .78
نتيجه
صرف نظر از انگيزه وهدف امام حسين(ع)از قيام ،اقدام آن حضرت ، دستاوردهاي برجسته اي راكه يكي از مهم ترين آنها ايجادآگاهي فرهنگي وسياسي بود دربرداشته است.
امام حسين(ع)توانست چهره ي دولت اموي را كه سالها باتبليغات پردامنه ي معاويه ،نوعي مشروعيت كاذب براي خود به دست آورده بود ، رسوا سازد . بي ترديد اين آگاهي ، دربرپايي وتداوم قيام هاي عصر اموي ،همچون قيام عبدالله بن زبير79، توابين ، مختار، زيدبن علي،يحيي بن زيدوسرانجام عباسيان تأثير فراوان داشته است.80
پاورقي
59. كافي،ج2،ص18،باب دعائم الاسلام به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 250
60. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 250
61. تحف العقول ،ص170وبحارالانوار،ج97،ص79 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 251
62. صحيفه ي امام،ج21،ص3 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص252
63. صحيفه ي امام،ج21،ص 4 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص252
64. احتجاج طبرسي،ج2،ص77-78 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص253
65. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص253
66. الامامة والسياسة،ج1،ص211 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254
67. موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)،ص265 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254
68. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254،
69. مقتل الحسين خوارزمي،ج1،ص182 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص255
70. لهوف،ص99وبحارالانوارج1ص184 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص256
71. فتوح ابن اعثم ،ج5،ص31وبحارالانوار،ج44،ص329 به نقل ازهمان منبع
72. فتوح ابن اعثم ،ج5،ص137،تاريخ طبري،ج4،ص303{بااندكي تفاوت} به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص257
73. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص257
74. همان منبع ،ص262
75. بحارالانوار،ج45،ص177. به نقل ازهمان منبع ،ص497
76.كتاب:درسي كه حسين به انسانها آموخت،ص284 به نقل ازهمان منبع ،ص497
77. بحارج43ص261.اين حديث درمنابع مختلف اهل سنت نيز نقل شده است ؛ازجمله:مستدرك حاكم،ج3،ص177؛معجم الكبير طبراني،ج22،ص274وكنزاالعمال ج12ص115 به نقل ازهمان منبع ،ص497
78. همان منبع ،ص498
79.براي نمونه ، بيهقي درتاريخ خودآورده است كه چون حجاج محاصره عبدالله بن زبير درمكه راشدت بخشيدواورابرسردوراهي تسليم ومرگ قرار داد ، اسماء مادر عبدالله به اوگفت:«نگاه كن كه حسين بن علي(ع)چه كرد. اوكريم بودوبرحكم عبيدالله بن زياد تن درنداد.»{ ر.ك بيهقي ،ابوالفضل،تاريخ بيهقي،تصحيح علي اكبر فياض ص237-238 به نقل ازتاريخ تشيع ،ج1،ص167 }
80. ر.ك تشيع درمسير تاريخ،ص189 به نقل ازتاريخ تشيع ،ج1،ص167ب.
منابع و مأ خذ
1.داودي ،سعيد؛رستم نژاد،مهدي؛عاشورا،ريشه ها، انگيزه ها، رويدادها، پيامدها؛زيرنظرآية الله مكارم شيرازي1384
2.پژوهشكده ي تحقيقات اسلامي،زمينه هاي قيام امام حسين(ع)[فرهنگي واجتماعي]،ج1، 1383
3.حيدري آقايي، محمود؛خانجاني،قاسم؛فلاح زاده،حسين؛محمدي ، رمضان؛تاريخ تشيع، ج1،زيرنظردكترسيداحمدرضا خضري،پاييز1384
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
|
| |
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
| ||
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت
آموزه هاي تربيتي از زندگي خانوادگي اباعبدالله(ع) (بخش2)
برگرديم به بحث خودمان، پس قانون سخن گفتن در منزل اباعبدالله(ع) اینگونه است، هروقت کسی سخن ميگويد بقیه ساکتاند و گوش میكنند بعد از تمام شدن صحبت حرف می زنند. ببینیم امام حسین(ع) با خواهرش چگونه برخورد میکرد، شاید بگویید این جمله برای آقایان بهتر است اما، عکسش را هم ميشود در نظر گرفت که شما با برادرتان چگونه صحبت میکنید «إنَّ الحسین اذا زارتهُ زینب یَقُومُ اجلالاً لَها؛ امام حسین(ع)، هر وقت خواهرش زینب را ...
زیارت میکرد،تمام قامت بلند میشد.» (با تکریم، اجلال و بزرگداشت) برخورد در خانواده اینگونه است، ما گاهی وقتها یا الله میگویيم اما بلند نمیشویم، حالش را نداریم بلند شویم، گاهی وقتها بلند میشویم اما تا بلند میشویم آن را با یک شوخی، نیش و يا حرفی كنايه آميز ضايع میکنیم و تمام ارزش اين كار را از بین میبریم، لا تُبطلوا صَدقاتِکم بالمَنِّ و الاَذی؛ خوبیهایتان را با منت گذاشتن، برخورد و يا حرف، نیش زدن و يا اذیت کردن تباه نکنید. ما تا خوبی می کنیم بلافاصله تباهش میکنیم. «وَ کانَ یُجلسِهُا فی مکانِه»: نه تنها به اجلال بلند میشد، همان جایی که بود مقداری جا به جا میشد و او را درست در جای خود مینشاند، این چه معنایی دارد؟ خیلی روشن است؛ یعنی من و تو یکی هستیم، تو را خودم میبینم، وجودت مثل وجود من است، نکتهی بسيار لطیفی است، می توانیم از فردا این رفتار را داشته باشیم، ممکناست بگویند چرا رفتارت عوض شده است، مشكلي نيست، مدتی كه گذشت عادی میشود. همیشه برای انجام خوبیها نگران این هستیم که به ما بگویند: چرا عوض شدهاي؟ بگویند، چه اشکال دارد، مهم اين است که خوبی را انجام دهیم.
با این برخورد ارتباط بین زینب(س) و حضرت اباعبدالله(ع) را ببینیم، خانم وارد شده برادر تمام قامت بلند می شود، جا را خالی می کند و او را جای خود مينشاند. در رفتار حضرت امام خميني(ره) نيز ميشود اين رفتار را مشاهده كرد. خدمت دخترشان بودم، ایشان گفت پدرم این کار را میکرد؛ تا من وارد میشدم، میگفت جا را باز کنید خواهرتان آمده و دقیقاً مرا جای خودش مینشاند! البته کس دیگری هم که وارد می شد همینگونه بود و همیشه این احساس به همهي ما دست میداد که امام به من بیش از همه توجه دارد و میدیدیم در هر کس این احساس وجود داشت. این تعادلهای رفتاری و منشي است كه در آن عدالت موج ميزند، حتی در نگاه کردن نيز باید عدالت را رعايت نمود، در منش پیامبر، نگاه، عادلانه بین افراد تقسیم میشود. پیامبر هیچگاه یک نقطه را نگاه نمیکرد بلكه چتر نگاهش را به روی همه ميگشود آنچنان که هر کس در آن جمع بود فکر میکرد، پيامبر فقط به او نگاه میکند، اما پیامبر(ص) همه را میديد. این نحوهي ارتباط چهقدر در اصلاح روابط و بهبود زمینههای ارتباطی تأثیرگذار است. اين درسها، ممکن است با این روزها تناسب نداشته باشد اما به گمان من این درسها را باید گفت، اینها پیامهای رفتاری حضرت اباعبدالله(ع) است.
خصوصیت بعدی که بسيار عجيب است اين كه، امام حسین(ع) میفرماید: لَو شَتَمَنی رجلٌ فی هذهِ الاُذن و اَعتَذَرَ لی فی الاُخری لَقَبِلتُ ذلِکَ مِنهُ: اگر کسی بیاید در یک گوش مرا فحش بدهد و در آن گوشم عذرخواهي كند من ميپذيرم.»
مثلاً شما همینطور که نشستهاید میبینید یک کسی آن طرف دارد با دوستانتان حرف میزند و از شما بد می گوید، شما چه کار میکنید؟ اول سر شما آرام آرام و کنجکاوانه به آن سمت کشیده میشود، احیاناً ممکن است برخورد کنید، و بگوييد میدانم در مورد من حرف می زنید.- حضرت اباعبدالله میفرماید: اگر کسی در این گوش شماتتم کند و به من بد بگوید و توهین کند (حالا شما هر کلمهای که میخواهید جای آن بگذارید) و در گوش ديگرم عذر خواهی كند، (هیچ فاصلهای نیست، حداکثر سر آدم هم خیلی بزرگ باشد 20 سانتیمتر.) من میپذیرم. اما اگر چنين مسئلهای براي ما اتفاق بیفتد، میگوییم: به این سادگی از او بگذرم؟ من نمیبخشم! [مثلاً در جامعه ما خانمهامي گويند: تا قیامت نمیبخشمت، از تو نمیگذرم و...] اما حسین(ع) میگوید: اگر در این گوشم بد بگوید و در آن گوشم عذرخواهی کند، بلافاصله میپذیرم. این؛ یعنی، قدرت عذرخواهی و عذرپذیری داشته باشیم، البته امام حسین(ع) در حدیث دیگر، می فرماید: سعی کنید کاری نکنید که بعد نياز به عذرخواهی باشد. یعنی آنهایی که دائم در زندگیشان عذرخواهی میکنند نقص دینی دارند. سعی کنید، کمتر اشتباه کنید، فکر کنید و دقیق تصمیم بگیرید، تأمل کنید، بعد طرح کنید که بعدها مجبور به عذرخواهی نشوید.
شما دعا که میکنید میگويید: «یا ستّار العیوب، یا غفار الذنوب!» ما بنده این خداییم، چرا صرف نظر نکنیم. در کربلا حّر، برای اباعبدالله مشکل بزرگی بود. اصلاً باید بگوییم جریان کربلا را حّر ساخت، زيرا در ظاهر امام در حال رفتن به کوفه بود، حّر او را به کربلا کشانید. وقتی حّر با هزار نفر که همراهش بود با اباعبدالله برخورد کرد، دل بچهها لرزید، بچه ها از ترس و وحشت به بزرگ ترها پناه میبردند افراد حر بسيار خشن بودند....
اما وقتي براي توبه خدمت امام آمد، حضرت(ع) فرمود: «مَن أنتَ یا شیخ؟ اِرَفع رأسَک؛ تو که هستی؟ سرت را بلند کن.» گفت: «نمیتوانم سر بلند کنم، من خیلی بد کردهام.» گفت: «پیاده شو.» گفت: «تا از زینب(س) و بچهها معذرت خواهی نکنم، پیاده نمیشوم.» تا آمد، معذرت خواهی کرد، همه چيز تمام شد. ديگر نگفتند، تو چنین و چنان کردی و فهرستی از اشتباهات او را پيش رويش باز نكردند.
آموزه بزرگ کربلاي، کینه زدایی از دل است. عفو کردن و نادیده گرفتن ضعف ها و اشتباهات است. گذشته ها را مرور نکنیم و کینه ها را تازه. بگذریم به ویژه وقتی عذرخواهی کرده باشند.
«يزيد، وجودی است شعلهور از کینه و هرآن کس که در قلبش، شعلهی کینه باشد، يزیدی است.»، بايد مسائل گذشته را رها کرد و دم نزد، یادآوری باعث شرمندگي طرف مقابل ميشود. شرمنده کردن دیگران آیین یزیدی است، در رفتارهای بنی امیه این نوع برخورد را میبینیم.
یکی از یاران رسول خدا، میگوید: یک روز پیامبر(ص) روزه بود و به من توصیه کرد چیزی برای افطار تهیه کنم. رفتم و مقداري شیر تهیه کردم، اذان گفتند، میدانستم پیامبر(ص) به مسجد می رود و نماز میخواند بعد از آن به خانه باز میگردد تا افطار کند، میدانستم که نماز چهقدر طول میکشد. منتظر ماندم، نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت، نیامد؛ با خود گفتم: کسی که روزه باشد آنقدر طولش نمی دهد پس حتماً نزد یکی از صحابه مهمان شده است. گرسنه بودم، شیر هم آماده بود. شیر را خوردم، وقتی آخرین جرعه را نوشيدم، پیامبر رسید.
پيامبر(ص) سراغ غذا رفت، نگاهی به ظرف کرد دید خالی است، هیچ نگفت، رفت و خوابید. گفتم، الحمدلله معلوم است که حدس من درست بوده است. فرداي آن روز از صحابه پرسيدم: دیشب پیامبر نزد کدام يك از شما ميهمان بود؟ گفتند: هیچکدام، مسجد بود، تعدادي از افراد آمدند و از او سؤال کردند و بعد به خانه آمد.
[از شما ميپرسم اگر نزديك افطار کسی جلوي شما را بگیرد و چند سؤال درست و حسابی هم داشته باشد، شما هم قادر به جوابگويي او باشید، در آن موقعیت چهقدر حال و حوصله دارید که مشکل فکری یا روحی کسی را حل كنید.]
گفتم: عجيب است! من شیر ایشان را خوردم، ایشان افطار نکردند و خوابیدند. این صحابی میگوید: بیست سال من با پیامبر زندگی کردم یک بار حادثهي آن شب را به یاد من نیاورد. در حالي كه اگر ما بودیم، دائم زمینههایی را ايجاد مي كرديم که بگوییم ما امشب گرسنه خوابیدیم، غذا نخوردیم، شیر ما و حق ما را خوردند. این رفتارهای بزرگمنشانه را بايد از اين مكتب بياموزيم.
نکته بعدی: امام حسین(ع) شکر را بسيار دوست داشتند، اگر قرارباشد معادل امروز بگوییم، مثلاً شیرینی دوست داشتهاند. حدیث را میخوانم: «نقِل عَن الحسین انّهُ کانَ یَتَصَدَّقُ بِالسُکــَّـر، فقیلُ لَهُ فی ذلک فقال: انی اُحِبُّهُ وَ قَد قال اللهُ تعالی لَن تنالوا البَّر حتی تُنفِقوا مما تُحِبُّون.»
امام حسین(ع) ،شکر را به دیگران صدقه میداد؛ از او پرسیدند چرا به افراد که میرسی شکر میدهی؟ فرمود: من شکر را دوست دارم و خداوند ميفرمايد: هرگز به نیکی نخواهيد رسید، مگر از آنچه که دوست دارید به دیگران نيز ببخشید.
گاه در خانهي خود، پنهانی و به گونهاي که دیگران متوجه نشوند خوراکی مورد علاقه خود را نمیخورید؟ مثلاً شما الآن در جیبتان 5 شکلات دارید، این 5 شکلات را هم خیلی دوست دارید، اتفاقاً به کسی میرسید که او نيز این نوع شکلات را دوست دارد؛ آيا حاضرید شكلاتها را تقسیم کنید، یا آنها را برای خودتان نگاه می دارید؟ حالا يك درجه بالاتر، غذا، لباس و يا هرچيز ديگري را دوست دارید، قبول ميكنيد دیگران هم نوعی مشارکت با شما داشته باشند و آنها نيز بهره ببرند؟ اباعبدالله که ما همه دوستش داریم اینگونه بود. درس ونكته اي ديگر:
کاروان به سمت کربلا می رود، هنوز نرسیده اند. کل راهی را که طی می کنند 25 منزل است، یعنی 25 نقطه توقف می کنند، چادر می زنند، میایستند و دوباره راه میافتند. رسم این گونه بود، که معمولاً وقتي شب هنگام میشد حرکت نمیکردند و متوقف می شدند. گاهی اوقات مجبور میشدند که روی خود شتر استراحت کنند چون راه طولانی بود، من بررسی کردم در این فاصلهای که حضرت اباعبدالله حرکت میکردند، شتاب تقریباً 30 کیلومتر در روز بوده است. 30 کیلومتر راه زيادي است. امام تقریباً به نزدیک کربلا رسیدند، فاصلهی زیادی با کربلا ندارد، یک لحظه سر را روي زین اسب یا شتر ميگذارند و خواب آرامی چشمهای ایشان را مي ربايد. كساني که اطرافش هستند آرام تر حرکت میکنند تا امام کمی استراحت كند.(اين رفتار در مورد تمام افراد صدق مي كرد.) امام(ع) سر از این خواب مختصر و آرام برمیدارد و سپس شروع به استرجاع می کند، پی در پی میفرماید: إنّا لله و إنّا الیه راجعون. پسر جوانش حضرت علی اکبر(ع) کنار اوست.
حضرت علی اکبر(ع) شانه به شانه او در حال حرکت است، وقتی که شروع می کند به گفتن «إنا لله و إنا الیه راجعون» حضرت علی اکبر برمیگردد و میگوید: «یا اَبه لِمَ استَرجَعتَ؛ پدر جان چرا استرجاع میکنید؟» ببینید بین یک پدر و پسر سخنان چگونه رد و بدل می شود، معمولاً در خانههای ما 5 دقیقه که با هم صحبت کردند، دعوا می کنند. از دقیقه دوم، سوم، صحبتها به دعوا کشیده می شود.
امام در جواب فرزندش فرمود: در خواب بودم که هاتفی به من گفت: القوم یسیرون و الموتُ تسیرُبِهم: این قوم دارند سیر می کنند و مرگ گام به گام با آنها حرکت می کند؛
سؤال: شما اگر جای علی اکبر باشید و پدرتان چنين چيزي بگويد، چه میگویید؟ ببینید نحوه برخورد چگونه است. پسر سؤال می کند: یا ابا السنا علی الحق؟ پدر جان ما بر حق نیستیم؟ مسیری که ما میرویم مسیر حق نیست؟ «لا اراک الله بسوء؛ خدا بد نیاورد» امام فرمود: چرا ما بر حق هستیم. وحضرت علی اکبر(ع) پاسخ مي دهد: اذاً لا نُبالی ان نموت محقّین: پدر اگر ما بر حقیم پس دیگر باکی نداریم چرا که بر حق هم داریم میمیریم. جواب را ببینید، امام فرمود: «جزاکَ اللهُ مِن وَلَدٍ خیر: جوان عزیز من، خداوند پاداش خیرت دهد.»
ببینيد در یک مکالمه، وقتی پدر و فرزند خوب سخن ميگويند، بحثها به کجا میرسد، چه لنگرگاهی دارد، به دعا می رسد، برای هم دعا می کنند! فرزند برای پدر دعا می کند، پدر برای فرزند دعا می کند؛ «جزاک الله من ولدٍ ما جزی ولداً من والده: خدا آن پاداش خیری که باید از یک پدر برساند به تو برساند.» (در كربلا گفتگوها اينگونهاند) همین جوان مؤدبی که پدر این گونه با او سخن
گفته و شخصیت او را شکل داده است، وقتی از میدان برمیگردد، و از پدر آب می خواهد، من و شما نمی فهمیم این آب یعنی چه؟ در کربلا، تشنگی یعنی چه؟ سه روز مطلق در شرایط دشوار کم آبی، میگویند لبها ترک بسته بود. هیچکس به اندازه خود اباعبدالله تشنه نبود. این جوان به میدان رفته و جنگیده است. وزن لباسهایی که بر تن این جوان است شاید از 30 کیلو بیشتر باشد. وقتی که برگشت میگوید: پدر! سنگینی سلاح دارد مرا از پای درمی آورد، آیا به یک جرعه آب راهی هست؟ نمیگوید: بابا آبی به من نمیدهی؟ آب نداری به من بدهی؟ که البته مفهوم دیگری پشت این حرف وجود دارد، اصلاً این تشنگی، تشنگی دیگری است، بهترین کسی که این نكته را مطرح كرده است، کسی است به نام «عمان سامانی»، در کتاب گنجینهی اسرار، او ميگويد: اکبر تشنه پدر است، زبان بر هم گذاشتن یک بهانه است، دارد پدر را مینوشد، دارد پدر را در خویش می ریزد، که البته وقتی کنار ميکشد، ميگويد: «پدر تو از من تشنهتری.» و کسی در همین جا میگوید: عباس، در کربلاي از همه بزرگتر است. یکبار نميگويد آب؛ یعنی، ظرفیت را می سنجد، میداندآبی نیست، ما گاهی وقتها چیزی را از دیگران طلب می کنیم كه مي دانيم نميتوانند فراهم كنند. از پدر، شوهر و يا همسر خود، چیزی طلب می کنيم که در ظرفیت و توانش نیست، یا حداقل در این لحظه و شرایط نمیتواند فراهم كند و همین مسئله در زندگی بسياري از مشکلات را ایجاد می کند. (در كربلا میدانند چگونه و چرا از هم بخواهند).
درس بعدی: گروهی از فقرا گوشهاي نشسته و عباهای خود را پهن کردهاند، نان خشکیده دارند، در آب می زنند و میخورند*.
امام حسین(ع) از راه گذشت تا امام را دیدند دعوتش کردند. امام از اسبش پیاده شد، کنار آنها نشست و فرمود: «إنه لايحب المستكبرين.» با آنها مشغول غذا خوردن شد، و سپس آنها را دعوت کرد.
[از این روايت، 2 درس میگیریم؛ درس اول: دعوت هرکس را در همان حدی که هست بپذیرید، مگر اینکه کسی شما را به چیزی دعوت کند اما انجام ندهد. در اين صورت می توانید از او گله كنيد. در روایات داریم در چند موقعيت غیبت کردن مجاز است: یک جا اینکه کسی به شما بگوید امروز به خانهي من بیا مثلاً آبگوشت به شما بدهم ولی ندهد، غیبت مانع ندارد. اما اگر کسی به شما چيزي نگفت، به خانهاش رفتید، نان هم سر سفره گذاشت باید خورد و شکوه نکرد.
درس دوم: مهمانتان کردند، مهمانی بدهید، حضرت آنها را به خانه اش دعوت کرد و غذای مفصلی داد، بعد به هرکدامشان یک لباس بخشید. این رفتار اباعبدالله است، براي انسان ها ارزش قائل باشيد. هرگز نگویید این نه، در روایت است: زیر این آسمان، کسانی هستند اغبر و اشعث، (اغبر: یعنی چهرهها غبار گرفتهاند)، (اشعث: یعنی پریشان حال که اگر صورتشان را ببینید ممکن است اصلاً به آنها توجه نکنید) اما در آسمان فرشتگان با انگشت آنها را به هم نشان میدهند. در حالی که در زمین گمنامند. با هیچ کس بد برخورد نکنید ، هر که می خواهد باشد. بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، کسی را در خرابهای يافتند كه، بیماری جذام داشت و ميگفت: دو روز است کسی به سراغم نیامده و گرسنه ماندهام. گفتند تا به حال چه کسی به سراغت میآمد؟ وقتی مشخصات را داد، معلوم شد علی(ع) بوده است، گفت: «لباسم را بیرون میآورد، پاهایم را تمیز میکرد و از من مراقبت میکرد.» مولا آن زمانی که حکومت او از مدینه تا مصر و از آنجا تا اروپا دامنه داشت، با مردم اینگونه برخورد می کرد. هیچ کس را کوچک نبینید حتی یک بچه را. هر چیز را حتی پدیده ها را احترام کنیم. من معتقدم این فرش را هم باید احترام کنیم؛ چون دستی در آن به كار رفته است. کربلا سرشار این درسهاست. درسهای زندگی، درسهای کمال و رشد و سازندگی. هزاران نکتهی زندگی آموز در کربلا هست. پای این درس ها بنشینیم و زیستن متعالی و حیاتی طیبه را از آن بیاموزیم.
پاورقي-------------------------------------------------------
در جریان حرکت کاروان، مراقبت از خانمها با ابالفضل العباس است و محافظت از اباعبدالله (حافظ جان اباعبدالله) حضرت علی اکبر(ع) است.
تسیر و یسیرون به معنی حرکت در شب است –اسری به همین معنی است- به معنی حرکت شبانه: سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجدالحرام الی المسجدالاقصی؛ پس معنایش این است که این قافله بیشتر در شب حرکت داشته اند، راه را بلد بودند
* پاورقي: می خواهید بدانید غذای محبوب حضرت اباعبدالله چه بوده؟ اگر خواستید روز عاشورا غذایی هم بدهید، حتی ممکن است شما را به خاطر اين غذا سرزنش کنند، امام صادق(ع) گاهی وقتها که می خورد می گفت: از این غذا بخورید چرا که حسین این غذا را بسيار دوست داشت. حضرت، نان، را تکه تکه می کرد و در دوغ می ریخت، ترید با دوغ. غذای محبوب حضرت اباعبدالله كه غذای بسيار سادهای است. خیلی وقتها این را گفتهام: وقتي شکم گرسنه است نوع غذا براي آن تفاوتي نميكند، تمام دعوای شکم تا پیش از پر شدن است. سیر که شد دیگر حرفی ندارد. من یک بار گفتهام: فرق تمام غذاهای عالم، 25 سانتیمتر بیشتر نیست از نوک تا ته زبان، غذاها وقتی به اینجا ميرسند همه مساوی می شوند. تمام دعواهاي ما مربوط به اين 25 سانتیمتر است!
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
عوامل انحراف جامعه ي اسلامي از مسير اهل بيت (حق)(2)- (قسمت اول)
شب شگفت ترين حماسه، شب خدا، شب حسين(ع)، شب اصحاب، سلامشان باد كه بي آنها تاريخ هيچ نداشت و اگر نبود، نه ما بوديم، نه نوري، نه روشنايي، نه سر انگشت اشارتي به مقصدي، هرچه بود زمستان بود و سردي و رخوت و يخبندان. نه انسان، انسان مي شد و نه ارتباط فرشتگان با خاك برقرار مي گشت.
و سلام بر هر دلي و چشمي و لبي كه از كربلا بگويد، كربلا بجويد و رهسپار اين راه باشد.
استفاده از تاريخ در زندگي و تطبيق رخدادها با زمان امروز
شب پيشين سخن ما درباره ي شناخت زمينهها و فضاهايي بود كه ساخته شد تا از درون آنها كربلاي اباعبدلله(ع) در سال 61هجري، نيم قرن پس ...
از رحلت پيامبر(ص)، شكل بگيرد. گفتيم لازم است كه هر شيعهاي در صف بندي هر روزهی خود (كه در توصيهی خواندن زيارت عاشورا آمده است) بداند در كدام سو ايستاده است. ما دو سو بيشتر نداريم هر آن كس كه باحق نيست در جبههی باطل است؛ «ماذا بعدالحق الا الضّلال» وقتي حق نباشد اين ضلالت، تباهي، سياهي و گمراهي است كه برجامعه و انسان حكم ميراند.
گفتيم لازم است آن سو را بشناسيم تا آن روز و روزگاران را به دامن امروز پيوند دهيم و ببينيم آيا آنچه كه در ديروز بوده است امروز هم اتفاق ميافتد؟ و اگر اتفاق بيفتد وظيفهي ما چيست؟چه موضعي بايد در مقابل اين جريانها داشته باشيم؟
سخن از شيوهها و ترفندهايي بود كه در نظام اموي و شيوهی رفتاري معاويه، در شام شكل گرفت. گفتيم، معاويه شام را انتخاب كرد تا كاملا از مركزحكومت اسلامي و از درگاه اسلام؛ يعنِِي، مكه و مدينه دور، و به روم، نزديك باشد و بتواند با پشتوانهاي ازحكومت روم كه دایم حكومت اسلام را تهديد ميكرد، در مقابل اميرالمؤمنين علي(ع) يا حكومت علوي بايستد و مقاومت کند و حتي درصورت امكان، زمينهی شكست يا تهي كردن جامعه و گرفتن اين فرهنگ از امت را رقم بزند.
از پروژهی اموي و فازها و مراحلي كه طي42 سال، درون نظام اسلامي اتفاق افتاد، سخن گفته شد. اینک در ادامهي آن بحث، با لطف و عنايت الهي ابعاد ديگري از حركت اموي را روشن خواهيم كرد تا بيابيم ديروز، چه قدر شبيه امروز است. گويي سال1426قمري میتواند همان سال هاي42، 43، تا60هجري باشد. اغلب هر آنچه كه درگذشته اتفاق افتاده است، ميتواند براي امروز ما درس باشد. در فرهنگ ديني به ما آموختهاند كه «من غني عن التجارب عمي عن العواقب؛ آن كس كه خود را بينياز از تجربهها ببيند، دور دستها را نخواهد ديد.» و مولا اميرالمومنين علي(ع) ميفرمايد: «استدلَّ علي مالم يكن بما قد كان فان الامور اشباه؛ یعنی، براي آنچه كه اتفاق نيفتاده است از آنچه كه اتفاق افتاده است دليل و راهبرد پيدا كنيد. چون مسايل مثل هم ميباشند.» زمان، انسانها و ابزار عوض ميشوند اما رخدادها میتوانند به هم شبيه باشند. پس دقت و ژرف نگری در گذشته، براي امروز ما ضرورتي گريز ناپذير است. بايد گذشته را شناخت؛ همان گونه كه قرآن چنين مي كند. در قرآن گذشتهها را مي بينيد و پس از طرح هر حادثه میفرماید: «كذلك». اين اتفاق ممكن است بعد هم بيفتد. به عنوان مثال ممكن است بعدها هم برادراني باشند كه يوسف خويش رادرچاه بيندازند، ممكن است فرعوني باشدكه قومي رااستخفاف كندوباتحقير و شكستن مردم، زمينهی حكومت برآنهارافراهم آورد. ممكن است كساني، قارون گونه باشند، بلعم باعور باشند. مراقب باش توجزو اين سياهه نباشي بكوش بشناسي و بانگاه ژرف كاوانهاي كه ويژهي يك مومن است و بافرقاني كه رهآورد تقواست چهرهها راپيش ازگريم وپس ازگريم بشناسي؛ كه اگراين باشد هيچگاه نخواهيد لغزيدودرهر موقعيتي مناسبترين تصميم رااتخاذ خواهيدكرد.
برنامههاي ديگرنظام اموي درانحراف جامعه از مسير حق
امشب نيز به پروژههاوبرنامههاي ديگري درنظام اموي اشاره خواهد شد: يكي ازخطرناكترين زمينهها كه براي امروزما، هشداري بسيار جدي مي باشد، حذف كردن50درصد دين است! معاويه برنامهريزي سنگيني كرد تا50درصد دين راحذف كند. 50درصد دين يعني چه؟ همه كساني كه آغازوصيتنامهي بسيار شگفت وشيرين امام خميني (رحمة الله عليه)راخواندهاند، ديدهاندكه، نخستين چيزي كه اين وصيتنامه را آذين مي بندد، تكيه بردو عنصراست: «ثِقَْلَيْنْ يا ثَقَلِيْنْ؛ قرآن وعترت.» اگر قرآن باشد وعترت نباشد نيمي از اسلام حذف شده است؛ در حقيقت تجلي اصلي اين مسئله از غدير است وحذف غدير كه ازمسلمات، ضروريات و استوانههاي دين است، حذف 50درصد دين است و آنچه كه درسقيفه اتفاق افتاد، در حقيقت تلاشي براي حذف اين 50درصد بود و كربلا ازدل اين حذف، روئيد و جوشيد. «مهيار ديلمي» در بيتي دقيق و زيبا به اين مسئله رااشاره ميكند و مي گويد:
«فيوم السقيفه يابن النبي طرق يومك في كربلاء»
وقتي روز سقيفه شكل گرفت، معلوم بود از دل سقيفه كربلا اتفاق ميافتد. همه ي اين زمينهها براي ايجاد يك انحراف بود. تغيير از جهتي و ايجاد يك جهت جديد درجامعه، كه در اين جهتگيري فلشي به نام علي نباشد. اصولا انديشه ونظام علوي و تفكرعترت درجامعه حضور نداشته باشد. مي بينيد بعد ازآن هيچ كس ازغدير سخن نميگويد و حضرت زهرا(س) تمام تلاشش اين است كه غدير رامطرح كند. شبها سواربر شتر، درخانه ي اصحاب ميرود وگاه اميرالمومنين(ع) ويا كساني ديگر از اصحاب لگام شتراورا گرفته اند. ميآيد، در خانه ي اصحاب را ميزندكه: «مگرتو در غديرنبودي؟ مگرپيامبراز شما بيعت نگرفت؟! مگراين سخن پيامبر نبود؟!» اما غفلتي كه درست شد وزمينههاي كه فراهم آمد، شرايطي ايجادكرد كه ميبينيدحتي حضرت زهرا(س) به شخصيت بزرگواري مانند حضرت سلمان اعتراض ميكند!
چنان مي شود كه درفاصلهاي بسيار اندك پس از رسول خدا(ص)، اين دخترداغديده ورنج ديدهي پيامبر(ص) چشم ميبندد. حضرت علي(ع) وقتي از خودش سخن مي گويد، مي فرمايد: «هيچ كس مثل من مظلوم نيست.» روزي از محلي عبور مي كند، مي بيند كسي گريه مي كند و ناله سر مي دهد كه: من مظلومم، من مظلومم. ميدانيد مولا،چه توضيحي براي اودارد؟ حضرت مي فرمايد: مازلتُ مظلومامنذ قبض رسول الله حتي يوم الناس هذا وقد سمع صارخاًينادي انامظلوم فقال هلم فلنصرخ مازلتُ مظلوما منذُ قبض الله رسوله: ازوقتي پيامبرقبض روح شده است ، تا به امروز من مظلومم. من ديدم كسي گريه مي كند وناله مي زند كه، من مظلومم. به اوگفتم: بيا. بيا،من هم باتوگريه كنم. من هميشه مظلوم بودم.از همان زماني كه خداپيامبرخود راقبض روح نمود. {اين درشرح نهج البلاغهي ابن ابي الحديد آمده است.} مولافرمود:« اري تراثي نهبا؛ ديدم كه تمام ميراث مرا غارت كردندو چيزي باقي نگذاشتند.» (ديدم ،ارزشها را غارت ميكنند.) ممكن است اينجا سؤالي براي شما پيش بيايد، كه چراقيام نكرد؟ چرامولابرنخاست ؟حق ات راغصب كردند، تو علي هستي، صاحب ذوالفقار، رزمندهي عرصههاي هول عصرپيامبر، كسي كه خندق ساخت كسي كه در آن عهد آن حماسه رارقم زد، كسي كه در بدر دشمن راسرجاي خود نشاند؛ چراقيام نكرد؟ چرا برنخاست؟درحالي كه ميدانست، ميراث، فرهنگ وارزش او را به غارت بردهاند!
حضرت، دقيقا مي داندكه اين سؤال احتمالي درذهنهاميجوشد پس به زيباترين شكل پاسخ داده وميفرمايد: لولانخافه الفرقه بين المسلمين ولايودالكفر ويبور الدين لكنا علي غيرماكنالهم عليه ؛ من دلواپس ونگران فرقت، تشتّت( چندسويي) و اصطكاك درجامعه بودم، نگران بودم زمينههاي بازگشت اجتماع به سوي ارتجاع گذشته فراهم شود. (كه توضيح خواهم داداين شرايط بعدا فراهم مي شود.) نگران بودم دين شكسته شود. ميديدم كه اگر قيام كنم، همه چيز از دست ميرودو اين اسلام نوپا متلاشي خواهد شد. اگردرگيريهاي دروني آغازميشد و در اين دين تازه شكل گرفته، چند دستگي ايجاد ميشد، حاصل به جان هم افتادنها يك قرباني بزرگ بيشتر نداشت و آن هم اسلام بود. جالب است بدانيددر اين موقعيت، ابوسفيان، به حضرت پيشنهاد داد كه: ياعلي، قيام كن، من هم ياري ات خواهم كرد. و حضرت پاسخ داد:« سلامة الدين احب الينا من غيره؛ سلامت دين براي من ازهر مسئله ديگري مهم تر است؛ من بايدسلامت دين راتضمين كنم.»
در وراي اين سخن مفاهيم لطيفي وجود دارد ازجمله اين كه بايد،دغدغه ي اصلي ما، سلامت دين باشد. حتي اگر لازم باشد به پاس آن، عقب نشينيهايي داشته باشيم و از چيزهايي صرف نظركنيم. به هربهاوقيمتي بايد دين راحفظ نمود.
" كربلا"؛يعني، قرباني مي دهيم تادين بماند، اكبر ميدهم، اصغر ميدهم، عباسم رامي دهم، اسارت رامي پذيرم هرچه مي خواهد بشود، اما دين بماند؛ يعني، دغدغه ي اول هركسي بايد، دغدغهي اوّل اميرالمومنين باشد، يعني حفظ دين. اين يكي از پروژههايي بود كه اتفاق افتاد.
ازبرنامههاي ديگري كه در قلمروحكومت بنياميه مي بينيم، حذف بزرگان وبازگرداندن ملعونين است. كساني بودند كه پيامبر لعن وطردشان كرده بود؛ نظام اموي دوباره به همهي آنها قدرت داد. مستشاران مسيحي راجذب كرد. (ديشب من اشاره كردم) سرجون يكي از مستشاران مسيحي است كه كنارمعاويه نشسته است. ملعونين و طرد شدگان، مقّرب درگاه بني اميه شدند.
در سال 60 هجري، روز15 ماه رجب، تا معاويه چشممي بندد و ميميرد، اولين كسي كه يزيد به سراغش ميرود، سرجون است. سرجون به او مي گويد: من ميدانم دراين زمان نگران وضعيت حكومت هستي، ازتو سؤالي ميپرسم، اگرالان، معاويه زنده باشد، هرچه بگويد، ميپذيري؟ يزيد گفت: بله ميپذيرم. سرجون گفت: بگذار تامن مهروامضاي معاويه رابه تونشان دهم؛ نامهاي ازجيب بيرون آورد، از معاويه امضا گرفته بودكه وقتي خودت را درخطر احساس كردي يا خواستي موقعيت حكومتت راتثبيت كني، از بهترين عنصري كه ميتواني استفاده كني، عبيدالله بن زياداست، ازاو استفاده كن.
درست درزمان حضور مسلم دركوفه، عبيد الله بن زياد باحفظ سمت (درآن زمان حاكم بصره است)، حاكم كوفه شد تا زمام امور را دردست گيردوجالب اين است كه بدانيد در آن موقعيت بين عبيدالله بن زياد و يزيد اختلاف بوده است! سرجون ميگويد: من اين مشكل راحل مي كنم. و تمام زمينهها ازآن جا سرچشمه ميگيرد. اگر كسي درمورد موقعيت شام آن روز، مطالعه كند به نكتهاي ميرسدكه امام سجاد(ع) نيز به آن اشاره نموده است ؛ميفرمايد: «زمانيكه مارا به شام بردند، دقت كردم، بخشي از ماموراني كه شهر را مراقبت ميكردند اهل آنجا نبودند! يامسيحي بودندو يا كساني بودند كه از سرزمين روم آورده بودند. شمادر مجلس يزيد حضورسفرايي ازاروپارا ميبينيد،در اصل، يزيد تحت سلطه ي اينها عمل ميكند.
يكي ازكارهايي كه معاويه انجام داد و اتفاقاً دانستن آن براي امروز ما بسيار مفيد است اين بود كه،خونخوارترين افراد راپيدا و درارتشش وارد مي كرد و موقعيت بخشيد.
يعني، هركس راكه احساس مي كرد بيرحم و قسّي القلب است جذب مي كرد؛ درارتش معاويه برنامهاي براي ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم اجرا ميشد . بُسر بن ارطاه، يكي ازفرماندهان معاويه است. معاويه او را به سمت مكه فرستاد و گفت اولين كاري كه ميكني، مزارع راآتش بزن، مال مردم مثل جان مردم است؛ وقتي مالشان ازبين برود ديگرقيام نمي كنند و دست به حركتهاي انقلابي نخواهند زد. خانههايشان راويران كن. به هرمكان جديدي رسيدي، مطرح كن كه ما فلان منطقه راقتل عام كردهايم وتاميتواني شيوه ي كشتار خود رابيان كن. {دقيقاً برنامهاي كه اسرائيل انجام مي داد! فكر مي كنيد، اسرائيل تمام سرزمينهاي اشغالي را باجنگ گرفت؟ نه. به يك دهكده ميآمد، قتل عام مي كرد. شيوهاي داشت، افراد را ميگرفت، به دو جيپ مي بست، دو جيپ در دوطرف مخالف حركت مي كردندو اين آدم از وسط نصف مي شد. ازاين صحنه تصويربرداري ميكردندبعد آن را ميبردند ودر روستاهاي ديگر پخش ميكردند. مردم آن روستا از ترس ووحشت آنجاراخالي ميكردند. اسرائيل چنين فضاي رواني اي ساخته بود.
باكمال تاسف ما درجنگ خودمان، دراين زمينه خوب عمل نكرديم. فضاهاي روانياي راكه دشمن ميساخت، مطرح ميكرديم وگاه بين مردم وحشت ايجاد مي شد!
تعجب نكنيد، بعضي از صحنههايي راكه امريكا در زندانهاي خودش به تصوير مي كشد، عمداً نشان ميدهد. ميخواهد ترس ووحشت،ايجادكند. گاهي ما خودمان هم ممكن است متوجه اين نكته نباشيم و با طرح آنها رعب و وحشت ايجاد كنيم.
پس معاويه، بسربن ارطاه را به سمت مكه فرستاد، بعد به سمت يمن آمدند و واردخانه لبابه شدند؛ لبابه زن حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. دو برادر دارد، هنوز دختركوچكي است، مادرش در خانه است؛ مامورها مي ريزند و اين دوپسر بچه ( عبدالرحمن و قثم) را،سربازان جلوي چشم مادر با دو پايشان مي گيرند و دور سرشان ميچرخانند، سرها را آنچنان به ديوار مي كوبند كه مغزمتلاشي ميشود. مغزرا در دست ميگيرند و قاه قاه مي خندند و نشان مردم مي دهند تا دراجتماع، ترس ،دلهره و وحشت ايجادكنند.
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت
عوامل انحراف جامعهي اسلامي از مسير اهل بيت(1) (بخش 2)
مرحلهي دوم: در نامههاي بعدي به تمام فرمانداران خود نوشت* «شما نامهها را خوانديد و خيرخواهي مرا ديديد. از اين به بعد هر كس از فضيلت علي دم بزند(اين عين نامهاش است همه نامه ها موجود است) خونش هدر، خانهاش ويران، و فرزندش كشته خواهد شد حقوقش از بيت المال قطع ميشود و از حوزهي حكومت من خارج شده است(به اين معنا كه از نظر قضايي هر چه بخواهد ديگر قابل تعقيب ....
نيست حتي اگر كسي را بكشندحق مراجعت به دادگاه و خون خواهي براي خانوادهاش نخواهد بود.) كسي حتي حق ازدواج با اين خانواده راندارد، در هيچ دادگاهي شهادت خانوادهي علي ومحبان علي پذيرفته نشود.(محا صرهي قضايي و حذف اعتبار اجتماعي)». نوعي محاصرهي فرهنگي و اقتصادي انجام داد وسعي كرد خاندان علي بن ابيطالب وشيعيان ايشان را كاملاً در محاصره قرار دهد.(در چنين فضايي سرنوشت انسانهاي سست عنصر به خوبي قابل پيش بيني است.)
در اين موقعيت بود كه ريزشها آغاز شد. تا ديدند مالشان در خطر است، همه چيز تمام شد. مگر مسلم چگونه تنها شد؟ پشت در فرياد زدند و احساسات خانمها را تحريك كردند. گفتند، همسرانتان را از مسلم جدا كنيد، عبيدالله اعلام كرده حقوقتان قطع و خانههاتان ويران ميشود. هر كس متهم باشد پيش از كشتن خودش، اول فرزندانش را ميكشند. زنها گريه كردند، بچههايشان را روي دستهايشان گرفتند و به شوهرانشان التماس ميكردند: بيا، تو يكي بروي كه اتفاقي نميافتد، بقيه هستند! مدام گفتند بقيه هستند، شدند 500 نفر، وارد مسجد شدند 30 نفر، نماز تمام شد ده نفر وقتي حضرت مسلم(ع) به سر كوچه رسيد، ديد، هيچ كس با او نيست.
مرحلهي سوم، روايت سازي براي عثمان:
به فرمان معاويه شروع كردند، روايت ساختن در فضيلت عثمان آن هم با روشي بسيار زيركانه؛ گفت: هركس را كه بفهمم روايتي در فضيلت عثمان يافته است، شخصاً از بيت المال به او هديه خواهم داد؛ يعني زمينهاي ايجاد كرد تا افراد براي عثمان روايت بسازند. آن قدر اين كار ادامه پيدا كرد تا معاويه احساس خطر كرد چرا كه ديد بعضي مي گويند: «كي پيامبر اينقدر سخن گفته است؟»
اگر سري به كتابهاي بزرگ ادبيات فارسي خودمان بزنيد مثل عطار و سنايي ميبينيد كه در وصف عثمان چه چيزهايي وجود دارد. بزرگي ميگفت: اگر تمام رواياتي را كه در اين دوره ساخته شد، جمع كنند و يك نفر بنشيند و فقط بخواند، به كل فرصتي كه پيامبر در تمام دوران رسالتش داشت نمي رسد! آن هم در صورتي كه فقط بنشيند و روايت بگويد در حالي كه پيامبر موقعيتهاي مختلفي مانند جنگ، سفر، خواب و... داشته است. معاويه با ديدن اين وضعيت گفت تعطيل كنيد، ديگر براي عثمان فضيلت نسازيد.
مرحلهي چهارم : معاويه فرمان داد تا هر چه روايت در فضيلت ابوتراب وجود دارد به نفع خلفاي ديگر، عوض شود. به عنوان مثال شخصي به نام سمرة بن جندب، هفتاد هزار درهم گرفت و اين آيه را كه در وصف امير المؤمنين نازل شده است: «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله؛ يعني هستند كساني كه جان خود ر ا براي رضاي خدا تقديم مي كنند» (وصف ليلةالمبيت و خوابيدن اميرالمؤمنين در بستر پيامبر)، به نفع «عبد الرحمن بن ملجم» تغيير داد؛ يعني، گفتند پيامبر اين را در وصف عبدالرحمن بن ملجم گفته است و او كسي است كه در راه خدا با جان خود معامله كرد.(چون بعداً با شمشير امام حسن مجتبي (ع)كشته شد خيليها اين دروغ را باور كردند.) فضا آنقدر تار شد كه مردم در قنوتشان اميرالمؤمنين را لعن ميكردند و به اين اعتقاد رسيدند كه: «لاصلوة الّابلعن ابيتراب.» مي گفتند اصلاً مگر علي(ع) مسجد هم مي رود؟ و يا مگر علي، نماز هم مي خواند؟! حتي وقتي خبر شهادتش را در محراب شنيدند، گفتند علي و محراب، علي و نماز؟!
ببينيد قدرت تبليغات تا چه اندازه بالاست، رسانه هم كه در اختيارشان بود. معاويه12هزار منبر را آماده كرده بود و برايشان پول ميفرستاد تا بر منبر علي(ع) را ِسب كنند. براي برخي از افراد آبگوشت ميفرستاد و در آبگوشتشان چند دانه نخود طلا ميانداخت؛ آنوقت ميگفت حواسشان باشد، در اين آبگوشتي كه براي شما فرستاده شده خليفه هديهاي هم گذاشته است. با اين زمينه سازي بسيار ساده آنهايي را كه مستعد انحراف بودند جذب ميكرد. پول، فاجعه ميسازد. ثروت و موقعيت، سبب گم شدن انسانها ميشود. معاويه با دادن پست و موقعيت انسانها را از راه منحرف ميكرد. اگر من و شما در سال 58 هجري به شام سفر مي كرديم و در مجلس معاويه حاضر ميشديم كساني راآنجا ميديديم كه متحير ميشديم. كساني كه قبلاً با پيامبر بودند و حالا اينجا!
چه بسيار، برق سكهها چشمان حقيقت بين را در تاريخ كور كرده است. با پول معاويه بسياري از دلها سياه و مستعد گناه شد. مگر اباعبدالله هم در كربلا و هم در راه نگفت ؟ حتي فرزدق شاعر در ملاقات با اباعبدالله به اين مسئله اشاره كرد: «مي داني اگر بروي شمشير ها در مقابل توست؟ چون كيسهها پر و شكمها از حرام انباشته شده است.»
وقتي يكي از بزرگان كنار سفره معاويه نشست، يكي از ياران پيامبر به او گفت: «ديگر هيچ اميدي به تو ندارم، تمام شدي. كنار سفرهي معاويه نشستي و از كنار آن سير برخاستي؛ شكمت را از حرام انباشتي. ديگر اميد ندارم كه از تو حقي بتراود و اين زبان به حق گويا شود يا رهپوي حق باشد.»
مرحلهي چهارم: زمينهسازي و تبليغ براي (بزرگ نمايي يا درشت نمايي) و در ذهن مردم نشاندن فرزندش يزيد. در مرحلهي اول، اين تفكر را در مردم جا انداخت كه حكومت حق ما بوده است. معاويه تزي داشت كه امروز هم در دنيا وجود دارد: «الحقُّ لِمَن غلب؛ حق با كسي است كه زور دارد.»(مگر امروز آمريكا نميگويد كه حق با من است چون قدرت دارم.) متأسفانه اين فرهنگ در رسانهها و زندگي ما نيز ديده مي شود مانند اينكه در انتهاي بعضي از فيلمهايي كه در مورد طبيعت و حيوانات ساخته شده و بسياري از مردم هم به آن علاقه دارند ميگويند: "و اين است قانون طبيعت"؛ يعني، قدرتمند بايد ضعيف را بدرد. گويي اين فرهنگ از آنجا به درون زندگي ما منتقل ميشود، فلاني زور دارد پس حق با اوست؛ يعني، حق با حق نيست، حق با ناحق است، حق با باطل است! به جائي ميرسد كه حق را در باطل مي بيند. قدرت با من است پس شما نيز بايد هر چه را من ميگويم، بپذيريد. خيليها در كربلا به اباعبدالله گفتند: يزيد قدرت را در دست گرفته است، همه قبول كردهاند تو نيز قبول كن، با اين 70،80،100 و يا150نفر مي خواهي چه كني؟ تو هم بيا و دست بيعت بده، گاهي ميگفتند: با پسر عمويت بيعت كن، همه كنار آمدهاند، بسياري از ياران پيامبر هم با يزيد هستند. در كربلا 0 400نفر حضور داشتند كه در مورد ابا عبد الله از زبان پيامبر روايات بسياري را شنيده بودند؛اول هم كه آمدند نقاب بر چهره داشتند اما چند روز بعد گستاخ شدند و نقابشان را پس زدند؛ گناه انسان را گستاخ ميكند.
معاويه براي اجراي اين بخش از برنامه اش در سال آخر زندگي يعني، سال 60هجري، اعلام كرد كه من مي خواهم به زيارت كعبه بروم. تعداد زيادي را هم از شام با خودش آورد. اين افراد را براي موقعيت خاص تربيت و آماده كرده بود. زماني كه وارد مكه شد با مردم صحبت كردو گفت: مردم، من معتقدم كه شايسته ترين كسي كه مي تواند رهبري و هدايت آيندهي اين جامعه را به عهده بگيرد، پسر من است، خودم اوراتربيت كردهام. شما در مورد من چه باوري داريد؟ او قرار است آينده اين امت و جامعه را به عهده بگيرد؛ مردم سر و صدا كردندو گفتند: «ما زماني خواهيم پذيرفت كه بزرگان ما بپذيرند.» بزرگان چه كساني بودند؟ مثلاً" عبد الرحمن ابي بكر پسر ابوبكر"، "عبد الله بن عمر پسر خليفه دوم "،"عبدالله بن زبير" ،(چهرهي بسيار عجيب و پيچيدهاي كه به ابن زبير معروف است وپدرش(سرداربزرگ اسلام)، در جريان جمل، در مقابل حضرت علي(ع) ايستاد) و "حسين بن علي(ع) ". معاويه طرحي ريخت و با اين افراد مذاكره كرد. ديد مقاومت كرده و نمي پذيرند. بهخصوص حضرت ابا عبد الله حسين (ع) و عبد الله زبير مقاومت مي كردند. چند جلسه اي صحبت كرد پس از اين جلسات به مردم ميگفت: درحال آماده كردن و زمينه سازي هستم، مخالفتي هم نميبينم.مرتب مردم را آماده مي كرد،قدرت سخنراني عجيبي داشت. درسخنوري بسيار زيرك بود وگاه چاشنيهايي از تهديد و تطميع را با سخن ميآميخت. پس از چند روز كه مراسم حج تقريباً تمام شده بود، به اين چند نفر گفت: من فردا قرار است تصميم نهايي را بگيرم وقصد دارم آن را با مردم مطرح كنم؛ چه بسا مصلحت اين باشد كه فرزندم، يزيد جانشين من نباشد. فردا در كنار كعبه با مردم گفتگو خواهم كرد، شما هم باشد. شب قبل، هزار نفري را كه از شام با خود آورده بود تمرين داد و گفت: خوب گوش كنيد، فردا، وقتي درحين سخنراني، اعلام كردم چند نفر هستند كه باجانشيني فرزندم يزيد، مخالفند، شما از وسط جمعيت سر و صدا كنيدو بگوئيد اينها مهم نيستند. چند نفر كه مهم نيست، همهي مردم پذيرفتهاند . بعد، وقتي سخنم را ادامه داده و دستم را بالا بردم، شما سكوت كنيد. زماني كه سخنان من تمام شد، سر و صدا كنيد و فضا را به هم بريزيد. چند نفررا هم مأمور كرده بود كه باتيغ هاي پنهان بالاي سر بزرگان مخالف، حضرت اباعبدالله، عبد الله بن زبير و ابن عمر بايستند تا اگر حركتي كردند كارشان را تمام كنند. سخنراني را كرد چند نفر شروع به سر و صدا كردند، دستش را بالا بردوگفت: همين چند نفر هم راضي هستند من باآنهابه توافق رسيدهام. دستش را پائين آورد، آنها شروع به سر و صدا كردند؛ گفت: چون اجازه نمي دهيد من سخن بگويم ديگرادامه نميدهم، همه موافقند فرزندم جانشين باشد. تا اباعبدالله خواست به آنها اعلام كند جمعيت به هم ريخت و هزار نفر سر و صدا كردند و فرصت ندادند كسي سخن بگويد. پس از اين مجلس، معاويه، لگام اسبش را برگرداندو از مكه به سرعت و مستقيم به سمت شام رفت.
مردم دور ابا عبد الله، حلقه زدندكه تو چرا اعتراض نكردي ؟ تو هم رضايت دادي ؟! ما نمي دانستيم تو نيز با معاويه كنار آمدهاي ! هر چه ابا عبد الله وابن زبير فرياد زدند، كسي گوش نكرد.
اين معاويه است، چه كسي مي تواند حقيقت را بفهمد؟ در اين روزگار، در اين جَو پيچيده، نگاه بصيرتمندانه بسيارارزشمند است و در اين فضاست كه ياران حسين(ع) شكل مي گيرند. با وجود42 سال بمباران تبليغاتي جامعه، چشمهاي بصيري وجود دارد كه حقيقت را از متن اين ظلمتها مي فهمندو ميدانند كه بايد چه كنند! به اباعبدالله كه ميرسند ميگويند:« انا علي نياتنا و بصائرنا» ايحسين، ما تو را شناختيم. فهميديم تو، كه هستي. امام فرمود :«اولئك مصابيح في ظلمات الجور.» اين افراد چراغند، در دل تاريكيها؛ شيعه بايد چراغ باشد، بايد بتواند با يك نگاه ظلمت ها را بشكافد و آن سوي چهرهها را بخواند.
فداي اين فداكاران پاك باز و عاشقان مخلص. اين چهرههاي بصير و ايستادگان نستوه، در عرصهي كربلاو در محاصرهي آن همه نيرو.
روز هفتم است؛ فضاي كربلا بسيار سخت شدهاست، از ديروز آب را بسته اند. حضرت با فاصله 19قدم از خيمه ها، زمين را ميشكافد، آبي زلال ميجوشد، عمربن سعد4000 نفر ميفرستد كه حسين، اگر اين چاه را پر نكني به تو حمله خواهيم كرد. وامام دستور پركردن چاه را مي دهد. حلقهي محاصره هرلحظه تنگ ترمي شود.تشنگيها اوج ميگيرد.
فداي بصيرت عباس، اي كاش، اين همه ازاو ميگوييم، بارقهاي از آن صفا، اخلاص، صميميت و بصيرتش به زندگي ما تابيده شود.
دراين روزها ازدرون خيمه ها صداي گريه وفرياد العطش بلند مي شد. امام مي آمد و بانگاهي سرشاراز محبت مي گفت: برادرم عباس، سري به خيمه ها بزن. تا قامت عباس در نگاه بچه ها ميشكفت، آرام ميشدند؛ ابالفضل(ع) مي آمد، زانو مي زد، بر سرشان دست نوازش ميكشيدوبه آنها ميگفت: عزيزان من، ما قراراست كاري بزرگ انجام دهيم؛ پس بهخاطر اين كار بزرگ تشنگي را تحمل كنيد. خواهرم راه سختي پيش روست برادرت حسين گفته است كه بعد از اين دشواريهاي بسيارخواهي داشت، اينها كه چيزي نيست. آب به رويتان بسته اند؟، بعداً تازيانهتان ميزنند، به زنجيرتان ميكشند؛ كودكان را زير تازيانه خواهند دواند، زنجير به گردنشان خواهند زد وبرخاك داغ خواهند كشيد، پوست بچه ها جدا ميشود. اين همه براي خداست، پس براي خدا صبور باشيد.
خيمه ها را آرام مي كرد، مي آمدو به خيمه هاي دشمن نگاه مي كرد وبا اين نگاه در قلب آنها وحشت مي انداخت. اين بصيرت است و بينايي كه در وجود ابوالفضلالعباس است.
فداي فداكاراني كه آنقدر امام را شناخته بودند كه زهير بن القين گفت: يا ابا عبد الله به من نگو برو، به من بگو هفتاد بار جان ببازم و هر بار كه جان ببازم باز هم عاشقانه تر برميخيزم و در مقابل تو فداكاري ميكنم. حيف كه خدا به من يك جان داده است.
همچون پروانه اطراف اباعبد الله ميچرخيدند. اباعبدالله قدر اين ياران بصير را ميدانست ودر آخرين لحظه، سرشان را بر زانو و گونه برگونهشان ميگذاشت وميگفت: سلام مرا به مادرم زهرا، جدم رسول الله و برادرم حسن برسانيد.
و سيعلموا الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون ....
-------------------------------------------------
* وسعت حكومت اسلامي در زمان معاويه تا شاخ آفريقا بود و اندلس،ايتاليا،فرانسه، مصر،تمام بين النهرين،عراق و ايران رادربرمي گرفت.
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت
کتاب روضة الشهدا
نویسندهی کتاب:
"ملا حسین واعظ کاشفی سبزواری،"همانطور که از لقب وی مشهود است اهل سبزواربوده وبا توجه به نامش می توان پی برد که شیعه بوده است. او با دو چهرهی معروف علمی وتاریخی ما "سلطان حسین بایقرا"وامیرعلی شیر نوایي"معاصر بوده است.
در رابطه باشخصییت او چندوچون بسیار است. ونظریات مختلف ومتفاوت در مورد نویسنده ی این کتاب داده شده است.
برخی اورا نوعی شارلاتان ویا کلاه بردارمعرفی کرده اند که استاد شهید مرتضی مطهری از آن دسته است و بعضی نیز او را ....
ستوده وبه عنوان انسانی بزرگ،خوب واهل سوزو درد وعاشق اهل بیت معرفی نموده اند.
سبزوار در زمان زندگی اش کانون شیعه بود وبه برکت وجود وحضورحضرت رضا(ع)در منطقه ی خراسان نفوذ شیعه درآن منطقه بسیار مشهود بوده است چنان که شعر بزرگانی مانند عطار نیشابوری(قرن 7ه.ق)نیز مؤید این نکته است.
ملاحسین واعظ کاشفی در سال910(ه.ق)یعنی اوایل قرن دهم هجری وفات یافت.
وی کتاب"روضة الشهدا"را در سال907(ه.ق)یعنی سه سال قبل از وفات خویش به رشته ی تحریر در آورده است. البته برخی عقیده دارندکه این کتاب در سال 910(ه.ق)نگاشته شده، درحالی که این سال، سال وفات اوست پس این نقل نمیتواند صحیح باشد.
كاشفي در حدود چهل جلد کتاب نوشت که از جمله آن ها می توان از"الرسالة العلیة"نام برد.کتابی شیرین با نثری مسجع وزیبا لبریز از مباحث گوناگون وخوا ندنی که گاه در آن به مسایلی بر می خوریم که به ندرت در کتب دیگر یافت می شود .
وی شاعر نیز بودواز سروده های خود در آثارش بهره می گرفته است که وجود این نکته در کتب او بسیار مشهود است ؛یعنی، بسیاری اوقات در طرح مباحث، از ابیات مختلف به خصوص ابیا ت عربی استفاده می کند. در آثار او هر جا به شعری بر می خوریم که به یکی از شاعران بزرگ مستند نشده است آن شعر از خود اوست.
وي سخنوری بلیغ وتوانا بوده است چنان که در احوال او نوشته اند، همه از گوشه وکنار،از روستاهای مختلف به قصد شنیدن سخنان وی،گرد می آمدند. معمولاصبح جمعه بر منبر مینشست چرا که هم مردم از فرصت بیشتری برای استماع برخورداربودند وهم اینکه روز جمعه برای خطابه از موقعیت خاصی برخوردار است. بسیار خوش صدا بود ودر لابه لای خواندن از روضه(که البته این واژه از نام اثر او روضة الشهدا گرفته شده است) و از صدا بهره می جست. بعدها بزرگان دیگری از جمله مرحوم"کافی"در مجالس وعظ خود از همین شیوه پیروی کردند.روش او این گونه بود که شروع به صحبت می کردبه یک باره بحث را قطع کرده با صوت زیبا ودلنشین خود که تأثیر بسیاری داشت میخواندودوباره بحث را ادامه میداد.به گونه ای که اگر یک یا دو ساعت صحبت می کردخستگی در افراد پیدا نمی شد.
بر علوم مختلف مسلط وبه خصوص در نجوم و هیئت تبحر خاصی داشت که این مساله در رسالة العلیه، کاملا مبرز است. علم جفر نیز میدانست (علمی خاص که امروزه منسوخ گردیده است)،تکسیر؛یعنی شکسته بندی را به خوبی بلد بود وسیمیا میدانست. (این که علوم سیمیا،لیمیا وکیمیا چه علومی هستند نیاز مند طرح بحثی جداگانه است).
از جمله آثار بسیار مشهور او می توان به آثار زیر اشاره کرد:
"جواهر التفسیر"که در زمینهی تفسیر بسیار خواندنی است،"مواهب علیه" ،"انوارسهیلی"(کتابی مشهور در تاریخ ادبیات فارسی)،"مخزن الانشاء"که در زمینهی انشاءونگارش وروش های نگارش است؛ "اختيارات نجوم"،"اخلاق محسنی"که به طرح مبا حث خوب ،شیرین ولطیف اخلاقی می پردازد،و کتاب معروف "روضة الشهدا".
ملا حسین واعظ کاشفی مدتی از منطقهی سبزواربه هرات سفر نمودواین سفر آغاز برخی شایعات در رابطه با شخصیت او گشت.گفتهاند وی در این سفر نزد "امیر علی شیرازی "رفت و به دامادی "جامی"درآمد.جامی اهل تسنن بود واین امر باعث شد که در هنگام بازگشت از سفر دو سالهی هرات مردم در اوشک نمایند.
در تصوف پیرو نقشبندیه بود. در این جا لازم به توضیح است که در تصوف فرقههای گونا گونی وجود دارد که منتسب به شیعه هستند. مثل ذهبیه وخاکساریه، واز جملهی این مذاهب نقشبندیه است.
نقشبندیه سلسلهی نسب خود رابه ابوبکر میرسانند. بر خلاف تمام فرقههای تصوف در ایران که خود را به امیرالمؤمنین علی(ع) منتسب میدانند و میگو یند اولین کسی که خرقه پو شید، علی(ع)بود. ولی نقشبندیه این مساله را به ابوبکرنسبت میدهند.
این امر(اعتقاد به نقشبندیه)سبب شد تا مردم بر وی شک کنند. وباز به همین دلیل وقتی پس از دو سال به سبزوار بازگشت و روی منبر رفت مردم اورا نپذیرفتند.
برخی هم اورا به اعتبار نامش و نیز کتابی که برای ابا عبدالله (ع)نوشت حنفی دانستهاند والبته کسا نی به دلیل برخی مسایل موجود در این کتاب به او شک کردند.
کتاب روضة الشهدا
حدود پانصد سال از نگارش این اثر میگذرد ،اثری بسیار تأثیرگذار وعمیق که نام "روضه"از آن گرفته شده وبهکارگیری این نام در مجالس سوگواری مؤید تأثیر بسیار این کتاب است.کتابی که اگر به دقت بررسی شود میتوان رد پای تأثيرآن را در تاریخ پانصد سال پیش به خوبی یافت.
این کتاب از منابع بسیار مشهوری است که البته در روزگار ما متروک ومنسوخ گشته آن هم در حالی که در سدههای گذشته افتخار محافل و مجالس واهل خبر این بود که این کتاب را گرفته وازروی آن بخوانند وبه خاطر ویژگی های موجود در این کتاب مردم را سوگوار ودرد مند ومرثیه خوان حضرت ابا عبد الله الحسین(ع)نمایند.
قبل از پرداختن به این کتاب لازم است نکاتی در باب وعظ وخطابه مطرح گردد.
الف)امروزه واژه ها ی وعظ وخطابه بد نام شده وما وقتی از موعظه سخن می گوییم به یاد نصیحت کردن وصرفا از موضع قدرت سخن گفتن می افتیم. در حالی که معنای واقعی موعظه دعوت به خیر وخوبی وصلاح است .ودرگذشته کسانی به این کارهمت میگماشتند؛یعنی ،خطابه خوان ها معمولا از چند چاشنی خاص در سخن خود بهره گیری مینمودند که عبارتند از:
1-هیئت داستان وزبان روایت ،2-بهره گیری از زبان تمثیل،3-شعر
یکی از مشهورترین واعظان در تاریخ ما ملاحسین واعظ کاشفی سبزواری است که گاهی از او تنها با عنوان (واعظ)یاد میکردند؛ زیرا وعظ میکرد.تسلط اودر وعظ وسخنوری سبب شد که بعد ها هنگام نوشتن، تأثیر این وعظ در نوشتهها یش هویدا گردد؛یعنی ،به ساخت داستان نزدیک شده، از شعر بهرهگیری کرده ومثال زده است تا به موضوع نزدیک شود.
ب)حادثه ی عاشورا در تاریخ ما به عنوان بلا مطرح شده است که بلا خود چند معنا را در بر می گیرد ودر عربی واژه های چند به این معنا اشاره دارند:
1)بلا،"إذا ابتلا..."در قرآن بارها به کار برده شده به معنی فتنه واین معنا گاه به شکل فعل "یفتنون"به کار می رود که نمونه ی آن در آغاز سوره ی عنکبوت آمده است .فتنه؛یعنی،آزمون وامتحان؛یعنی،ایستگاه یا فرصتی برای بررسی توانمندی ها ی یک فرد یا تأثیر آن چه که از قبل برای به دست آوردن پایه های فراتر وبالاتردریافت نموده است. واژه ی سوم"اختبار"است اختبار به معنی کسب خبر و گرفتن اطلاعات از کسی است.ارزشیابی،فهم توانمندی ها،بررسی میزان صلاحیت ها ومیزان رشد یک شخص که در قرآن به آن اشاره شده است.
واژه ی چهارم:"تمحیص"است .این واژه هم درقرآن آمده وهم حضرت ابا عبدالله (ع)در کربلا به آن اشاره کرده اند که :"الناس عبیدالدنيا والدین لعق علی السنتهم.یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا فی البلاء قلَّ الدَّیانون" تمحیص که از نام های مبارک ماه رمضان نیز می باشد وامام سجاد (ع)در صحیفه ی سجادیه این ماه را "شهر التمحیص"نامیده است، در لغت به معنای پالایش وپالودن است.
واژه ی پنجم :امتحان است که در فارسی بسیار کاربرد داردودر قرآن نیز آمده «امتحن الله » اصل این واژه به معنی درد سر است واز محن به معنای رنج وسختی آمده است.زیرا هر پالایش بی تردید با سختی ها ومشکلات فراوان همراه خواهد بود.
محور اصلی طرح مباحث کتاب روضةالشهدا،بلاست.از همان آغاز کتاب از بلا سخن میگوید وطبیعی است که اولین بلا متوجه چه کسانی است ؟"البلاء للؤلاء کاللهب للذ هب"
ما بلا بر کسی عطا نکنیم تا که نامش ز اولیا نکنیم
این بلا گوهر خزانهی ماست ما به هر کس،عطا بلا نکنیم
اولین بلا متوجه چه کسی است؟ انبیا،بنابراین کتاب روضةالشهدا با طرح رنج ها وبلا هایی که بر انبیا وارد شده آغاز می شود کتاب یک مقدمه،ده باب ویک خاتمه دارد.بر خلاف این نکته که ممکن است به ذهن متبادر شود که تمام کتاب در مورد امام حسین (ع)است، چنین نیست درواقع چندین باب آن در مورد ابا عبدالله هست ونیست !
باب اول:به خلقت آدم، هبوط وابتلائاتش اشاره می کند.با توجه به این که محور این کتاب بحث در رابطه با بلاهاست ،هر شخصیتی را مطرح می کند بلاها وگرفتاری های اورا نیز بیان می دارد.که در باب اول به ذکر ابتلائات پیامبرانی مانند آدم (ع)،نوح(ع)،ابراهیم(ع)،یعقوب(ع)، یوسف (ع)،ایوب(ع)،زكریا(ع)وعیسی(ع)می پردازدونکته جالب این که پس از ذکرزندگی وبلا ها ی آنها گریزی به کربلا می زند .
او اولین کسی است که کار "گریز"را انجام داده (گریزبه این معنا که چنان از بحثی که مطرح شده بهرهگیری کرده آن را با بحثی دیگر پیوند بزنیم که کسی میان این دو گسستگی احساس نکند )هنری که بسیاری از روضه خوان ها ی امروز از آن بی بهره اند .
نویسندهی این کتاب از این تکنیک به خوبی بهره جسته وداستان ابتلائات هر کدام از پیامبران را که مطرح می کند به نحوه ی بسیار هنرمندانه گریزی به کربلا می زند.ودر خاتمه تمجیدی از مختار وابومسلم وامیر تیمور گرگانی کرده واین باب رابه پایان می رساند.
باب دوم:جفای قریش را بر پیامبر مطرح می کند وبه ذکر نکاتی از قبیل سنگ زدن بر پیامبر،شکستن دندان آن بزرگوارفرورفتن حلقه ها ی زره در بدن رسول اکرم (ص)که ابوعبیده در هنگام بیرون کشیدن آن ها چند دندانش را ازدست داد،زجرها،ماجراهای ریختن خاکستربرسر روی آن حضرت،شهادت حمزه وجعفررا مطرح کرده،وباز هم گریزی به کربلا می زند.
باب سوم:رحلت پیامبر ومسایل مربوط به رحلت رسول اکرم(ص)را بیان می کند.
باب چهارم:احوال حضرت فاطمه ی زهرا(س)از ولادت تا شهادت را مطرح می نماید،با نثری ساده وروان وبافتی جذاب وشیرین که بسیار مقبول طبع خواننده وشنونده قرارمی گیرد.
اما نقطه ی ضعفی که وجود دارداین است که منابع روایات معلوم نیست .به هیچ منبعی استناد نشده ودرهیچ منبع ومأخذ معتبری یافت نمی شودودر حقیقت اودر طرح این مسایل ازعنصر"خیال"بهره گرفته وداستان پردازی نموده است
باب پنجم:اخبار وحالات امیرالمؤمنین ازولادت تا شهادت را ذکرکرده است.
باب ششم:مربوط به فضایل امام حسن(ع)وسرگذشت آن بزرگواراز زمان ولادت تا شهادت است.
باب هفتم:به مناقب حضرت ابا عبدالله (ع)می پردازدوشرح زندگی آن حضرت از ولادت تا شهادت را بيان ميدارد.
باب هشتم:شهادت حضرت مسلم بن عقیل وداستان وزندگی آن بزرگوار را بیان می کند .
باب نهم:در این باب چگونگی آمدن امام حسین(ع)به کربلا مطرح می شود ودراین جاست که اندکی انسجام ونظم تاریخی کتاب فراموش شده وشکافی ایجاد می شود.جنگ امام(ع)وشهادت اقوام ویاران را در این باب مطرح می نماید.
و باب دهم که آخرین بخش کتاب است دو فصل دارد:
فصل اول به ذکر وقایع اهل بیت(س)پس از شهادت امام حسین (ع)میپردازد.
فصل دوم،عقوبت قاتلان حضرت ابا عبدالله(ع)را مطرح می نماید.
در خاتمهی کتاب اولاد امام حسن مجتبی وامام حسین(ع)و سلسلهی نسبشان آمده وکتاب پایان یافته است .
نقاط ضعف کتاب:
در تمام وقایع مطرح شده در کتاب مسایلی وجود دارد که متأسفا نه،فوق العاده از ارزش کتاب میکاهد.داستان ها یی که به نظر می رسد ساخته ی ذهن نویسنده است زیرا در هیچ یک از مقاتل معتبر و آثار بزرگان آن روزگار چنین مطالبی یافت نمی شود.
چند نکته:
نکته ی اول:روش تدوین کتاب بر اساس شیوه ی اهل تسنن است.حالت،فصل بندی ،نوع بیان وحتی برخی از تعبیرات والقاب نشان می دهدکه هیچ شیعه ای در آن روزگار این گونه که در این اثر دیده می شود نمی نوشت.
نکته ی دوم:آوردن اسامی اشتباه به این صورت که برخی از جنایتکاران کربلا در لیست شهداآورده می شوندوبالعکس.
البته در بسیاری از مقاتل این اشتباه صورت پذیرفته است.
نظر دو شخصیت بزرگ در رابطه با این کتاب:
1)مرحوم محدث نوری صاحب اثر ارزشمند لؤلؤومرجان در بخش وسیعی از کتاب خود به این اثر تاخته و بر ساخته ها وجعلیات این کتاب را مطرح کرده است.البته گاه اسم برده وگاه نه .
2)استاد شهید مطهری که بسیار روشن وصریح در رابطه با این کتاب چنین می گوید:«کتاب معروفی است به نام روضةالشهداکه نویسنده ی آن ملا حسین کاشفی است.داستان زعفر جنی وعروسی قاسم،اول بار در کتاب این مرد نوشته شده.ومن این کتاب را ندیده بودم وخیال می کردم درآن یکی دو تا از این حرف ها ست (یعنی یکی دو مورد اشتباه وتحریف تاریخی در آن وجود دارد)تاریخش را که می خوانیم معلوم نیست شیعه بوده یا سنی واساسا مرد بوقلمون صفتی بوده[تعبیر استاد مطهری است]اولین کتابی که در مرثیه به فارسی نوشته شده،این کتاب است من نمی دانم این بی انصاف چه کرده است.[تعبیر ها ی ایشان است]وقتی این کتاب را خواندم دیدم حتی اسم ها جعلی است؛یعنی،در اصحاب امام حسین(ع)اسم ها یی را ذکر می کندکه اصلا وجود نداشته است.[برخی از آن ها در آن دوره از دنیا رفته اندودر عصر امام حسن(ع)وامام علی(ع)بوده اند.]در میان دشمن نیز اسم ها یی را می گوید که همه جعلی است.داستان ها را به شکل افسانه در آورده است[اسطوره پردازی کرده است]»
«این کتاب اولین کتاب مرثیه،به نثر فارسی روان است( البته برخلاف نظراستادشهيد، اين كتاب اولين كتاب مرثيه درفارسي نيست) وهمان طور که گفته شد به همین دلیل در مجالس از روی آن میخواندندواز این رو از پانصد سال پیش تا به امروز؛یعنی،از زمان تألیف این کتاب به مجالس عزاداری امام حسین (ع)روضه می گویند.در زمان ائمه ی معصومین (ع)وحتی بعدها در زمان سید مرتضی وخواجه نصیر طوسی هم روضه خوانی نمیگفتند.»
در هنگام بهره گیری از این کتاب باید نکات زیر را مد نظر داشت:
1-کتاب تحقیقی نیست،تبلیغی است.
2-تاریخی نیست،یعنی به عنوان یک کتاب تاریخی قابل استناد نمی باشد بلکه داستان پردازی تاریخی است همراه با چاشنی تخیل.
3-از این کتاب برای به دست آوردن تکنیک ها ی پرداخت روضه،تنظیم کردن مرثیه،ساخت وبافت مناسب برای تأثیرگذاری وشور انگیزی در مجالس ومحافل می توان استفاده کرد.رجزها را در نها یت بلاغت به فارسی،منظوم کرده که اگر عربی می بود خواندن آن هم مشکل وهم برای خواننده ملال آورمیشد.
یکی از بهترین وفصیح ترین کتبی است که تا کنون نگاشته شده.اما در رابطه با استفاده از آن باید گفت:تا تاریخ را دقیق نخوانده اید وآشنا نیستید از این کتاب استفاده ننمایید.
اگر قرار باشد معیارومیزانی را برای استفاده از کتاب معرفی نماییم باید به لؤلؤومرجان محدث نوری،اشاره کنیم؛یعنی،اگر کسی معیار ها ی لؤلؤومرجان را بخواند براساس آن معیارها می تواند به سراغ این کتاب آمده واز آن استفاده کند.
بهترین حاشیه ای که تا به حال به این کتاب زده شده،اثراستاد ابوالحسن شعرانی است که البته گاه قصد توجیه کار نویسنده را داشته در حالی که موارد ضعف کاملا مشهود وقابل توجیه نمی باشد.
منبع: عاشورا نگاران،پژوهش وتحقيقي در منابع، مقاتل و مآخذ عاشورايي، دكترمحمدرضاسنگري
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
كتاب شهيد جاويد
نويسندهي كتاب، «آية ا...صالحي نجف آبادي» در سال 1302 در نجف آباد اصفهان متولد شد و در 16 ارديبهشت 1385در تهران دارفاني را وداع گفت.
در طول دوران تحصيل، از محضر بزرگاني چون آيه ا... بروجردي، حضرت امام خميني«ره»، مرحوم علامه طباطبايي و آية ا... سيدمحمد داماد بهره برد و چند جلد كتاب به رشتهي تحرير درآورد كه برخي از آنها عبارتند از:
ولايت فقيه حكومت صالحان، قضاوت زن در فقه اسلامي، پژوهشي در چند مبحث فقهي، جهاد در اسلام، جمال انسانيت(درسورهي يوسف) و عصاي موسي يا نقدي بر نقدها و " شهيدجاويد" كه پس از 7سال كار و تحقيق مداوم در سال 1349 به چاپ رسيد.
شهيد جاويد از جنجال برانگيزترين ....
آثاردربارهي تاريخ عاشورا، درطول سه ياچهار سدهي گذشته است كه تاكنون سيزده ياچهارده ردّ بر آن نوشته شده است و ازحدودسي وشش سال گذشته حدودهجده مرتبه تجديدچاپ گرديده است. نويسنده درآثارخودازخوانندگان درخواست نقدونظرنموده وحتي به رويارويي بابزرگاني چون علامهي فقيد جعفري، آية ا...استادي وشهيدمطهري برخاسته است.
دركتاب"عصاي موسا"ي خود به برخي نقدها كه بركتاب شهيدجاويدنوشته شده پاسخ گفته است ودرجزوهاي كه اخيراً چاپ گرديده است برمجموعهي سه جلدي حماسهي حسيني به ويژه جلدسوم نقدهاي درستي واردكرده است.
مهمترين اثري كه به رد نظرات كتاب شهيدجاويدپرداخته است كتاب«حسين(ع)، شهيدآگاه» اثر حضرت آية ا...صافي است كه البته نويسنده، به اين كتاب نيزپاسخ گفته است.
مقام معظم رهبري درجزوهي آينهي نينوا بهصورت لطيفي به نقد دكترعلي شريعتي وشهيد جاويدپرداخته است. حضرات آيات مشكيني ومنتظري نيزبراين كتاب نظراتي نوشته اند وآية ا...گلپايگاني ومرعشي نجفي با اين كتاب به مخالفت برخاستهاندوبه طوركلي بانوشته شدن سيزده نقدوده كتاب درموضوعات مختلف كه درميان موضوعات خودبه اين كتاب پرداختهاند تعدادنقدهاي اين كتاب به بيست وسه فقره رسيده كه ازاين حيث درتاريخ بينظير است. اين كتاب پس ازاضافاتي وهمراه نمودن نقدونظرات وپاسخگويي به آراي منتقدان درسال1360مجدداًچاپ گرديد.
نویسنده در چاپهای مختلف این کتاب بارها اصلاحاتی انجام داده است که بررسی این اصلاحات واينكه از چاپ اول تا آخركتاب، چه اتفاقاتی افتاده است خود میتواندخاستگاه یک بحث باشد. در آخرین چاپی هم که موجود است ایشان سعی کرده به تمام کسانی که کتاب «شهید جاوید» را نقدوتحلیل کردهاند ازجمله نویسندهی "شهید آگاه"(آیت ا... صافی ) که يكي از شاخصترین نقدها و شبهات را به کتاب« شهید جاوید» واردكرده است، پاسخ دهد.
براي مثال، نویسندهی شهید آگاه باطرح سي وسه دليل قصدداردثابت كندكه امام(ع)ازشهادت خويش خبر داشته است؛ زيرا يكي از اعتقادات مرحوم«آیت ا... صالحی نجف آبادی» در کتابش این است که، امام(ع) با دارا بودن علم غیب هيچگاه در جریان حرکت خویش از اين مسئله استفاده ننموده ونهضت خودرا از مجاری طبیعی پیش برده است و روایات مربوط به اطلاع امام ازشهادت خويش از ساختههای قرن هفتم به بعد است كه بهعنوان مثال صاحب لهوف عمدتاَ این نقلها را طرح کرده است؛ و این یکی از بزرگترین لغزشگاههای نویسندهی کتاب شهید جاوید است در حالی که روایات بسیار محکم، متقن، و فراوانی موجود است که خیلی پیش از قرن هفتم و حتی از زبان پیامبر(ص) و در زمان حیات حضرت اباعبدالله(ع) به شهادت امام حسین(ع) اشاره دارند. نكتهي حائزاهميت این که نه تنها پيامبر(ص) بلکه حضرت امام مجتبی(ع)و پیش از او امیرمؤمنان(ع) که دو بار در جریان جنگ صفین، (رفتن و برگشتن)به کربلا میرسد به این موضوع (شهادت اباعبدالله الحسین (ع))اشاره نمودهاند.
البته لازم به تأکید است كه هدف ازبيان این نقد و بررسی، حذف ارزشهای کتاب نیست. نکتههای زیبايي که در متن این کتاب نهفته است 1 وتحلیلهایی که در این کتاب وجود دارد بسیاری از نقاط مبهم تاریخ کربلا را روشن کرده است.
كتاب سؤالاتی را طرح نموده و دیدگاههایی را که دربارهی قیام حضرت اباعبداللهالحسین(ع) وجود داردبيان ميكندوبراي مثال به رد نظرات بزرگاني چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی پرداخته است. یکی از اشتباهات نويسنده در طرح آراي علمای بزرگ این است که مواردوديدگاههاي طرح شده دركتب اين بزرگان پاسخهایی است که به اهل سنت دادهاند و نباید تکیهگاه بحث شيعه قرارگيرند. این موضوع از نکات بسیار ظریف و لطیفی است که در نقدکتاب باید طرح کرد و"آیة الله صافی"(نويسندهي كتاب شهيدآگاه) به درستی متوجه آن شده است. بنابراين پاسخ شخصيتهاي بزرگ شيعه به اهل تسنن باپاسخ به همان پرسش درعالم تشيع متفاوت است.
معرفي شهيدجاويد
درابتدا لازم است دو نکتهي مهم و کلیدی در رابطه با کتاب مطرح شود. نكتهي اول: شهيدجاويد کتابی کاملاً تحلیلی است و از سال 1349 که این کتاب براي اولين باربه چاپ رسید تا به امروز، بحثهای آن همچنان، قابل نقل، نقد، بررسی، کاوش و مطالعه است و به جرأت ميتوان گفت در طول تاریخ تشیع هنوز کتابی با این قوت در باب تحلیل مسئلهی عاشورا نگاشته نشده است؛ البته در سالهای اخیرتلاشهايي در این زمینه صورت پذيرفته اما هنوزهم کاری که این گونه منسجم، منظم و سامان یافته بحث را از جایی شروع کرده و پیش ببرد، انجام نشده است.
نكتهي دوم: در میان مجموعهی کتب معرفی شده تا به امروز اولین کتاب فارسی است که به تحلیل و بررسی در زمینهي عاشورا پرداخته است.
دراول اين كتاب ازطرف نويسنده سه تقاضامطرح ميشود:1)بامخالفان كتاب مخالفت نكنيد،2)مطالب كتاب رابراي تخطئه ونفي باورهاي مردم مورداستفاده قرارندهيد،3)نظريات مخالف وموافق رابراي نويسنده بفرستيد.
ازخصوصيات قابل تقدير وستايش اين اثر، بهرهگيري ازروايت وقوهي استدلال است. از ديگر ويژگيهاي آن ميتوان به مواردزيراشاره كرد:
الف)همراهي پابه پاي عقل ونقل،ُ كه دربخش نقل،از اسنادو روايات مختلف بهرهگيري نموده و ضمن توضيح، اشكالاتي را به برخي از روايات مشهور واردكرده است.
ب) تأكيدهم برجنبهي ملكوتي وهم بشري امام(ع)، هم زمان.
ج) ضمن پذيرش علم غيب امام(ع)، اعتقادبه اينكه حضرت(ع)حركت خويش را ازمجاري طبيعي پيش برده است.
مباحث كتاب بر دو محور اساسي بنيان نهاده شده، كه عبارتنداز: الف)بحث درموردعلم امام(ع)، ب)هدفگيري قيام.
آية الله صالحي درموردحركت اباعبدا...(ع)، پنج ديدگاه را مطرح ميكند كه البته همهي ديدگاهها مربوط به خودايشان نيست:
ديدگاه اول: امام(ع) دريافته بودكه چارهاي جزشهادت نيست، بنابراين تصميم گرفت باخانواده وبهترين اصحاب خود به كربلاوارد شود تاپس ازشهادت، بني اميه رارسوانمايد؛ زيرابراي آشكارنمودن حق، راهي جزخون دادن وجودنداشت.(ديدگاه دكترعلي شريعتي)
ديدگاه دوم: اباعبدا...(ع)، به دنبال شهادت بود تابه بالاترين درجه رسيده وضامن شفاعت خلق گرددكه البته اين نظريه برداشتي كاتوليكي ازنهضت اباعبدا...(ع)است.
ديدگاه سوم: قيام امام حسين(ع)دوچهره دارد،الف)چهرهي ظاهري كه، حركت امام(ع)براي تشكيل حكومت درپاسخ نامههاي كوفيان است، ب)چهرهي باطني:امام(ع)ميدانست به كوفه نرسيده درسرزميني به نام كربلا فرودآمده وبه اتفاق اصحاب شهيد ميشود.
ديدگاه چهارم:قيام اباعبدا...(ع)قيامي اصلاحي وغيرقابل اجتناب بود.( ديدگاه موافق با نظربرخي از علماي اهل تسنن)
ديدگاه پنجم: گروهي با چشم انتقادبه حادثهي كربلا نگريستهاند، صاحب تاريخ ابن خلدون، غزالي، ابن ابي الحديدو...اعتقاددارندكه اباعبدا...(ع)درهنگام اقدام به قيام، تحليلي دقيق ازاوضاع زمان خودنداشته است كه البته بسياري ازنخبگان سياسي وغيرسياسي عصرامام(ع) نظيرجابربن عبدا...انصاري، عبدا...مطيع، محمد حنفيه، فرزدق شاعرو...سست عنصري كوفيان رابه امام(ع)گوشزدكرده وخواستارآن بودندكه امام(ع) در حركت خودتجديدنظركند. افرادي نظيرطرماح وزهير به امام(ع) پيشنهاد نمودندكه به كوفه نرفته ويا قبل ازرسيدن همهي نفرات دشمن اقدام به جنگ نمايدولي امام(ع) هيچ يك از نظرات رانپذيرفت.
لازم به يادآوري است كه نويسنده، يك نظرگاه راكه طرفداراني چون شيخ مفيد، سيدمرتضي ،شيخ طوسي و...دارند، به عنوان نظري فراموش شده مطرح كرده است. براساس اين نظريه امام(ع)علاوه برجنبهي آسماني والهي، مطابق سنتهاي عقلاني عمل نموده ومأموربه ظاهربوده است.
به راستي اگراباعبدا...(ع)به كوفه نمي رفت وپاسخ به«18000» نامهي رسيده ازكوفه راناديده ميگرفت جايي براي قضاوت درموردكوفيان باقي ميماند؟ ويا اگر به صرف شهادت مسلم، هاني و...به سمت كوفه نميرفت بعدهاگفته نميشد شايدكوفيان با امام(ع)چنين برخورد نميكردند؟
كتاب دريك نگاه
كتاب "شهيدجاويد" حاوي 5 بخش و یک خاتمه است که تکملهای برمجموعهی بحثهاي مطرح شده دركتاب است كه عبارتنداز:
1)علل قيام امام حسين(ع) 2)ماهيت قيام 3)مراحل قيام 4)هدف قيام 5)نتايج وآثارقيام
بخش اول:علل قيام
نويسنده ضمن اين بخش سه سؤال رامطرح كرده وكوشش نموده ، به آنها پاسخ دهد:
سؤال اول)چراحكومت يزيدبراي بيعت،بر امام(ع) فشارواردساخت؟ كتاب درپاسخ به اين سؤال مينويسد، تهاجم وفشاري كه ازسوي يزيدبن معاويه متوجه امام حسين(ع)گرديد معلول سه علت بود:الف)تثبيت حكومت، ب)عقدهي حقارت، ج)حس انتقام جويي ودرادامه به توضيح وتشريح اين مواردمي پردازد.
سؤال دوم)چراامام(ع)بيعت راقبول نكرد؟وچرا صلح با یزیدرا نپذیرفت؟، پیشنهادی که بزرگانی مانند جابربن عبدالله انصاری، عبدالله مطیع و دیگران داشتندكه ميگفتند: «تو که از برادر و پدرت برتر نیستی، کوفه به این دو نفر خیانت کرد پس دليلي ندارد كه دوباره اين اتفاق نيفتد، برای حفظ مصالح اسلام و برای اینکه جنگ نشود،صلح رابپذير.»
جامعهي مسلمانان درآن زمان نزدیک به چهل سال گريبانگير جنگ بود، جنگهای متوالی امیرمؤمنان(ع)و عصرامام مجتبی(ع) باعث خستگی جامعهی اسلامی شده بود وبه همين دليل زماني كه امام مجتبی(ع) تصميم به نبرد گرفت اعلام کردند که ما از جنگ خسته شدهايم. صلح امام مجتبی(ع) دلایلی دارد که یکي از آنها آماده نبودن شرایط اجتماعی است. حتي درصفین، افرادي فرياداعتراض نسبت به جنگ سرداده وبه امام پيشنهاد ميدادند كه صلح رابپذيرد زيرا هردوطرف مسلمانندو همین پیشنهاد هم به حضرت اباعبدالله(ع) داده شد. یکی از زیباترین بخشهای کتاب شهید جاوید تحلیل و پاسخی است که به این سؤال ميدهد.
نويسنده اعتقاددارد امام به این دلیل صلح را نپذیرفت که :1- پذیرش حکومت یزید پذیرش یک دروغ بود و امام (ع) دروغ نمیپذیرد. امام (ع) درپاسخ به کسانی که میگفتند چرا بیعت نمیکنی، میفرمود که :"یزید رجلٌ شارب الخمرمعلنٌ بالفسق"؛ یزید شارب الخمر است آشکارا فساد میکند. لازم به ذكراست كه مقام معظم رهبری نيز چنين نظري دارند، ایشان در نقد این کتاب وچند دیدگاه ديگر، این نکته را طرح كرده و میفرمایند:« آنچه که دلیل قیام حضرت اباعبدا...(ع) است نه رفتن برای شهادت است (دیدگاه دکتر شریعتی) نه رفتن برای تشکیل حکومت اسلامی است (دیدگاه صالحی نجف آبادی )، نه دیدگاه شفاعت است که بعضی از سفیه اندیشان مطرح کردهاند بلكه ایشان مأمور به یک وظیفهی بزرگ است که فقط خاص اوست و پیش از آن، این فضا،كه اصل دين درمعرض خطر است، نه برای امام مجتبی و نه برای امام علی(ع)فراهم بود.» مقام معظم رهبری این گونه توضیح میدهندكه:« اگر امام حسین (ع) برای تشکیل حکومت اسلامی حرکت میکرد آنجا که در مییافت شرایط برای تشکیل حکومت اسلامی مساعد نیست باید برمیگشت چون مأموریت و مسئولیت مربوط به زماني است که شرایط مهیاست پس حرکت امام به این دلیل نیست. »
2-این کار خلاف وجدان امام بود وامام کارخلاف وجدان نمیکند. امام در درون نسبت به حکو مت یزید پذیرش نداشت وبه روشنی فرمود:«ومثلی لا یبا ع» مثل منی بیعت با مثل یزیدي نمیکند؛یعنی من در درون یزید را نپذیرفتهام.
3-این کار(پذيرش بيعت) به گناه وتجاوز کمک میکرد و حکومت یزید تجاوز به حقوق مردم بود. حضرت ابا عبدا...(ع)فرمود:"یزید رجل شارب الخمر،قاتل نفس المحترمه"، یزید قاتل است ودستش به خون مردم آغشته است؛ کسی است که جنایت کرده حقوق مردم راضایع نموده وفساد اخلا قی دارد.(که دراين موردمصاديق بسياري درتاريخ موجوداست)
4-تصویب حکو مت یزید، مردم را به قا نونی بودن حکو مت او مجاب میکرد؛ یعنی، کافی بود امام امضا کندتا همه بگويندوقتی امام امضا کرده ديگرما چه کارهایم پس تسلیم شده وحکومت اورامی پذیرفتند. تصویب حکومت یزید ضربه به اسلام بود. خود حضرت اشاره دارند"وعلی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛ اگر رهبر جا معهی اسلامی کسی مثل یزیدباشد، باید بااسلام خداحافظی کرد".
5-با پذیرش حکومت یزید جنبش اسلامی تعطیل میشد و دیگر نهضت ضد ظلم وستم به پایان میرسیدو امام(ع) هرگز چنین کاری نمیکند.امام یزید را میشنا خت، تمام ویژگیهای رفتاری وشخصیتی اورا میدانست و بر اساس معر فت وشنا خت خود نسبت به یزید تصمیم گیری کرد.
سؤال سوم)چراامام(ع) براي تشكيل حكومت اقدام كرد؟ روح ومرکز کتاب بر اساس این فرض شكل گرفته است که حرکت امام برای تشکیل حکومت اسلامی بود. نويسنده میگوید، امام به چند دلیل برای تشکیل حکومت حرکت کرد:
1-فساد وفقدان عدالت در جامعه: امام فساد جامعه را مشاهده مينمودودر وصیت نا مهی خود نیزبه این مسئله اشاره دارد كه: «ارید لطلب الاصلاح فی امة جدی»؛ بنابراين زماني كه امام معصوم تصمیم به اصلاح امت ميگيرد؛ یعنی، جامعه تباه شده است.
2-استغاثهی مردم کوفه: مردم کوفه نا مه نوشته بودند، تعداد نامهها را بین 12000تا18000وحتی بیش از اینها دانستهاند و این مسئله برای امام تکلیف ایجاد می کرد. مردم امام را طلب کرده بودند پس او بایدحرکت میکرد.
در مرحلهی دوم که امام نامهی حضرت مسلم را بعد از 40روز دریافت کرد، درآن نوشته بود که تمام شرايط برای پذیرش شما آماده است(چند روز بعد همه چیز عوض شد) وقتی نماینده وسفیرامام(ع) هم اظهارميداردكه شرايط برای حکومت آماده است، امام موظف است که حرکت کند.
3- ضعف حکومت یزید: حکومت یزید حکومتی نو پاوضعیف بودکما اینکه وقتي عبدا...بن زبیر درمکه قیام کرد(عبدا...زبیر،نقطهی مقابل حضرت امام حسین(ع) بود)، یزید 2000نفر را فرستادتااین قیام را سرکوب کندوموفق نشد. نیروها شکست خورده برگشتند. از این جا مشخص میشودنظام حکومتی و ارتش یزید ، مقتدر نبود.
4-رنجش مردم ازحکومت وقت: یزید در آغاز حکومتش به مردم میگو ید:"فما نجهل کراهتکم لناوطعنکم علینا"من بی خبر نیستم از اینکه شما حکومت مرا دوست نداریدودائم به من طعنه میزنید.(یعنی زمینهی پذیرش حکومت من نیست) ابا عبدالله(ع)میدانست که مردم رنجدیده ، حکومت یزید را نمیپذیرند.
5-افکار عمومی هم موافق امام(ع)بود: امام(ع)میدید شرايط اجتماعی برای تشکیل حکومت اسلامی کاملا مهياست.
6-لیاقت امام: امام(ع)ميدانست که شایستگی با اوست، او ازخاندان رسالت بود. چنان چه در برخورد و پاسخ به يكي ازکسانی که ازایشان سؤال كرد: چرا حرکت میکنید؟، فرمود: اگر اكنون در مدینه بودیم جای پای جبرئیل رادر خانهمان به تو نشان میدادم."انااهل بیت النبوةو معدن الرساله ومختلف الملا ئکه"؛ ما شایستهی حکومت هستیم. جالب این است که خود یزیدهم میگفت:" حسینٌ احبُ الناس الی الناس" حسین(ع)محبوبترین مردم، در میان مردم است.
7-فراوانی نیروهای داوطلب: برخلاف نظر ابن خلدون که میگفت امام در محاسبات خود دچاراشتباه شده(العیاذباا...)، امام نیروهای داوطلب راقبل از اینکه شرايط تغییرکندمرور کرده بود.
نویسنده پس از طرح این قضایا به مسئلهی نامههای کوفیان اشاره میکند. اين نكته حائزاهميت است كه اگر قصه اینجا به پايان ميرسيد و ما امروز میخواندیم18000نفرعاشقانه نامه نوشتند، گفتند بهار شده، سبزهها روئیده و چشمهها جوشیده است، مابه امامت جماعت خلیفه (نعمان)نمیرویم. اگر ابا عبدالله(ع)جواب نمیدادچه می شد؟ آیا خود ما(به تعبیر امروزیها) امام(ع) را زیر سؤال نمیبردیم واعتراض نمیکردیم؟
و درآخر، بحث رااین گونه به نتیجه ميرساندکه نوع نامههای مردم کوفه خود نشاندهندهی این است که امام را برای تشکیل حکومت دعوت میکردند.(که چنین نیز هست)
بخش دوم: ماهيت قيام
دراين بخش ماهيت قيام مطرح ميشود. ابتدا قيام مسلحانه رابردونوع ابتدايي ودفاعي تقسيم ميكند و توضيح ميدهد كه قيام ابتدايي زماني رخ ميدهدكه فرد خودابتدا به قيام ميكند واين امر مستلزم دراختيارداشتن امكانات ولوازم كافي است اما قيام دفاعي همانطوركه از نامش پيداست زماني اتفاق ميافتد كه يكي دست به تهاجم زده است وديگري درمقابل آن تهاجم ناچاربه دفاع باشد.
نويسنده، قيام اباعبدالله الحسين(ع)را به چهارمرحله تقسيم ميكند وباذكردلايل متعدد اثبات مينمايد كه قيام امام(ع)درمراحل اول سوم وچهارم كاملاً دفاعي است اما درمرحلهي دوم هم ابتدايي است وهم دفاعي. در مرحلهي دوم بايددوچيز ثابت شود:1- اين كه امام موردسوء قصدواقع شده بود.2- اين كه امام تصميم داشت ازراه پيروزي نظامي، حكومت مستقلي تشكيل دهد(فرض اصلي اين كتاب) وسپس باذكر سه دليل به اثبات مورداول پرداخته وباذكريك دليل كلي مورددوم رانيز به اثبات ميرساند. درنهايت به اين نتيجه ميرسد كه درمجموع، قيام امام ماهيتي دفاعي دارد ؛ اين دستگاه حكومت است كه امام رابه جنگ ميكشاند وامام به حكم اضطرار، باعدهي كم وبه حكم وظيفهي وجداني به دفاع ميپردازد.
درادامه حالتهاي مختلفي كه امكان بروز داشت موردبررسي قرارميدهد، نظيربازگشت امام ازنيمهي راه، پذيرش پيشنهادامام به سران لشكركفرو...، وميان نحوهي عملكرد امام حسن وامام حسين(ع) وزمانه وشرايط هركدام مقايسهاي نموده وبه شبهاتي كه دراين مورد وارد آمده پاسخ ميدهد.
ازديگر نكات مطرح شده دراين بخش بيان سه مطلوب براي امام است:
1-رسیدن به حکومت اسلامی: همهی شواهد بيانگراين نكته است كه حرکت امام برای تشكيل حکومت اسلامی بود .
2-اگرتشكيل حکومت ميسر نمیشد، تن دادن به یک صلح آنهم، صلحی از جنس نرمش برادرش امام مجتبی (ع) كه حاصل آن صلح، حفظ مصالح جامعهی اسلامی، نگهداري شیعه و جلوگيري از مخدوش شدن وازبين رفتن دستاوردهاي بعثت پیامبر(ص) بودكه درآن صورت شرافتمندانه مينمود.
3-شهادت: اگر صلح شرافتمندانه تحقق نمییافت، امام(ع) از عنصر شهادت برای بیان آرمان و اندیشههای خویش بهره میگرفت؛ زيراجایی که دیگر زبان کارایی ندارد خون سخن میگوید وخون، فریاد بلند اباعبدا...(ع) در جریان نهضتش تا کربلا بود.
نويسنده در حقیقت دیدگاههای مختلف را نپذيرفته وبيان ميكند كه، امام (ع) در پی شهادت یا ایجاد شرایطی که امت اسلامی را شفاعت کند نبوده، بلكه برنامه داشته و این برنامه تشکیل حکومت اسلامی بود .
درادامه وضعيت درزمان حاكميت معاويه موردبررسي قرارگرفته ودر پايان بخش دوم ديدگاههاي برخي بزرگان اهل سنت مانندابن عربي، ابن خلدون ، طنطاوي و... آورده شده است.
بخش سوم: مراحل قيام
در اين بخش ضمن بيان مراحل مختلف قیام، معتقداست، قیام حضرت چهار مرحله دارد:
مرحلهی اول: حرکت امام (ع) از مدینه به مکه که حدود 27 رجب(دوازده روز پس از مرگ معاویه) آغاز شده و تا سوم شعبان یعنی روز ورود امام به مکه ادامه دارد.{به اضافهي چهارماه وده روزکه شامل روزهای حضورامام(ع)درمکه نیزمیباشد.}
مرحلهی دوم: حرکت امام(ع) ازمکه تا رسیدن به منزل شراف یا اَشراف و برخورد با حربن یزیدریاحی است كه وي این بخش از حرکت اباعبدالله(ع) را فقط برای تحقق حکومت اسلامی ميداند. همانگونه كه بيان شد مرکز اصلی بحث در مورد این کتاب نيز همین موضوع و نظری است که مطرح مينمايد.
مرحلهی سوم : از برخورد با حر تا آمدن به کربلا؛ یعنی، از حدود روزهای آخر ماه ذی الحجه تا دوم محرم که ورود امام (ع) به کربلاست، به اضافهی ایامی که نامش «ایام مهادنه» است. (منظور ایام نه جنگ و نه صلح بین سوم محرم تا نهم محرم میباشد) بعد از این ایام است که شمربن ذی الجوشن به کربلا میآید و وارد مرحلهی چهارم می شود .
مرحلهی چهارم: تهاجم دشمن و جنگ در کربلاست که منجر به شهادت امام، یارن و خانواده ودر نهایت اسارت هشتادوچهارتن زن و کودک میشود. اين مرحله بايك تير(تيرعمرسعد)شروع شده و بايك تير(تيري كه به سينهي امام(ع) اصابت كرد)خاتمه مييابد.
بخش چهارم: هدف اباعبدا...(ع)ازقیام
ايشان اعتقاددارد امام(ع) شش هدف را درحركت خويش دنبال میکند:
1-حمایت ازاستقلال نیروی قانون گذار: نوع ادبیات به کار برده شده ازجانب نويسنده کاملا بيانگرگونهای انفعال زمانی است. وي این نكته را از سخن اباعبدالله(ع)، دريكي از منازل بين راه(برخوردباحر) استنباط ميكندکه فرمود: «مخالفاً لسنة رسول الله؛یزید مخالف سنت رسول خدا(ع)عمل میکند» ؛یعنی، قانون شکن است. پس هدف قیام، حرکت به سمت قانون، اجرا و استقرارآن درجامعه است.
2-حمایت ازاستقلال نیروی قضایی، چون بنی امیه قوهی قضائیه راکاملا دراختیارخودگرفته بودندوبه اين سخن اباعبدالله اشاره داردكه"ان البدعة قداُحییت؛بدعت زنده شده است". به این معنی که قضاوت وعدالت درجامعه وجودندارد.
3- حمایت از آزادی قلم: این نکته فوق العاده انفعالی است؛ زيرا فرهنگ آن عصر فرهنگ شفاهی بوده و فرهنگ مکتوب بسیار کم است ومردم بیش از قلم از حافظهها بهره میگیرند. این کتاب در دورهی شاه و طاغوت نگاشته شده و تحت تأثیر این فضا به چنین موضوعی اشاره كرده است.
4- حمایت ازآزادی بیان:که بازهم کاملا انفعالی بوده ودرکتاب، هیچ نكتهاي برای تکیه واستدلال طرح نمیکند.
5- حمایت ازعدالت درامربودجه: امام شاهد تباه شدن بیت المال وسرازير شدن سودهاي كلان درجیب افرادخاص است.
6- حمایت ازموقعیت جهانی اسلام: زيرا جامعهی اسلامی دچارذلت وخواری است.
بخش پنجم:نتایج وآثارقیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع)
كتاب اشاره دارد به اينكه، در نتیجهی شهادت اباعبدالله(ع)چهار مسئله به وجود آمد:
1- خسارت جبران ناپذیري به اسلام واردآمد، به تعبیرديگر ثلمهای دراسلام ایجادشدکه جبران ناپذیربود.
2- ذلت مردم:حادثهی کربلاباعث ذلت وخواری مردم گردید. دیگرکسی نماند تا برخیزدواز حق دفاع نماید،همه کشته شدند. این جملهای است که شخصی بهنام "ابواسحاق سبیعی"میگوید: «پس ازکربلاذلت بوجود آمد.»
واقعیت نیز همین است، آنانی که درکربلاشرکت نکردندبه شدت خواروذلیل شدند. البته جبههی دشمن نیز ازاين قاعده مستثني نيست.(بانگاهی به نهضت حضرت مختارخواهیم دیدكه شرکت کنندگان درکربلا؛یعنی، آنان که درمقابل حضرت اباعبدا...(ع)صف آرایی کردنددچارچه ذلتي گشتند.) در این مورد به جملهي حضرت رضا(ع) اشاره شده است که: «ان یوم الحسین(ع) اقرح جفونناواسبل دموعناو اذل عزیزنا»، شهادت حسین(ع) چشمانمان را زخم کرد؛ اشکهای ما را دائم جاري نموده و عزیزان ما را ذلیل کرد.
3- ضربت خوردن اسلام: نقل است «وثلمة فی الاسلام عظیمة قتل ابوعبدا...الحسین(ع)»ثلمهای (شکاف) در اسلام از شهادت حسین(ع) ایجاد شد، که هرگز جبران نمیشود.
4- چهارمین و آخرین مسئلهای که اتفاق افتاد لکهی ننگی بود که پس از این حادثه باقي ماند. حسین(ع) از جامعه گرفته شد و یزید حاکم جامعه گردید!
بخش پاياني:
نویسنده در آخر کتاب جعلیاتی را مطرح نموده است. كه مطالعهي اين بخش زيبا ازكتاب به خوانندگان عزيز توصیه میشود. جالب اينجاست، کسانی که کتاب را نقد کردهاند به هيچ يك ازمواردمطرح شده دراين بخش اعتراض ننمودهاند. به اعتقادوي اين احادیث جعلی، بعدها توسط بنی امیه و با هدف (شکستن) تخریب ابهت و شکوه واقعه کربلا ساخته شد ومتاسفانه در جامعهي شیعی ما نيز رواج پیدا کرد و مدتها و قرنها وجود داشت. نظيرروايتي كه به دروغ اززبان رسول خداآورده است كه:
" يوم عاشوراء یوم تاب الله علی آدم واستوت سفینة نوح علی الجودی یوم عاشوراء، وردالله الملک علی سلیمان یوم عاشوراء ،و فلق البحر لموسی یوم عاشوراء، وغرق الفرعون و من معه یوم عاشوراء، و بعث زکریا رسولاً یوم عاشوراء، و تاب الله علی یونس یوم عاشوراء، و اخرج یونس من بطن الحوت یوم عاشورا، ورفع الله ادريس مكاناً عليّاً يوم عاشورا، وكشف ضرايوب يوم عاشورا ، و اخرج یوسف من الجُبّ یوم عاشورا، و کسی هارون قمیص الحیاء یوم عاشورا، و الهم یحیی الحکمه یوم عاشورا، ان یوم عاشورا سبعون عیداً، فمن وسّع علی عیاله فیه وسّع الله علیه الي مثلها فی السّنه»
روز عاشورا روزی است که: حضرت آدم توبه کرد،کشتی حضرت نوح به ساحل رسید، خدا ملک حضرت سلیمان را به وي برگرداند، دریا برای حضرت موسی شکافت و فرعون و همراهانش غرق شدند، زکریا به پیامبری رسید، خدا درروزعاشورا توبهي حضرت یونس را پذیرفت، اورا از شکم ماهی بيرون آورد، ادريس رابرمقام بلندي بالا برد، ايوب راازناراحتي نجات داد، یوسف را از چاه بيرون آورد، پيراهن شرم وحيا به هارون پوشانيدو به یحیی حکمت آموخت.
روز عاشورا هفتادعيداست. اگر کسی این روز را برای خانوادهاش جشن بگیردوگشایش در کارشان ایجاد کند خدا کل سال را برایش سال برکت و رحمت و خوشی خواهد کرد. (غیر مستقیم توصیه به جشن گرفتن این روز میکندوهركسي با جمع اين نكات به این نتیجه میرسد که روز عاشورا روز جشن و شادی خواهد بود.)
این از آن دسته روایاتی است که ساخته شد تا شاید بشود به جای اشک و سوگواری شیعه در روز عاشورا فضای فرهنگی دیگری ایجاد کرد؛ در صورتی که میدانیم بر اساس زیارت عاشورا " یوم فرحت آل زیاد و آل مروان یوم تبرکت به بنوامیه " عاشورا روزی است که در آن بنی امیه به هم تبریک گفتند.
یکی از محاسن کتاب طرح بعضی از روایات و نکتههای اغراقی است که نويسنده با توان و تخصص بالای خود این نکات رابه خوبی دریافته ومطرح نموده است.
با این توضیحات نتیجه میگیریم که کتاب حاوي نکاتي بسیار ارزنده، مفید و خواندنی است ویکی از کتب قابل تأمل و توجه برای کارهای پژوهشی است اما در عین حال چشم دوم را هم باید به آن گشود؛ يعني، دقت به برخی ضعفها و نقصهایی که نویسندهي بزرگوار( ره) به آنها دچار گشته است.
نواقص وكاستي ها:
نواقصي كه به كتاب شهيدجاويدوارد است به شرح زيراست:
الف)چينش مقدمات به شكلي است كه به نتايج ازپيش تعيين شده ميرسد؛ يعني، نويسنده فرضيههايي را مطرح نموده اماهيچگاه نميخواهدفرضيههايش رد شود.
ب)كتاب نقص روايي داشته وازرواياتي كه اسنادشان موجودنيست بهره جسته است.(روايات مرسله دارد)
ج)اقوال كتاب متناقضند.
د)تحريف روايي داشته ودرترجمه ويابرداشت مناسب ازبرخي روايات دچاراشكال گرديده است. بهعنوان مثال درصفحهي شصت ويك كتاب، سندي راردكرده ولي درجاهاي ديگرازهمان سندبراي مستندات خود استفاده كرده است. گاه كتاب لهوف راردميكند ودرجايي ديگربه آن استناد ميكند!
ه)دراستنباط خوددچاراشتباه شده، بهعنوان مثال، گاهي قول يك يادونفر رابه قول عمومي تعميم ميدهد.
و)گاهي دوقول متفاوت رادررابطه بايك موضوع با هم ذكركرده وبه آنهااستنادميكند.(مانندديدارفرزدق باامام(ع)كه دردومنزل روايت شده است.)
ز)درمجموع كتابي انفعالي بوده وسعي دارد تا در روزگارمعاصرخود(عصرپهلوي)براي مطالبي نظيرآزادي بيان،نشريات و...محملهايي ازكربلابسازد.
ح)مقداري شتابزدگي باعث كاهش اعتبارعلمي كتاب گرديده است.
ت)درپاسخگويي به نقدهاي كتاب تاحدودي انفعالي برخوردنموده است.
پاورقي
------------
1 شهیدی می گفت:خدا دو چشم به ما داده هم حق را ببینیم هم باطل را،دو گوش به ما داده هم حق را بشنویم هم باطل را اما یک زبان داده تا فقط حق را بگوییم .
منبع: عاشورا نگاران،پژوهش وتحقيقي در منابع، مقاتل و مآخذ عاشورايي، دكترمحمدرضاسنگري،صص79-60
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت
می دانيم كه هنر اسلامي در بطن جهت گيري هاي معنايي خود دل در گرو انكشاف حقيقت قدسي دارد و از اين رهگذر است كه ذات خويشتن را نشان مي دهد. هنر اسلامي از آنجا كه از هرگونه « فرم گرايي صوري مدار » گريزان است محتوا گرايي بي حد وحصري را براي خود بر مي گزيند كه در حيطه آن « فرم » تنها شكل عرضه است نه سيرت تعيين كننده هستي معنوي هنر. در اينجا فرم در سيطره تصرف معنوي و ايدئولوژيك و اساسا قدسي يك محتواي اسلامي تغيير ماهيت مي دهد و از شئي گونگي رها مي شود و فطرت انساني و حقيقت را نمايندگي مي كند.
حقيقت در اسلام هر آن چيزي است كه به توحيد و اصول دين ختم شود بنابراين هنر اسلامي نه فقط در عرصه عرفان و تجربه ديني بلكه در حيطه شريعت نيز موضوعيت دارد و قائل به انفكاك ميان اين دو نيست . هنر اسلامي به همان ميزان كه به شريعت دل مي بندد عرفان را گرامي مي دارد و همان اندازه كه به عرفان ارج مي نهد از شريعت پاسداري مي كند و اساسا حافظ نظم معنايي شريعت است . به هر روي بحث در باب مبادي نظري فلسفه هنر اسلامي و حتي فلسفه هنر در غرب اگرچه عرصه فراخي است اما آنچه كه باعث مي شود در اين باب بحث و فحص فلسفي متقني صورت گيرد رشد فزاينده انگاره هايي است كه همه چيز را در اين خصوص در ساحتي عرفي و عاري از هرگونه قدسي انديشي طرح مي كنند. بالطبع مانيز در اين نوشتار به شرح ذاتيات شكل غالب هنر در غرب و نقادي ايده هاي « هنر براي هنر » پرداخته و سپس به شكل عرضه اجتماعي كالاهاي هنري در غرب مي پردازيم . اين امر مي تواند خود تفكيكي باشد ميان امهات فلسفه هنر اسلامي و آنچه كه در غرب مي گذرد.
« جامعه شناسي » و « هنر » را برخي امتزاج ميان دو امر متضاد و جمع ضدين به شمار آورده اند چه آنكه جامعه شناسي مي كوشد با پرهيز از عوالم رمانتيستي به مداقه در واقعيات اجتماعي بپردازد و هنر مي كوشد تا واقعيت را در هاله اي از وهم ارائه كند يا « وهم » را به مثابه « امر واقع » عرضه نمايد. اما از آنجا كه هنر به عنوان يك توليد فردي و گروهي مي تواند به عنوان « مصداق جامعه شناختي » مورد تحليل قرار گيرد پس لاجرم مفهوم « جامعه شناسي هنر » موضوعيت مي يابد. اما « هنر » از آنجا كه چه از لحاظ عيني و مادي پديده اي چند بعدي و چه از لحاظ ذهني صور گوناگوني دارد تحليل جامعه شناختي آن بسيار غامض خواهد بود.
همين امر است كه به ما ياد آوري مي كند جامعه شناسي هنر را نمي توان در يك تئوري خاص محدود كرد و برپايه آن به يك تحليل و تفسير مشخص پرداخت . آثار منبعث از يك ذهن چند لايه فردي يا برآمده از يك حس جوشش گروهي و يا حتي سمبل يك جنبش اجتماعي همگي مي بايست در جاي خود و با توجه به مقتضيات خود در معرض داوري جامعه شناسانه قرار گيرد. نقطه آغازين سلسله نوشتارهايي كه در باب تعامل ميان جامعه شناسي از اين پس ارائه مي شود بر مداقه در مفهوم « هنر براي هنر » استوار است .
مي دانيم كه نسخه هاي گوناگون آثار و كنش هاي هنري همواره اين قابليت را داشته اند كه در خدمت طي طريق يك جنبش سياسي ـ اجتماعي يا يك منش فردي قرار گيرند تا علاوه بر تئوريزه كردن هنري آن محملي براي « ارائه اجتماعي » آن گردد. اما در اين ميان « هنر براي هنر » يعني يك اثر فردي كه منبعث از ذهنيت فردي خالق اثر است مقوله اي كه در اين دسته بندي قابليت طرح مي يابد.
« هنر براي هنر » بديهي ترين شكل يك « تفنن فردي » و شكل فرعي هنر است . بدين معنا كه اثر هنري براي اثرگذاري در مخاطب شكل نمي گيرد بلكه هدف صرفا مصور شدن ذهنيت خالق اثر است . تحليل روانشناختي مترتب براين مقوله به ما مي گويد كه خالق اثر محصور در يك « فضاي ذهني خود ساخته » در تلاش است آنچه كه در ذهنش مي گذرد را در صورتي مادي به منصه ظهور رساند تا « ذهنيت » مبدل شده به « عينيت » برايش دلپذيرتر شود. بدين سان يك بعد « انديويدواليستي » و انفرادي كنش هنري رخ عيان مي كند كه تنها در قالب « فرديت » خالق اثر مورد تحليل قرار مي گيرد.
« فرانكاستل » در اين باب معتقد است كه « هنر براي هنر » محصول انگاره و تخيلي مي باشد كه در عين فرعي بودن در صدد توجيه و توضيح يك مهارت دستي براي توجيه يك احساس يا هوس يا بيان يك واقعيت جامعي است . (نگره هاي هنر ترجمه دكتر آيت اللهي 1385 ) . بدين ترتيب با مطمح نظر قرار دادن آرا فرانكاستل مي توان اين چنين سخن راند كه « واقعيت جامعي » كه « هنر براي هنر » درپي ارائه آن است جامعيتي در ابعاد يك ذهنيت فردي و ارزش هاي نفساني است . البته در اين جا « هنر عرفاني » كه منبعث از عوالم ذهني خالق اثر است موضوعيتي ندارد چرا كه در عين فردي بودن بيانگر وفاق برآمده از يك « وجدان جمعي » و يك « شعور آگاهانه مذهبي » است .
به طور كلي « نفسانيت » در « هنر براي هنر » و بالاخص برخي از انگاره هاي ماورا الطبيعه سكولار و تجربه ديني عاري از « حجيت فراعقلي » شاخصه اي براي اثبات تفنني گاه ضد اجتماعي بودن اثر هنري فردي اين امر حتي در برخي از موارد با يك « نهيليسم آنارشيك » نيز پيوند برقرار مي كند در وضعيتي كه خالق اثر نسبت به ساختار اجتماعي موضعي تهاجمي و هيستيريك داشته باشد و بالاخص آنجا كه اين ساختار اجتماعي با « امور استعلايي » مرتبط باشد آنارشي نهيليستي وجه غالب محتواي يك اثر « هنري براي هنر » است . به طور كلي مي توان گفت « هنر براي هنر » ارزش هاي بيهوده اي را تبليغ مي كند. اين ارزش ها در واقع از آنجا كه برآمده از يك « ذهنيت فردي » است كاركردي فردي نيز مي يابد و لاجرم براي فردي ديگر دور از دسترس و غيرقابل قبول مي نماياند. پس « بيهوده گي » ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند.
نسبت « هنر براي هنر » با سكولاريسم ذهني
گفتيم كه « هنر براي هنر » برآيند يك كنش ذهني فردگرايانه است و لزوما فضاي ذهني و آمال و ايده هاي خالق اثر را نمايانگر مي سازد. در يك جامعه ديني اين سنخ اثر هنري هيچ گاه قابليت آن را ندارد كه از حوزه ذهنيت فردي فراتر رفته و به عنوان شاخص هنري جامعه مدنظر قرار گيرد. بر اين پايه مي توان هنر براي هنر و هنر نفساني را كه سوگيري مذهبي نداشته باشد هنر سكولاري خواند كه با كليت وجدان جمعي ديني جامعه در تنافر و تضاد است . در ايران نيز اين تجربه ديده مي شود. با مروري بر كارنامه سينماي ايران به خوبي شاهد خواهيم بود كه بسيار هنرمنداني بوده اند كه با خلق آثاري برپايه يك تلقي هستي شناسانه سكولار در ميان يك قشر هنري براي خود جايگاهي دست وپا كرده اند اما هيچگاه جامعه آنان را به رسميت نشناخته است .
هنر براي هنر از آنجا كه گاه با رويكرد دين ستيزي همراه مي شود با سكولاريسم ذهني ارتباطي وثيق دارد. اگر چه ذات مفهومي سكولاريسم متضمن ستيز با ديانت نيست اما اعراض از دين در عرصه مدرن همواره بستري براي دين ستيزي به وجود آورده است . بنابراين مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند (دين ستيز) هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است .
احساس ظاهرا زيبايي شناسانه از اين آثار همگي دلالت بر ارائه يك سري داده هاي عيني منبعث از يك معناي ذهني دارد. اين داده هاي عيني مي كوشد دين ستيزي را القا كند كه شايد در وادي امر درك نشود. زميني و منحط كردن امر قدسي هيچ چيزي جز ستيز با آن نيست . في الواقع تبيين رئاليستي از اين سنخ آثار هنري كه نمادگرايي برپايه انتقال ذهني را سرلوحه خويش ساخته اند ما را به فهم اين امر نائل مي كند كه هنر براي هنر مي تواندـ نه لزوماـ در هياتي « ضد دين » رخ عيان كند. اين چنين نفسانيت تصريح شده در قرآن كه از آرمان هاي الهي عدول مي كند ظهور مي يابد. از سوي ديگر يك خبط و خطاي رايج در تاويل آثار هنري در ايران شاخ و برگ دادن به آثار هنري است كه هيچ چيز نمي خواهند بگويند! در ايران « هنر براي هنر » را برخي آنچنان پر و بال مي دهند كه گويي ساحت مفهومي آن دربردارنده كليت معنا شناختي يك جامعه است . اين سنخ توجه به هنر را مي توان صرفا كوششي براي رهايي از طرد اجتماعي توصيف كرد كه البته تا به حال ناكام بوده است .
مطالعات فرهنگي و كالاهاي فرهنگي
اما مطلب ديگري كه قابليت طرح را دارد نحوه و چگونگي عرضه اجتماعي كالاهاي هنري و فرهنگي به يك جامعه است . رويكرد تئوريكي در مطالعات فرهنگي وجود دارد كه معتقد بر آن است كه هجمه تبليغاتي و پروپاگانداي فرهنگي باعث « هدايت شده » بودن مصرف فرهنگي مي شود. اين رويكرد كه در آرا آدورنو و هوركايمر در باب « صنعت فرهنگ سازي » و « فريب توده اي » رخ عيان مي كند.
« سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل مي شود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عامدا توليد مي كنند توجيه كنند. اين رسانه خود را صنعت مي نامند و زماني كه رقم درآمدهاي مديران آنها منتشر مي شود هر شك و ترديدي در مورد ضرورت اجتماعي محصولات تمام شده شان برطرف مي گردد... چنين ادعا مي شود كه اشكال استاندارد شده در وهله نخست از نيازهاي خود مصرف كنندگان استنتاج شدند و به هيمن دليل نيز با مقاومتي چنين ناچيز پذيرفته مي شوند. حاصل كار همان حلقه مغزشويي و نيازهاي غ جعلي منتسب به قبل است كه در متن آن وحدت سيستم هر روز قوي تر و مستحكم تر مي شود. »
در نظر « آدورنو » و « هوركايمر » تكنولوژي صنعت فرهنگ سازي محدود به توليد انبوه و استاندارد سازي است كه تمايز ميان منطق اثر و نظام اجتماعي را قرباني مي كند به اين مثال جالب آنان توجه كنيد : « گذر از تلفن به راديو به روشني نقش ها را مشخص و متمايز كرده است . اوايل (تلفن ) هنوز به فرد مشترك اجازه مي داد نقش غ سوژه را بازي كند و ماهيتي ليبرال داشت دومي (راديو) پديده اي دموكراتيك است كه همه كس را به يكسان بودن شنوده بدل مي كند تا به شيوه اي اقتدارگرا آنان را در معرض غ برنامه هايي قرار دهد كه همگي دقيقا يكسان اند ولي از ايستگاه هاي مختلف پخش مي شوند. »
به طور كلي نظريه فرهنگي سوسياليستي بر اين امر معتقد و ملتزم است كه نظم حاكم با دسيسه چيني هاي اقتدارگرايانه و رهنمون كردن گرايش علني جامعه به مقاصد ذهني بورژوازي سياست توتاليتر خود را تئوريزه مي كند يا اذهان عمومي را با توجه به آن منحرف مي سازد. هوركايمر و آدورنو وابستگي اقتصادي كالاهاي فرهنگي را به بخش هاي اقتصادي بورژوازي حاكم متضمن تطبيق محتواي كالاي فرهنگي با اميال صاحبان واقعي قدرت مي داند. آنان اين وحدت اقتصادي را گواهي بر وحدتي مي دانند كه در سياست ظهور مي يابد. در همين راستا آنان معتقدند : « فرهنگ كالاي معما گونه است فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نمي شود و چنان كوركورانه در مصرف حل شده است كه ديگر نمي تواند مصرف شود. از اين رو فرهنگ با تبليغات تجاري در هم مي آميزد. »
به زعم « آدورنو » و « هوركايمر » انگيزه هاي فرهنگ كاملا اقتصادي اند و تبليغات به نوعي اكسير حيات صنعت فرهنگ سازي به شمار مي آيد اين رويكرد باعث مي شود تا سيردلي و دلمردگي مصرف كنندگان فرهنگ حادث مي شود و صنعت فرهنگ سازي نهايتا معادل تبليغاتي شود كه بدان نياز دارد. اين رويكرد واجد اين اصل است كه تبليغات زنجيره هاي مصرف كننده و انقياد او به شركت هاي تجاري بزرگ را افزون مي كند : « امروزه تبليغات اصلي منفي است نوعي تمهيد براي سد كردن هر آن چيزي كه مةهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادي مشكوك تلقي مي شود. تبليغات غ سراسري و همگاني به هيچ وجه براي آشنايي و با خبر شدن غ مردم از انواع اجناس موجود ضروري نيست . اجناسي كه عرضه آنها در هر حال داراي محدوديت است . تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات ياري مي رسانند. »
مطابق آنچه پيشتر ذكر شد در باب « هدايت شده » بودن تبليغات و مصرف فرهنگي انگاره غالب نظريه فرهنگي سوسياليستي است . سوسياليست ها معتقدند در جهان سرمايه داري و فرهنگ بورژوازي ابزار مادي و كالاهايي را توليد مي كند تا سيطره ايدئولوژيك ـ سياسي ـ فرهنگي كاپيتاليسم خدشه ناپذير شود. آنان مصرف فرهنگي در كشورهاي ليبرال را بازنمايي از سيادت توتاليتر فرهنگي غ مي دانند كه در بردارنده نوعي از تئوريزه كردن مخفي ليبراليسم اقتصادي و مطامع كمپاني هاي متنفذ است .
اما اصل ماجرا چيست في الواقع تبليغات فرهنگي را از يك سو مي توان « ذاتي فرهنگ » دانست و از سوي ديگر مي توان به جنبه هاي « تحميق كننده » « آن نيز حساس بود. ما در جهاني زيست مي كنيم كه فرهنگ بيش ازهر زماني در هيبت « كالا » نمود يافته است و نمي توان پنهان كرد كه در پس هر توليد كالاهاي فرهنگي جداي از انگيزه فرهنگي « انگيزه اقتصادي » نيز نهفته است . تسري يافتن ساز و كار كاپيتاليسم به حوزه فرهنگ « بازار فرهنگ » را پديد آورده و لاجرم هر بازاري كالايي مي طلبد. كالاهاي فرهنگي امروزه جز لاينفك « بازار آزاد » هستند و به تبع آن تبليغات كاپيتاليستي حوزه فرهنگ را نيز در بر مي گيرد. همين امر اين تلقي را رواج مي دهد كه كاپيتاليسم مي تواند همانند ديگر صور اقتصادي خود كنش از پيش تعيين شده اي را درباره مصرف كالاهاي فرهنگي رواج دهد و در يك كلام قاتل فرهنگ باشد.
مهجوريت هنر قرآني در ميان ما
حال كه مباني نظري تحليل ما نسبت به هنر غربي و سكولار مشخص شد به طرح مسائلي در باب وضعيت فعلي هنر اسلامي و ايراني مي پردازيم . اصلي ترين پرسش در اين باب اين است كه گزاره هنر قرآني برچه مضاميني دلالت دارد آيا صرف بيان چند آيه قرآن در يك اثر هنري چه مصور و چه گويشي مي تواند شرط شناسايي آن اثر به عنوان يك هنر قرآني باشد بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند. بدين سان مشاهده مهجوريت هنر قرآني و نوشتن در باب آن سختي مضاعفي است كه به واسطه وجود آن بايد بدان پرداخت .
قرآن اين منبع لايزال عشق به ذات اقدس حق و آموزه هاي آن خود هنر اعلي است . بدين معنا كه هنري است بس متعالي كه منبعث از متعالي ترين مفاهيم براي هر انسان موحدي است . توحيد و اعتقاد به وحدانيت ذات حق كه خود سرچشمه بسياري از آثار مكتوب و مصور هنري است هنگامي كه با وجوه متوني دين تلفيق مي شود چنان به دل مي نشيند كه شعله اعتقاد ديني صد چندان مي گردد.
اما ما كجا ايستاده ايم هنرمندان ما و مسئولين ما تا چه حد به رشد و گسترش هنرقرآني اهتمام ورزيده اند به نظر مي رسد براي مداقه در اين امر مي بايست به سه عامل بنيادين توجه داشت :
1 ـ مديريت ناكارآمد فرهنگي
2 ـ قشر شبه متجدد به اصطلاح هنرمند كه شرط مدرنيت را اعراض از ديانت مي دانند
3 ـ اهمال و سستي نيروهاي متدين و ارزش مدار و عدم ورود آنها به عرصه توليدات فرهنگي
اين سه عامل را مي توان شاكله هاي بروز مهجوريت هنر قرآني در ايران به شمار آورد. درباب مورد اول متاسفانه بايد گفت مديريت فرهنگي در ايران در توجه به هنر قرآني بسيار ضعيف عمل كرده است . عدم غناي تئوريك و عقيدتي اين قشر موجب شده است كه صرف بيان چند آيه قرآن يا نقش و نگاري كه به آيات قرآن مزين شده است را هنر قرآني بپندارد و هرگز در پي مفهوم سازي و حمايت از آثاري كه محتواي قرآني دارند نباشد. بديهي است كه صرف وجود چند شمه اي مذهبي در هر اثري هنري مانند فيلم نقاشي و ... نمي تواند هنر قرآني باشد. از ديگر سو; از آنجا كه مديريت فرهنگي درايران با مقياس بازده اقتصادي سنجيده مي شود آثار قرآني در زمره آثار خاص به شمار مي آيند و لاجرم مخاطب خاص دارد (آنهم در يك جامعه اسلامي ). در باب مورد دوم درد تاريخي ايران از حيث مواجهه با مدرنيته رخ عيان مي كند. قشر شبه متجدد هنري در ايران مي پندارد كه شرط مدرن بودن اعراض از ديانت و حتي مقابله هيستريك با آن است . آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد.
اين امر نشانگر بي مايگي فكري و عملي شبه متجددان به اصطلاح هنرمند در ايران است كه قاطعانه مي توان گفت به موازات آنكه درك صحيحي از دين ندارند به همان اندازه هم از مدرنيسم بدور افتاده اند. اما مورد سوم كه ذكر آن بسيارمهم است عدم ورود نيروهاي متدين به عرصه توليدات فرهنگي است . بارها و بارها شنيده و خوانده ايم كه متدينان جامعه از برخي از آثارهنري گله دارند و مسئولين امر را به چاره جويي فرا مي خوانند اما پرسش بنيادين آن است كه چرا نيروهاي مسلمان و متدين كمتر به ورود به عرصه هاي هنري اقبال نشان مي دهند مگر نه آن است كه هنر يكي از بهترين ابزارها براي اشاعه مضامين ديني است پس چرا عرصه هنر را خالي گذاشته ايم تا برخي از شبه متجددان به اصطلاح هنرمند ميدان دار عرصه هنر باشند! بايد توجه داشت كوته نگري و پرهيز از تمامي وجوه مدرنيته به همان اندازه مخرب است كه گرته برداري ناقص و درك دانيم كه هنر اسلامي در بطن جهت گيري هاي معنايي خود دل در گرو انكشاف حقيقت قدسي دارد و از اين رهگذر است كه ذات خويشتن را نشان مي دهد. هنر اسلامي از آنجا كه از هرگونه « فرم گرايي صوري مدار » گريزان است محتوا گرايي بي حد وحصري را براي خود بر مي گزيند كه در حيطه آن « فرم » تنها شكل عرضه است نه سيرت تعيين كننده هستي معنوي هنر. در اينجا فرم در سيطره تصرف معنوي و ايدئولوژيك و اساسا قدسي يك محتواي اسلامي تغيير ماهيت مي دهد و از شئي گونگي رها مي شود و فطرت انساني و حقيقت را نمايندگي مي كند.
حقيقت در اسلام هر آن چيزي است كه به توحيد و اصول دين ختم شود بنابراين هنر اسلامي نه فقط در عرصه عرفان و تجربه ديني بلكه در حيطه شريعت نيز موضوعيت دارد و قائل به انفكاك ميان اين دو نيست . هنر اسلامي به همان ميزان كه به شريعت دل مي بندد عرفان را گرامي مي دارد و همان اندازه كه به عرفان ارج مي نهد از شريعت پاسداري مي كند و اساسا حافظ نظم معنايي شريعت است . به هر روي بحث در باب مبادي نظري فلسفه هنر اسلامي و حتي فلسفه هنر در غرب اگرچه عرصه فراخي است اما آنچه كه باعث مي شود در اين باب بحث و فحص فلسفي متقني صورت گيرد رشد فزاينده انگاره هايي است كه همه چيز را در اين خصوص در ساحتي عرفي و عاري از هرگونه قدسي انديشي طرح مي كنند. بالطبع مانيز در اين نوشتار به شرح ذاتيات شكل غالب هنر در غرب و نقادي ايده هاي « هنر براي هنر » پرداخته و سپس به شكل عرضه اجتماعي كالاهاي هنري در غرب مي پردازيم . اين امر مي تواند خود تفكيكي باشد ميان امهات فلسفه هنر اسلامي و آنچه كه در غرب مي گذرد.
« جامعه شناسي » و « هنر » را برخي امتزاج ميان دو امر متضاد و جمع ضدين به شمار آورده اند چه آنكه جامعه شناسي مي كوشد با پرهيز از عوالم رمانتيستي به مداقه در واقعيات اجتماعي بپردازد و هنر مي كوشد تا واقعيت را در هاله اي از وهم ارائه كند يا « وهم » را به مثابه « امر واقع » عرضه نمايد. اما از آنجا كه هنر به عنوان يك توليد فردي و گروهي مي تواند به عنوان « مصداق جامعه شناختي » مورد تحليل قرار گيرد پس لاجرم مفهوم « جامعه شناسي هنر » موضوعيت مي يابد. اما « هنر » از آنجا كه چه از لحاظ عيني و مادي پديده اي چند بعدي و چه از لحاظ ذهني صور گوناگوني دارد تحليل جامعه شناختي آن بسيار غامض خواهد بود.
همين امر است كه به ما ياد آوري مي كند جامعه شناسي هنر را نمي توان در يك تئوري خاص محدود كرد و برپايه آن به يك تحليل و تفسير مشخص پرداخت . آثار منبعث از يك ذهن چند لايه فردي يا برآمده از يك حس جوشش گروهي و يا حتي سمبل يك جنبش اجتماعي همگي مي بايست در جاي خود و با توجه به مقتضيات خود در معرض داوري جامعه شناسانه قرار گيرد. نقطه آغازين سلسله نوشتارهايي كه در باب تعامل ميان جامعه شناسي از اين پس ارائه مي شود بر مداقه در مفهوم « هنر براي هنر » استوار است .
مي دانيم كه نسخه هاي گوناگون آثار و كنش هاي هنري همواره اين قابليت را داشته اند كه در خدمت طي طريق يك جنبش سياسي ـ اجتماعي يا يك منش فردي قرار گيرند تا علاوه بر تئوريزه كردن هنري آن محملي براي « ارائه اجتماعي » آن گردد. اما در اين ميان « هنر براي هنر » يعني يك اثر فردي كه منبعث از ذهنيت فردي خالق اثر است مقوله اي كه در اين دسته بندي قابليت طرح مي يابد.
« هنر براي هنر » بديهي ترين شكل يك « تفنن فردي » و شكل فرعي هنر است . بدين معنا كه اثر هنري براي اثرگذاري در مخاطب شكل نمي گيرد بلكه هدف صرفا مصور شدن ذهنيت خالق اثر است . تحليل روانشناختي مترتب براين مقوله به ما مي گويد كه خالق اثر محصور در يك « فضاي ذهني خود ساخته » در تلاش است آنچه كه در ذهنش مي گذرد را در صورتي مادي به منصه ظهور رساند تا « ذهنيت » مبدل شده به « عينيت » برايش دلپذيرتر شود. بدين سان يك بعد « انديويدواليستي » و انفرادي كنش هنري رخ عيان مي كند كه تنها در قالب « فرديت » خالق اثر مورد تحليل قرار مي گيرد.
« فرانكاستل » در اين باب معتقد است كه « هنر براي هنر » محصول انگاره و تخيلي مي باشد كه در عين فرعي بودن در صدد توجيه و توضيح يك مهارت دستي براي توجيه يك احساس يا هوس يا بيان يك واقعيت جامعي است . (نگره هاي هنر ترجمه دكتر آيت اللهي 1385 ) . بدين ترتيب با مطمح نظر قرار دادن آرا فرانكاستل مي توان اين چنين سخن راند كه « واقعيت جامعي » كه « هنر براي هنر » درپي ارائه آن است جامعيتي در ابعاد يك ذهنيت فردي و ارزش هاي نفساني است . البته در اين جا « هنر عرفاني » كه منبعث از عوالم ذهني خالق اثر است موضوعيتي ندارد چرا كه در عين فردي بودن بيانگر وفاق برآمده از يك « وجدان جمعي » و يك « شعور آگاهانه مذهبي » است .
به طور كلي « نفسانيت » در « هنر براي هنر » و بالاخص برخي از انگاره هاي ماورا الطبيعه سكولار و تجربه ديني عاري از « حجيت فراعقلي » شاخصه اي براي اثبات تفنني گاه ضد اجتماعي بودن اثر هنري فردي اين امر حتي در برخي از موارد با يك « نهيليسم آنارشيك » نيز پيوند برقرار مي كند در وضعيتي كه خالق اثر نسبت به ساختار اجتماعي موضعي تهاجمي و هيستيريك داشته باشد و بالاخص آنجا كه اين ساختار اجتماعي با « امور استعلايي » مرتبط باشد آنارشي نهيليستي وجه غالب محتواي يك اثر « هنري براي هنر » است . به طور كلي مي توان گفت « هنر براي هنر » ارزش هاي بيهوده اي را تبليغ مي كند. اين ارزش ها در واقع از آنجا كه برآمده از يك « ذهنيت فردي » است كاركردي فردي نيز مي يابد و لاجرم براي فردي ديگر دور از دسترس و غيرقابل قبول مي نماياند. پس « بيهوده گي » ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند.
نسبت « هنر براي هنر » با سكولاريسم ذهني
گفتيم كه « هنر براي هنر » برآيند يك كنش ذهني فردگرايانه است و لزوما فضاي ذهني و آمال و ايده هاي خالق اثر را نمايانگر مي سازد. در يك جامعه ديني اين سنخ اثر هنري هيچ گاه قابليت آن را ندارد كه از حوزه ذهنيت فردي فراتر رفته و به عنوان شاخص هنري جامعه مدنظر قرار گيرد. بر اين پايه مي توان هنر براي هنر و هنر نفساني را كه سوگيري مذهبي نداشته باشد هنر سكولاري خواند كه با كليت وجدان جمعي ديني جامعه در تنافر و تضاد است . در ايران نيز اين تجربه ديده مي شود. با مروري بر كارنامه سينماي ايران به خوبي شاهد خواهيم بود كه بسيار هنرمنداني بوده اند كه با خلق آثاري برپايه يك تلقي هستي شناسانه سكولار در ميان يك قشر هنري براي خود جايگاهي دست وپا كرده اند اما هيچگاه جامعه آنان را به رسميت نشناخته است .
هنر براي هنر از آنجا كه گاه با رويكرد دين ستيزي همراه مي شود با سكولاريسم ذهني ارتباطي وثيق دارد. اگر چه ذات مفهومي سكولاريسم متضمن ستيز با ديانت نيست اما اعراض از دين در عرصه مدرن همواره بستري براي دين ستيزي به وجود آورده است . بنابراين مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند (دين ستيز) هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است .
احساس ظاهرا زيبايي شناسانه از اين آثار همگي دلالت بر ارائه يك سري داده هاي عيني منبعث از يك معناي ذهني دارد. اين داده هاي عيني مي كوشد دين ستيزي را القا كند كه شايد در وادي امر درك نشود. زميني و منحط كردن امر قدسي هيچ چيزي جز ستيز با آن نيست . في الواقع تبيين رئاليستي از اين سنخ آثار هنري كه نمادگرايي برپايه انتقال ذهني را سرلوحه خويش ساخته اند ما را به فهم اين امر نائل مي كند كه هنر براي هنر مي تواندـ نه لزوماـ در هياتي « ضد دين » رخ عيان كند. اين چنين نفسانيت تصريح شده در قرآن كه از آرمان هاي الهي عدول مي كند ظهور مي يابد. از سوي ديگر يك خبط و خطاي رايج در تاويل آثار هنري در ايران شاخ و برگ دادن به آثار هنري است كه هيچ چيز نمي خواهند بگويند! در ايران « هنر براي هنر » را برخي آنچنان پر و بال مي دهند كه گويي ساحت مفهومي آن دربردارنده كليت معنا شناختي يك جامعه است . اين سنخ توجه به هنر را مي توان صرفا كوششي براي رهايي از طرد اجتماعي توصيف كرد كه البته تا به حال ناكام بوده است .
مطالعات فرهنگي و كالاهاي فرهنگي
اما مطلب ديگري كه قابليت طرح را دارد نحوه و چگونگي عرضه اجتماعي كالاهاي هنري و فرهنگي به يك جامعه است . رويكرد تئوريكي در مطالعات فرهنگي وجود دارد كه معتقد بر آن است كه هجمه تبليغاتي و پروپاگانداي فرهنگي باعث « هدايت شده » بودن مصرف فرهنگي مي شود. اين رويكرد كه در آرا آدورنو و هوركايمر در باب « صنعت فرهنگ سازي » و « فريب توده اي » رخ عيان مي كند.
« سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل مي شود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عامدا توليد مي كنند توجيه كنند. اين رسانه خود را صنعت مي نامند و زماني كه رقم درآمدهاي مديران آنها منتشر مي شود هر شك و ترديدي در مورد ضرورت اجتماعي محصولات تمام شده شان برطرف مي گردد... چنين ادعا مي شود كه اشكال استاندارد شده در وهله نخست از نيازهاي خود مصرف كنندگان استنتاج شدند و به هيمن دليل نيز با مقاومتي چنين ناچيز پذيرفته مي شوند. حاصل كار همان حلقه مغزشويي و نيازهاي غ جعلي منتسب به قبل است كه در متن آن وحدت سيستم هر روز قوي تر و مستحكم تر مي شود. »
در نظر « آدورنو » و « هوركايمر » تكنولوژي صنعت فرهنگ سازي محدود به توليد انبوه و استاندارد سازي است كه تمايز ميان منطق اثر و نظام اجتماعي را قرباني مي كند به اين مثال جالب آنان توجه كنيد : « گذر از تلفن به راديو به روشني نقش ها را مشخص و متمايز كرده است . اوايل (تلفن ) هنوز به فرد مشترك اجازه مي داد نقش غ سوژه را بازي كند و ماهيتي ليبرال داشت دومي (راديو) پديده اي دموكراتيك است كه همه كس را به يكسان بودن شنوده بدل مي كند تا به شيوه اي اقتدارگرا آنان را در معرض غ برنامه هايي قرار دهد كه همگي دقيقا يكسان اند ولي از ايستگاه هاي مختلف پخش مي شوند. »
به طور كلي نظريه فرهنگي سوسياليستي بر اين امر معتقد و ملتزم است كه نظم حاكم با دسيسه چيني هاي اقتدارگرايانه و رهنمون كردن گرايش علني جامعه به مقاصد ذهني بورژوازي سياست توتاليتر خود را تئوريزه مي كند يا اذهان عمومي را با توجه به آن منحرف مي سازد. هوركايمر و آدورنو وابستگي اقتصادي كالاهاي فرهنگي را به بخش هاي اقتصادي بورژوازي حاكم متضمن تطبيق محتواي كالاي فرهنگي با اميال صاحبان واقعي قدرت مي داند. آنان اين وحدت اقتصادي را گواهي بر وحدتي مي دانند كه در سياست ظهور مي يابد. در همين راستا آنان معتقدند : « فرهنگ كالاي معما گونه است فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نمي شود و چنان كوركورانه در مصرف حل شده است كه ديگر نمي تواند مصرف شود. از اين رو فرهنگ با تبليغات تجاري در هم مي آميزد. »
به زعم « آدورنو » و « هوركايمر » انگيزه هاي فرهنگ كاملا اقتصادي اند و تبليغات به نوعي اكسير حيات صنعت فرهنگ سازي به شمار مي آيد اين رويكرد باعث مي شود تا سيردلي و دلمردگي مصرف كنندگان فرهنگ حادث مي شود و صنعت فرهنگ سازي نهايتا معادل تبليغاتي شود كه بدان نياز دارد. اين رويكرد واجد اين اصل است كه تبليغات زنجيره هاي مصرف كننده و انقياد او به شركت هاي تجاري بزرگ را افزون مي كند : « امروزه تبليغات اصلي منفي است نوعي تمهيد براي سد كردن هر آن چيزي كه مةهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادي مشكوك تلقي مي شود. تبليغات غ سراسري و همگاني به هيچ وجه براي آشنايي و با خبر شدن غ مردم از انواع اجناس موجود ضروري نيست . اجناسي كه عرضه آنها در هر حال داراي محدوديت است . تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات ياري مي رسانند. »
مطابق آنچه پيشتر ذكر شد در باب « هدايت شده » بودن تبليغات و مصرف فرهنگي انگاره غالب نظريه فرهنگي سوسياليستي است . سوسياليست ها معتقدند در جهان سرمايه داري و فرهنگ بورژوازي ابزار مادي و كالاهايي را توليد مي كند تا سيطره ايدئولوژيك ـ سياسي ـ فرهنگي كاپيتاليسم خدشه ناپذير شود. آنان مصرف فرهنگي در كشورهاي ليبرال را بازنمايي از سيادت توتاليتر فرهنگي غ مي دانند كه در بردارنده نوعي از تئوريزه كردن مخفي ليبراليسم اقتصادي و مطامع كمپاني هاي متنفذ است .
اما اصل ماجرا چيست في الواقع تبليغات فرهنگي را از يك سو مي توان « ذاتي فرهنگ » دانست و از سوي ديگر مي توان به جنبه هاي « تحميق كننده » « آن نيز حساس بود. ما در جهاني زيست مي كنيم كه فرهنگ بيش ازهر زماني در هيبت « كالا » نمود يافته است و نمي توان پنهان كرد كه در پس هر توليد كالاهاي فرهنگي جداي از انگيزه فرهنگي « انگيزه اقتصادي » نيز نهفته است . تسري يافتن ساز و كار كاپيتاليسم به حوزه فرهنگ « بازار فرهنگ » را پديد آورده و لاجرم هر بازاري كالايي مي طلبد. كالاهاي فرهنگي امروزه جز لاينفك « بازار آزاد » هستند و به تبع آن تبليغات كاپيتاليستي حوزه فرهنگ را نيز در بر مي گيرد. همين امر اين تلقي را رواج مي دهد كه كاپيتاليسم مي تواند همانند ديگر صور اقتصادي خود كنش از پيش تعيين شده اي را درباره مصرف كالاهاي فرهنگي رواج دهد و در يك كلام قاتل فرهنگ باشد.
مهجوريت هنر قرآني در ميان ما
حال كه مباني نظري تحليل ما نسبت به هنر غربي و سكولار مشخص شد به طرح مسائلي در باب وضعيت فعلي هنر اسلامي و ايراني مي پردازيم . اصلي ترين پرسش در اين باب اين است كه گزاره هنر قرآني برچه مضاميني دلالت دارد آيا صرف بيان چند آيه قرآن در يك اثر هنري چه مصور و چه گويشي مي تواند شرط شناسايي آن اثر به عنوان يك هنر قرآني باشد بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند. بدين سان مشاهده مهجوريت هنر قرآني و نوشتن در باب آن سختي مضاعفي است كه به واسطه وجود آن بايد بدان پرداخت .
قرآن اين منبع لايزال عشق به ذات اقدس حق و آموزه هاي آن خود هنر اعلي است . بدين معنا كه هنري است بس متعالي كه منبعث از متعالي ترين مفاهيم براي هر انسان موحدي است . توحيد و اعتقاد به وحدانيت ذات حق كه خود سرچشمه بسياري از آثار مكتوب و مصور هنري است هنگامي كه با وجوه متوني دين تلفيق مي شود چنان به دل مي نشيند كه شعله اعتقاد ديني صد چندان مي گردد.
اما ما كجا ايستاده ايم هنرمندان ما و مسئولين ما تا چه حد به رشد و گسترش هنرقرآني اهتمام ورزيده اند به نظر مي رسد براي مداقه در اين امر مي بايست به سه عامل بنيادين توجه داشت :
1 ـ مديريت ناكارآمد فرهنگي
2 ـ قشر شبه متجدد به اصطلاح هنرمند كه شرط مدرنيت را اعراض از ديانت مي دانند
3 ـ اهمال و سستي نيروهاي متدين و ارزش مدار و عدم ورود آنها به عرصه توليدات فرهنگي
اين سه عامل را مي توان شاكله هاي بروز مهجوريت هنر قرآني در ايران به شمار آورد. درباب مورد اول متاسفانه بايد گفت مديريت فرهنگي در ايران در توجه به هنر قرآني بسيار ضعيف عمل كرده است . عدم غناي تئوريك و عقيدتي اين قشر موجب شده است كه صرف بيان چند آيه قرآن يا نقش و نگاري كه به آيات قرآن مزين شده است را هنر قرآني بپندارد و هرگز در پي مفهوم سازي و حمايت از آثاري كه محتواي قرآني دارند نباشد. بديهي است كه صرف وجود چند شمه اي مذهبي در هر اثري هنري مانند فيلم نقاشي و ... نمي تواند هنر قرآني باشد. از ديگر سو; از آنجا كه مديريت فرهنگي درايران با مقياس بازده اقتصادي سنجيده مي شود آثار قرآني در زمره آثار خاص به شمار مي آيند و لاجرم مخاطب خاص دارد (آنهم در يك جامعه اسلامي ). در باب مورد دوم درد تاريخي ايران از حيث مواجهه با مدرنيته رخ عيان مي كند. قشر شبه متجدد هنري در ايران مي پندارد كه شرط مدرن بودن اعراض از ديانت و حتي مقابله هيستريك با آن است . آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد.
اين امر نشانگر بي مايگي فكري و عملي شبه متجددان به اصطلاح هنرمند در ايران است كه قاطعانه مي توان گفت به موازات آنكه درك صحيحي از دين ندارند به همان اندازه هم از مدرنيسم بدور افتاده اند. اما مورد سوم كه ذكر آن بسيارمهم است عدم ورود نيروهاي متدين به عرصه توليدات فرهنگي است . بارها و بارها شنيده و خوانده ايم كه متدينان جامعه از برخي از آثارهنري گله دارند و مسئولين امر را به چاره جويي فرا مي خوانند اما پرسش بنيادين آن است كه چرا نيروهاي مسلمان و متدين كمتر به ورود به عرصه هاي هنري اقبال نشان مي دهند مگر نه آن است كه هنر يكي از بهترين ابزارها براي اشاعه مضامين ديني است پس چرا عرصه هنر را خالي گذاشته ايم تا برخي از شبه متجددان به اصطلاح هنرمند ميدان دار عرصه هنر باشند! بايد توجه داشت كوته نگري و پرهيز از تمامي وجوه مدرنيته به همان اندازه مخرب است كه گرته برداري ناقص و درك سطحي از آن . هنر الزاما پديده اي غيرديني نيست اما هنگامي كه دينداران از آن بهره نگيرند قابليت بدل شدن به عنصر ضد ديني را داراست .
بسيار تلخ است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت و انزواي هنر قرآن سخن راند. بايد بدون هرگونه مماشاتي عوامل چنين اتفاق تلخي ريشه يابي شود و با يك رويكرد نرم افزارانه به ترميم اين خلا بنيادين پرداخت . در اين ميان نقش روشنفكران مذهبي بسيار برجسته و حساس است . نبايد اجازه داد هنر قرآني در ميان ديدگاه هاي افراطي و تفريطي كه از جايگاه و اهميت هنر ديني بي اطلاع هستند دچار فترت و حضيض شود.
بيهودگي ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند
مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند دين ستيز هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است
بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند
آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشدسطحي از آن . هنر الزاما پديده اي غيرديني نيست اما هنگامي كه دينداران از آن بهره نگيرند قابليت بدل شدن به عنصر ضد ديني را داراست .
بسيار تلخ است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت و انزواي هنر قرآن سخن راند. بايد بدون هرگونه مماشاتي عوامل چنين اتفاق تلخي ريشه يابي شود و با يك رويكرد نرم افزارانه به ترميم اين خلا بنيادين پرداخت . در اين ميان نقش روشنفكران مذهبي بسيار برجسته و حساس است . نبايد اجازه داد هنر قرآني در ميان ديدگاه هاي افراطي و تفريطي كه از جايگاه و اهميت هنر ديني بي اطلاع هستند دچار فترت و حضيض شود.
بيهودگي ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند
مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند دين ستيز هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است
بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند
آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد
نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
مقصود جناب دکتر دینانی چه بوده است ؟؟؟
متن کامل سخنان دکترحسن عباسی پیرامون فلسفه درسال 89
دکتر حسن عباسی و نقد فلسفه ملاصدرا و اعلام آمادگی برای مناظره با صدرائیان+فایل صوتی
انتشار کتاب «اینترنت و دین داری» به قلم نعمتالله کرماللهی
ین پژوهی، روی خط اینترنت /تکنولوژی فرصت ها، چالش ها
اينترنت، دين و فرهنگ مردم پسند
فعالیت های دینی در فضای سایبر
اینترنت ابزاری جهانگرایانه، دین محتوایی جهانگرایانه
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY