نقش خواص وعوام درحادثه عاشورا(۱)

چاپ اول

مقدمه
كوثر عاشورا، زنده و زاينده و فزاينده، عطش همه‌ى نسل‌ها را پاسخ مى‌گويد و تشنه‌كامان حقيقت را به جرعه‌هاى زلال زندگى بخش مى‌نوازد و بى‌وقفه و درنگ بر تاريخ انسان مى‌گذرد و سرسبزى و رويش و طراوت مى‌آفريند.
عاشوراى‌حسين عليه السّلام، چراغ راه انسان در ظلمت وضلالت و كشتى امن در همه‌ى خيزاب‌ها و طوفان‌هاى‌ هولناك است و پيوستگان اين سفينه‌ى نجات و مصباح هدايت، شيوه‌ى عبور از امواج و تاريكى‌هاى دهشت زا را مى‌دانند و مى‌توانند.



اين رويداد شگفت، جلوه‌گاه اخلاق و تعالى روح، عرفان و عشق، عاطفه و ايمان و اخلاص، فضيلت و عظمت، همگرايى‌اجتماعى، دفاع از حريم ارزش‌ها و همه‌ى بايسته‌هاى‌«حيات طيبه» و زيستن عزت مدارانه و شرافتمندانه است و به همين دليل براى‌ معمارى ‌هر نسل، جامع‌تر و كامل‌تر از آن‌ نمى‌توان يافت كه امام عاشورا خود فرمود: لكم فىّ اُسوه : من براى‌شما بهترين نمونه و سرمشقم.
همه‌ى آنان كه در جست و جوى ناب‌ترين و زيبا‌ترين نمونه و اسوه هستند از كربلا و عاشورا ناگزيرند و همه‌ى پژوهشگرانى كه در جست و‌جوى درخشان‌ترين و بى‌نقص‌ترين حادثه‌اى هستند كه قرآن در آن جلوه‌اى تام يافته است بى‌ترديد به عاشورا مى‌رسند.
همين است كه بر اهميت پژوهش و مطالعه در اين فرهنگ افزوده مى‌شود و مطالعه مستمر و گسترده و همه‌ سونگرانه در اين نهضت پويا و پايا بايسته و ضرورى مى‌نمايد. قرن‌هاست كه باورمندان و شيفتگان در زمينه‌ى عاشورا قلم مى‌زنند و مقتل و تاريخ مى‌نگارند و با اين همه ناگفته‌هاى كربلا و رمز و رازهاى عاشورا پايان نمى‌پذيرد و قلم‌ها و نگاه‌ها را به مطالعه‌ى دوباره و هماره مى‌خواند. تداوم اين مطالعات لازم است زيرا:
1- همه‌ى سرمايه و آبروى اسلام و شيعه مديون اين حادثه‌ى عظيم است. بى‌كربلا، تصوير روشن امروز از اسلام نبود و قيام‌هاى بزرگ تاريخ اسلام را نمونه و سرمشقي كامل . اين سخن عميق و دقيق امام خمينى – رضوان الله تعالى عليه – را امروز خوب‌تر در مى يابيم كه: هر چه داريم از محرم و صفر است.‌
2- همه‌ى عناصر لازم براى كمال و اعتلاى انسان دركربلا و عاشورا يافت مى‌شود و استخراج آن‌ها برا‌ى همه‌ى دوران‌ها و همه‌ى انسان‌ها نيازى جدى‌ است. آرى اين سخن درست است كه: كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا.
3- آفت تحريف، سطح نگرى و واژگونه بينى، اين حادثه‌ى بزرگ را تهديد مى‌كند؛ چه تحريف در اهداف و انگيزه‌ها‌ى نهضت حسينى و چه تحريف در حوادث. عاشورا بيش از هر حادثه‌اى ‌به دليل پيوند با زندگى و عواطف مردم و نيز درك و دريافت‌هاى متنوع، در معرض آسيب و آفت است. پژوهش مجالى‌است براى پالايش ناراستى‌ها و تحريف‌ها و زدودن زنگارها از سيماى‌درخشان عاشورا.
4- عاشورا و كربلا، به دليل پيوند با روح دين و نص قرآن، چند لايه و بطن در بطن‌اند. هر بار كه اين«كتاب مبين» را مى‌خوانيم لايه‌هاى‌ تازه و چشم اندازهاى نو فرارويمان گشوده مى‌شود. هر كس عاشورا را مطالعه كند، قرآن را مطالعه كرده و همه‌ى «دين تجسم يافته» را مرور نموده است. فهم عميق‌تر و دقيق‌تر عاشورا ما را در فهم و درك معارف قرآني ياري مي‌كندكه قرآن،كربلاى مكتوب است و كربلا،قرآن مجسّم.
قرآن يك‌جا، كامل و تمام در قامت ارغوانى ‌انسان‌ها ايستاده است و آن عاشوراست، در نتيجه‌ مطالعه‌ى عاشورا، يك دوره‌ى كامل قرآن شناسى است.
5- نايافته‌ها و ابهام‌ها در ماجراى‌عاشورا و كربلا فراوانند و على‌رغم پويش‌ها و كوشش‌هاى بايسته و ارزشمند در اين زمينه‌ها پرسش‌ها و ابهام‌ها فراوان است به ويژه آن كه هيچ حادثه‌اى در تاريخ اسلام اين همه با زندگى‌ مردم گره نخورده است. ارتباط مستمر مردم با فرهنگ عاشورا، سؤال مى‌آفريند و ابهام مي‌آورد و پاسخ گويي به آن‌ها نيازمند پ‍‍ژوهش و تحقيق است.
6-پژوهش در عاشورا، ابهام‌ها و پرسش‌هاي ديگر تاريخ اسلام را پاسخ مي‌دهد. تبيين و تحليل دقيق عاشورا، انگيزه‌ها، توطئه‌ها، فتنه‌هاو ماهيت واقعي و حقيقي رخدادهاي نيم قرن پس از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و سلم را روشن مي‌سازد. گويي مطالعه‌ي اين قطعه‌ي تاريخي؛ مطالعه‌ي همه‌ي تاريخ اسلام است.  
7-عاشورا، هميشه تازه و زنده است. گويي حادثه‌اي است كه در روزگار ما رخ داده است به ديگر زبان، عاشورا آيينه‌ي تماشاي حقيقت در همه‌ي روزگاران است. بنابراين ما به عاشورا نيازمنديم تا بدانيم امروز و فردا چه كنيم و چگونه به سلوك در جاده‌ي شريعت وحقيقت بپردازيم.
***

محورمقاله: آموزه های تربیتی عاشورا
موضوع: نقش خواص و عوام در حادثه‌ی عاشورا(بخش1)
چکيده
اين مقاله در پنج فصل به بررسي موقعيت خواص وعوام درعصر امام حسين(علیهالسلام) و موضع‌گيري آن‌ها در قبال حادثه‌ی عاشورا مي‌پردازد:
 فصل اول: مفاهيم و کليات در باب اين دو طايفه.
 فصل دوم : اهميت عملکرد خواص و عوام در شکل‌گيري فرآيندهاي تاريخي.
فصل سوم: نقش خواص در پيدايش حادثه‌ی عاشورا.
فصل چهارم: بررسي عوامل انحراف خواص حاضر در صحنه‌ی کربلا.
و فصل پنجم: بازتاب قيام امام حسين(ع) در عملکرد خواص پس از شهادت.

مقدمــــه:
نهضت عاشورا با تمام درس‌ها و عبرت‌هاي آن، پيام دار شکوه و عظمت آن بزرگ مرد الهي يعني سيد جوانان بهشت، حسين بن علي(ع) است. اين که نهضت بي مثال عاشورا هنوز که هنوز است بر تارک جهان مي‌درخشد و روز به روز بر تجلي آموزه‌هاي آن براي تشنگان حقيقت و طالبان سعادت افزوده مي‌شود، چيزي نيست مگر موهبتي برخاسته از عظمت شأن و بلندي مقام آن امام همام و نشَآت وجودي او؛ و از اين روست که اين نهضت مقدس با نام امام حسین(ع) زنده است. نهضت عاشورا در بردارنده¬ي مشخصه‌ها و ابعاد مختلف شؤون بشري است به گونه‌اي که سال¬هاي سال است که فکر بشر را مسجون خود کرده و انسان امروز، هر روز ابعاد جديدتري را، از واقعه‌ی آن روز، مي‌يابد و تشنه‌تر از هميشه به بررسي ابعاد و آموزه‌هاي آن مي‌پردازد، اين است که مسلمين بايد در فراگيري درس‌ها و عبرت‌هاي عاشورا، بذل همت کرده و در طريق رسيدن به سعادت، آن‌ها را چراغ راه خويش قرار دهند.
از آن جا که شخصيت وجودي حضرت سيدالشهدا(ع) و قيام الهي او مشتمل بر جلوه‌هاي متنوعي از هدايت انسان¬هاست و همين امر سبب جلب افکار انديشمندان مسلمان و غير مسلمان به اين حقيقت بوده است، هر کس از زاويه‌اي به بررسي و تحقيق در خصوص شخصيت و سيره و سنت او نشسته و در اين ميان به نتايج مفيدي هم دست يافته است. از جمله مسائل مورد بحث در راستاي عبرت‌گيري ازحماسه‌ی عاشورا بررسي موقعيت عوام و خواص در عصر امام حسين(ع) و موضع‌گيري آن‌ها در قبال حادثه‌ی عاشوراست که در پنج گفتار تقديم مي‌گردد. گفتاراول به مفاهيم و کليات در باب اين دو طايفه مي‌پردازد، گفتار دوم درباره‌ی اهميت عملکرد خواص و عوام در شکل‌گيري فرآيندهاي تاريخي است. در گفتار سوم نقش خواص در پيدايش حادثه¬ي عاشورا بررسي مي‌شود؛ گفتار چهارم به بررسي عوامل انحراف خواص حاضر در صحنه کربلا مي‌پردازد و گفتار پنجم مشتمل بر بازتاب قيام امام حسين(ع) در عملکرد خواص پس از شهادت اوست.

گفتار اول: مفاهيم و کليات
مراد از خواص و عام: از آن جا که انسان، مدني الطبع و نيازمند به اجتماع و زندگي اجتماعي است، همواره تکامل و تعالي خود را در همبستگي با جامعه مي‌بيند و عموما" فرآيند تأثيرگذاري و تأثير پذيري را در جامعه به عنوان يک حقيقت مي‌پذيرد و از اين جاست که در مطلق جوامع بشري، مردم از حيث نفوذ و قدرت به دو قطب تأثيرگذار و تأثيرپذير تقسيم مي‌شوند. در اين ميان گروهي که تأثير گذارند و در واقع کم‌ترين افراد جامعه را تشکيل مي‌دهند، به لحاظ خصوصياتي که دارند يعني اهل تحقيق و نظر بوده و براساس بصيرت و عقل به تحليل مسائل مي‌پردازند و به همين جهت پيش کسوتان جريان‌هاي اجتماعي هستند، «خواص» ناميده مي‌شوند. از ديدگاه جامعه شناسي، خواص، نوعي از گروه‌هاي اجتماعي هستند که ديگران در ارزشيابي خود، آن‌ها را ملاک و معيار قرار مي‌دهند. در اعمال و رفتار خود از آن‌ها الهام گرفته و «راي و ديدگاه آن‌ها را، مبناي داوري و عمل خود قرار مي‌دهند. از اين روي، به آن‌ها گروه‌هاي مرجع يا داوري يا استنادي گفته مي‌شود1رهبر معظم انقلاب در يک تقسيم جامعه شناسانه از اين گروه، اين‌گونه ياد مي‌کنند که: «[خواص]  کساني [هستند] که از روي فکر و فهميدگي و آگاهي، تصميم‌گيري و کارمي‌کنند؛ يک راهي را مي‌شناسند و دنبال آن راه حرکت مي‌کنند... خواص يعني کساني که وقتي عملي انجام مي‌دهند، موضع‌گيري مي‌کنند و راهي را [که] انتخاب مي‌کنند از روي فکروتحليل است. مي‌فهمند و تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌کنند».2پس کساني که در برخورد با حوادث اجتماعي، اهل بصيرت و آگاهي‌اند و خود تصميم گيرنده‌اند نه اين که پيرو تصميم ديگران باشند. خواص يا تأثيرگذار يا مرجع يا برجستگان يا گروه داوري و يا استنادي ناميده مي شوند.
اما عــــوام:
واژه‌ی عوام جمع عامّه است و در لغت به معناي توده‌ی مردم آمده است3. «راغب اصفهاني در مفردات الفاظ قرآن [علت] نام‌گذاري توده‌ی مردم به عامّه را، فراواني آنان مي‌داند و در مقابل، خواص، جمع خاصه، گروه ويژه و برجسته‌ی مردم است».4 قابل ذکر است که عامّه در محاورات عرفيه به معناي توده‌ی مردم زياد استعمال مي‌شود. حضرت علي(ع) در موارد مختلفي عامّه را در همين معنا استعمال فرموده است؛ از جمله آن‌جا که مي‌فرمايد: «و ان العامّه لم تُبايعني لسلطانٍ غالبٍ و لا لَعُرُضٍ حاضِرٍ» عامه و توده مردم با من بيعت نکردند به جهت تسلط و غلبه (اي که داشته باشم) و نه به جهت مال و دارائي موجود (که طمع به آن کرده باشند) بلکه با اختيار و خواست خود دست بيعت به سويم دراز کردند.5
اما در اصطلاح جامعه‌شناسي، عوام؛ آن اکثريت جامعه هستند که توانايي تجزيه و تحليل مطالب را نداشته و از اين روي صاحب رأي و نظر نيستند بلکه براساس عملکرد خواص، ارزش ها و عملکرد خود را تنظيم مي‌کنند و در واقع پيرو تصميم و نظر ديگرانند. رهبر معظم انقلاب در خصوص اين دسته چنين فرمودند: «عوام کساني هستند که وقتي جو به يک سمتي مي‌رود اين‌ها هم  مي‌روند. تحليلي ندارند. يک وقت مردم مي‌گويند زنده باد، اين هم نگاه مي‌کند و مي‌گويد زنده باد يک وقتي مردم مي‌گويند مرده باد، او هم نگاه مي‌کند مي‌گويد مرده باد. يک وقت جو اين‌گونه است اين‌جا مي‌آيد؛ يک وقت جو آن‌طور است؛ آن‌جا مي‌رود». 6از اين گروه با تعابيري از قبيل عوام تاثيرپذير، بيشترين، پيرو، توده و عموم ياد مي‌شود.

گفتار دوم: اهميت عملکرد خواص و عوام در شکل گيري فرآيندهاي تاريخي:
حوادث گذشته که چيزي جز محتواي تاريخي نيست، گنجينه‌ی عبرت‌گيري آيندگان و سرمايه‌اي گران‌سنگ براي تنوع بشر است. مطالعه و بررسي اين حوادث و پيامدهاي آن‌ها، براي انسان در نوع تفکر و تصميم‌گيري و برخورد با قضاياي پيش آمده امري ضروري است.
با يک نگاه جامعه شناختي نسبت به جوامع پيشين، در مي‌يابيم که هر جامعه‌اي در طول تاريخ، افرادش را در دو گروه خواص و عوام تجزيه کرده است و در واقع، همين دو گروهند که منشأ تحولات تاريخي در دوره‌هاي مختلف بوده‌اند؛ به گونه‌اي که هر پديده‌ی تاريخي، حاصل نوع عملکرد اين دو طايفه و تعامل آن‌هاست. اکنون با توجه به مرجعيت خواص براي عوام و تأثيرپذيري گروه پيروازطايفه‌ی پيشرو، توجه به عملکرد و نوع تفکر اين دو دسته در انعقاد و شکل‌گيري فرآيندهاي تاريخي، امري حايز اهميت خواهد بود؛ زيرا نوع عملکرد آن‌هاست که مي‌تواند جامعه و حتي تاريخ را سعادتمند کرده و يا به تباهي و انهدام بکشاند؛ عنصر اصلي در اين امر، خواص هستند؛ زيرا به فرموده‌ی رهبر معظم انقلاب، «حرکت خواص، به دنبال خود، حرکت عوام را مي‌آورد... يک وقت يک حرکت بجا، تاريخ را نجات مي‌دهد؛ گاهي يک حرکت نابجا که ناشي از ترس و ضعف و دنياطلبي و حرص براي زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه‌ی گمراهي مي‌غلطاند... اگر خواص، در هنگام خودش کاري که لازم است، تشخيص دادند و عمل کردند، تاريخ نجات پيدا مي‌کند و حسين بن علي‌ها به کربلا کشانده نمي‌شوند.» 7و نيز «وقتي که خواص طرفدار حق در يک جامعه ـ يا اکثريت قاطعشان ـ آن چنان مي‌شوند که دنياي خودشان برايشان اهميت پيدا مي‌کند، از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و از دست دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن، حاضر مي‌شوند حاکميت باطل را قبول کنند»،8 بديهي است اگر خواص در تشخيص صواب از خطا دقت داشته باشند و همت خود را در راستاي آنچه که به صلاح جامعه و تاريخ است، استوار سازند، عوام نيز پيروي مي‌نمايند؛ زيرا خواص در همه‌ی ابعاد فکري، رفتارهاي فردي و اجتماعي و ساير شؤونات، مقتداي عوام هستند. نتيجه‌ی چنين عملکردي، تعالي جامعه و سعادت مردم است، در غير اين صورت نتيجه‌اي جز تباهي و انهدام نخواهد داشت.

گفتار سوم: نقش خواص و عوام در شکل گيري حادثه ی عاشورا
پيدايش هر حادثه‌اي در جوامع بشري در مرتبه‌ی اول معلول عملکرد خواص آن جامعه است که طبيعت چنين عملکردي، تأثيرپذيري عوام را به دنبال دارد؛ خواص، يا خواصِ حقّند و يا خواص باطل. خواص حق، نيز در مقابل مظاهر دنيوي يا پايبند به حقّند و يا روي‌گردان از حق. بديهي است هر يک از اين اقسام مي‌تواند در پيدايش و عدم پيدايش فرآيندهاي تاريخي، اجتماعي، سياسي و... مؤثر باشد و در نتيجه جامعه را به صلاح و يا فساد بکشاند.
حادثه‌ی عاشورا و کشته شدن فرزند رسول خدا(ص) يکي از حوادثي بود که نقش خواص در قبال آن بسيار برجسته و قابل توجه و تأمل بوده است. اکنون، به بررسي وضعيت خواص نسبت به قيام عاشورا مي‌پردازيم.

خواص و متنفذين حاضر در عصر امام حسين(ع)
در يک تقسيم بندي مي‌توان خواص دوره‌ی امام حسين(ع) را به چند دسته تقسيم کرد:
1.بقاياي اصحاب پيامبر(ص) از مهاجر و انصار؛ مانند: جابربن عبدالله انصاري، ابن عباس، سهل بن ساعده و انس بن مالک.
2.بزرگان و خواص شيعه؛ مانند: محمد حنفيه، مختار، سليمان بن صرد خزاعي، هاني بن عروه، مسيب بن نجبه فزاري و ابراهيم اشتر.
3.اطرافيان خلفا؛ مانند: عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير.
4.متنفذين در قبايل قحطاني در سرزمين عراق که شامل بزرگان و رؤساي قبايل قحطاني مي‌شوند؛ مانند: شمر، محمد بن اشعث و عمر بن حريث.
5.کارگزاران بني اميه از قبيل عمارة بن عقبة بن وليد و ابن زياد.
اکنون با توجه به عملکرد خواص عصر امام حسين(ع) در قبال حادثه‌ی عاشورا، مي‌توان آن‌ها را به دو گروه تقسيم کرد:
1. کساني که از همکاري با امام(ع) به علل و دلايلي بازماندند و توفيق حضور در رکاب او را نيافتند.
2.کساني که زمينه ساز حادثه‌ی عاشورا بوده و آتش جنگ را بر عليه امام(ع) دامن زدند.
گروه اول را نيز از حيث نوع موضع‌گيري مي‌توان به اقسامي به شرح ذيل تقسيم کرد:
الف. کساني که به حقانيت امام(ع) قايل بودند؛ اما قدرت همراهي و ياري او را نداشتند: از اين گروه مي‌توان افرادي از قبيل جابر بن عبدالله انصاري، آن صحابي بزرگ پيامبر(ص) را نام برد. جابربن عبدالله بن عمروبن حزام خزرجي انصاري، مکنّي به ابوعبدالله از بزرگان صحابه‌ی رسول الله(ص) و از دوستداران خاندان پاک آن حضرت است... جابر خود گوید: «رسول اکرم(ص) خود شخصاً در بيست و يک غزوه حضور داشت و من در نوزده غزوه شرکت داشتم.؛ وي در بدر و احد شرکت ننمود؛ ولي به مسلمانان آب مي‌داد که پدرش به علت خردسالي او را از نبرد باز مي‌داشت. جابر در صفين در رکاب اميرالمؤمنين(ع) بوده و او نخستين کسي است که امام حسين(ع) را پس از شهادتش زيارت نمود و آخرين کسي از ياران رسول‌الله(ص) بود که درگذشت. وي نسبت به خاندان رسالت ارادتي شايان داشت که حديث لوح فاطمه(س) مشتمل بر اسامي حضرات ائمه معصومين را او به امام باقر(ع) باز گفت و سلام پيغمبر(ص) را به آن حضرت رساند.» 9 ايشان در هنگام حادثه‌ي عاشورا نابينا بوده است؛ از اين رو، نتوانست با امام (ع) در کربلا حضور يابد. عبدالله‌بن‌جعفر و محمدحنفيه نيز از همين گروهند که به علت کهنسالي و بيماري و يا علل و مصالح ديگر، از حضور در کربلا بي‌نصيب ماندند. 10
ب. کساني که قايل به حقانيت امام (ع) بودند و در عين توانايي، با او همراه نشدند. يکي از اين افراد، «عبيدالله‌بن‌حرّجُعَفي» است. او يکي از هواداران عثماني بود که پس از کشته شدن او، به نزد معاويه رفت و در جنگ صفين در مقابل حضرت علي(ع) به جنگ ايستاد.11
او شاعر نيز بوده است و در بين مردم کوفه شخصي شناخته شده به حساب مي‌آمد. عبيدالله‌بن‌حرّجعفي در حالي‌که مي‌توانست امام را ياري دهد چنين کاري نکرد؛ زيرا وقتي امام(ع) به منزل «قصر مقاتل» رسيدند، خيمه‌اي ديدند؛ سؤال فرمودند که خيمه‌ي کيست؟ گفتند: متعلق به عبيدالله‌بن‌حرّجعفي است. امام(ع) کسي را فرستاد تا او را به همکاري دعوت کنند؛ اما او جواب منفي داد و گفت: «من از کوفه بيرون نشدم مگر به خاطر اين که با حسين(ع) نباشم چون در کوفه ياوري ندارد و من اصلاً دوست ندارم او را ببينم و او هم مرا ببيند.»
پاسخ او را به امام(ع) گفتند و آن حضرت خودش نزد او رفت و پس از سلام، از او براي خروج بر عليه يزيد دعوت کرد؛ ولي عبيدالله همان جواب را تکرار کرد و چون امام(ع) از هدايت و رستگاري او، مأيوس شد، فرمود:
«نصيحتي به تو مي کنم و آن اين‌که تا مي‌تواني خود را به مکان دوري برسان تا صداي استغاثه‌ي ما را نشنوي؛ زيرا به خدا سوگند اگر صداي استغاثه‌ي ما به گوش کسي برسد و به ياري ما شتاب نکند، خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد.»12
سرانجام عبيدالله، امام(ع) را ياري نکرد؛ در حالي که توانايي چنين امري را داشت.
از خلال کلمات عبيدالله با امام(ع) و نيز با توجه به اشعاري که بعد از شهادت امام(ع) از او نقل شده است، مي‌توان دريافت که او منکر حقانيت امام(ع) نبود بلکه معتقد به آن بوده است؛ مثلاً وقتي که امام(ع) او را به توبه دعوت کرد و راه توبه را پيوستن به فرزند دختر رسول خدا(ص) معرفي نمود، عبيدالله گفت:
«به خدا سوگند من مي‌دانم که هر کس از فرمان تو پيروي کند به سعادت ابدي و خوشبختي ابدي نايل شده است، ولي من احتمال نمي‌دهم که ياري من به حال تو سودي داشته باشد.
او، همچنين در اشعاري که در حسرت نپيوستن به امام (ع) سروده است، مي گويد:
فيالک يا حسرۀ ما دمت حياً                               تُرَدَّدُ بين صدري و التراقي
حسينٌ حين يطلب نصر مثلي                              علي اهل العداوۀ و الشقاق
حسين حيث يطلب بذل نصري                            علـي اهل الضلالۀ و النفاق
لو انّي اواسيه بنفسي                                         لنلت کـرامة يـوم التـلاقي
آه از حسرت و تأسف سنگيني که تا زنده هستم، در ميان سينه و گلويم در حرکت است.
آن‌گاه که حسين بر اهل نفاق و ستم پيشگان از مثل من ياري مي‌طلبيد؛
آن‌گاه که مي‌خواست براي نابودي اهل ضلال و نفاق به ياريش بشتابم؛
آري، اگر آن روز از راه جان، ياري و مواساتش مي‌نمودم، در روز قيامت به شرافتي بس بزرگ نائل مي‌شدم.»13
بديهي است که اعتقاد به اين که امام(ع) بر عليه اهل ضلال و نفاق قيام کرده و سعادت و خوشبختي در فرمانبرداري از اوست، کاشف از اعتقاد او به حقانيت امام(ع) است؛ هر چند که اين امر، به تنهايي، علت رستگاري نيست؛ بلکه حرکت براساس اين اعتقاد و عمل بر طبق آن، لازم است و چون عبيدالله اعتقاد را به مرحله‌ي عمل نرسانيد، رستگار نشد.
البته اعتقاد به حقانيت نيز،از حيث شدت وضعف داراي مراتب است. از اين‌رو، افرادي مانند سليمان‌بن‌صردخزاعي و نجبه‌ي فزاري (از سران شيعيان کوفه) معتقد به حقانيت امام(ع) بودند و با اين حال، از او دعوت رسمي به عمل آوردند؛ ولي آنچه اهميت دارد، عمل است که هم آنان و هم عبيدالله در آن مساوي بودند.
ج. کساني که نسبت به حقانيت امام(ع) توقف کرده و يا از منکرين بودند و بدين جهت از ياري او خودداري کردند.
عبدالله‌بن‌عمر را مي‌توان يکي از اين افراد دانست. «وي سال سوم بعثت، در مکه متولد شد و گويند قبل از پدرش ايمان آورده که بنابراين بايد پيش از بلوغ، مسلمان شده باشد. او پيش از پدر خود به مدينه هجرت کرد و در سال 73 يا 74 (ه.ق). در سن 84 سالگي در مکه از دنيا رفت».14
در همان روزهاي اول ورود امام حسين(ع) به مکه، عبدالله بن عمر که براي عمره‌ي مستحب آن جا بود، خدمت امام (ع) آمد و چنين گفت:
«اي اباعبدالله، چون مردم با اين مرد بيعت کرده‌اند و درهم و دينار در دست او قرار دارد، قهراً مردم به او اقبال نشان مي‌دهند و از دشمني خاندان اموي با شما، مي‌ترسم در صورت مخالفت با او کشته شوي و گروهي از مسلمين قرباني گردند و از رسول خدا(ص) شنيدم که مي‌فرمود: «حسين کشته خواهد شد و اگر مردم دست از ياري او بردارند، به ذلت مبتلا مي‌گردند»؛ اکنون پيشنهاد من به شما آن است که همان‌طور که همه‌ي مردم با يزيد بيعت کرده‌اند، تو نيز بيعت کني و از ريخته شدن خون مسلمين بترسي.» 15
امام(ع) پس از دادن پاسخ او فرمود:
«اي ابوعبدالرحمان از خدا بترس و از ياري ما دست بر مدار.»
اما اين سخنان نوراني در او تأثير نکرد و آخرالامر از جمله کساني شد که با يزيد بيعت کرد. 16او بيعت خود را با يزيد اين‌گونه توجيه مي‌کرد که: «اگر اين کار درستي بوده چه بهتر و گرنه صبر مي‌کنم اوضاع بهتر شود.»
پس از اين که مردم مدينه عليه يزيد خروج کردند و بيعتش را شکستند، وي فرزندان خود را گرد آورد و گفت، ما طبق بيعت خدا با او (يزيد) بيعت کرديم و از پيغمبر شنيديم فرمود: «روز قيامت پرچمي افراشته گردد و گروهي به زير آن گرد آيند و سپس اعلام شود که اينان جفاکارانند و بزرگ‌ترين جفا و خدعه پس از شرک به خدا نقض بيعت است. مبادا يکي از شما بيعت خود را بشکند که ميان من و او شمشير حکم خواهد کرد. 17 
البته عبدالله‌بن‌عمر از زمان حضرت علي(ع) نيز يکي از خواصي بود که در عين اعتقاد به حقانيت علي(ع) و باطل دانستن دشمنانش، سکوت کرده و امام را ياري نکرد. 18 او در واقع، از قاعدين 19 بود؛ اما در قضيه‌ی عاشورا، با توجه به عملکردش و روي آوري به يزيد و پايبندي به او و تنها گذاشتن امام(ع) و با علم به حديث پيغمبر(ص) که هر کسي از ياري و نصرت حسين(ع) دست بردارد، ذليل و خوار است، او را از قاعدين و توقف‌کنندگان در حقانيت امام دانستن بسي جاي تأمل دارد و حمل به احسن آن، اين است که بگوييم چنين تعبيري در حق ايشان مسامحه است؛ زيرا او آشکارا تعيين موضع کرد و به يزيد اعلام وفاداري نمود و به بيعت خود استوار ماند و براي او تبليغ مي‌کرد.
يکي ديگر از کساني که در حقانيت امام ترديد داشت و يا منکر آن بوده است، و به همين جهت در رکاب امام(ع) در جنگ با دشمنان حاضر نشد، عبدالله بن زبير است. «وي بيست ماه پس از هجرت، در مدينه متولد شد.
محدثين و مورخين عامه، او را به کثرت عبادت وصف مي‌کنند. وي از سر سخت ترين دشمنان خاندان پيامبر(ص) بوده و هم او بود که پدرش را از علي(ع) برگردانيد و او را به جنگ با آن حضرت، برانگيخت... سعيد بن جبير روايت کرده که روزي عبدالله، به عبدالله‌بن‌عباس رو کرد و گفت: چهل سال است که دشمني شما اهل‌بيت را در دل خويش جا داده‌ام و آن را پنهان مي‌دارم». 20 او نيز که از مخالفت‌کنندگان با بيعت يزيد بود، به دنبال آن از مدينه به مکه پناهنده شد. وي از جمله کساني بود که مي‌خواست امام حسين(ع) در مکه نماند؛ زيرا با حضور امام و تجمع مردم برگرد آن حضرت، زمينه‌اي براي توفيق او نبود21 وي، هرچند که گاهي به ظاهر، پيشنهاد انصراف از سفر عراق را به امام (ع) مي‌داد، اما از آن جا که هواي خلافت را در سر مي‌پروراند و در فکر سقوط حکومت يزيد بود تا اينکه لباس خلافت را به تن خود پوشاند، خود را رقيب جدي امام (ع) مي‌دانست و نه تنها با هدف او موافق نبود، بلکه به شکست او نيز بي‌ميل نبود؛ از اين رو، از شهادت امام(ع) کمال استفاده را به نفع خود عليه يزيد برد. عبدالله زبير پس از مرگ يزيد ادعاي خلافت کرد و گروهي با او بيعت کردند تا اينکه در سال 73 هجري در دوره‌ي خلافت عبدالملک به دست نيروهاي حجاج بن يوسف که براي سرکوبي او به مکه هجوم آوردند، کشته شد. .22

زمينه سازان و به وجودآورندگان حادثه عاشورا
حادثه‌ی عاشورا در بردارنده‌ی دو گونه از خواص بود: خواص حق و مثبت که در لشگرگاه امام(ع) طريق سعادت را مي‌پيمودند و خواص باطل و منفي که در مقابل امام(ع) صف کشيده بودند. هر يک، گروه زيادي از عوام را پشت سر داشتند. از آنجا که بحث ما پيرامون آسيب شناسي خواص جبهه‌‌ی باطل و ارزيابي آن‌هاست، بحث را با اختصاص دادن به اين گروه پي مي‌گيريم.
متأسفانه، شمار خواص منفي و منحرفي که در زمينه سازي و پيدايش حادثه‌ی عاشورا و راه اندازي عوام عليه امام(ع)، تأثیربسزا داشته‌اند،کم نبودند.حضورقبایل مختلف کوفه وکوفیان درلشکرکشی علیه امام حسین(ع)گواه اين مطلب است.
عوامل انحراف اين گونه خواص-چنان که خواهد آمد- اموري از قبيل راحت طلبي، دنياپرستي، بريدن از معنويت، تعصبات قبيله‌اي و جعل حديث بوده است. شناخت مصاديق خواص، خصوصا" خواص جبهه‌ی باطل، جهت بررسي آسيب‌ها و دلايلي که باعث لغزش و انحراف آن‌ها شده است و نيز عبرت‌گيري از عاقبت سياه آنان، امري پسنديده بلکه لازم است و شناخت مصاديق اين نوع خواص در هر دوره‌اي از تاريخ اسلام، با توجه به گويا بودن تاريخ اسلامي، امري نه چندان سخت و در عين حال، کوششي مفيد است؛ زيرا تاريخ سند گوياي حوادث گذشته و آينه‌ی اعمال و عملکردهاي گذشتگان است. اينک، در اين نوشتار، به بعضي از خواص منفي و تأثيرگذار در ايجادزمينه‌ها و پيدايش حادثه‌ی عاشورا اشاره مي‌شود.

1ـ شريح قاضی:
شریح بن حارث، قاضي معروف کوفه و وابسته به امويان بود. او در اصل يمني بود و در زمان عمر به قضاوت کوفه منصوب شد و مدت شصت سال اين شغل را داشت. جز در ايام عبدالله بن زبير که سه سال اين کار را ترک کرد، در ايام حج دست از اين کار کشيد و تا زمان مرگش در سال 97 يا 98 هجري که عمرش بيش از صد سال بود، خانه نشين شد. 23
«معروف است که وي به دستور ابن زياد فتوا داد که چون حسين بن علي (ع) بر خليفه‌ی وقت خروج کرده است، دفع او بر مسلمانان واجب است. چهره‌ی شريح قاضي به عنوان عالم وابسته به دربار ستم و در خدمت زر و زور و تزوير شناخته مي‌شود و [معلوم است که دشمنان] هميشه براي کوبيدن حق، از چهره‌هاي مذهبي و موجه که مردم حرفشان را مي‌پذيرند، استفاده مي‌کنند [و] شريح هم در منصب قضاوت بود و چنين سوء استفاده‌اي از موقعيت او به نفع حکومت جور انجام گرفت. 24
رهبر معظم انقلاب در خصوص اين شخص و نقش مؤثر او در ايجاد زمينه براي کشتن فرزند رسول خدا(ص) فرمودند:
«شريح قاضي که جزو بني اميه نبود، کسي بود که مي‌فهميد حق با کيست؛ مي‌فهميد اوضاع از چه قرار است. وقتي هاني بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح کردند، سربازان و افراد قبيله‌اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد. به شریح قاضي گفت: برو به اين‌ها بگو هاني زنده است. شريح ديد که هاني مجروح است. هاني بن عروه گفت «اي مسلمان‌ها اين چه وضعي است (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟ چرا سراغ من نيامدند؟ چرا نمي‌آيند مرا از اين‌جا نجات دهند؟ شريح قاضي گفت: «مي‌خواستم بروم و اين حرف‌هاي هاني را به مردم بگويم؛ اما افسوس که جاسوس عبيدالله آن جا ايستاده بود، جرأت نکردم»، يعني چه؟ يعني ترجيح دنيا بر دين. شايد اگر شريح همين يک کار را انجام مي‌داد تاريخ عوض مي‌شد.» 25
     اگر او واقعيت را به مردم مي‌گفت، شايد هاني کشته نمي‌شد و مسلم تنها نمي‌ماند و حادثه‌ی کربلا به وجود نمي‌آمد.
2ـ عمر بن سعد:
او يکي از شخصيت‌هاي باطل و موثر در تحقق حادثه‌ی کربلا بود؛ او پسر سعدبن وقاص از سرداران صدر اسلام بود. 26 قبل از حادثه‌ی عاشورا ابن زياد حکمراني ري را به او داده بود. وقتي که ابن زياد از رسيدن امام(ع) به عراق مطلع شد، عمر سعد را طلبيد و به او امر کرد که اول به کربلا برود و با حسين (ع) بجنگد و پس از آن، به ري برود؛ در غير اين صورت خبري از ولایت ري نيست. عمر سعد بين جنگ با امام (ع) و دست برداشتن از ملک ري مردد شد و آخرالامر دنياپرستي و ظواهر دنيوي و حکمراني ري را بر کشتن فرزند پيغمبر (ص) ترجيح داد و به کربلا رفت. در کربلا، در موقعيت‌هاي مختلف امام(ع) سعي کرد او را از جنگيدن منصرف کند؛ ولي آن بدبخت نپذيرفت و در روز عاشورا اولين تير را خودش به سوي لشکرگاه امام(ع) روانه کرد. 27 چنان که در کتب تاريخ نيز، آمده است، عمر بن سعد از اول نسبت به کشتن امام(ع) کراهت داشت و اين بدين جهت بود که خوب مي‌دانست حسين(ع) کیست؛ احادیث پیغمبر را در فضیلت او شنیده بود و نیز این سخن حضرت علی(ع) را که: «واي بر تو اي عمربن سعد چگونه خواهي بود در روزي که بين جنت و نار مخير شوي و تو جهنم را اختيار کني». 28 اما با اين حال حبّ جاه و مقام او را به جهنم کشاند و به عنوان فرماندهي لشکر ابن زياد، اهل بيت پيامبر(ص) را به خاک و خون کشيد.
3ـ حصین بن نمیر:
 او يکي ديگر ازخواص لشگر ابن زياد بود. وي از سران امويان و از قبيله‌ی کنده بود که همواره با امام دشمني داشت. در جنگ صفين در سپاه معاويه بود. در ايام يزيد نيز، بر عده‌اي از سپاه، فرماندهي داشت. او دردوران قيام مسلم‌بن‌عقيل درکوفه، رئيس پليس ابن‌زياد بود. هم او بود که قيس‌بن‌مسهر، فرستاده‌ی حسين(ع) را دستگير کرد و نزد ابن زياد فرستاد و قيس به شهادت رسيد. او بود که به هنگامي که عبدالله بن زبير در مکه بر ضد يزيد، سر به مخالفت برداشته بود، بر کوه ابوقيس منجنيق نهاد و کعبه را هدف قرار داد.» 29 در دوران يزيد، به دستور او در حمله و محاصره‌ی مدينه شرکت داشت. او از مخالفان سرسخت شيعه بود و در سرکوبي نهضت توابين حضور داشت و سه سال بعد (در سال 67 هجري) به دست ابراهيم اشتر کشته شد. وي در حادثه‌ی عاشورا از فرماندهان گروه تيرانداز بود که به سپاه حسين(ع) حمله کردند.30
4ـ شَبَث بن رِبعی:
او یکی از خواص کوفه بود و از طایفه‌ی بنی‌تمیم است. «از متعینین کوفه و ابتدا در مسلک یاران امیرالمؤمنین(ع) بود و حضرت او را با عدی بن حاتم یا با صعصعة بن صوحان به نزد معاویه فرستاد که وی را به طاعت خود بخوانند و او با معاویه به شایستگی سخن گفت و در جنگ صفین در رکاب حضرت بود؛ ولی هنگام عزیمت حضرت به نهروان او و اشعث بن قیس و عمرو بن حریث، سر از اطاعت او تافته، دیگران را نیز از اطاعت او باز می‌داشتند.» 31
او از جمله کسانی بود که دعوت نامه برای امام حسین (ع) فرستاد؛ اما روز عاشورا به عنوان یکی از نیروهای پیاده‌ی لشکر عمرسعد در مقابل امام(ع) ایستاد. شبث بن ربعی از چهره های متلوّن تاریخ بود. در قتل حسین بن علی(ع) شرکت داشت... و پس از عاشورا، به شکرانه و خوشحالی از کشته شدن حسین(ع)، مسجدی در کوفه تجدید بنا کرد. او بعد از چندی، همراه مختار به خونخواهی حسین بن علی(ع) پرداخت و رئیس پلیس مختار شد، او در کشتن مختار نیز حضور داشت. 32
خدا نترسی و بدنبال آن دنیاپرستی چنین افرادی بود که سیر تاریخ را منحرف کرد، عوام را از اطراف مسلم پراکنده ساخت و آن‌ها را در مقابل فرزند رسول خدا (ص) قرار داد. رهبر معظم انقلاب(مدظله العالی) در گوشه‌ای از سخنان خود با اشاره به این مطلب، فرمودند:
اگر امثال شبث بن ربعی در یک لحظه‌ی حساس از خدا می‌ترسیدند، به جای این‌که از ابن زیاد بترسند، تاریخ عوض می‌شد [اما] آن‌ها آمدند مردم را متفرق کردند، عوام متفرق شدند. 33

حدیث سازان
وجود متنفذین و خواصی که کارشان جعل حدیث بود، یکی دیگر از عوامل پیدایش حادثه‌ی عاشورا به شمار می‌آید. آنان که به نفع دستگاه حکومت اموی جعل حدیث می‌کردند، نه تنها، قیام امام حسین(ع) را غیر مشروع جلوه می‌دادند و خروج بر خلیفه‌ی مسلمین قلمداد می‌کردند، بلکه عوام را نیز به دنبال خود کشیده و آن‌ها را تحریک به جنگ علیه امام(ع) می‌کردند. فضای بیمار سیاسی کوفه نیز چنین نغمه‌های شومی را پذیرا می‌شد و به همین علت بود که از عوام تا خواص، از رعیت تا اشراف و سران قبایل از مقاتله با فرزند رسول خدا(ص) مضایقه نکردند. اینک به یکی از احادیث ساختگی که راوی آن بشیر بن عمرو انصاری است، بنگرید:
حمدبن عبدالرحمان می‌گوید: نزد بشیر بن عمرو انصاری رفتم در حالی که یزید خلیفه شده بود؛ او چنین اظهار داشت: «مخالفان یزید می‌گویند که یزید بهترین فرد برای مدیریت جامعه نیست؛ (بعدمی افزاید) و من هم این را قبول دارم؛ اما اگر رهبری یزید پذیرفته شود بهتر از آن است که اختلاف پدیدار شود؛ زیرا از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: لا یأتیک فی الجماعۀ اِلاّخَیر؛ یعنی: از ناحیه‌ی جماعت، چیزی غیر از خیر نصیب شما نمی شود»، بر طبق این حدیثی که بشیربن عمرو انصاری ساخته، در صورتی که جامعه یزید را قبول کرد، مخالفان او نباید حرفی بزنند؛ زیرا پیامبر(ص)، اصالت را به جامعه داده است. یزید هر چند شخصی بدکاره و نالایق بوده ولی تا زمانی که نماز می‌خواند وجماعت وجمعه اقامه می‌کند، دیگر نباید علیه او قیام کرد... و هر کس برخلاف این جریان حرکت کند، باید او را کشت. 34
خلاصه آن‌که، زمینه سازان و پدیدآورندگان حادثه‌ی عاشورا، به طور عمده، اشراف کوفه بودند که جماعتی مانند اسماء بن خارجه، محمدبن اشعث، کثیربن شهاب، شمربن ذی الجوشن و خلاصه، بزرگان و رؤسای قبایل قحطانی که قبایل خود را با خود به جنگ بردند، از همین گروهند و البته، اگر چه اشراف و بزرگان این قبایل از طرفداران سنتی بنی‌امیه نبودند؛ اما همه‌ی این ها را حب جاه و مال و ریاست در صف بنی‌امیه قرار داده بود.
طرفداران بنی‌امیه نیز که همان عثمانیان افراطی باشند، از زمینه‌سازان اصلی حادثه‌ی عاشورا به شمار می‌آیند. یکی از این‌ها «عمارة بن عقبة بن ولید» بود که به یزید نامه نوشت و عزل نعمان را از ولایت کوفه درخواست کرد. از پیامدهای این درخواست، آمدن عبیدالله بن زیاد به کوفه و به دنبال آن، تهدید مردم به قتل در صورت همکاری با مسلم بن عقیل و در نتیجه تنها ماندن مسلم و شهادت او و دیگر خواص شیعه از جمله هانی بن عروه بود که همه‌ی این‌ها، زمینه‌ی پیدایش حادثه ی کربلا را فراهم آورد.
نقش عوام در حادثه‌ی عاشورا اجمالا از دو منظر قابل ملاحظه است: یکی از حیث نظری و فکری؛ زیرا عوام حاضر در لشکر کفر، از جهت اعتقادی، پیرو خواص و بزرگان و سران خود بودند، یکی هم از حیث عملی که همه‌ی آن‌ها باز به پیروی از سران خود و به دستور آنان، زینت دهنده‌ی لشکر عمر سعد بر علیه امام(ع) بودند.

پاورقي:
1. ر.ک: منصور وثوقی و علی نیک خلق، مبانی جامعه شناسی، چاپ سوم، زمستان 1370 انتشارات خردمند، ص 209.
2. از بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ 20/3/75، در جمع فرماندهان لشکر 27حضرت رسول(ص) 
3. محمد بندر ریگی، ترجمه منجدالطلاب، ماده عمم، چاپ چهارم، 1362،انتشارات اسلامی،ص 377، و نیز فرهنگ معاصر عربی فارسی،آذرتاش آذرنوش، چاپ اول،1379،تهران،نشر نی،ماده عمم،ص459.
4. زیر نظر علی اکبر رشاد، دانشنامه امام علی (ع) ، چاپ اول، تهران، 1380، به اهتمام پژوهشگاه و فرهنگ و اندیشه اسلامی، ج 6، ص 323.
5. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، چاپ سوم، 1378، مؤسسه انتشارات فقیه، نامه54، ص 1035.
6. از بیانات رهبر معظم انقلاب در تاریخ 20/3/75.
7. همان.
8.همان
 9.سید مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف، چاپ سوم، ج 4، ص 36، 1379.
10. ر.ک.: تحقیقی در نهضت عاشورا، تحقیق: مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزة علمیه، چاپ اول، بهار 1381، صص 36-34.
11.  ر.ک.:طبری،تاریخ طبری، ج 7، ص 168، [به نقل از ((حسین بن علی از مدینه تا کربلا))، حاشیه ص 120].
12. طبری، همان، منشورات کتابخانه ارومیه، ج 4، صص 308-307.
13. ر.ک.: محمد صادق نجمی، سخنان بن حسین بن علی از مدینه تا کربلا، چاپ هشتم، دفتر انتشارات اسلامی، تابستان 1378، صص 123-122.
14. حسینی دشتی، همان، ج 7، صص 252-251.
15.  ر.ک.: مقتل خوارزمی، تحقیق: شیخ محمد سماوی، چاپ اول، انوارالمهدی، 1418هـ.ق، ج 1، ص 279.
16. ر.ک.: پیشین، ج 7، صص 252-251
17.  همان
18. خواص و لحظه‌های تاریخ ساز، مؤسسه فرهنگی قدر ولایت، ج 1، صص 81-80.
19.  همان.
20.  معارف و معاریف، ج 7، ص 238.20.
 21. حیاة الامام الحسین، ج 6، ص 27، [به نقل از فرهنگ عاشورا، جواد محدثی، چاپ پنجم، قم، اسفند 1380، نشر معروف، ص 325.]
22. جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 324.
23. همان، ص 226 [به نقل از مروج الذهب، ج3، ص 57]
24. همان، ص 226.
25. از بیانات رهبر معظم انقلاب، در تاریخ 20/3/75.
26. فرهنگ عاشورا، همان، ص 353.
27. ر.ک. : منتهی الامال، چاپ مکرر، مطبوعاتی حسینی، چاپ خورشید، 1374، ص 398-397.
28. همان، ص 398.
29. فرهنگ عاشورا، همان، ص 162، [به نقل از مروج الذهب، ج 3، ص 71].
30. همان، ص163.
31. معارف و معاریف، همان، ج 6، ص 440.
32. فرهنگ عاشورا، همان، ص 261.
33. از بیانات رهبر معظم انقلاب، مورخ 20/3/75.
34. غلامعلی نعیم آبادی، آسیب شناسی خواص، ، 1379، ص 31.


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


نقش خواص وعوام در حادثه‌ي عاشورا(بخش2)

گفتار چهارم: عوامل انحراف خواص حاضر در صحنه کربلا:
خواص، در هر جامعه‌ای به لحاظ تبعیت و عدم تبعیت از حق، به خواص حق و خواص باطل تقسیم می‌شوند. خواص حق نیز دو دسته اند: دسته‌ای که به هنگام دوران امر بین دین و دنیا، جانب دین را گرفته و از دنیا و متاع آن چشم می‌پوشند

 و گروهی که جانب دنیا را ترجیح داده و دین را به دنیا می‌فروشند یعنی در عین این که حق را شناخته و در مواقعی از آن طرفداری هم کرده‌اند در مواقع لازم و حساس، انتخاب برتر را از میان این دو مقوله، دنیا و متاع آن قرار داده‌اند. اما آنچه مهم است، توجه به عوامل این انحراف است، یعنی چه علل و عواملی باعث می‌شود که این دسته از خواص از حق عدول کرده و به گونه‌ای تغییر موضع دهند که نسبت به دین یا بی‌تفاوت بوده و یا در مقابل آن قرار گیرند. در تاریخ اسلام کم نیستند افرادی که وقتی افشای حق و یاری آن لازم بوده، کتمانش کردند و بلکه در مقابل آن قد علم نمودند؛ نام افرادی مانند: طلحه، زبیر و... که این‌گونه عمل کردند، هیچ گاه از تاریخ اسلام محو نخواهد شد. بسیاری از خواص کوفه که مسلم را و پس از او حضرت سیدالشهدا(ع) را تنها گذاشته و بلکه با آن‌ها به مقابله برخاستند، کسانی بودند که حقیقت را می‌دانستند و حق و باطل بر آن‌ها مشتبه نبود. از این روی، آنچه مهم است بررسی عوامل انحراف خواص از موضع حق به باطل است که در این گفتار به برخی از علل انحراف خواص در صحنه‌ی کربلا اشاره می‌شود:

1ـ ریزش معنویت
یکی از علل انحراف خواص در حادثه‌ی عاشورا بریدگی از معنویت بود که منشأ آن را باید پس از رحلت پیغمبر(ص)دانست چرا که هدف اصلی رسالت انبیاء نزدیک کردن بندگان خدا و ایجاد معنویت در بین آنان بوده است. پیغمبر اسلام نیز انقلاب جهانی خود را براساس معنویت بنا نهاد و رسالت خویش را با دعوت به معنویات و فراخواندن بندگان به سوی خدای بی‌همتا آغاز کرد و با تکیه بر همین عنصر اساسی به در هم کوبیدن آثار شرک و گمراهی پرداخت و مردم را از بیراهه‌ی بت پرستی به صراط مستقیم خداپرستی هدایت فرمود. بر همین اساس آغاز رسالت او با نزول سوره‌های آخرین قرآن که عمدتاً پیرامون مبدأ و معاد بوده‌اند، شکل گرفت. در سایه‌ی همین برنامه‌ی انسان سازی بود که تربیت یافتگان پیغمبر(ص)، جلوه‌های بارز معنویت و ارتباط با خدا بودند بدان‌گونه که خود را فرمانبردار حقیقی اوامر الهی می‌دانستند و در اطاعت دستورات دینی به مسابقه می‌پرداختند. در« اسدالغابه» چنین آمده است:
برخی از جوانان برای این که قدّشان بلندتر نشان داده شوند و اجازه‌ی حضور در میدان جنگ پیدا کنند، روی پنجه پای خود می‌ایستادند و هر گاه نوجوانی اجازه‌ی میدان رفتن می‌یافت، نوجوان دیگری برای آنکه او هم خود را به میدان برساند می‌گفت من هم چون او قادرم بجنگم و برای اثبات این مدعی حاضر به کشتی گرفتن و مسابقه با او هستم. 35
 و در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه «وَ یُؤِثرُونَ عَلی أنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَۀً»36 یکی ازموارد شأن نزول گفته شده درباره‌ی این آیه را این چنین بیان می‌کند که: مرد فقیری خدمت پیامبر(ص) رسیده عرض کرد: گرسنه ام مرا سیر کن، حضرت دستور فرمودند تا از منزل طعامی برای آن مرد بیاورند اما در منزل طعامی موجود نبود، آن حضرت فرمود: «چه کسی امشب این مرد را مهمان خود می کند؟ مردی از انصار اعلام آمادگی کرد و او را به منزل خود برد اما جز اندکی طعام و آن هم برای کودکان خود، چیزی نداشت، سفارش کرد، غذا را برای مهمان بیاورند و به همسرش گفت کودکان را به هر نحو که ممکن است خواب کن. سپس زن و مرد در تاریکی بر سر سفره نشستند و بدون آن که چیزی از غذا را در دهان خود بگذارند دهان خود را تکان می‌دادند. مهمان هم گمان می‌کرد آن‌ها هم همراه او غذایی می‌خورند. بدین ترتیب مقدار کافی غذا خورد و سیر شد و آن‌ها هم شب گرسنه خوابیدند. صبح خدمت پیامبر(ص) آمدند، آن حضرت نگاهی به آنان کرد و تبسمی نمود و بدون این که به آنان چیزی بگوید، آیه‌ی مذکور را تلاوت فرمود و آن‌ها را در مورد ایثار و از خودگذشتگی‌ای که کرده‌اند، ستایش کرد.» 37 این است نمونه‌ای از معنویتی که آن حضرت در امت خود نهادینه کرده بود.
اما پرسش مهمی که در این جا نقش می بندد آن است که چه شد که پس از پیامبر(ص) این معنویت به افول گرایید و دوباره جامعه‌ی مسلمین بستری برای احیای امور غیرارزشی گردید وسال‌های سال جامعه‌ی اسلامی را در سیطره‌ی خود قرار داد؟ حقیقت آن است که علت اصلی این عقب‌گرد نامیمون را در افول معنویت در ضمیر مردم باید جستجو کرد خصوصاً خواص که جلودار عوامند. وقتی خواص با روی آوری به دنیا، اسیر دست بسته‌ی مظاهر آن شوند و اسلام را در ظاهر یک سری احکام خلاصه کنند، روح معنویت که در توجه به خدا پیدا می‌شود، خود به خود از بین می‌رود و آن‌جاست که ماجرای سقیفه به راحتی و بدون هیچ دغدغه‌ای شکل می‌بندد و سفره خواران این ولیده‌ی نامبارک تا سال ها از نشستن بر سر این سفره و تناول از آن خسته نمی‌شوند تا آن‌جا که ذوی القربای پیامبر(ص) به مسلخ شهادت می‌روند.
نقطه‌ی اوج زوال معنويت در زمان یزید بود چرا که یزید یعنی آن انسان بوالهوس و جاهلی که جز شکم و شکمبارگی و می و میخوارگی و هوس بازی نمی‌اندیشید و آشکارا به مبارزه با دین خدا اقدام می‌کرد، حاکمیت وسیع اسلام راتصرف کرد و از طرفی هم مردم که به قول حضرت علی(ع)به حاکمانشان شبیه‌ترند تا به پدرانشان، گوهر گرانمایه‌ی معنویت را به بهانه‌های سخیف فروختند. آن‌گونه شد که خواص آن زمان در عین این که حسین(ع) را می‌شناختند و حدیث پیامبر(ص) را در حق او و برادرش شنیده بودند که: «الحسن و الحسین سیدی شباب اهل الجنه»به مقابله با او پرداختند.
البته نباید فراموش کرد که افول معنویت، خود معلول یک سری علل و عواملی بود که پس از رحلت پیامبر(ص) در خواص و بزرگان جامعه‌ی اسلامی و به تبع آن در پیروان آن‌ها، به وجود آمد. اموری مانند دنیاگرایی و روی آوری به مظاهر دنیا، غفلت از یاد خدا و فرمایشات پیامبر(ص) و مهم تر از همه تحریف مسأله‌ی خلافت از جایگاه اصلی خود بود که منشأ رخت بربستن معنویت و در نتیجه پیدایش حوادث تلخی گردید که به عنوان لکه‌های سیاهی درتاریخ روشن اسلام، ابدی شدند که ذکر یکی دومورد از آن‌ها به صورت گذرا، خالی از فایده نیست.

الف: غفلت از یاد خدا و سیره و سنت پیامبر(ص) ‌فرماید: «ألا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» 38 آگاه باشید تنها با یاد خداست که دل‌ها آرامش می‌یابد و ذکر خدا باعث دوری از معصیت و گناه می‌شود. چنان که مفاد آیه‌ی شریفه‌ی«أِنَّ الصَّلاۀَ تَنهی عَنِ الفَحشاءِ وَ المُنکَرِ»39همانا، نماز، از بدی‌ها و زشتی‌ها دور می‌کند، بر آن دلالت دارد. فرمایشات پیامبر(ص) نیز به منظور هدایت بشر و حفظ نورانیت و صفای باطن و بالاخره راه‌یابی به قرب حضرت احدیت است. پس تا زمانی که انسان در یاد و ذکر خداست و روح و جان خود را به توصیه‌ها و ارشادات نبویه، مزین کرده است، از گمراهی در امان است و از طرفی، اعراض از یاد خدا و عدم توجه به احکام و فرامین الهی که توسط حضرت پیامبر (ص) به بشر ارایه گردید، چیزی جز گمراهی نیست؛ چنان که آیه‌ي شریفه‌ي: «مَن أعرَضَ عَن ذِکرِی فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنکاً وَ نَحشُرُهُ یَومَ القِیامَۀِ أعمی؛ 40 هرکس از ذکر و یاد من اعراض کند به دو مصیبت گرفتار می آید. یک مصیبت دنیوی که زندگی بر او تنگ و سخت می گردد و یک مصیبت اخروی که روز قیامت کور و نابینا بر انگیخته می شود.»به اين مطلب اشاره دارد.
متأسفانه زبان گویای تاریخ اسلام، بیانگر این مطلب است که پس از پیامبر(ص) مردم به عقب برگشتند، دل‌ها از یاد خدا غافل شد، احادیث نبوی دستخوش کتمان، تحریف، و... قرار گرفت. طبیعی خواهد بود که در چنین وضعیتی، جامعه از نور هدایت منقطع گردد و اثری از معنویت باقی نماند تا  آن‌جا که جامعه از تحمل وجود وصی رسول خدا(ص)، باب مدینه‌ی علم، در رنج و عذاب باشد. حضرت علی(ع) در این خصوص می‌فرماید:
«زمانی که خداوند رسول خود را قبض روح فرمود، گروهی به قهقرا برگشتند (به اوامر و نواهی حضرت رسول پشت کرده، دوباره به راه ضلالت و گمراهی قدم نهادند) و راه‌های گمراهی آنان را هلاک ساخت و بر آرا و اندیشه‌های نادرست خود اعتماد نمودند (احکام را نیز از پیش خود نادرست بیان کرده و مردم را به پیروی از آن وادار می‌نمودند) و از غیر رحم و خویش (رسول اکرم (ص)) متابعت نمودند و از سبب هدایت و رستگاری یعنی اهل بیت حضرت رسول(ص) که مأمور به دوستی آن بودند، دوری کردند.» 41
آیا این کلمات نورانی، چیزی غیر از اعراض خواص و به تبع آن‌ها امت را از یاد خدا و پشت کردن به سیره و سنت پیامبر(ص) تداعی می‌کند؟!
آیا از بیان شریف امام حسین(ع) در وصیت نامه‌ی خویش که به هنگام خروج از مدینه نوشتند، که:
«انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدّی، اُریدُ اَن آمُرَ بالمعروف و انهی عن المنکرو اسیر بسیرةِ جدّی و ابی علی بن ابیطالب؛ همانا من از مدینه خارج شدم برای اصلاح مفاسد امّت جدم و برای امر به معروف و نهی از منکر ومی‌خواهم سیره‌ی جدم و پدرم را زنده کنم»، 42 چیزی غیر از عقب گرد خواص و عوام از ارزش‌های دینی را به ذهن منسبق می‌کند. آیا خروج به منظور احیاء سیره‌ی پیامبر(ص) و علی(ع) کاشف از انقطاع خواص جامعه از ذکر خدا و سیره‌ی نبوی نیست؟! آیا تعابیر امر به معروف و نهی از منکر که از اهداف حرکت امام(ع) است، کاشف از ترک معروف و رواج منکر در میان مسلمین خصوصاً خواص آن‌ها نیست!؟ اگر نه چنین است پس خروج امام(ع) برای امربه معروف و نهی از منکر و احیای سیره‌ی پیامبر(ص) چه توجیهی را بر می‌تابد؟
آنچه به وضوح از این کلمات نورانی امام(ع) استفاده می‌شود آن است که خواص جامعه در آن زمان گرفتار چنین آسیب‌هایی بودند و گرفتاری در دام چنین آسیب‌هایی بود که یا آن‌ها را از یاری امام (ع) بازداشت و یا در صف مقابل امام (ع) قرار داد.

ب: پرستش دنیا و ظواهر آن
اولین و مهمترین عامل انحراف خواص در صحنه‌ی کربلا و بلکه در تاریخ بشریت، دنیاپرستی و بنده‌ی ظواهر دنیا شدن است و چنین امری موجب اعراض از حق است. چرا که انسان بالفطره به معبود و معشوق خود ارادت دارد و این ارادت در آن حد از کمال و بلندی است که معبود و معشوق را بر هرچیز دیگر ترجیح می‌دهد چون کمال خویش را در او می‌بیند؛ بدیهی است اگر معبود و معشوق آدمی، خدای تعالی باشد جز به او و رضای اونمی‌اندیشد و اگر دنیا باشد جایی برای عشق خدا و پرستش او باقی نمی‌ماند و نقطه‌ی انحراف همین جاست.
البته آنچه مذموم است دنیاپرستی است نه خود دنیا و بر این امر روایات متعددی دلالت دارد. 43 و نیز در لسان روایات حب دنیا اصل و اساس هر نافرمانی و سرآغاز هر گناهی دانسته شده است. 44 از این روی دنیاپرستی اصلی‌ترین لغزش خواص در هر عصری است که باید مورد توجه اکید قرار گیرد تا در دام آن گرفتار نیایند.
در حادثه‌ی عاشورا نیز مهم‌ترین عامل انحراف خواص، دنیاپرستی ودل سپردن به ظواهر و جاه و مقام دنیا بود. نگاهی گذرا به موضع‌گیری طلحه و زبیر به عنوان دو صحابی رسول خدا(ص) ما را بیشتر به حقیقت تلخ دنیاگرایی خواص آشنا می‌کند. این دو تن، از یاران پیامبر و از خواص مثبت بودند اما پس از پیامبر(ص) در معرکه‌ی انتخاب دین یا دنیا، حق یا باطل، حق را رها کردند و از خواص جبهه‌ی باطل شدند. مسعودی در «مروج الذهب» در خصوص دنیا گرایی این دو تن، چنین می‌نویسد:
«در دوران عثمان، گروهی از صحابه به ساختن خانه‌ها و جمع ثروت پرداختند. زبیربن عوام یکی ازآن‌ها بود. او خانه‌ای در بصره ساخت که تاکنون (سال 332 هـ.ق) معروف است. خانه‌هایی نیز در مصر و کوفه و اسکندریه بنا نهاد. دارایی او بعد از وفاتش 50 هزار دینار، هزار اسب و عبد و امه بود. طلحه نیز خانه‌ای در کوفه در محل کناسه ساخت که به" دارالطلحتین"معروف است. درآمد روزانه‌ی او از غلات عراق، هزار دیناربوده‌است بعضی هم بیشتر گفته‌اند. در ناحیه‌ی"شرارة"بیش از این درآمد داشت. خانه‌ای در مدینه ساخت که آن را با آجر و گچ و شیشه بنا کرده بود.» 45
بدیهی است این‌گونه غرق مظاهر دنیا شدن، از طلحه و زبیر، انسان‌هایی  می‌سازد که پس از سابقه‌ی طولانی در دفاع از حق و پیامبر(ص)، در مقابل حق قرار گرفته و با پشت کردن به وصایای پیامبر(ص)  علیه علی(ع) لشکر به راه می‌اندازند.
نمونه‌ی این دنیاپرستی، آن چنان که گذشت، عمربن سعد بود که عشق به دنیا و مقامات دنیوی او را به دین فروشی و مقابله با فرزند پیغمبر(ص) کشاند. رهبر معظم انقلاب هم در این خصوص فرمودند:
«وقتی که خواص طرفدار حق در یک جامعه –یا اکثریت قاطعشان- آنچنان می‌شوند که دنیای خودشان برایشان اهمیت پیدا می‌کند از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن حاضر می‌شوند حاکمیت باطل را قبول کنند و در مقابل باطل نمی‌ایستند و از حق طرفداری نمی‌کنند و جانشان را به خطر نمی‌اندازند ـ وقتی این‌طور شد ـ  اولش با شهادت حسین بن علی(ع) با آن وضع، آغاز می‌شود و آخرش هم...»46
چنان که گذشت یکی از ویژگی‌های خواص مثبت بصیرت است. بصیرت؛ یعنی روشن‌بینی و به معنای قوه‌ی قلبی که به نور قدس روشن باشد و با آن قوه، شخص حقایق و بواطن اشیاء را ببیند همان‌طور که نفس به وسیله‌ی چشم صور و ظاهر اشیاء را می‌بیند. 47 از این روی عدم بصیرت همان عدم ملکه‌ی روشن‌بینی است. عدم بصیرت بدترین و خطرناک‌ترین کوری است؛ چرا که کوری چشم دل است. حضرت علی(ع) می فرمودند:
«ذهاب البصر خیر من عمی البصیرة؛ نداشتن چشم از کوردلی و نداشتن بصیرت بهتر است» 48 
و در روایتی از حضرت علی(ع) وارد شده است که:
«فقدُ البصر اهون من فقد البصیره؛ نابینایی آسان تر از کوردلی است.» 49
یکی از عوامل انحراف خواص در صحنه‌ی کربلا، عدم بصیرت بود یعنی آنچه باعث شد تا سیدالشهدا(ع) به شهادت رسیده و اهل بیت او با آن وضع به اسارت روند وسایر ظلم‌ها وجنایاتی که به وقوع پیوست، ناشی از بی‌بصیرتی خواصی بود که در زمان امام حسین(ع) و در صحنه‌ی کربلا حاضر بودند و نتوانستند حق را از باطل تمیز دهند. بدیهی است  مراد از بصیرت، روشن بینی و آگاهی قلبی‌ای است که انسان را به خدا نزدیک کند نه مطلق آگاهی و دوراندیشی و داشتن رأی صائب، چرا که نسبت بین بصیرت و رأی صائب داشتن، مثلاً، عموم و خصوص مطلق بر قرار است و می‌توان گفت هر بصیری (به معنای یاد شده) از حسن رأی و نظر صائب قطعاً برخوردار است و اما این‌گونه نیست که هر کسی مثلاً دارای حسن رأی بود، بصیر هم باشد؛ زیرا ممکن است از قدرت تصمیم‌گیری و حسن رأی برخوردار باشد اما نه تنها او را به خدا نزدیک نکند بلکه در مقابل خدا قرار گیرد و آن زمانی است که در عین این که متصف به این صفت است اما از آن، در جبهه‌ی مقابل حق استفاده می‌کند؛ چنان که عمروبن عاص از زیرکی و حسن رأی برخوردار بود ولی در کنار معاویه به مقاتله با حضرت علی(ع) پرداخت و این نبود مگر از عدم بصیرت او.
از جمله کسانی که می‌شود او را جزء خواص منفی حاضر در صحنه‌ی کربلا به‌حساب آورد،" قرة بن قیس حنظلی" است چرا که در عین شهرت او به حسن رأی، چون از فیض بصیرت محروم بود، نتوانست خود را از عمر سعد کنار کشیده و به حق بپیوندد؛ آنجا که از طرف عمر سعد مأمور شده بود که از امام(ع) بپرسد که برای چه به اینجا آمده است. حبیب بن مظاهر: گفت او مردی موسوم به حسن رأی است و من گمان نمی‌کردم که او داخل لشکر عمرسعد شود در هر صورت پس از ابلاغ پیام عمرسعد و اخذ جواب از امام(ع) حبیب بن مظاهر رو کرد به او و گفت وای بر تو ای قرة، از این امام به حق روی می‌گردانی و به سوی ظالمان می‌روی بیا و یاری کن این امام را که به برکت پدران او هدایت یافته‌ای. آن شقاوتمند گفت پیام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فکر می‌کنم تا ببینم چه صلاح است. 50 و آخرالامر هم برنگشت و البته از این افراد در میان کوفیان کم نبودند.

ج: تعصبات قبیله ای
تعصب از حیث لغت، جانب داری کردن است 51؛ یعنی حمایت از کسی که متعصب نسبت به او علاقه و ارادتی دارد از این روی هر تعصبی مردود نیست چرا که تعصب اگر عقلانی و بر حق باشد، امری معقول و پسندیده است اما اگر یک سری دفاع ها و حمایت‌ها باشد که وجهه‌ی عقلانی نداشته باشد و بواسطه‌ی آن باطل بر حق ترجیح داده شود، امری ناپسند و مورد مذمت عقل و شرع است. تعصبات قبیله‌ای جاهلی نیز از این قسم است. امام زین العابدین(ع) در خصوص این نوع تعصبات می‌فرماید:
«عصبیتی که صاحبش به واسطه‌ی آن گنه‌کار می‌شود، آن است که کسی بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر بهتر بداند ولی دوست داشتن قوم خود عصبیت نیست بلکه اگر کسی قوم خود را بر ستم کمک کند، آن از جمله عصبیت است.52
«پس از پیامبر اکرم(ص) با احیای ارزش‌های جاهلی، دوباره تعصب‌های نژادی و قبیله‌ای جان گرفت و ارزش‌های الهی قربانی ارزش‌های جاهلی شد. در سقیفه مسائل نژادی و ناسیونالیستی حرف اول را زد. در شورای شش نفری عمر، مسئله‌ی نژاد تعیین کننده بود. در حکومت عثمان بستگان پدری او حرف اول را می‌زدند و راز لغزش برخی از کارگزاران امام علی(ع) نیز همین بود.» 53 در قضیه‌ی عاشورا نیز تعصبات جاهلانه‌ی قبیله‌ای درمیان خواص و سران لشکر و کوفه بسیار مشهود است. در کوفه کم نبودند سران و بزرگان قبایلی که طرفدار معاویه و یزید بودند و بواسطه همین تعصب جاهلانه‌ی قومی، بسیاری از این قبایل به آن‌ها اقتدا کردند. گواه روشن بر این که تعصب‌گرایی جاهلانه، عاملی مهم در انحراف خواص و پیروی از آن‌ها در صحنه‌ی کربلا بوده است، آن است که روز نهم محرم وقتی شمر ملعون دید که عمرسعد مهیای قتال است، قصد کرد که حضرت عباس(ع) و برادرنش را از راه قومی‌گری تحریک کرده و به لشکر عمرسعد ملحق کند از این روی با صدای بلند گفت: «کجایند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس»چرا که مادر این چهار برادر ام البنین از قبیله‌ی بنی کلاب بود که شمر ملعون نیز از این قبیله بود. 54 یعنی می‌خواست بگوید شما از قبیله‌ی ما هستید بدین جهت باید به ما ملحق شوید و از همین جهت هم در امانید، که با پاسخ کوبنده‌ی حضرت عباس(ع) روبرو شد که بریده باد دست‌های تو و لعنت باد بر امانی که تو برای ما آوردی... 55
این بود پاره‌ای از آسیب‌ها و عواملی که باعث انحراف خواص در حادثه‌ی عاشورا گردید و بر همه‌ی خواص در هر زمانی توجه به آن‌ها لازم است.

گفتار پنجم: بازتاب قیام امام حسین(ع) در عملکرد خواص پس از شهادت:
نهضت عاشورا که در راه احیای دین و ویران کردن اساس ظلم در نوع خود بی‌نظیر است، منشأ تأثیرات عمده‌ای در نحوه‌ی عملکرد خواص بلکه قاطبه‌ی مسلمین در حوزه‌های مختلف مادی و معنوی، فردی و اجتماعی، حکومتی و سیاسی و... بوده است. عمده‌ی نهضت‌هایی که پس از حادثه‌ی عاشورا به وقوع پیوسته است، متأثر از قیام امام حسین(ع) بوده است؛ چرا که قبل از هرکس، خواص وسران این نهضت‌ها، متأثر از حادثه‌ی عاشورا بوده‌اند. در این مجال برآن هستیم که تأثیر این قیام الهی را بر فکر و عمل خواص که موجب پیدایش قیام‌های مختلفی بوده بررسی کرده و به نمونه‌هایی از عملکرد خواص پس از حادثه‌ی عاشورا اشاره کنیم.

1ـ عبدالله بن عفیف ازدی: اولین مبارزه‌ی آشکار پس از شهادت حسین بن علی(ع) با والی کوفه و حکومت یزید را می‌توان مبارزه‌ی علنی یکی از خواص و بزرگان شیعه به نام «عبدالله بن عفیف ازدی» دانست؛ چرا که پس از شهادت امام حسین(ع) ابن زیاد ملعون بر منبر کوفه نشست و به نکوهش خاندان پیامبر(ص) و سیدالشهدا(ع) پرداخت. عبدالله بن عفیف با شدت و جسارت تمام پاسخ او را داد و در حالی که ابن زیاد مست پیروزی ظاهری خود بود و بر اریکه‌ی ظلم و عداوت با پیامبر(ص) نشسته بود، او را در ملاء عام مفتضح کرد. به همین دلیل ابن زیاد دستور داد او را دستگیر کنند. او در حالی که نابینا بود با راهنمایی دخترش مبارزه‌ای دلیرانه را آغاز کرد تا اینکه او را دستگیر کردند و به شهادت رساندند. شجاعت و بی باکي او در دفاع از حق و خاندان پیغمبر(ص) و فریادگری اوعلیه ظلم و بی‌دینی، نسیمی بود که از شجاعت و بی باکی حضرت سیدالشهدا(ع) در دفاع از حق و مبارزه‌ی تمام عیار با دستگاه ظلم امویان به او رسیده بود. 56 نقش عبدالله بن عفیف به عنوان یکی از خواص شیعه و زهاد روزگار کوفه، آنچنان بود که عوام حاضر در مسجد از او متأثر شده و اولین بذرهای مخالفت با دستگاه اموی دردل آن‌ها کاشته شد.

2ـ قیام مردم مدینه:
 یکی از پیام‌های عاشورا قیام حرّه یا قیام مردم مدینه است ؛چرا که علت پیدایش آن در مرتبه‌ی اول ظلم ستیزی امام حسین(ع) بود که مشتمل بر پیامی گران سنگ بود و آن این که برای از بین بردن دستگاه ظلم و کفر حتی از جان خود و فرزندان خود گذشت و رنج و غم اسارت اهل بیت را کشید. و در مرتبه‌ی دوم افشاگری‌های اهل بیت(ع) و اقامه‌ی عزا در مدینه و انقلابی، روحی که حضرت زینب(س) در کوفه و شام پدید آورده بود. «مسعودی»واقعه‌ی حرّه را این گونه می‌نگارد که: پس از شهادت امام حسین(ع) ظلم و جور یزید فزونی یافت و آشکارتر گردید آن‌هایی که از اوضاع مطلع بودند، یعنی خواص مردم را از وضعیت نا میمون یزید و حکام او آگاه کردند مردم هم با روحیه‌ی طاغوت ستیزی که از نهضت عاشورا دریافت کرده بودند اقدام کرده و «عثمان بن محمد بن ابی سفیان»والی آن زمان مدینه و مروان بن حکم و سایر امویان را از مدینه بیرون کردند ودر حالی که امام سجاد (ع) در مدینه بودند مردم با "عبدالله بن حنظله" بیعت کردند. خبر به یزید رسید و او سپاه بزرگ را به فرماندهی«مسلم بن عُقبه» به مدینه فرستاد. 57 وقتی به سنگستان مدینه که معروف به«حره واقم» است رسیدند. اهل مدینه برای دفع آنان از شهر خارج شدند و بین آن دو جنگ سختی درگرفت، جماعت بسیاری از مدینه کشته شدند تا این که تاب مقاومت برای آن‌ها نماند. از این روی به مدینه گریختند و به روضه‌ی مطهره‌ی حضرت پیغمبر(ص)پناه بردند. لشکر شام نیز وارد مدینه شدند وبا اسب‌های خود داخل روضه‌ی منوره شدند و اسب‌های خود را در مسجد جولان دادند و چنان از مردم کشتند که روضه و مسجد پر از خون شد. 58

 نقش خواص در قیام مدینه:
از خواصی که در آگاه کردن مردم و راه اندازی این قیام، تأثیر بسزایی در بین توده‌ی مردم داشتند، «منذر بن زبیر بن عوام»، «عبدالله بن ابی عمرو مخزومی» و «عبدالله بن حنظله» و «عنبل الملائکه» هستند. چرا که وقتی از طرف حاکم مدینه«عثمان بن محمد بن ابی سفیان» به نمایندگی از طرف مردم مدینه به دمشق فرستاده شدند تا از نزدیک خلیفه‌ی جوان (یزید)را ببینند و از مرحمت‌های او بهره مند شوند تا در بازگشت به مدینه مردم را به اطاعت از حکومت وی تشویق کنند، به هنگام برگشتن از شام و دیدن بی‌دینی و فساد و فحشا و سگ بازی و شراب خواری یزید، با ذکر موارد فسق یزید مردم را بر علیه او شوراندند. عبدالله بن حنظله گفت: « من از نزد شخصی برگشته ام که اگر هیچ کس با من یاری و همکاری نکند با همین چند پسرم به جنگ او خواهم رفت... به دنبال این جریان مردم مدینه با عبدالله پسر حنظله بیعت کردند و حاکم مدینه و بنی‌امیه را از شهر بیرون کردند.» 59
نکته‌ی قابل توجه آن است که قیام مردم مدینه‌ی منوره هر چند متأثر از انقلاب امام حسین(ع) علیه بی‌عدالتی و ستمگری رژیم فاسد اموی شکل گرفت و عناصر آن از انصار و شاخه‌های مختلف قریش تشکیل می‌شد و گرچه عناصر اصلی آن شیعی بودند، اما قیامی کاملاً شیعی نبود چراکه رهبری شیعه «علی بن حسین(ع)» نسبت به آن بی‌تفاوت بود و در" یَنبُع" ساکن بود.60

3ـ قیام توابین متأثر از قیام امام حسین(ع):
 یکی از ناب‌ترین نهضت‌های شیعی قرن اول، قیام توابین بود. توابین کسانی بودند که به عللی در کارزار عاشورا، امام حسین(ع) را یاری نکردند و به شدت خود را ملامت می‌نمودند چرا که حسین(ع) را دعوت نموده و سپس از یاری وی دست نگه داشتند و امام که به دعوت آنان به عراق آمده بود، در کنار شهر آن‌ها به شهادت رسید و آن‌ها از جا تکان نخوردند. 61 این گروه احساس کردند که ننگ این گناه از دامن آن‌ها شسته نخواهد شد، مگر آنکه انتقام خون امام حسین(ع) را از قاتلان او بگیرند و یا در این راه کشته شوند به دنبال این فکر بود که شیعیان نزد پنج تن از رؤسای خود در کوفه که عبارت بودند از: سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه فزاری، عبدالله بن سعد بن نُفیل اَزدی، عبدالله بن وال تیمی و رفاعة بن شدّاد بجلي، رفتند و در منزل سلیمان اجتماع تشکیل دادند... به دنبال این اجتماع ، سلیمان‌بن صرد جریان را به سعد بن حزیفة یمان و شیعیان دیگر نوشت و از آنان یاری خواست آنان نیز دعوت سلیمان را پذیرفتند. جنبش توابین در سال شصت و یک هجری آغاز شد... تا آنکه شب جمعه پنجم ربیع الثانی 65، نخستین شعله‌ی قیام زبانه زد. در آن شب توابین به سوی تربت پاک امام حسین(ع) روانه شدند [و گریه و زاری و توبه کردند سپس] قبور شهدا را ترک گفته و به سمت شام حرکت کردند و در سرزمینی به نام«عین الوَرده» با سپاه شام که فرماندهی آن‌ها را عبیدالله بن زیاد به عهده داشت، روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت، سرانجام شکست خوردند و سران انقلاب به جز رفاعة به شهادت رسیدند. 62

تأثیر قیام امام (ع) بر تفکر سیاسی خواص توابین:
1ـ احساس گناه توابين
انقلاب حسین(ع) و مخصوصاً نقطه‌ي پایان این انقلاب در سرزمین کربلا [غیر از اثرهای مثبت فراوان] اثر دیگری نیز داشت وآن عبارت از ایجاد احساس گناه و بیداری وجدان درکلیه‌ی افرادی بودکه می‌توانستند به یاری حسین(ع) بشتابند و نشتافتند... این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف گناهکار را به جبران گناه و جرم خود وادار می‌کرد و از طرف دیگر کینه و عداوت مسببان ارتکاب چنین گناه را به دل می‌گرفتند و این همان پدیده‌ای است که پس از انقلاب حسین(ع) در میان ملت مسلمان آشکارا به چشم می‌خورد. 63 این احساس گناه که وجود خواص و سران توابین را ناآرام کرده بود، پاکی از آن را جز در انقلاب بر علیه حکومت یزید و سیاست حکام آن نمی‌دیدند. از این بود که این احساس ندامت از گناه و شوق به جبران خطا،درلابلای سخنان، نامه ها و خطبه‌های توابین موج می‌زند.وهمین روحیه بودکه آن‌ها را در شب عملیات علیه یزید به کربلا و تربت پاک حضرت سیدالشهدا(ع) و سایر شهیدان کشاند و آنجا با استغفار و ریختن اشک ندامت و عهد بستن بر خون خواهی امام(ع) و شهیدان کربلا، روحیه‌ی مبارزه طلبی خویش را تقویت کردند و این نبود جز تأثیر شهادت امام(ع) بر خواص و عوام توابین.
2ـ نفی راحت‌طلبی و پشت پا زدن به مظاهر دنیوی: یکی دیگر از درس‌ها و تأثیرهای نهضت عاشورا برفکر خواص در نهضت توابین و بلکه همه‌ی نهضت‌های شیعی و غیر شیعی، اهمیت حفظ دین است. قهراً در سایه‌ی چنین تفکری است که آنچه با حفظ دین و آموزه‌های آن، مغایر است، باید کنار زده شود. یکی از آسیب‌های خواص جبهه‌ی حق که باعث شد علی(ع) خانه نشین شده و حسین(ع) یاری نشودو سرش بر نیزه قرار گیرد، راحت طلبی و اسیر مظاهر دنیوی شدن خواص بوده است. اما هر چند خون حضرت سیدالشهدا(ع) غریبانه بر زمین ریخته شد اما این حقیقت را برای همگان از خواص گرفته تا عوام باوراند که برای حفظ دین و احیای آن باید به مظاهر دنیوی پشت پا زد و از راحت طلبی گریزان بود و الا باید در هاله‌ای از پریشانی و پشیمانی به جهت عدم نصرت دین خداو امام معصوم اشك ندامت ریخت.درسایه‌ی همین رویکرد از تأثیر قیام امام(ع) بود که توابین اساس جنبش خود را بر بازگشت از گناه، خون خواهی خاندان رسول الله(ص) پشت پا زدن به تمامی مظاهر دنیوی و شهادت خواهی برای رضایت خداوند قرار دادند. 64

اندیشه ی سیاسی نهضت توابین:
«دیدگاه آنان درباره‌ی رهبری سیاسی امّت اسلامی» واگذاری حکومت به خاندان رسول الله(ص) است که عزت و مقام آنان سبب شده خداوند شیعیان را از نعمت و شرافت برخوردار سازد زیرا هنگامی که توابین با شامیان روبرو شدند، آنان را بر پیروی از خاندان پیامبر فرا خواندند چون که آنان برای حکومت بر بنی امیه شایسته‌ترند. 65

قیام مختار پیامد دیگری از قیام امام(ع)
یکی دیگر از قیام هایی که متأثر از قیام عاشورا بود، قیام مختار بن ابی عبیده ثقفی است که به منظور انتقام خون امام حسین(ع) از قاتلان آن حضرت در سال شصت وشش هجری واقع شد. 66
می‌توان نطفه‌ی این قیام را از سال شصت و چهار هجری، پنج ماه پس از مرگ یزید دانست چرا که: «مختار چون آمادگی مردم عراق را جهت قیام و انقلاب بر ضد بنی‌امیه و بی‌میلی آن‌ها را نسبت به حکومت عبدالله بن زبیر شنید، رهسپار کوفه گردید و فعالیت خود را آغاز کرد» 67 مختار دعوت خود را وابسته به محمد بن حنفیه فرزند امیرالمومنین(ع) معرفی کرد و همین مطلب باعث اطمینان مردم به حرکت وی شد او شعار خود را جمله‌ی «یالثارات الحسین» (پیش به سوی انتقام گیری خون حسین(ع)) قرار داد و این موضوع عراقیان را به تأمین اهداف خویش امیدوار می‌کرد... مختار قاتلان امام حسین(ع) را سخت مورد تعقیب قرار داد و به هلاکت رسانید. 68

تأثیر قیام امام (ع) بر مختار و سایر خواص:
آنچه از شعار «یا لثارات الحسین» استفاده می‌شود آن است که هدف اصلی مختار از قیام علیه حکومت غاصب و ظالم امویان، انتقام‌گیری خون حسین(ع) از قاتلان خون او بوده است؛ اما نکته‌ای که اینجا به ذهن می‌آید آن است که، چه شد که مختار و دیگر خواص هم فکر او به دادخواهی از قاتلان امام(ع) پرداختند و چه امری منشأ پیدایش چنین تفکری در آن‌ها شد؟ با دقت در حوادث عاشورا و تنها گذاشتن
امام(ع) بعد از دعوت کردن او و نیز کشتن او به گونه‌ای که «صار قتیلاً غریباً مظلوماً عطشانا» و از طرفی دیگر اسارت اهل بیت و افشاگری‌های امام سجاد(ع) و حضرت زینب (س) در کوفه و شام علیه سیاست دستگاه اموی و برپایی مجالس عزاداری در شام، بشارت دهنده‌ی امری عظیم؛ یعنی مظلومیت امام(ع) و اهل بیت او است. بدیهی است تأثیر مظلومیت امام بر همگان از سویی و تأثیر دفاع او از دین خدا و سنت پیغمبر(ص)ازسوی دیگردرکلمات شریفه‌ای چون: «ان کان دین محمد لَم یَستَقِم اِلا بقتله فیا سوفُ خذینی» تجلی می‌یافت. دو عامل مهم تأثیر گذار (مظلوميت امام و تأثير دفاع او از دين خدا ) بر خواص، پس از حادثه‌ی عاشورا از جمله مختار و دیگر سران لشکر او بود و این بود که مختار با جمع کردن این دو عامل تأثیر گزار در شعار«یا لثارات الحسین» به خون خواهی آن امام شهید قیام کرد.

پاورقي ها
35. اسدالغابة، ج 4، ص 48، به نقل از رسالت خواص، چاپ پنجم، پاییز 1372، دفتر تبلیغات اسلامی، ص 108.
36. حشر / 9.
37. طبرسی، مجمع البیان، انتشارات ناصر خسرو، تهران، ج 9، ص 391.
38. رعد / 28.
39. عنکبوت / 45.
40.طه / 124.
41. نهج البلاغه، ترجمه و شرح: فیض الاسلام، چاپ سوم، 1378، مؤسسه انتشارات فقیه، خطبه 150، ص 461.
42. مقتل خوارزمی، تحقیق: شیخ محمد سماوی، چاپ اول، 1418 هـ ق، انوار المهدی، ج1، ص 279.   
43. اصول کافی، همان، ص 179.
44. همان.
45. مروج الذهب، مسعودی، تحقیق: عبدالامیر مهنّا، مؤسسه اعلمی للمطبوعات، بیروت، ،1411 ج3، ص 81
46. از بیانات مقام معظم رهبری، در تاریخ 20/3/57.
47. فرهنگ فارسی معین، ج 1، ص 546.
48. غررالحکم و دررالکلم، چاپ اول، 1407هـ .ق، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج1، ص 364.
49. همان، ج 2، ص 57.
50. منتهی الآمال، چاپ مکرر 1374، مطبوعاتی حسینی، چاپ خورشید، ص 398-397.
51. فرهنگ فارسی معین، ج 1، ص 1101.
52. اصول کافی، همان، ص 421، حدیث 7.
53. رسالت خواص، سید احمد خاتمی، چاپ پنجم، پاییز 1377، دفتر تبلیغات اسلامی، ص 268.
54. منتهی الآمال، همان.
55. همان.
56. ر.ک : فرهنگ عاشورا، همان، ص 301-302.
57. مسعودی، مروج الذهب، تحقیق: عبدالامیر مهنّا، بیروت، مؤسسه اعلمی للمطبوعات، 1411، ج3، ص81.
58. ر.ک. : منتهی الآمال، همان، ص 612-613.
59. ر.ک : محمد مهدی شمس الدین، ارزیابی انقلاب امام حسین(ع) ، ترجمه مهدی پیشوایی، چاپ اول، 1381، مؤسسه فرهنگی هنری سینمایی الست فردا، ص 249
60. منتظر القائم: اصغر، نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت (ع) ، چاپ اول، 1380، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ص 307، با تلخیص و تصرف اندکی.    
61. مهدی پیشوائی، سیره پیشوایان، مؤسسه تحقیقاتی و تعلیماتی امام صادق (ع)، چاپ دوم، 1374، ص 221، با اندکی تصرف.
62. همان، ص 221-226.
63. ارزیابی انقلاب امام حسین(ع) ، همان، ص 212-213.
64. ر.ک: نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت(ع) ، همان، ص 311.
65. ابن اعثم، الفتوح، ص 245، به نقل از نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت(ع) ، ص 312.
66. تاریخ طبری، همان، ج 4، ص 487.
67. ر.ک: ابوالعباس المبرد، الکامل فی اللغة و الادب، ج 12، ص 112-116، به نقل از سیره پیشوایان، ص 226-228.
68. ر.ک: ارزیابی انقلاب امام حسین(ع) ، همان، ص 252-254.سیره پیشوایان، همان، ص 252-254.


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


امام حسین(ع) ونماز شگفت انگیز عاشورا(بخش2)

مقالات

 تجلی نماز ظهر عاشورا در ادبیات فارسی
در طول تاریخ حیات بشری چه بسیار وقایع بزرگی پدید آمده که علیرغم تمامی بزرگی و عظمتشان هرگز مورد اعتنا و توجه ادبا و سخنوران قرار نگرفته و یا ورود این وقایع به قلمرو هنرو ادبیات بسیار کوتاه و کمرنگ بوده است. اما نهضت بزرگ عاشورا واقعه‌ای است که قرن‌ها چون نگینی درخشان بر تارک ادبیات درخشیده است و چه بسیار شاعران نکته سنجی که به سبب ارادت به پیشگاه مقدس حضرت امام حسین(ع) اشعار فراوانی در مدح و منقبت آن حضرت سروده‌اند و بر این شور آسمانی هیچ نقطه‌ی پایانی وجود نداشته است.



 به تحقیق می‌توان ادعا نمود که تا کنون در خصوص هیچ واقعه‌ای همانند قیام کربلا تا این اندازه اثر هنری خلق نشده است و در این میان نماز ظهر عاشورا نیز همواره به عنوان موضوعی شگفت و خارق العاده مورد تحسین و تمجید سخن سرایان چیره دست قرار گرفته است. و شاعران در توصیف مقام ارجمند وخلوص صادقانه‌ی آن حضرت در روز عاشورا به ترسیم نماز ظهر عاشورا پرداخته‌اند. نماز ظهر عاشورا دارای مضامین بدیع و والایی است. مضامین متعددی که هر یک دنیایی است از زیباترین جلوه‌های آسمانی. این نماز آمیزه‌ای است از حماسه، دین خواهی، مظلومیت، شرف، آرمان‌گرایی، حقانیت، اصالت وتعهد. از آنجا که بیان تمامی این آثار در این مجال نمی گنجد، لذا در این فرصت با ارائه‌ی ابیاتی گلچین شده از گلزار ادبیات پارسی بسنده می‌کنیم با این توضیح که آنچه در پی می‌آید تنها معدودی از اشعار شاعران معاصر را در بر می‌گیرد:

حبیب الله خباز
چون در نبرد کرببلا عرصه گشته تنگ               با تیغ و تیرو سنگ گرفتی ادامه جنگ
از خون زمین ماریه گردید لاله رنـــــگ               ز آییــــنه‌ی نمـــــاز چو بایــد زدود زنگ
گفتا یک از رجال که وقــــت نماز شد               بــــاید از این فریضه کنون سرفراز شد

کریمی مراغه ای
نازم به عاشقی که در عشق باز کرد                    در خاک و خون تپیدن او کشف راز کرد
تا هر بشـــــر بدانــــد اهـــمیـــت نماز                    با خون وضو گرفت و شروع نماز کــــرد

غلامرضا سازگار(میثم)
ناله و فریاد و سوز و شور و درد و اهل رازم             من نمازم، من نمازم، من نمازم، من نمازم با صلات و با قیام و با قــــعود و با قنوتـــــم              تــا قیامت هر چه دارم باز مدیون حسینم

کاظم جیرودی
حسین(ع)از خون پاکش تا وضو کرد                      وصــــال روی جانان آرزو کرد
نماز از حرمت خـــــــــون شهــــیدان                      خدا داند که کسب آبرو کرد

جعفر رسول زاده
تیرها بر تنم فرود آیید                         تا امامم نماز بگزارد

استاد محمود شاهرخی(جذبه)
کردند جان نثار چو عقد نماز بست                         ز آزادگان عشق دو تن پیش روی او...

یاورهمدانی
نیایش را که با صــوت جلی خواند               صفای سیــــنه ی صافی دلی خواند
چه شوری ظهر عاشورا به پا کرد                نمازی که حسین بن علی(ع) خواند

عباس براتی پور
ای شده کشته در راه احیای دین             سر، فراز نی و تن به روی زمین
این ندا مــــی رود تا به عرش علا             اشهدُ انک، قـــد اقــمت الصّلاه

حبیب چاییچیان(حسان)
ولی والاترین معراج عشقم                       نماز ظهر عاشورای من بود

رضا خیری(شکیب)
سرو آزاد تویی، لالـــــه و شــــــمشاد تویی            تا ابـــــد در افـــــق عـــــــاطفه فریاد تویی
چون به احیای نماز است قیام تو حسین(ع)            من فدای عطش سرخ کلام تو حسین(ع)

 زهرا صفایی
ترک سجاده و نماز نکرد                           گرچه از جان بریده بود حسین(ع)

 صالح محمدی امین
از کربلای مقدس، می آید آوای مردی                 آوای نورانی او «انی احب الصلوه» است

 محمود تاری(یاسر)
در هر نفسش سوز و گداز است حسین(ع)       سر چشمه ی هر راز و نیاز است حسین(ع) می خــــــــواند نــــــماز آخـــــرین را در خون        یعنـــــــی کـــــه فدایی نماز است حسین(ع)

علی غفر الهی(ماهر اصفهانی)
یک جهان عشق و فداکاری و مهر و عاطفت          جلوه گر شد در نماز ظهر عاشورای تو

 سیف الله خادمی(خادم )
آن تابش بی غــــــــروب در پهنه ی دشت             از معــــرکه ی کرببلا باز نگشت
بگذشت ز هر چه داشت حتی سر و جان             اما ز نماز خویش هرگز نگذشت

سید حجت الله آزاده
جهد کن بر نماز اول وقت                           این پیام شهید عاشوراست

 محمود عندلیب
دانی پیام شاه جگر تشنگان چه بود؟            در تنگنای حادثه ی کربلا، نماز

نیلوفر صفایی
در سایه ی قنوت تو راه نجات ماست              از آخرین نماز تو، دین خدا به پاست  

 دکتر حسین رزمجو
نماز ظهر عاشورای آن پاک                       که بر شد از زمین تا اوج افلاک

 علی وحید دستگردی(برزگر)
اگر از کربلا یاد آری ای دوست                   نمازت را سبک نشماری ای دوست

سید محمود مرتضوی نائینی(ناظر)
در زمین کربلا در روز عاشورا حسین(ع)         زیر تیغ و تیر دشمن خواند بی پروا نماز

کامران شرفشاهی
قامت به نماز ظهر عاشــــورا بست               آمــوخت به مـــا نــماز را اول وقت

اسماعیل رفاهی
سرورو سالار دشـــــــت کربلا                     با نــــمازی کــــار صد اعجاز کرد

 علی نجات سیاوشی
قامت سبز حـــضورش در نماز                   سرخ گون هــنگامه ای را کرده ساز و...........  

  نماز خوف آنچه که احساس می‌شود نباید ناگفته بماند ذکر تاریخچه‌ای از نماز خوف است که نماز ظهر عاشورا، امتداد و نقطه‌ی اوج آن است. خواندن نماز در بحبوحه‌ی جنگ بی‌تردید امری شگفت و بسیار قابل توجه است اما این نکته که نخستین بار این امر از کجا و چگونه آغاز شده است و شرح استمرار آن بسیار واجب وضروری است. زیرا نکات تازه‌ای را بر ما آشکار می‌سازد که مهم‌ترین این نکات یافتن ریشه‌ها و شناخت زمینه‌هایی است که نماز ظهر عاشورا نسبت به آن دارای ارتباطی مستقیم و معنی دار است. در تفسیر نمونه آمده است9: «هنگامی که پیامبر(ص)با عده‌ای از مسلمانان به عزم مکه وارد سرزمین حدیبیه شدندو خبربه گوش قریش رسید خالدبن ولید به سرپرستی یک گروه دویست نفری برای جلوگیری از پیشروی مسلمانان به سوی مکه، در کوه‌های نزدیک مکه مستقر شدند، هنگام ظهر بلال حبشی اذان گفت و پیامبر(ص) نماز ظهر را به جماعت برگزار کردند. خالد بن ولید از مشاهده‌ی این صحنه در فکر فرو رفت و به افراد خود گفت: در موقع نماز عصر که در نظر آن‌ها بسیار پر ارزش و حتی از نور چشمان خود آن‌را گرامی‌تر می‌دارند باید از فرصت استفاده کرد و با یک حمله‌ي برق‌آساکار مسلمانان را در حال نماز یکسره کرد. «در این هنگام آیه 102 سوره‌ي مبارکه‌ي نساء نازل شد و دستور نماز خوف را که از هرحمله‌ي غافلگیرانه‌ای جلوگیری می‌کند به مسلمانان داد و این خود یکی از موارد اعجاز قرآن کریم است که قبل از اقدام دشمن نقشه‌های آن‌ها را نقش برآب می‌کرد. گفته می‌شود خالدبن ولید با مشاهده‌ی این صحنه ایمان آورد و مسلمان شد.» در آیه 102 سوره مبارکه نساء (4) آمده است: «وَإذَا کُنتَ فِیِهم فَأَقَمتَ لَهُمُ الصَّلَواةَ طَائِفَةٌ مِّنهُم مَّعَکَ وَلَیأخُذُوا أسِلحَتَهُم...» یعنی: «و هنگامی که در میان آن‌ها باشی و(در میدان جنگ) برای آن‌ها نماز را بر پا کنی، باید دسته‌ای از آن‌ها با تو(به نماز) برخیزندو سلاح‌هایشان را با خود برگیرند، و هنگامی که سجده کردند(و نماز را به پایان رساندند)، باید به پشت سر شما (به میدان نبرد) بروند و آن دسته‌ي دیگر که نماز نخوانده‌اند(ومشغول پیکار بوده‌اند) بیایند و با تو نماز بخوانند. به آن‌ها بگو باید وسایل دفاعی و سلاح‌هایشان را(در حال نماز) با خود حمل کنند، (زیرا) کافران آرزو دارند که شما از سلاح‌ها و متاع‌های خود غافل شوید و یک‌باره بر شما هجوم آورند. و اگر از آنان ناراحتیدو یا بیمار (ومجروح) هستید، مانعی ندارد که سلاح‌های خود را بر زمین بگذارید، اما وسایل دفاعی خود را با خود بردارید، خداوند عذاب خوار کننده‌ای برای کافران فراهم ساخته است.» گفتنی است که در شأن نزول این آیه اکثر مفسران اتفاق نظر دارند. لذا مبنای نماز خوف را می‌توان از این تاریخ به شمار آورد. و اما دستور خواندن نماز خوف به این شرح است که نمازهای 4رکعتی به 2رکعت تبدیل می‌شود، نمازگزاران در میدان نبرد به 2گروه تقسیم می‌شوند، گروه اول 1رکعت را با امام می‌خوانند و امام پس از اتمام 1رکعت، توقف می‌کند، آن گروه رکعت دوم را به تنهایی انجام می‌دهند و به جبهه‌ی جنگ باز می‌گردند. سپس گروه دوم جای آن‌هارا می‌گیرندو1 رکعت از نماز خود را با امام و رکعت دوم را فرادی می‌خوانند.10 حضرت امیرالمؤمنین امام علی بن ابیطالب(ع) نیز نسبت به نماز بسیار علاقه و تأکید داشتند و در هنگامه‌ی نبرد نیز نماز را از یاد نمی‌بردند. در کتاب«وسایل الشیعه» در این باره آمده است که در بحبوحه‌ی جنگ صفین، آن‌گاه که ابن عباس متوجه شد که امام علی(ع) مراقب ومنتظر وقت نماز است، سؤال نمود که ای امیر المؤمنین(ع) مثل آن‌که نگران مطلبی هستید؟ حضرت پاسخ داد: «آری مراقب زوال شمس و داخل شدن وقت نماز ظهر می‌باشم» ابن عباس گفت: «ما در این موقع نمی‌توانیم دست از جنگ برداریم و مشغول نماز شویم.» امیرمؤمنان(ع) پاسخ فرمود:«اِنَّما قاتلَنا هُم عَلَی الصَّلوةِ.» یعنی: «ما برای نماز با آنان می‌جنگیم.» امام‌حسین(ع) پرورش یافته‌ی دامان چنین پدری است که حتی در«لیلة الهریر» آنجا که توطئه‌ها و دسیسه‌ها اورا از هرطرف درمیان گرفته است ازنماز به عنوان هدف عالی خود یاد می‌کند. حسین بن علی(ع) سبط رسول(ص)خداست که حتی درکوران مبارزه بامشرکان وکفار ملعون قریش، دست از نماز نمی‌شوید. درسی که امام حسین(ع) در روز عاشورا به همه‌ی پیکارگران درراه حق می‌دهد، در واقع ادامه‌ی همان درسی است که جدّ او و پدرش نسبت به آن اهتمام ورزیده‌اند. این درس بزرگ، درسی است که ریشه در قرآن کریم دارد که از جانب خدا نازل شده است.   پیشگویی شگفت انگیز رسول اکرم(ص) در تفسیر نمونه نقل شده است که هنگامی که پیامبر اسلام(ص)آیه‌ی 59 سوره مبارکه‌ی مریم (19) را تلاوت می‌فرمودند: فَخَلَفَ مِن بَعدِهِم خَلف اَضاعُوا الصَّلوة...» یعنی: «پس از آنان، فرزندان ناشایسته‌ای روی کار آمدند که نماز را تباه کردند.» حضرت فرمودند: «پس از 60 سال افرادی روی کار خواهند آمد کهنماز را ضایع می‌کنند و در شهوات غوطه‌ور می‌شوند و به زودی نتیجه‌ي گمراهی خودرا خواهند دید.»12 این پیش‌گویی اعجاب انگیز رسول اکرم(ص)حکایت از آن دارد که اگر مبداء سخن ایشان را هجرت پیامبر(ص)در نظر بگیریم آن‌گاه زمان جلوس یزید بر اریکه‌ی قدرت کاملاً منطبق با فرمایش حضرت خاتم الانبیا(ص)است. امامت افراد فاسدی مانند معاویه و یزید برای نماز جماعت و همدستی و همداستانی افراد کوته اندیشی که گرچه،تارک الصلوة نبودند اما از روح تعالیم عالیه‌ی اسلامی بویی نبرده بودند، مصداق کامل پیش‌گویی الهی رسول عالی قدر اسلام(ص) است. و اگر امام حسین(ع) در روز عاشورا سخن از احیاء دین جد بزرگوارش می‌گوید و در همه حال به تکریم نماز می‌پردازد، به لحاظ شرایط اسف انگیز آن دوران و انحراف عظیمی است که تنها امام حسین(ع) می‌تواند در مقابل آن بایستد و چنان که در احادیث و روایات فراوانی که از شیعه واهل سنت نقل شده است، شهادت امام حسین(ع) در این راه امری قطعی و غیر قابل اجتناب است و امام(ع) خود به خوبی از این سرانجام آگاه بود. سرانجامی که سرآغاز بود. سرآغازی بی سرانجام. نماز ظهر عاشورا دعوتی بود فراتر از زمان و مکان. و راز بزرگ دیگر نماز ظهر عاشورا تکیه بر این نکته‌ی عظیم است که روح مقاومت و پایداری، وانگیزه‌ی سلحشوری وجانبازی در جهاد بدون ارتباط با خالق یکتا پدید نخواهد آمد و این باور ژرف امام(ع) بود که: «وَا ستَعینوُا بِالصَّبرِوالصَّلوة.» در مورد دلبستگی حضرت سید الشهدا(ع) به نماز و اهمیتی که آن حضرت برای نماز و نماز گزاران قایل بوده‌اند احادیث و روایات متعددی نقل شده است. در برخی از این احادیث نیز حضرت خود راوی حدیثی از رسول اکرم(ص) یا پدر گرامی خود حضرت مولی الموحدین امام علی بن ابیطالب(ع) بوده‌اند، که مطالعه و بررسی مجموعه‌ی این احادیث و روایات بیان‌گر شأن وجایگاه این فریضه‌ی الهی در منظر آن حضرت است. به گونه‌ای که گویی نماز با نام آن حضرت عجین است و با زندگانی ایشان پیوندی عمیق ونا گسستنی دارد. شاید به همین لحاظ است که در زیارت نامه‌ی آن حضرت نیز نماز از جایگاهی بس شایسته و والا برخوردار است. چنان که خطاب به آن حضرت آمده است: «وَ اَشَهدُ اَنّکَ قَد اَقمَتَ الصَّلوةَ واَتَیتَ الزَّکوة وَاَمَرَتَ بِالمَعروُفِ وَنَهیتَ عَنِ المُنکَرِ واَطَعتَ الله وَ رَسوُلَه حتَی اَتیکَ الیَقینُ.»    

 پاورقي
9ـ تفسیر نمونه ـ جلد 4 ـ صفحات 99و100
10ـ تفسیر نمونه جلد 4 ـ صفحه 103
11ـ وسایل الشیعه ـ جلد 1 ـ باب 41
12ـ تفسیرنمونه جلد
13 ـ صفحه 103          


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


امام حسین(ع) ونماز شگفت انگیز عاشورا(بخش1)

چکیده

دراین مقاله تلاش براین بوده که هدفمند بودن قیام عاشورا باتوجه به برخی کتب مورخان، همانند ابن‌اعثم کوفی، علامه مجلسی، ابن اثیرو ابن نما بيان شود.

نویسنده‌ي مقاله پس ازذكر مقدمه‌اي كوتاه به موضوع اصلی که نماز است پرداخته ونماز را از دیدگاه امام حسین(ع) مورد بررسی قرار داده است.

تجلی نماز ظهر عاشورا در ادبیات فارسی وشرح نماز خوف آن حضرت دركربلا که نقطه‌ي اوج آن نماز ظهر عاشوراست ازجمله ...



موضوعاتي است كه درپايان به آن اشاره مي‌شود.

نماز ظهر عا شورا

در خصوص رویداد بی‌نظیر نهضت عاشورا تاکنون سخن بسیار گفته شده است. از هنگام وقوع این حادثه‌ی جانگداز چه بسیار پژوهشگران، تاریخ- نویسان وسخنورانی که هریک به سهم خود کوشیده‌اند تا جلوه‌ای از این حماسه‌ی بی‌مانند را به تصویر درآورند، و بدین ترتیب ادای دین واظهار ارادتی به پیشگاه مقدّس حضرت سیّدالشهداء(ع) داشته باشند. امّا با این وجود درهر عصر و زمانه‌ای، باز هم آثار دیگری که روایت‌گر نگاه تازه ایست، به رشته‌ی تحریر درآمده است. کثرت این آثار، گواه آن است که با مرور زمان نه تنها این انقلاب عظیم به فراموشی سپرده نمی‌شود بلکه بارقه‌های هستی بخش نوینی از آن چشم جهانیان را روشن می‌کند. همچنین تغییر نگرش‌ها و بر حسب دگرگونی و نیاز زمان، «پررنگ‌تر شدن» یکی از جلوه‌های بی‌شمار نهضت عاشورا، از دیگر نکاتی است که هیچ‌گاه نباید از خاطر دور داشت. زیرا این امر به منزله‌ی پاسخگویی به نیازهای آن دوران است. واقعه‌ی عاشورا و درک آن  بستگی فراوانی دارد. با شناخت افزون‌تر تمامی عناصری که پدید آورنده‌ی این رویداد شگفت بوده‌اند. به عبارت دیگر هراندازه مطالعه و ژرف اندیشی دراین قلمرو بیشتر باشد، معرفت درک زوایای گسترده‌ی آن میسّرتر ودر نهایت زیبایی‌ها وعظمت‌های بیکران این رخدادملموس‌تر خواهد شد.

وآن‌گاه است که سالک این راه درخواهد یافت که درهمه‌ی منازل این مسیر، چه ارتباط سنجیده، هوشمندانه وخارق‌العاده‌ای نهفته است که سرتاسر عشق وشور ودرد وپیام است، پیامی به همه‌ی عصرها ونسل‌ها. وامام، این انسان کامل، واسوه والگوی الهی، دراین نهضت انسان‌ساز به طور عملی طریق نجات ورستگاری را رهنمون می‌شود تا گمگشتگان اعصار بااقتدای به او به سر منزل مقصود راه یابند.

اگر بگوییم عاشورا زیباترین وپرمفهوم‌ترین تابلوی هستی است، سخنی به گزاف نگفته‌ایم. زیرا در هیچ تابلویی ودر هیچ یک ازدوران‌ها این همه مفاهیم به طور فشرده وکامل وزیبا در کنارهم ودر یک جا گرد نیامده است. و در این میان بازهم به جرأت باید گفت که درطول تاریخ هیچ تصویری زیباتر از نماز ظهر عاشورا وجود ندارد. نماز ظهر عاشورا، نیایش سرخی است سرشار از رمز و راز، کهکشانی است از زیبایی ومعنا.

نماز ظهر عاشورا روایتی‌است از جنس آسمان که هر صاحبدلی را متحیر می‌کند وبی‌تردید، در مقام عمل بالاترین تأکید وسفارش بر اهمیت جایگاه فریضه‌ی مقدس نماز است.

زیبایی وصلابت نماز شکوهمند ظهر عاشورا آنچنان است که تمامی راویان، تاریخ نویسان و ادبا درآثار خویش از آن با عظمت بی‌نظیری یاد کرده‌اند ومقام الهی وپایمردی ملکوتی آن حضرت را در برپا داشتن این فریضه‌ی مقدس درمیدان خون وخطر، ستوده‌اند.

تجلّی نماز درنهضت عاشورا تنها به نماز ظهرعاشورا ختم نمی‌شود. «تاسوعا» و«عاشورا» که برگرفته از اعداد 9و10 عرب است تنها به روزهای نهم ودهم ماه محرم اطلاق می‌شود واین واژه که دربرگیرنده‌ی مفاهیم فروانی است هرگز به روزهای نهم ودهم دیگر ماه‌های قمری اطلاق نشده است. لذا بدون تردید این امر حکایت از ویژگی‌های منحصربه فرد این دو روز شگفتی آفرین دارد که سراسر، رمزوراز ونماد وپیام است.

ابن اعثم کوفی در کتاب«الفتوح» پیرامون نیایش حضرت امام حسین(ع) وخانواده ویارانش در تاسوعا مي‌نویسد: «امیرالمؤمنین حسین(ع)، آن شب را درطاعت وعبادت زنده داشت. گاه در رکوع وگاه در سجود می‌گریست و تضرع می‌کرد و از خدای تعالی آمرزش وعفو می‌خواست. برادران، اصحاب، اهل بیت و شیعه‌ی او همچنین آن شب را درطاعت وعبادت بودند. از ایشان آن شب هیچ کس نخفت. همه درنماز بودند و از خدای تعالی آمرزش می‌طلبیدند.»1

درکتب دیگر مقتل نویسان، ضمن شرح یورش سپاه ابن سعد به خیمه‌های امام حسین(ع) وبستن آب به روی آن حضرت ومحاصره‌ی آن جناب آمده است که: «حضرت امام حسین(ع) برادر ارجمندش حضرت ابوالفضل العباس(ع) رابه عنوان سفیر نزد عمربن سعد فرستاده وفرمودند:... اگر می‌توانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر. امشب را ازما بازگردان. شاید ما امشب برای پروردگار خود نماز خوانده؛ دعا کنیم و از او آمرزش بخواهیم زیرا خدا خود می‌داند که من نماز و تلاوت کتابش، قرآن ودعای بسیار و استغفار را دوست می‌دارم.»

در بحارالانوار پیرامون حال وهوای امام حسین(ع) ویارانش درشب تاسوعا آمده است: «وبات الحسین واصحابه تلک اللیلة ولهم دَویّ کد ویّ النحل مابین راکع وساجد وقائم وقاعد.»

یعنی، امام حسین(ع) ویارانش آن شب را درحالی به پایان رساندند که میان خیمه‌ها به دعا ونماز وتلاوت قرآن ورکوع وسجده، ایستاده ونشسته مشغول بودند وزمزمه داشتند همانند لانه‌ی زنبور.2

با این اوصاف درمی‌یابیم که فقط نماز عاشورا در هنگامه‌ی خطر ومصیبت اقامه نشده است بلکه نمازهای شب عاشورا نیز در هنگامه‌ی خوف یورش سپاهیان عمربن سعد اقامه شده و علیرغم مصائب و مشکلاتی که برای امام(ع)، خانواده و یارانش به وجود آمده بودند، هیچ‌گونه تزلزلی درعزم و ایمان راسخ آن پیشوای راستین پدید نیامده بود تا بدان جا که عاشقانه از نماز و دعا و تلاوت قرآن سخن می‌گفت. نکته‌ی مهمی که در این شب نهفته است این که امام با این حال که از طریق الهام رؤیا توسط جدّ بزرگوارش حضرت رسول اکرم(ص)از سرنوشت خویش آگاه شده است وبه لحاظ عقلی نیز یقین دارد که دشمنان دست از او برنمی‌دارند، به دلیل عشق به نماز و عبادت به درگاه پروردگار شبی را مهلت می‌خواهد و چنان‌که درتمامی کتب تاریخی ثبت و ضبط شده است، انگیزه‌ی اصلی او از این در خواست تنها فرصتی برای نیایش و راز و نیاز با معبود بی‌همتاست و راز جاودانگی تاسوعا وشب عاشورا دراین نیایش خالصانه وآسمانی نهفته است. شب عاشورا شب عاشقانه‌ترین نمازهاست و پیامش آن است که تنها مردان و زنانی می‌توانند عاشورا بیافرینند که دراین شب تا صبح به نماز ومناجات با خالق یکتا برخاسته باشند.

سخن از عاشورا، سخن از عالی‌ترین وناب‌ترین جلوه‌های ارزش‌های الهی وانسانی است. عاشورا  نقطه‌ی اوج و قلّه‌ی رفیع تابناک‌ترین آموزه‌ها ومفاهیم والاست. عاشورا تحقّق آرمان‌ها وتبلور صداقت اسلام است. پس نماز ظهر عاشورا، نماینده‌ی تمام عیار ارزش و اعتباری است که نیایش در این مکتب آسمانی دارد. به‌راستی نماز ظهر عاشورا را می‌توان معیار مرتبه‌ی نماز درنزد پروردگار یکتا به شمار آورد. مرتبه‌ای ژرف وتفکّربرانگیز.

ابن اثیر و دیگر مقتل نگاران در باب نماز ظهر عاشورا نوشته‌اند: ابوثمامه‌ي صائدی، که نامش عمروبن عمرو، و از شمار یاران حضرت امام حسین(ع) بود نگاهی به آسمان افکند و متوجّه شد که زوال ظهر و وقت نماز فرا رسیده است. از این رو پیش امام(ع) آمد و عرض کرد: «نَفسی لکَ الفداء انّی اَری هؤلاء، قَد اقتَربوا مِنک، لا والله لا تُقتل حتّی اُقتل دونک واُحبّ اَن القی الله وقَد صَلیَّت هذِهِ الصَلوة الّتی دنا وَقتها.»

یعنی:«جانم به فدایت؛ می‌بینم که این مردمان به تو نزدیک گشته‌اند وسوگند به خدا که تو کشته نخواهی شد. تا قبل از من که در پیش روی شما کشته شوم، امّا دوست دارم که هنگامی خدای را دیدار کنم که این نمازی را که وقت آن نزدیک شده است بخوانم.»

امام حسین(ع) سر به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «ذکَرَتَ الصَّلاة جَعَلَکَ اللهُ مِنَ المُصَلّین الذّّاکِرین! نعم هذا اَوّلُ وَقِتها.»

یعنی:«یاد نماز افتادی؛ خداوند تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد، آری این آغاز وقت نماز است.» سپس فرمود: «ازاین‌ها بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز بخوانیم!»

در این هنگام حصین بن تمیم فریاد زد که «نماز شما قبول نیست.»

و حبیب بن مُظاهر به او پاسخ داد : «زَعَمتَ اَنّها لا تُقبل مِن آل الرَّسولِ وَ تُقبل مِنکَ یا حِمار!»

یعنی: «تو گمان کرده‌ای که نماز خاندان پیامبر خدا پذیرفته نیست اما نماز تو مقبول است، ای الاغ.»

بنا به گفته‌ی ابن شهرآشوب پس از این سخن، کار زار سختی بین حبیب‌بن مظاهراسدی و حصین بن تمیم در گرفت و حبیب بن مظاهر چنان ضربه‌ای بر اسب حصین بن تمیم زد که اسب همراه با وی به زمین سقوط کرد. دراین فاصله حبیب بن مظاهر و حرّبن یزید ریاحی پس از نبردی دلاورانه به شهادت رسیدند و به دیدار معبود شتافتند. امام گرچه از غم ازدست دادن دو تن از یاران وفادار خویش آن هم با آن وضع فجیع اندوهناک بود اما با بقیه‌ی یاران خود به نماز ایستادند و به صورت نماز خوف این فریضه‌ی الهی را در حالی اقامه فرمودند که به گواه تاریخ نگاران، زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی در پیش روی آن حضرت و یارانش به دفاع ایستاده بودندتا آسیبی به حضرت رسد.

برخی دیگر از مورخان همچون «ابن نما» در «مثیرالاحزان» گفته‌اند که «حضرت امام حسین(ع) نماز ظهر عاشورا را به صورت فرادی و اشاره خوانده‌اند.»

لیکن آنچه اکثریت تاریخ نگاران و مؤلفان مقاتل در خصوص آن متفق القولند آن‌که، سعیدبن‌عبدالله‌حنفی سینه و سر و صورت خویش را سپر تیرهای زهر آگین دشمنان قرار داد تا امام(ع) و یارانش نماز را به جا آورند. و چون زخم‌ها در بدن او فراوان شد و نتوانست دیگر روی پای خود بایستد بر زمین افتاد در حالی که این جملات را بر زبان می‌آورد: «اللّهم العنم لعن عاد وثمود و ابلغ نبّیک منّیِ السلام ، وابلغه ما لقیت من ألم الجراح، فانّی اردت بذلک ثوابک فی نصرة ذریّة نبّیک صلی الله علیه و آله.»

یعنی:«خدایا ایشان را همانند قوم عاد وثمود از رحمت خود دور گردان و پیامبرت را از طرف من درود فرست و این درد و زخمی را که به من رسیده است به او ابلاغ فرما که هدف من در این کار یاری فرزند رسول تو بود.» پس سعیدبن عبدالله حنفی روی خود رابه سوی امام کرده وعرض کرد:

«اَو فیت یا بن رسول الله؟»

یعنی:«آیا به پیمان خود عمل کردم ، ای فرزند رسول خدا؟»

و امام(ع) پاسخ فرمودند :«نعم اَنت اَمامی فی الجنه»              

یعنی: «آری، تو در بهشت پیش روی من هستی!»

و به دنبال این سخن روح از پیکر مجروح او به آسمان‌ها پرواز کرد. در این هنگام عمربن سعد که از دیدن این منظره بی‌طاقت شده بود به عمروبن حجاج دستور داد تا تیراندازان امام(ع) ویارانش را تیر باران کنند. خصوصاً آنان از این فرصت سوء استفاده کرده و اسبان یاران حضرت را از پای در آوردند چنان که گفته‌اند تنها اسب ضحاک بن عبدالله مشرقی از این مهلکه جان سالم به در برد و نماز ظهر عاشورا  این‌گونه در هجوم مصائب اقامه گردید.

گرمای شدید هوا، تشنگی فراوان، بی‌شرمی دشمنان، خطر تیرها و یورش‌های بی‌امان، اندوه شهادت یاران و بسیاری از علل و عوامل دیگر، هیچ‌کدام در آن روز تاریخی نتوانست کوچک‌ترین خللی در برپایی این فریضه‌ی مقدس ایفا نماید. و امام(ع) این‌گونه راه را بر هر بهانه و مستمسکی برای ترک نماز بست و اهمیت و عظمت آن را یاد آور شد.

حضرت امام حسین(ع) انگیزه‌ی بزرگ خود را در انقلاب کبیر عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر و احیای دین جد گرامی خویش معرفی می‌کند و مگر نه این‌که ستون دین جد عظیم الشان او نماز است؟ پس نماز را همان‌گونه که جدش سفارش فرموده نباید سبک شمرد و نماز را می‌بایست«اول وقت» به‌جای آورد. و این حقیقت بزرگ در عاشورا به صورت واقعیتی عینی به ظهور در آمد. از دیگر سو امام حسین(ع) با نماز ظهر عاشورا به تمام وجدان‌های بیدار ثابت کرد که هدف او از بر پایی نهضت عاشورا، دین‌خواهی و عمل به تکلیف بوده است و نه در خواست‌های نفسانی و هواهای دنیوی.

امام(ع) با نمازظهر عاشورا صداقت، خلوص، ایمان و اصالت خود را به عنوان رهبری الهی به اثبات رساند.

نماز ظهر عاشورا، تفاوت بزرگ نهضت عاشورا به عنوان یک نهضت الهی با سایر نهضت‌هاست. در کربلا جنگ با معنویت و ارشاد بیگانه نیست. امام(ع) در پی خون‌ریزی نیست و با نماز خود و خطبه‌های آسمانیش دمی از دعوت به خیر و نیکی باز نمی‌ایستد. حتی در رجز خوانی‌ها هم این حقیقت بزرگ کاملاً نمایان است.

نکته‌ی دیگری که در این باب شایان ذکر است آن‌که سپاهیان یزید که خود را مسلمان و پیرو خلیفه‌ی مسلمین معرفی می‌کردند با حمله به امام(ع) و عدم رعایت حرمت نماز، ماهیت پلید و ضد دینی خود را برملا کردند و موجبات رسوایی خود را فراهم آوردند.

 

 

نماز از نگاه امام حسین(ع)

در تاریخ یعقوبی4، عقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسی5، احقاق الحق6 وکتاب‌های بسیار دیگری آمده است که روزی از حضرت زین العابدین امام علی بن حسین(ع)پرسیدند که چرا فرزندان پدرت اندک هستند؟ امام(ع) پاسخ فرمود: «به دلیل آن‌که پدرم،امام حسین(ع) در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‌خواند، پس دیگر وقتی برای سرگرمی و فراغت بازنان نداشت.»

در تاریخ طبری7 از عبدالله بن زبیر نقل شده است که چون خبر شهادت امام حسین(ع) را شنید، بی‌اختیار این سخن بر زبانش جاری شد: «امّا و الله لقد قتلوه، طویلاً باللیل قیامه، کثیراً فی النهار صومه»

یعنی: «به خدا سوگند مردی را کشتند که قیامش در شب طولانی و روزه‌اش در روز بسیار بود.»

ابن صباغ مالکی در کتاب«فصول المهمه»8 روایت کرده است که هر گاه حضرت امام حسین(ع) برای نماز می‌ایستاد رنگش به زردی می‌گرایید و چون علت این امر را از ایشان جویا می‌شدند، می‌فرمود: «ما تَدرون بین یدی مَن ارید ان اقومَ.»

یعنی: «هیچ می‌دانید در پیش روی چه کسی می‌خواهم بایستم!»

در «ربیع البرار زمخشری» نقل شده است که آن حضرت در موسم حج، پس از طواف، نزد مقام ابراهیم نماز به‌جای می‌آورد و پس از نماز گونه‌های مبارکش را بر مقام نهاده می‌گریست و با خشوع و خضوع بی‌مانندی به مناجات و راز و نیاز با پروردگار مشغول می‌شد.

در بیش از پانزده روایت و کتاب از اهل سنت به سندهای مختلف آمده است که آن حضرت(ع)بيست وپنج بارپیاده به زیارت حج مشرف شدند و هر بار مرکب‌های حضرت از پشت سر ایشان می‌رفته‌اند. در «عیون المجالس» روایت شده است که انس‌بن‌مالک چون با آن حضرت به مکه می‌رسید. آن‌گاه حضرت از او می‌خواست که هنگامی که به مزار حضرت خدیجه کبری(س) همسرگرامی پیامبر اسلام(ص) رسیدند او را تنها بگذارد... انس می‌گوید من به گوشه‌ای رفته پنهان شدم و دیدم امام(ع) نماز بسیار خواند و شنیدم که با خدا چنین می‌گوید:

یاربّ ، یاربّ ، انت مولاه                                      فارحم عبیدا الیک ملجاه

یاذَالمعالی علیکَ مُعتَمدی                                  طوبی لمن کنتَ أنتَ مولاهُ

طوبی لمن کان خائفاً ارقاً                                    یشکو الی ذِي الجَلالِ بَلواه

وما بِهِ عِلّهٌ ولا سُقمٌ                                            اَکثَرُ مِن حُبِّه لِمَولاهُ

اذا اشتَکی بَثَّهُ وغُصَتَهُ                                          اَجا بَهُ اللهُ ثُمَّ لَبّاهُ

اذَا ابتَلی با لظَّلامِ مُبتَهِلاً                                       اکَرَمَهُ اللهُ ثُمَّ ادُناهُ

یعنی: «پروردگارا، پروردگارا تویی مولای من، رحم کن بنده‌ی کوچکی را که پناهگاش تویی‌ ای آن‌که صاحب برترین کمالاتی! تنها تکیه‌گاه من تویی، خوشا آن‌که مولایش تو باشی، خوشا به حال کسی که خدمتگزار و بیدار باشد و به خدای ذوالجلال شکوه‌ی گرفتاری خود کند، بی آن‌که درد و رنجی داشته باشد جز محبت بسیاری که نسبت به مولای خود دارد. هرگاه شکوه‌ي راز واندوه خود را به نزد او برد خدایش پاسخ دهد و درخواستش را لبیک گوید. هرگاه به تاریکی دچار گشته و روی تضرع به درگاهش برد خداوند مورد اکرامش قرار داده به خود نزدیکش کند.»

انس‌بن مالک می‌گوید در این هنگام ندایی شنیدم که در پاسخ امام(ع) می‌گفت:

  لبیک عبدی و انت فی کنفیِ                           و کلـّما قـلت قـد علـمناه

صوتک تشتاقه ملائکتی                                   فحسبک الصوت قد سمعناه

دعاک عندی یجول فی حجب                             فحسبک الستر قد سفرناه

لو هبّت الریح من جوانبه                                  خرّ صریعاً لِما تغشّاه

سلنی بلا رغبه و لارهب                                   و لا حساب انّی انا الله

یعنی: «بله بنده‌ی من! که تو در کنف حمایت من هستی و هر آنچه را گفتی همه را دانسته‌ایم، فرشتگان من همه مشتاق آوای تو هستند و آوایت کافی است که آن را شنیده‌ایم، دعای تو تا رسیدن به نزد من از پرده‌ها می‌گذرد و اینک پرده‌ها را دریدم و دیگر حجابی برای تو نیست، اگر باد از اطرافش بوزد سبب می‌شود تا او بر زمین افتد به خاطر آن‌که از خود بی خود گشته است، بدون هیچ ترس و واهمه‌ای و حسابی هر چه می‌خواهی بخواه که من همان خدای تو هستم.»

در کتاب «مقتل الحسین» اخطب خوارزم نیزدر (مراسیل) روایت شده است که شریح گوید: چون به مسجد رسول خدا(ص) در مدینه وارد شدم در آنجا حسین‌بن‌علی(ع) را دیدم که به سجده رفته و گونه بر خاک نهاده و با خضوع وخشوع به رازو نیاز با پروردگار بی‌همتا مشغول است و...

در خصوص نماز از نگاه حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) سخن بسیار است. آن حضرت بسیاری ازاوقات مبارک خویش را به نماز ومناجات می‌گذراند که گزیده‌ای از نیایش‌های معروف ایشان توسط گروهی از دانشمندان گردآوری و به صورت کتابی با نام «صحیفه‌ی حسینیه» چاپ و منتشر شده است. به علاوه از آن حضرت نیایش معروفی با عنوان«دعای عرفه» به یادگار مانده است که دارای معارف و حقایق پرارزشی است و شیعیان غالباً درهنگام توقف در صحرای عرفات به خواندن این دعا می‌پردازند و از معارف بی‌کران آن بهره مند می‌شوند .

نماز و عبادت در نگاه امام حسین(ع) آن‌چنان که علی‌بن‌شعبه در کتاب «تحف العقول» از آن حضرت روایت کرده است نه چون سوداگران به قصد درخواست و طلب و نه چون بردگان از روی ترس است بلکه برترین شکل عبادت، نیایش آزاد مردان است که خداوند را از روی سپاس گزاری عبادت می کنند. 

پاورقي:

1ـ الفتوح از ابن اعثم کوفی ـ صفحه 901

2ـ بحار الانوارـ جلد 44 ـ صفحه 394

3ـ مثیر الاحزان از ابن نما ـ صفحه 44

4ـ تاریخ یعقوبی جلد 2ـ صفحه 219

5ـ عقد الفرید ، ابن عبدر به اندلسی ـ جلد 2 صفحه 220

6ـ احقاق الحق جلد 11 ـ صفحه 418

7ـ تاریخ طبری ـ جلد 6 صفحه 273

8ـ فصول المهمه از ابن صباغ مالکی ـ صفحه 183

 


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


پژوهشی پیرامون تقیه ونهضت عاشورا (بخش2)

مقالات« آیا حسین بن علی (ع) درنهضت خود به شرایط امربه معروف ونهی ازمنکرتوجه ننموده است؟»
حال پس ازمقدماتی که گذشت می‌پردازیم به اصل مبحث واینکه: چرا سالارشهیدان(ع) راه تقیه درپیش نگرفت وبرعلیه حکام جائراقدام به قیام نمود؟
درمقدمه، باید گفت: این شرط که دراجرای امربه معروف ونهی ازمنکر، نباید خطری متوجه آمر و ناهی گردد یک شرط کلی و عمومی است و ...

به موارد خاص واستثنایی حکم ناظرنمی‌باشد؛
توضیح این‌که، دراین رابطه باید دوموضوع ذیل رامد نظرقرارداد:
1-موقعیت عاصی
2-موقعیت آمربه معروف وناهی ازمنکر
اگرگناه ومنکرازکسی صادرشود که ازلحاظ موقعیت سیاسی واجتماعی درسطحی است که عمل وی برای مردم الگوست وسیره‌ی اوبه صورت یک بدعت میان جامعه پیاده وتطبیق خواهد شد، دراین حال سکوت، گناهی غیرقابل عفو و معصیتی نابخشودنی است وباید مسلمانان، گرچه امربه معروف ونهی ازمنکرنمودن مُنجربه ضررهایی گردد درمقابل آن گناه قیام کنند ودرصورت امکان ازآن جلوگیری نموده ومرتکب آن را درسرجای خویش بنشانند واگرامکانات دراین حد نباشد، حداقل ازراه گفتار، مخالفت خویش را اعلام نمایند ودیگرنباید دراین مورد مسأله‌ی تأثیرگفتارونبودن ضرر که درمبحث تقیه به آن اشارت رفت مطرح گردد.
   درثانی، باید شخصیت آمربه معروف وناهی ازمنکر را دراین خصوص درنظرگرفت. کسانی که مؤسس وبنیانگذار مذهب وعهده‌دار رسالت هستند- یعنی پیامبران- وهمچنین آنان که حافظ و«علت مُبقیه» ونیروی پاسداری از این احکام می‌باشند – یعنی ائمه علیه السلام – وپیشوایان مذهبی وجانشینان آنان درمقابل احکام الهی، وظیفه‌ی ویژه ای خارج ازاین برداشت وحکم فقهی دارند؛ به عبارتی دیگر، حکم فقهی مزبور مربوط به افراد غیرانبیاء واولیاء و ... بوده وپاسداران حقیقی اسلام وظایف سنگین‌تری دارند که فوق کل وظایف وبرنامه‌ها است واگربنا بود هرپیامبری درانجام وظیفه ومأموریت خویش ازهمان راهی که برای عموم وجود داردپیش برود نه جنگ وستیزی درمیان آنان ودشمنانشان وجود داشت نه ازاحکام وتعالیم آن‌ها در روی زمین اثری.
   به همین خاطرمی‌بینیم که: حضرت ابراهیم (ع) که به مبارزه با بت پرستی برمی‌خیزد ودرمقابل قدرت طاغوت‌ها قرارمی‌گیرد ازهیچ ضرری واهمه ندارد وحضرت یحیی(ع) که خود صاحب شریعت نیست، درمقابل طاغوت زمان خود، با یک ازدواج غیرمشروع به مخالفت برخاسته وتا آنجا پیش می‌رود که سربریده‌اش درمیان طشتی دربرابرآن طاغوت قرارمی‌گیرد.
واین است راز این که حسین بن علی(ع)، همین جریان را درطول مسیرکربلا تکرارنموده می‌فرماید که:« إِنَّ رأسَ یحیی بن زکرّیا اُهدِیَ الی بَغیٍّ من بَغایا بنی إسرائیلَ ...» که پاسداران وحی وقافله سالارشرایع را وظیفه‌ی دیگری است.36 

کراهتِ درمعرضِ ذلّت قرارگرفتن:
یکی ازباب‌های موجود درکتب حدیثی، بابِ کراهتِ درمعرض ذلت وخواری قرارگرفتن می‌باشد که درخصوص نهضت ابا عبدالله(ع) نیزقابل طرح وبررسی است وباید گفت:
« چنان چه فتنه(موجود درجوامع بشری) به گونه‌ای باشد که برای مؤمن، ذلت وحقارت نزد مؤمنان را به بارآورده وازشرافت ومقام وی بکاهد ولباس فضیحت وعار بر تن اونماید ... براوست که درراه قول حقش جان را نثارکرده وجان واموال را تقدیم جانان نماید وباید که این زندگی فانی وپست تحت ولایت ظالمان کفررا با حیات باقی بدل نموده وبه رفیق اعلی بپیوندد.»
درکتاب رسائل، بابی تحت عنوان کراهت درمعرض ذلت بودن وجود دارد که روایاتی درآن نقل شده که می‌فرماید: خدا به مؤمن همه‌ی امورش را تفویض نموده جزآن که راه ذلت را پیش گیرد، آیا نشنیده‌اید که خدای عزوجل می‌فرماید: عزت ازآن خدا ورسولش ومؤمنان است، پس مؤمن باید عزیز بوده وذلیل نباشد واین عزت را خداوند متعال با ایمان واسلام به اوعطا می‌فرماید.
برهمین اساس، ابی عبدالله الحسین بن‌علي‌بن‌ابی‌طالب(ع) صدرأعزه وسرورذلت ناپذیران را می‌بینیم که درخطبه‌اش می‌فرماید: «آگاه باشید که این فرومایه(ابن زیاد) ،فرزند فرومایه مرا دربین دوراهی شمشیروذلت قرار داده است، وهیهات که ما به زیربارذلت برویم؛ زیرا خدا وپیامبرش ومؤمنان ازاین که ما ذلت را بپذیریم ابا دارند ودامن‌های پاک مادران ومغزهای با غیرت ونفوس با شرافت پدران روا نمی‌دارند که اطاعت افراد لئیم وپست را برقتلگاه کرام ونیک منشان مقدم بداریم، آگاه باشید! که من با این گروه کم وبا قلّت یاران وپشت کردن کمک دهندگان برجهاد آماده‌ام.»
وهم اوست که می‌فرماید: «اما بعد، پیشامد ما همین است که می‌بینید؛ جداً اوضاع زمان دگرگون گردیده، زشتی‌ها آشکارونیکی‌ها وفضیلت‌ها ازمحیط ما رخت بربسته است، ازفضائل انسانی باقی نمانده است مگراندکی مانند قطرات ته مانده‌ی ظرف آب، مردم درزندگی ننگین وذلت باری به سرمی‌برند که نه حق مورد عمل واقع می‌شود ونه ازباطل روگردانی می‌گردد، شایسته است که درچنین محیط ننگین، شخص با ایمان وبا فضیلت، فداکاری وجانبازی کند وبه سوی فیض دیدارپروردگارش بشتابد. من درچنین محیط ذلت باری مرگ را جزسعادت وخوش بختی وزندگی با این ستمگران را چیزی جزرنج ونکبت نمی‌دانم.»
 بازایشان می‌فرمایند:« نه، به خدا سوگند، نه دست ذلت دردست آنان می‌گذارم ونه مانند بردگان از صحنه‌ی جنگ وازبرابردشمن فرارمی‌کنم. من به پروردگارشما پناه می‌برم که گفتارمرا دور می‌افکنید. پناه می‌برم به پروردگارخویش وپروردگارشما ازهرشخص متکبری که ایمان به روزجزا ندارد.»37
ازاین رومسئولیت ائمه(ع)، درزعامت یا رهبری سیاسی مردم خلاصه نمی‌شود، بلکه دربینش شیعه، امام معصوم(ع) افضل امت بوده وافزون برولایت، وظیفه‌ی سنگین مرجعیت دینی یا راهنمایی وحراست ونگهبانی ازحریم دین وامامت را به عنوان اسوه ومقتدای امت برعهده دارند؛ لذا با توجه به شرایط زمان ومکان وجو حاکم فرهنگی وسیاسی هردوره، به وظایف الهی خود به خوبی عمل نموده‌اند. پرهیزامام حسین(ع) ازتقیه وخروج ایشان برحکومت وقت واقدام به قیام سرنوشت ساز عاشورا درراستای همین عمل به تکلیف بوده ومرزهای تقیه را برای شیعیان خویش ترسیم می‌کند.

عامل حفظ دین، نمی‌تواند عامل اضمحلال آن باشد:
همان‌طورکه، درجای خود بحث گردید، تقیه دراساس به عنوان عاملی ازعوامل حفظ اسلام مطرح بوده کما این‌که دراحادیث آن آمده« التقیةُ ، مِن دِینی وَمِن دِینِ آبائی»  38 ودرنتیجه عامل حفظ دین، هرگز نمی‌تواند به عمل اضمحلال ونابودی آن بدل شود. به عبارتی دیگر، باید دینی دربین باشد تا به خاطرآن درصورت نیازوضرورت، تقیه صورت گیرد.
حال اگر زمانی، این عامل حفظ دین تا بدانجا رسید که ادامه‌ی آن ویا اساساً عمل به آن منجربه اضمحلال دین می‌گردد – کما این که این حالت درتاریخ اسلام، بارها نمود داشته است – درچنین وضعی آیا بازهم تقیه جایزاست یا خیر؟!
 ما مشاهده می‌کنیم که درچنین اوضاع واحوالی، قیام خونین اباعبدالله(ع)، به وقوع می‌پیوندد چرا که این عامل، آن خصلت دینی وخاصیت اصلی خود را ازدست داده وکاربه جایی رسیده است که اگریک قیام مسلحانه خونین به نام نهضت حسینی به وقوع نپیوندد، نسل‌های آینده به درک درستی ازاسلام نخواهند رسید وبه عبارتی دیگرنسل‌های بعدی هنگامی که به اسلام نظرمی‌افکنند، تصورخواهند نمود که اسلام، عبارت بوده ازدین امثال ابن زیاد، یزید، معاویه وابوسفیان !
ودرآن هنگام تلقی نسل‌ها ازاسلام آن خواهد بود که این دین اساساً معجون عجیب وغریبی است که با هرچیزی سازگاراست، زیرا بنی امیه وأخلاف آن‌ها آن چنان اسلام را مسخ کردند که با همه می‌ساخت ودرعین حال تمام عوامل انهدام ونابودی خود را با خود حمل می‌کرد ومی‌پروراند !
درتبیین این مطلب پیامبر(ص) درکلامی پیرامون این خاندان می‌فرماید:
« هنگامی که، عده‌ی فرزندان ابی العاص وبنی امیه به سی نفررسید دین خدا را بازیچه‌ی خود وبندگان خدا را، بنده ونوکرخویش ومال خدا را، انحصاری ودراحتکارخود قرارمی‌دهند.»39
پیامبراسلام(ص)، دراین کلام زنده وپیش گویی تاریخی إشعارمی‌دارند: وقتی عده‌ی این خانواده به سی نفربرسد، روش جاری وسیاست داخلی وخارجی حکومت آن‌ها با آن همه کبکبه ودبدبه‌ی إبلیسی درسه ماده‌ی ذیل خلاصه خواهد شد:
الف: دین خدا را، به بازی می‌گیرند ومزورانه درداخل کیان آن، به کمین می‌نشینند تا، به نام دین تیشه به ریشه‌ی آن زنند.
ب: بندگان خدا را بنده ونوکروملک طلق خود، چون ابزاری دردست قرارمی‌دهند، گویی آنان، اصلاً بنده‌ی خدا ویا اساساً انسان نیستند، بلکه جمادات وابزارآلاتی هستند!
ج: مال خدا وثروت‌های اسلامی را به شدت احتکارکرده وبه خاندان خود که اقلیتی بیش نیستند، اختصاص داده وآن‌ها را درحوزه‌ی این فامیل دست به دست می‌گردانند.
درهمین رابطه سروروسالارشهیدان، دربخشی ازخطبه‌ی مشهورخود درمنی40 به همین مورد اخیر از بندهای سه گانه، اشاره فرموده ودرهمین راستا، ما را به مهمترین بُعد درفرضیه‌ی امربه معروف ونهی ازمنکرکه همانا جنبه‌ی عملی دراین مسأله‌ی اساسی وحیاتی است، رهنمون می‌شوند. حضرت‌علیه السلام اعلام می‌دارند: اگرامربه معروف ونهی ازمنکردرجامعه برقرارشود، همه واجبات ازکوچک وبزرگ عملی وهمه‌ی مشکلات حل خواهد گردید، آن‌گاه به عنوان مصداق ونمونه، تعداد پنج مورد ازاین امور را به شرح ذیل، برمی‌شمارند:
1-وذلک، أن الامربالمعروف والنهی عن المنکردعاء الی الاسلام: امربه معروف ونهی ازمنکردعوت به اسلام وجهادی عقیدتی، سیاسی است.
2-مع ردّ المظالم: وبازگرداندن حقوق ستمدیدگان به آنان است.
3-ومخالفة الظالم: مبارزه با ستمگران می‌باشد.
وقسمة الفیء { فیء: اموالی است که ازکفار بدون جنگ وقتال گرفته می شود، مال فیء به امام (ع) اختصاص دارد وامام(ع) می‌تواند هرگونه تصرفی درآن داشته باشد وسایرمردم را درآن حقی نیست(مبادی فقه واصول ص347) }والغنائم؛ توزیع عادلانه‌ی ثروت‌های عمومی وغنایم جنگی است.
4-واخذ الصدقات من مواضعها و وضعها فی حقها؛ وجمع آوری صدقات وهمه‌ی مالیات ازموارد صحیح، مصرف کردن آن‌ها درموارد شرعی آن‌ها.
حضرت سیدالشهداء(ع)، درسه بند ازبندهای پنج گانه‌ی اخیرالذکربه این امراشاره دارند که، بنی‌امیه، وفق پیش‌گویی پیامبراکرم(ص)، با سوء استفاده از وضعیت وشرایط زمانی ومکانی دوران حکمرانی خود، درجهت بهره برداری نامشروع ازموارد ومالیاتی که اهلیت وصلاحیت استفاده ازآن را ندارند، واذنی دراین خصوص نگرفته‌اند گام برمی‌دارند، ودرهمین راستا باعث برهم خوردن، نظم عمومی جامعه‌ی اسلامی می‌شوند.
 حال، سؤال این جاست: درچنین وضعی چه باید کرد؟ درچنین موقعی، تکلیف چیست؟ آیا بازهم باید تقیه کرد؟!
 پاسخ منفی است، به عبارتی دیگروقتی کاراسلام، بدان جا رسید که اصل دین، درخطرتهدید مداوم باشد، دیگرآن اصل استثنایی«تقیه»، مَجرایی نخواهد داشت ومجوزی برای استفاده ازاین تاکتیک دردست نخواهد بود؛ این جاست که حسین بن علی (ع)، با نگرش به تمامی جوانب موجود وشرایط خاص، اقدام به آن قیام خونین کرد.

تقیه ازدیدگاه عاشورایی امام خمینی(ره):
احکام فقهی تقیه ازدیدگاه، حضرت امام خمینی(ره)، براساس موضع‌گیری سیدالشهداء(ع) دراین مورد، به عنوان امام معصوم، یکی ازبخش‌های جالب توجه مبانی فقهی ایشان است. این دیدگاه به خودی خود، الگوی رفتارامت اسلامی را درطول چند دهه‌ی گذشته شکل داده است.
حضرت امام خمینی(ره)، ضمن اختصاص دادن مبحث مبسوطی پیرامون تقیه وتقسیمات آن در کتاب «الرسائل» خویش، بحث مستوفایی فرا روی پژوهشگران قرارداده‌اند.
ایشان، درمبحث اقسام تقیه به حسب ذات آن می‌فرمایند:
«گاهی تقیه ازروی ترس وخوف، وگاهی نیزازروی مُدارات می‌باشد. وخوف گاهی به خاطرتوقع وانتظارضرربرجان تقیه کننده، یا عرضش یا مالش و... می‌باشد.
ومراد ازتقیه مُداراتی، همانا اتحاد کلمه، ازطریق جلب دوستی ومودت مخالفان بدون مطرح بودن، خوف ازضرراست...41 ».
ایشان درجایی دیگر، با مطرح نمودن مواردی، مُستَثنیات امر«تقیه» را درمراتب ذیل برمی‌شمارند، که با دقت درآن‌ها، می‌توان به راحتی، موارد استناد آن رهبرفرزانه را به سیره‌ی سیدالشهدا(ع) دراین خصوص، یافت:
الف: مورد خوف براساس شریعت؛ که دراین حال به قیمت بذل جان ومال، می‌بایستی امربه معروف و نهی ازمنکرنمود ودیگرتقیه، موردی نخواهد داشت.
ب: ظهوربدعت دراسلام؛ براساس روایات فراوان، بدعت امری حرام بوده ودرتعیین محدوده‌ی آن آورده‌اند که بدعت عبارت است از: «اِدخالُ ما لَیسَ مِنَ الدّینِ فی الدّینِ»، یعنی: وارد نمودن چیزی که ازدین نیست دردین، ودرخبراست که: «کُلُّ بِدعَةٍ ضَلالَة، سَبیلُها إلی النارِ»42 یعنی: هربدعتی ضلالت وگمراهی است، وهرضلالتی لاجرم به جهنم منتهی می‌گردد.
ماهیت این حکم اسلامی، صیانت وحفاظت دین ازامورمخالف احکام الهی است که دراین جا، وفق نظررهبرفقید انقلاب اسلامی، چنان چه سکوت علمای دین ورؤسای مذهب، موجب ضعف عقاید مسلمانان شود؛ دراین حال می‌بایستی به هروسیله‌ی ممکن به انکارپرداخت؛ چه این عمل مؤثر در ازبین بردن فساد باشد وچه نباشد.
ج: چنان چه ازسکوت علمای دین ورؤسای مذهب ترس وخوف تبدیل شدن منکربه معروف یا معروف به منکردرمیان باشد؛ دراین حال بدون توجه به ضرروحرج ودرصورتی که حکم، ازجمله مواردی باشد که مورد اهتمام شارع است، می‌بایستی به انکارومقابله پرداخت؛ ناگفته پیداست که این نظر، دقیقاً اشاره به آن سخن سرورآزادگان جهان(ع) دارد؛ که فرمود:«ای مردم! آگاه باشید، اینان(بنی امیه) اطاعت خدا را ترک وپیروی ازشیاطین را برخود فرض نموده‌اند؛ فساد را ترویج وحدودالهی را تعطیل نموده، فَیء را- که مختص به خاندان پیامبر(ص) است- به خود اختصاص داده‌اند. حلال وحرام واوامرونواهی خداوند را تغییرداده‌اند ومن به رهبری جامعه‌ی مسلمانان، ازاین مفسدین که دین جّدم را تغییرداده‌اند، شایسته‌ترم.» 43
د: چنان چه سکوت علمای دین ورؤسای مذهب، موجب تقویت دستگاه جابرانه‌ی ستمگران وتائید افعال نابهنجارآنان باشد؛ دراین حال، سکوت حرام بوده ومقابله واجب است.
هـ: اگرسکوت علمای دین، موجب جرأت یافتن ظلمه درزمینه‌ی ارتکاب سایرمحرمات وابداع بدعت‌ها باشد، باز، سکوت، حرام ومقابله واجب خواهد بود.
و: چنان چه سکوت علمای دین ورؤسای مذهب، موجب سوءظن وبدگمانی مردم نسبت به آنان شود، وبدین وسیله درنظرعموم مردم، متهم به همکاری با ستمگران بشوند؛ دراین صورت نهی ازمنکرواجب می‌شود، هرچند که عملاً، تأثیری دررفع ظلم نداشته باشد.
   ملاحظه می‌شود که دربند بند این موارد فقهی برگرفته ازنظرات حضرت امام خمینی(ره)44 اثرات نهضت ابی عبدا... (ع) را می‌توان حس نمود، ودرهمین رابطه، حیطه ومورد تقیه درمقابل حکومت جوروستمگران را دریافت، ایشان درهمین راستا إشعارداشته اند که: تقیه‌ای که موجب هتک حرمت دین و شر شود، به هیچ وجه جایزنیست؛ به ویژه موردی که اصلی ازاصول اسلام، ویا برخی ازضروریات دین درمعرض زوال وتغییرباشد. درموقعیت ابی عبدالله (ع)، چون یزید کمربه هدم اسلام بسته بود وهرگونه مماشاتی با او، میدان دادن به محوآثاررسالت ووحی تلقی می‌شد، بیعت ازروی تقیه، نیزجایز نمی‌بود، برخلاف موقعیت تاریخی حضرت امیرالمؤمنین (ع) درمقابل خلفای سه گانه.
   حضرت امام خمینی(ره) درنهایت، حیطه‌ی امر«تقیه» را این گونه مشخص می‌فرمایند: «تکالیفی که برای فقهای اسلام است، بردیگران نیست. فقهای اسلام برای مقام فقاهتی که دارند، باید بسیاری ازمباحات را ترک کنند وازآنان إعراض نمایند، فقهای اسلام باید درموردی که برای دیگران تقیه است، تقیه نکنند تقیه، برای حفظ اسلام ومذهب بود، که اگرتقیه نمی‌کردند، مذهب را باقی نمی‌گذاشتند. تقیه مربوط به فروع است. مثلاً وضو را این طورویا آن طوربگیر؛ اما وقتی که اصول اسلام، حیثیت اسلام، درخطراست، جای تقیه وسکوت نیست...»45

 
پاورقي :

37)فاضل مقداد هیوری،کنزالعرفان،ج1،ص397و398
آیت ا... مرحوم محمد حسین نائینی، با استناد به همین کلام حضرت سید الشهدا(ع) می فرماید:« سرورمظلومان(ع) ، تمکین ازحکم دعی بن امیه را، ذلت عبودیتش می‌شمارد ودرجواب ارجاس واراذل اهل کوفه که انزل علی حکم بنی عمک(به فرمان پسرعموهایت گردن نه) به حضرتش عرضه داشتند چنین می‌فرماید: نه به خدا سوگند! نه دست ذلت دردست آنان می‌گذارم ونه مانند برگان ازصحنه جنگ وازبرابر دشمن فرارمی‌کنم. من به پروردگارخویش وپروردگارشما پناه می‌برم که گفتارمرا دورمی‌افکنید. پناه می‌برم به پروردگارخویش وپروردگارشما ازهرشخص متکبری که ایمان به روزجزا ندارد. طاعت فجره وتن در دادن  به حکم لئیمان را عبودیتشان دانست ... خضوع نفس قدسیه‌ی حضرتش، ازآن اباء فرمود، ازبرای حفظ حریت وتوحید پروردگارش تمام هستی ودارائی را خدا واین سنت کریمانه را برای احرارامت استواروازشوائب عصبیت مذمومه تنزیهش فرمود، ازاین جهت است که، درتواریخ اسلامیه، صاحبان نفوس ابیّه که به این سنت مبارکه، اقتدا وچنین فداکاری‌ها نمودند،اُباة الضیم واحرارشان نامیده همه را خوشه چین آن خرمن وازقطرات دریاس آن ابا وحریت شمردند...» (برگرفته ازتنبیه الامه وتیزیه الملة حضرت آیت ا... علامه مرحوم آقا شیخ محمد حسین نائینی،ص23تا25)
38)وسائل الشیعه، ج11،ص460
39)امین الاسلام طبرسی، اعلام الوری، ص45
40)حسن بن شعبه حرانی(ره)، تحف العقول، ص271
41)الرسائل، ج2،ص174
42)تاریخ طبری، ج7،ص300
43)تاریخ طبری، ج7، ص300
44)تحریرالوسیله، ج1، ص473
45)ولایت فقیه، ص135

 

منابع ومآخذ:

1-قران کریم
2-اصول کافی، ابوجعفرمحمد بن یعقوب کلینی، دارالمعارف للمطبوعات، بیروت
3-اعلام الوری، أمین الأسلام طبرسی چاپ اسلامیه تهران،(سال 1338هـ)
4-تحریرالوسیله، حضرت امام خمینی(ره)، انتشارات اسلامی قم
5-تحف العقول، عن آل الرسول(ص) ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبه الحرانی الحلبی،مؤسسه الأ علمی للمطبوعات، بیروت،(سال 1969م)
6-تاریخ طبری، ابوجعفربن جریرالطبری، دارالمعارف مصر، چاپ دوم (سال 1967م)
7-التقیة، شیخ مرتضی انصاری(ره) نشرمؤسسه قائم آل محمد،(سال1412هـ)
8-التنقیح فی شرح العروة الوثقی، میرزا علی غروی تبریزی، مطبعة الآداب نجف (سال 1987م)
9-جواهرالکلام فی شرح شرائع الاسلام، محمد حسن نجفی،ناشر: دارالکتب الاسلامیه (سال 1392هـ)
10-الرسائل امام خمینی(ره) چاپ چاپخانه مهر، ربیع الاول(سال 1385هـ)
11- سخنان حسین بن علی(ع)، محمد صادق نجمی، دفترانتشارات اسلامی، (سال 1374)
12- القواعد الفقهیه، سید محمد حسن بجنوردی(ره) انتشارات مکتبة بصیرتی قم (سال 1987م)
13- کنزالعرفان فی فقه القرآن، جمال الدین مقداد بن عبدا... سیوری، ناشر: انتشارات مرتضوی تهران،(سال1373هـ)
14- کفایة الاصول، شیخ محمد کاظم خراسانی(ره) نشرمؤسسه نشراسلامی چاپ سوم(سال 1415هـ)
15 منهاج الصالحین، مرحوم خوئی، مطبعه النعمان نجف،(سال1408)
16- مبادی فقه واصول، دکترعلیرضا فیض، ناشر: مؤسسه انتشارات چاپ دانشگاه تهران، چاپ هفتم،(سال 1374)
17- المعجم الوسیط، دکترابراهیم أنیس ودیگران، چاپ دوم، انتشارات ناصرخسرو
18-مجمع البیان طبرسی(ره)، دارالمعرفة، بیروت، (سال1988م)
19- المیزان فی تفسیرالقرآن، علامه محمد حسین طباطبایی(ره) چاپ دوم، بیروت(سال1971)
20- مستمسک العروة الوثقی، آیت ا... العظمی محسن حکیم(ره)، مطبعه الآداب نجف (سال1391ق)
21- وسائل الشیعه إلی تحصیل مسائل الشریعه، شیخ محمد بن الحسن حرعاملی داراحیاء التراث العربی، بیروت
22- ولایت فقیه، امام خمینی(ره)، ناشرمؤسسه تنظیم ونشرآثارامام، چاپ5(سال1376)


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


جوانان و عاشورا (بخش2)

مقالاتدر ادامه‌ی بحث، آزادی انسان در اسلام را در دو عنوان انتخابی شرح می‌دهیم.
1)آزادی انسان در انتخاب جایگاه
بدیهی است که پروردگار پس از خلق آدم و حوا، آن‌ها را وارد بهشت کرد و ماندن و نماندنشان را منوط به «نخوردن یا خوردن میوه‌ی یک درخت» کرد. آن‌ها را با نعمت‌های آنجا آشنا نمود سپس آن دو را نسبت به شرط استقرار یافتن و استفاده از مواهب بهشت بدون هیچ زحمتی آگاه کرد؛ یعنی، به آدم و حوا علم داد که اگر می‌خواهید در این جا زندگی کنید نباید به درختی که باعث دوری شما از این خواسته می‌شود، نزدیک شوید. چون اگر چنین کنید دیگر بدون هیچ عذر و بهانه‌ای از آنجا بیرون خواهید شد.
چنانچه در آیات زیر می‌خوانیم:.....

«ای آدم، تو با جفت خود در بهشت جای گزین.»9
«و از هر جا هر چه بخواهید تناول کنید.»10
«در آنجا از هر نعمتی که بخواهید بی‌هیچ زحمت برخوردار شوید.»11
«نه هرگز در آنجا گرسنه شوید و نه برهنه و عریان مانید.»12
«هرگز در آنجا از تشنگی و گرمای آفتاب آزار نمی‌بینید.»13
«ولی به این درخت(گندم، انگور، سیب و یا ...) نزدیک نشوید.»14
«که اگر نزدیک بشوید بر خود ستم خواهید کرد.»15
«و از آن پس به شقاوت و بدبختی گرفتار می‌شوید.»16
« و از ستم‌کاران خواهید بود.»17
آدم و حوا به رغم پند و اندرزها و شناختشان نسبت به عواقب انتخابشان توسط پروردگار عالمیان، تسلیم ترفندهای شیطان شدند و با نزدیک شدن به آن درخت کذایی، دچار همان عاقبتی شدند که قبلاً نسبت به آن آگاه شده بودند؛ یعنی، از درگاه باری تعالی رانده شدند. به طوری که با آیات زیر مورد خطاب خداوند قرار گرفتند:
« آیا من شما را از این درخت منع نکردم و نگفتم شیطان سخت دشمن شماست.»18
«از بهشت فرود آیید که برخی از شما، برخی را دشمنید و شما را در زمین تا روز مرگ قرار و آرامگاه خواهد بود.»19
گرچه با توجه به مطالب گفته شده، اگرخداوند( باری تعالی) می خواست و اراده می‌کرد، می‌توانست:
1)از ورود شیطان به بهشت جلوگیری کند، تا آدم و حوا را فریب ندهد.
2)مانع تصمیم آدم و حوا بشود و آن‌ها را در ماندن یاری رساند.
3)شرطی را برای ماندن و نماندن آدم و حوا قائل نشود.
4)جهت مطیع ساختن شیطان او را از آتش نیافریند.
5)به خاطر سجده نکردن شیطان به آدم، او را به کیفر خویش برساند و مهلتش ندهد و...
اما به رغم این قضایا، زمینه‌ی لازم و فرصت انتخاب درست را برای آن‌ها فراهم کرد و آن‌ها را در تصمیم‌گیری آزاد گذاشت. هر چند آن تصمیم‌گیری و انتخاب سرنوشت ساز و مهم بود به طوری که یک گزینه سعادت و گزینه‌ی دیگر شقاوت آدمی را رقم می‌زد ولی این حساسیت باعث نشد تا حق انتخاب از آن‌ها سلب شود. این به معنی آزادی فرد در اسلام است.

2)وعده¬ی بعثت پیامبران دلیلی بر آزادی انسان در اسلام
آدم و حوا از نتیجه‌ي انتخاب خود پشیمان شدند و توبه کردند. پروردگار نیز توبه‌ی آنان را پذیرفت و وعده داد پیامبرانی را برای نشان دادن راه به آن‌ها، مبعوث خواهد کرد. به طوری که در آیاتی از کلام الله مجید می‌خوانیم:
«خدایا ما در پیروی شیطان بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحمت و رأفت نفرمایی از زیان‌کاران عالم شده ایم.»20
«خداوند تبارک و تعالی توبه‌ی او را پذیرفت.»21
«و فرمود: همه از بهشت فرود آیید تا آنگاه که از جانب من راهنمایی برای شما بیاید.»22
«در زمین زندگانی کنید و در آن بمیرید و هم از آن برانگیخته می‌شوید.»23
رب العالمین اگر می‌خواست، پس از پذیرش توبه، آن‌ها را دوباره به جایگاهشان یعنی بهشت بر می‌گرداند ولی این بازگشت را نیز مشروط به اطاعت و پیروی انسان از پیامبران کرد. و به منظور انتخاب بهتر افراد، مواهب و رنج‌ها و راه‌های درست و نادرست را به آن‌ها شناساند. از این طریق حساسیت این فرصت به آدمی گوشزد می‌کند تا بشر بتواند با آگاهی بیشتر راهی که او را به هدفش (که همان وارد شدن به بهشت است) نزدیک تر می‌کند، برگزیند. به این آیات دقت بفرمایید:
«پس هر کس از راه من پیروی کند هرگز گمراه، شقی و بدبخت نشود.»24
«و هرگز در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد شد.»25
«هرکس از یاد من اعراض کند.»26
«و تکذیب آیات ما کند البته اهل دوزخ است و در آتش آن جاودانه خواهد بود.»27
«همانا در دنیا معیشتش تنگ شود و در روز قیامت او را نا بینا محشور کنیم.»28
آری! این بار نیز نه تنها بشر مجبور به انجام تکالیف یک انتخاب از پیش تعیین شده، نشد بلکه با دو مسیر مختلف که یکی به سعادت و دیگری به شقاوتش ختم می شود، آشنا شد. اگر او خواهان سعادت خویش باشد می‌بایست راه درست را که پیامبران پرچمدار آن هستند انتخاب کند. در غیر این صورت قدم در راه شقاوت که شیطان پرچمدار آن است، می‌نهد.
امام سوم شیعیان نیز در روز عاشورا و در آن شرایط سخت و دشوار تصمیماتش را بر اساس دستورات اسلامی، می‌گرفت و اوضاع بغرنج آن روز باعث چشم پوشی از فرامین نشد و هیچ‌گاه مصالح خود را بر مصالح دین ترجیح نداد. خطبه¬ی معروف امام(ع) در شب عاشورا مؤید این حقیقت است. استاد مطهری در این خصوص می فرماید:
«در شب عاشورا امام (ع) اصحابش را در خیمه‌ی "عند قرب الماء" یا نزدیکی آن خیمه جمع کرد و آن خطابه‌ی بسیارمعروف شب عاشورا را به آن‌ها القاء کرد. در این خطبه امام(ع) به طور خلاصه به آن‌ها می گوید شما آزاد هستید. امام(ع) نمی‌خواسته کسی رودربایستی داشته باشد و خودش را مجبور ببیند، حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است، بماند. لذا می‌گوید همه¬ی شما را آزاد کردم، همه¬ی یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادرزاده‌هایم، این‌ها جز به شخص من به کس دیگری کاری ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی شب استفاده کنید و بروید و آن‌ها هم قطعاً با شما کاری ندارند.»29
اجرای صحیح دستورات مکتبی در شرایطی سخت و دشوار همچون روز و شب عاشورا درس بزرگی برای پیروان آن امام همام است که در هیچ شرایطی دست از اصول نکشند. بنابراین باید با دقت و حساسیت بیشتری برنامه ریزی کنیم چون نظام ما تنها نظام اسلامی است که در زمان فعلی بر آن است تا به سوی ساختن جامعه‌ی ایده آل اسلامی حرکت کند. این حرکت نیاز به شناخت دارد، شناخت دستورات و استنتاج سیاست‌های مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... از آن فرامین. ما باید باالگوقراردادن امام ‌حسین(ع) ازسختی‌ها نهراسیم و با عزمی جزم در مقابل ترفندهای مختلف ایادی استکبار مقاومت کنیم و آرام و سنجیده برنامه‌های مکتبی خویش را به پیش ببریم. مهمترین اسلحه برای این مقابله«شناخت» است. باید با آگاهی کامل برای برون رفتن از فشارها و تنگناها بکوشیم و هیچ وقت حاضر به مماشات در هیچ زمینه‌ای نشویم. به عنوان مثال باید بدانیم که اقتصاد اسلامی با اقتصاد سایر مکاتب متفاوت است.
لذا باید برنامه‌هایمان را به طور کامل بر پایه‌های مکتبی منطبق کرده و آنگاه به اجرای درست آن‌ها همت گماریم و هیچ‌گاه تحت فشارها دست از اصول اقتصاد مکتبی نکشیم؛ چون، همین عامل در بلند مدت ما را به انحراف می‌کشاند. آری ! هیچ گاه نباید از ترس از دست دادن جاه و مقام و ثروت و نام و نشان حقایق مکتبی را پنهان یا کتمان کنیم؛ چون پیشوای ما حضرت سیدالشهداء (ع) با اهدای جان خویش پرچم اسلام را برافراشته کرد. ما نیز همچون ایشان و یاران با وفایش و شهدای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس باید تمام هستی‌مان را فدای برافراشتن پرچم اسلام و سر سبز شدن درخت تنومند مکتب کنیم و در این راه هیچ شکی را به دل راه ندهیم که پیروزی با آنان و رهروان آنان است.

ج)ظلم ستیزی
یکی دیگر از آموزه‌های عاشورا ظلم ستیزی است. امام حسین(ع) در کمال صراحت فرموده است:  «اسلام دینی است که به هیچ مؤمنی اجازه نمی دهد که در مقابل ظلم، ستم، مفاسد و گناه بی‌تفاوت بماند.»30 وخودامام(ع) نیز براساس دستورات مکتبی به مقابله¬ی با ظلم ، ستم، فساد و گناه روزگار خویش به پا خاست و با شعار«مرگ از ننگ با ذلت و پستی بهتر و عزیزتر و محبوبتر است.»31 که به قول استاد مطهری شعار آزادی، عزت و شرافت است به رویارویی با قدرت ظالم پرداخت و به تبعیت از رسول اکرم(ص) و حضرت امیر(ع) بهترین عزیزانش را نثار مکتب نمود. همان طوری که پیامبر اکرم(ص)  در شب لیلة المبیت به رغم خطرات، بهترین یار و یاورش امام علی (ع) را در بستر خویش خواباند تا به رسالتش ادامه دهد و یا در جنگ خندق حضرت امیر (ع) را به مقابله¬ی با یکی از جنگجویان بنام سپاه کفر فرستاد و هنگام عزیمت مولا، فرمود:«اینک تمام اسلام در مقابل تمام کفر ایستاده است.» امام حسین (ع) نیز برای مقابله¬ی با ظلم و نشان دادن جایگاه مهم مبارزه با ظلم و تباهی در اسلام، بهترین اصحاب و اهل بیتش را فدای اسلام کرد.
این درس عاشورایی، وظیفه‌ی ما را در مقابل ظلم و ستم روزگارمان مشخص کرده است. بزرگترین ظلم روزگار ما وجود بوش، بلر و ایادی آن‌هاست. بوش و بلر همواره بر آن بوده اند تا سد راه حرکت ما شده و در جهت انحراف قافله‌ی نظام اسلامی بکوشند. از جمله کارهای ظالمانه‌ی آن‌ها جلوگیری از ایجاد چرخه‌ی سوخت هسته‌ای کشورمان می‌باشد. اگر چه قوانین بین المللی از جمله معاهده N.P.T،هر کشوری را مجاز به انجام فعالیت‌های هسته‌ای صلح آمیز دانسته است ولی آنان به لحاظ اختلافات مکتبی برآنند تا مانع دست یابی ما شده یا در صورت گرفتن امتیازات فراوان موافقت خود را اعلام کنند.
بنابراین، تکلیف ما مشخص و مبرهن است. ما جوانان و نوجوانان ایران اسلامی و تمام آحاد جامعه باید با حمایت همه جانبه از سیاست‌های مقبول و سنجیده‌ی دولتمردانمان به دفاع از حق خود پرداخته اگر هم لازم باشد می باید تا آخرین قطره‌ی خونمان از حقوق حقه¬ی خود دفاع کنیم.

روش ها و شیوه های مناسب گسترش فرهنگ عاشورا در نسل جوان
برای گسترش فرهنگ عاشورا اولین قدم شناخت فرهنگ اصیل عاشوراست. قیام امام حسین (ع) تاکتیکی منطبق بر اصول متقن اسلام است. وی در شرایطی از زمان برای زنده نگه داشتن اسلام حقیقی حرکتی را آغاز کرد که برگرفته از مبانی ناب مکتب به ویژه سه اصل اساسی ایمان، جهاد و شهادت بود. امام(ع) مطابق دستورات مکتبی علیه ظلم و ستم قیام نمود و با علم بر جایگاه جهاد در اسلام به مقابله¬ی با دشمنان دین پرداخت و بر اساس فلسفه‌ی شهادت، جان بر کف، زره پوشید و شمشیر در دست گرفت و دلاورانه به جنگ با کفر پرداخت. آری! سالار شهیدان با تکیه بر مبانی اسلامی به پا خاست و تا آخرین قطره‌ی خون پاکش سر تعظیم فرود نیاورد. وی عاشقانه به سوی معبودش پر گشود و این گونه توانست اسلام را زنده نگه دارد.
امام حسین (ع) در قیام عاشورا همچون یک ایدئولوگ مکتبی اندیشید و بهترین تاکتیک منطقی را بکار گرفت و نماد عینی از ایثار و جهاد و شهادت را به تصویر کشید به قول استاد مطهری:«قضایای کربلا، قضایای روشنی است و سراسر آن هم افتخار آمیز است.»32
ما پیروان آن امام همام باید جزئیات فرهنگ عاشورا را شناخته و به روش‌های گوناگون آن را بشناسانیم. همان‌طوری که استاد مطهری می‌فرماید:«امام حسین (ع) مکتب عملی اسلام را تأسیس کرد.»33 حال که نظام اسلامی، به طرق مختلف مورد حمله¬ی دشمنان قرار گرفته است و این دشمنان در شمال، جنوب، شرق و غرب کشور کمین کرده‌اند باید با شناخت و ترویج جزئیات مکتب عملی اسلام همچون قافله سالار عشق و شهادت از نظام و مملکتمان دفاع کنیم. جوانان و نوجوانان در برهه‌ای از زمان با اتکا بر همین مکتب عملی هشت سال تمام توانستند در مقابل دشمنان غدار و تا بن دندان مسلح، با سلاح ایمان، جهاد و شهادت بایستند و الگوی ایستادگی، ایثار، شهادت و پیروزی جوانان و نوجوانان ایران اسلامی در هشت سال دفاع مقدس، قیام عاشورا بود. آنان با پیروی از عاشورا و شهدای عاشورا جان خود را در طبق اخلاص نهاده و در لحظات تنگ عملیات برای بازگشایی معابر، عاشقانه جسم خویش را پل عبور همرزمانشان کردند. لذا باید با ترویج فرهنگ عاشورا جوانانمان را عاشورایی کنیم.
برای عاشورایی کردن جامعه و به ویژه جوانان می‌باید در دو بعد عقیدتی و عملی فعالیت بشود. در بعد عقیدتی می بایست جزئیات فرهنگ عاشورا را به شیوه‌های مختلف گفتاری، شنیداری، دیداری و نوشتاری ترویج نمود.
بدیهی است که ضریب سواد در جامعه‌ی ما بالا رفته است و جوانان تحصیل کرده‌‌ي ما واقعه‌های تاریخی و به ویژه عاشورا را از بعد علمی مطالعه می‌کنند لذا می‌باید با پاسخ‌ای علمی- منطقي عاشورا، آنان را هرچه بیشتر با فرهنگ عاشورا پیوند داد.
در بعد عملی نیز وظیفه داریم تا با برگزاری کنگره ها و همایش‌ها هر چه بهتر و بیشتر به تکریم، حفظ نام و یاد و خاطره‌ی شهدا، بپردازیم.

آسیب شناسی سوگواری ها در میان نسل جوان
یکی از مهمترین آسیب‌های سوگواری‌ها در بین جوانان، آسیب«تحریف» است. برخی مداحان تنها برای گرم کردن مجلس روضه‌هایی را می‌خوانند که هیچ ارتباطی با عاشورا ندارد. آن‌ها دانسته یا ندانسته به جنگ با فرهنگ عاشورا برخاسته‌اند. آنان برای نام و نان هر کاری می‌کنند و هر داستانی را می‌بافند تا اشک مجلسیان را در آورند. استاد مطهری، در خصوص تحریفات وارده بر واقعه‌ی عاشورا می‌فرماید: «تحریفاتی در واقعه‌ی عاشورا شده است، چه از نوع تحریف لفظی و چه از نوع تحریف معنوی. همین تحریفات سبب شده که این سند بزرگ تاریخی و این منبع بزرگ تربیتی برای ما بی اثر و یا کم اثر شود و احیاناً در مواقعی اثر معکوس ببخشد.»34
بزرگترین خطری که عاشورا و فرهنگ عاشورا را تهدید می‌کند همین تحریفات است. متأسفانه امروز عاشورا منبع نام ونان شده است و برخی مداحان برای این دو، کمر به کشتن فرهنگ عاشورا بسته‌اند.
«امام حسین(ع) به شهادت رسید تا اسلام بالا برود و سنت‌های اسلامی، مقررات اسلامی، قوانین اسلامی زنده شود، نه این که بهانه‌ای شود تا پا روی سنن اسلامی گذاشته شود. امام حسینی که ما در خیال خودمان درست کرده‌ایم اسلام خراب کن است.»35
لذا بر ماست تا مردم را نسبت به این تحریفات آگاه سازیم و با ترویج فرهنگ ناب عاشورا به مقابله¬ی با سوء استفاده کنندگان از مراسم عاشورا بپردازیم.»36

طرح ها و پیشنهادها برای برپایی مناسب تر مراسم عاشورا
1.مراسم عاشورایی باید در شأن و منزلت واقعه¬ی عاشورا باشد. یعنی در این مراسم باید علل و عوامل، چگونگی و هدف عاشورا برای جوانان و نوجوانان تشریح شود.
2.در مراسم عاشورا باید شخصیت حقیقی امام حسین (ع) برای مردم و به خصوص قشر جوان شناسانده شود.
3.نباید با اشک و آه و ناله به یاد عاشورا افتاد بلکه عاشورا سند افتخار و ایثار و رشادت و شهادت طلبی است و یا به زبان دیگر عاشورا معرف مکتب عملی اسلام است. لذا باید در مراسم عزاداری به این بعد از ابعاد عاشورا توجه بیشتری شود.
جمله¬ی آخر این که؛ جامعه‌ی امروز ما نیاز مبرم به بیان علمی عاشورا دارد. یعنی، ابتدا به بحث علمی واقعه¬ی عاشورا پردازش شده سپس در طول آن به بحث احساسی واقعه پرداخته شود.
والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

پاورقي:
9.سوره بقره، آیه 35
10.اعراف، آیه 19
11.بقره، آیه 35
12.طه، آیه 118
13.طه، آیه 119
14.اعراف، آیه 19
15.اعراف، آیه 19
16.طه، آیه 117
17.بقره، آیه 35
18.اعراف، آیه 22
19.بقره، آیه 39
20.اعراف، آیه 23
21.طه، آیه 122
22.بقره، آیه 38
23.اعراف، آیه25
24طه، آیه 123
25.بقره، آیه 38
26.طه، ایه 124
27.بقره، آیه 39
28.طه، آیه 124
29.کتاب حماسه حسینی، ج1، ص 33.
30.کتاب حماسه حسینی، ج1، ص 78.
31.همان منبع، ج2، ص 216
32.کتاب حماسه حسینی، ج1، ص 32.
33.همان منبع، ص 46.
34.کتاب حماسه حسینی، ج1، ص 39.
35.کتاب حماسه حسینی، ج1، ص 51 و 52.
36.برای اطلاع بیشتر در این خصوص به کتاب حماسه حسینی جلد یک، بخش اول مراجعه شود


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت


جوانان و عاشورا (بخش1)

مقالات

 چکیده:
 نویسنده در این مقاله می‌کوشد تا پیام عاشورا و تأثیر آن را در نسل جوان، از ابعاد گوناگون بررسی نموده و روش‌های مناسب نشر این فرهنگ را ارایه دهد. در بخش پایانی ضمن بررسی احتمالی آسیب شناسی سوگواری ها پیشنهاداتی برای بهتر برگزار نمودن مراسم عاشورا ارائه داده است.  



نسل امروز و عاشورا:
عموما" قبل از فرا رسیدن ماه خون و شهادت (محرم)، گرد غم و اندوه بر چهره‌های پاک و معصوم مردم غیور و رشید به ویژه جوانان و نوجوانان می‌نشیند و آهنگ نوحه و مرثیه در جای جای کوچه‌ها و خیابان‌های محلات به گوش می‌رسد و آرام، آرام دیوارها ومعابر سیه پوش می‌شوند وخیمه‌های کوچک وبزرگ درگوشه وکنار معابر و پیاده‌روها برافراشته می‌شوند. پس از آن که وارد اولین روز از این ماه می‌شویم، دستجات سینه‌زنی و زنجیرزنی به راه افتاده و پس از جمع شدن در جایگاه‌های معین به عزاداری می‌پردازند. علاوه بر این محافل خانگی نیز برقرار می‌گردند. عاشورا نماد ظلم ستیزی، ایثار و رشادت، جهاد و شهادت، عزت و افتخار مکتبی است.این واقعه، یک حادثه‌ی منحصر به فرد است. چرا که؛ در زمان پیامبر جنگ‌هایی به وقوع پیوست که در یک طرف آن پیامبر خدا(ص) بود که با هدف تبلیغ توحید، نبوت و معاد به قیام برخاسته بود و در طرف دیگر سپاهی با فرماندهی کفار قریش بود که برای حمایت از جهالت پدرانشان مانع پیامبر(ص)و در مقابل او صف آرایی کرده بودند. در واقع جنگ و درگیری در زمان خاتم الانبیاء(ص)، ستیز بین خداپرستان و بت پرستان بود. سپاهیان محمد(ص) به منظور پیروی از رسالت پیغمبر خدا(ص)به دفاع از حقایقی می‌پرداختند که پروردگار از طریق پیامبرش به آنان معرفی کرده بود و سپاهيان دشمن نیز جهت دفاع از خرافات گذشتگان به مقابله­ی با حق و حقیقت برخاسته بودند. این یعنی، جنگ و ستیز بین دو عقیده و ایدئولوژی مختلف و درگیری و مقابله­ی دو مکتب با هم. لذا می‌توان این نوع جنگ‌ها را «ستیز برون مکتبی»1 نامید. چون هر یک از طرفین جهت به کرسی نشاندن جهان بینی و ایدئولوژی خاص خود به صحنه‌ی پیکار قدم گذاشته بود. اما نبرد عاشورا، اگرچه به حق، نبرد بین حق و باطل نام گرفته است اما از جهاتی نمی‌توان آن را همانند جنگ‌های پیامبر(ص)دانست. چون طرف مقابل امام حسین(ع) کسی بود که خود را خلیفه­ی مسلمین می‌دانست و از همین جمله برداشت می‌شود که وی مکتب اسلام را به عنوان مکتب برتر قبول داشت. به تعبیر دیگر، دو طرف مقابل درمقام بیان، به یک هدف مکتبی اعتقاد داشته ولی رفتار و عملکرد ناشایست طرف مقتدی حکومتی باعث گردید تا امام حسین (ع) به ارشاد و هدایت او پرداخته، در نهایت پس از کشمکش‌هایی به درگیری بین طرفین منجر گردید. بهترین دلیل و مدرک در این خصوص سخنرانی‌های حضرت امام حسین (ع) است. به طوری که،«سخنرانی امام در (منا) نشان دهنده­ی آرمان‌های نبرد کبیر کربلاست؛ در این سخنرانی حسین بن علی (ع) به زورگویی، خودکامگی، گنج پرستی، چپاول گری، وحشت گستری و مردم کشی بنی امیه اشاره می‌کند و معاویه را (طاغیه) می‌خواند.»2 همچنین امام در قسمتی از وصیت نامه‌ی معروفش به محمد بن حنیفه می‌نویسد؛«من بوالهوسانه قیام نکرده‌ام و نه تبهکارانه یا ستمگرانه، بلکه فقط به این خاطر کمر به نهضت بربسته‌ام که کار ملت جدم(ص)را به صلاح آورم و اصلاح گردانم. می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به شیوه­ی جدم و پدرم علی بن ابیطالب عمل نمایم.»3 بنابراین، مشخص می‌شود که یزید گرچه خود را خلیفه‌ی مسلمین می‌دانست و سعی می کرد با این عنوان دیگران را وادار به بیعت با خود کند ولی همچون گذشتگانش نتوانست عملاً آنچه را که بیان می‌کرد در رفتار نشان دهد و بین گفتار و کردارش یک اختلاف ماهوی نمایان بود که همین اختلاف باعث کم رنگ شدن و در نتیجه انحراف اصول مکتبی اسلام می‌شد. امام حسین (ع) با درک این واقعیت به مقابله‌ی با او پرداخت و چون نیات او را می‌شناخت از همان ابتدای خلافتش ضمن این که خود با ایشان بیعت نکردند سعی نمودند تا دیگران را از بیعت با یزید باز دارند. بنا بر آن چه گفته شد، مقابله و درگیری یزید و امام حسین (ع) را می‌توان یک جنگ درون مکتبی دانست.4 این جنگ، جنگی بود که بین اسطوره‌ی ملت و فرد مقتدر جامعه درگرفت. در طول تاریخ اسلام چنین جنگی به ثبت نرسیده و در نوع خود منحصر به فرد است. مهم‌ترین پیام‌هایی را که از این دیدگاهمی‌توان از قیام عاشورا دریافت، این است که:
1.مقتدران حکومتی باید همواره رابطه‌ی خود را با قرآن و سنت مستحکم‌تر کنند تا با درک درست فرمان الهی بتوانند بهتر تصمیم‌گیری کنند. در غیر این صورت ممکن است در تارهای کشنده‌ی محدوده‌ی تنگ شعارهای شانتاژ شده‌ی به اصطلاح کارشناسانه‌ی بعضی مغرضان و یا ناآگاهان گرفتار شوند.
2.حاکمان باید بدانند که اصول مکتبی و ایدئولوژیکی برتر از هر مقام و شخصی است و چنان‌چه کسی یا کسانی از افراد قدرتمند خطایی را مرتکب شود باید او را به مردم معرفی کرد تا ملت رفتار خاطیان را عین مکتب قلمداد نکنند. چون این اشتباه باعث می‌شود که به اصول و مبانی متقن مکتب لطمه وارد شود و کم‌کم مردم نسبت به آن‌ها نگاه منفی پیدا کنند.
3.هر فرد مکتبی وظیفه دارد که همیشه شاهد و ناظر عملکرد مقتدران حکومتی باشد تا اگر انحرافی را از آنان مشاهده کرد بلافاصله گوشزد کند و ارابه­ی حکومت را در جاده­ی اصلی پیشرفت و ترقی مکتبی هدایت نماید.  

 آموزه های تربیتی و روانی عاشورا برای جوانان
در قیام عاشورا نکته‌ها و پندهای تربیتی – روانی فراوانی نهفته شده است که علاوه بر موارد ذکر شده در بند قبلی در زیر به سه مورد دیگر اشاره می شود:
الف)تبلیغ: یکی از ابعاد مختلف عاشورا، بعد "تبلیغ" است. تبلیغ در اسلام دارای جایگاه بسیار مهمی است تا آنجا که قرآن کریم آن را وظیفه‌ی پیامبران معرفی کرده است. در آیه‌ی 163 سوره‌ی مبارکه‌ی نساء و همچنین آیه‌ی 36 سوره‌ی مبارکه‌ی نحل به ترتیب در این خصوص آمده است:«چنان که به نوح (ع) و پیغمبران بعد از او نیز وحی کردیم و به ابراهیم و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان-علیهم السلام- (وحی کردیم) به داوود هم زبور را عطا کردیم تا به خلق (ابلاغ) کند که خدای یکتا را بپرستید و از بتان و فرعونیان دوری کنید.» همچنین در آیه‌ی 81 سوره‌ی مبارکه‌ی آل عمران و آیه‌ي 82 سوره‌ی مبارکه‌ی نحل به ترتیب می‌خوانیم:« خداونداز پیغمبران پیمان تبلیغ گرفت...»، « ... ای رسول ما بر تو تبلیغ رسالت و اتمام حجتی بیش نیست.» پیام پیامبران، توحید، نبوت، معاد (عدل و امامت) بود و پیام امام حسین(ع) هم همین بود و یا به تعبیر بهتر شناساندن اسلام ناب بود. چنانچه در وصیت نامه‌اش به محمد بن حنفیه می‌خوانیم:«مردم دنیا! من مثل خیلی‌ها نیستم که قیامم، انقلابم به خاطر این باشد که خودم به نوایی برسم، برای این که مال و ثروتی تصاحب کنم، برای اینکه به ملکی رسیده باشم. این را مردم دنیا از امروز بدانند قیام من، قیام مصلحانه است. من یک مصلح در امت جدم هستم. قصدم امربه معروف و نهی از منکر است. قصدم این است که سیرت رسول خدا(ص) را زنده کنم، قصدم این است که روش علی مرتضی را زنده کنم.»5 همان‌طوری که در این وصیت‌نامه می‌خوانیم امام حسین (ع) به منظور زنده کردن سیرت حضرت رسول(ص) قیام کرده است،یعنی اصول و احکام اسلام توسط حاکم وقت مخدوش شده است و امام نیز براي معرفی مبانی حقیقی مکتب بر خود واجب دانسته که قیام کند تا حقایق را آن گونه که هستند به مردم بشناساند چنان که در ادامه‌ی وصیت‌نامه‌ی خویش می‌فرماید:« سیره‌ی پیغمبر(ص) مرد، روش علی مرتضی(ع) مرد، می‌خواهم این سیره و این روش را زنده کنم.»6 عنصر تبلیغ برخاسته از شناخت است، یعنی برای تبلیغ هر پیامی به خصوص اگر پیام مکتبی باشد ابتدا باید نسبت به آن آگاهی کامل داشت؛پس از علم و آگاهی لازم به آن اعتقاد پیدا کرد و بعد از اعتقاد به آن باید جسارت اعتراض داشت در غیر این صورت فعالیت تبلیغی موفق نخواهد بود. لذا جوانان عزیز ما باید همواره در جهت بالا بردن اطلاعات مکتبی خویش تلاش کنند. تا با مسلط شدن بر دانستنی‌های ایدئولوژیکی بتوانند پاسخ سؤالات زمان خویش را بیابند و دیگران را نیز در این زمینه کمک و یاری رسانند. عموماً برای کسب اطلاعات مکتبی دو روش پیشنهاد می‌شود: یکی تحقیق و پژوهش در متون اسلامی به ویژه قرآن کریم، دوم پرسش از کسانی که راه اول را طی کرده‌اند. جوانان گرامی می‌توانند با استفاده از هر کدام از این روش‌ها و یا هر دو مورد بر آگاهی مکتبی خویش بیافزایند. در دنیای امروز این امر برای جوانان یک تکلیف است چون با توجه به شواهد تاریخی دشمنان مکتبی ما برآنند تا به خیال خام خویش با تحریف اصول مکتبی ما در بعدهای مختلف محتوایی و اجرایی، اسلام را در سراشیبی سقوط قرار دهند. نمونه‌ای از این شواهد تاریخی7 به وجود آوردن حکومت طالبان در افغانستان بود. دول غربی برای اینکه اصول و احکام اسلامی را در منظر مردم افغان و جهان دست و پاگیر و منحط جلوه دهند حکومت طالبان را در افغانستان به سر کار آوردند وتوسط حاکمان سرسپرده‌ی این حکومت چهره‌ی اسلام را بسیار زشت و ناپسند معرفی کردند بنابراین باید با شناخت کامل مکتب به تبلیغ8 و ترویج صحیح آن پرداخته تا ان شاءالله برنامه‌های سوء دشمنان را خنثی سازیم.
ب)اجرای درست دستورات اسلامی یکی دیگر از جنبه‌های بارز عاشورا مقید بودن امام حسین (ع) به اجرای صحیح فرامین اسلامی است. بدیهی است که، اسلام دین آزادی است و در هیچ برهه‌ای انسان را مجبور به انجام کاری نکرده است بلکه همواره او را وادار به تفکر و تعقل و سپس انتخاب نموده است. به طوری که در آیه‌ی 256 سوره‌ی مبارکه‌ی بقره تصریح شده است که:«لا اکراه فی الدین؛ در دین هیچ اجباری نیست.» بحث آزادی در اسلام تنها به ذکر این آیه ختم نمی‌شود بلکه اختیار و مختار بودن اسلام در تمامی مراحل مکتبی وجود دارد.

پـاورقــــی:  
1.برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب فلسفه‌ی انقلاب اسلامی، تألیف خودم، انتشارات افلاک، سال 1373 مراجعه شود.
2.کتاب ((بررسی کوتاهی در زندگی رهبر آزادگان حسین(ع) )) تألیف محمود حکیمی، انتشارات نسل جوان، ص69 .
3.کتاب ((بررسی کوتاهی در زندگی رهبر آزادگان حسین(ع) )) تألیف محمود حکیمی، انتشارات نسل جوان، ص70.
4.جهت کسب اطلاع بیشتر به کتاب فلسفه انقلاب اسلامی، تألیف خودم، انتشارات افلاک، سال 1373 مراجعه شود.
5.کتاب حماسه حسینی ((جلد دوم از استاد شهید مطهری، انتشارات صدرا، چاپ تابستان 1365، ص 220.
6.همان منبع و همان ص.
7.نمونه دیگر از این شواهد تاریخی حرکت‌های به اصطلاح دموکراسی خواهانه­ی واشینگتن است. کاخ سفید به بهانه­ی ایجاد دموکراسی در عراق مردم را به خاک و خون کشید. از آنجایی که بهترین و حقیقی‌ترین قالب دخالت مردم در سرنوشت خویش، دموکراسی اسلامی است. لذا ما باید با درک درست این دموکراسی و به‌کارگرفتن آن به مقابله­ی با شعارهای دهان پر کن غرب و ایادی­اش بپردازیم.
8.استاد مطهری در بخش سوم جلد اول کتاب حماسه حسینی به موضوع عنصر تبلیغ در نهضت حسینی (تبلیغ در اسلام) پرداخته است. برای کسب اطلاع بیشتر در این زمینه به آن مراجعه شود.  


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 1)

مقالاتچكيده:
بخش‌های اشاره شده در اين پژوهش عبارتند از: معرفى جوانان و نوجوانانى كه در كربلانبوده اما با واقعه‌ى عاشورا در ارتباط بودند و ذكر چگونگى ارتباط آنان با واقعه‌ى عاشورا. معرفى جوانان و نوجوانانى كه امام حسين(ع) بيعت را از آنان برداشته اما آن‌ها در كربلا حضور يافتند و بيان علت حضور آنان در كربلا.

 دسته بندى جوانان ونوجوانان بر اساس چگونگى پيوستن به امام (ع) در كربلا در دو گروه زير و معرفى اين شخصيت‌ها و چگونگى نبرد و شهادت آنان: الف) جوانانى كه با خانواده يا به همراه پدر و مادر يا به تنهايى به امام (ع) گرويدند. ب) جوانانى‌از بنى هاشم كه همراه امام (ع) بودند. معرفى دختران و زنان جوانى كه در حادثه‌ى عاشورا حضور يافتند. بيان اخلاق، فضايل و سيرت نوجوانان و جوانان در عاشورا و چگونگى ارتباط آنان با امام حسين(ع). 
به نام آن كه در كتيبه‌ی روزگار نام حسين را نوشت
از عاشورا گفتن سخت است و غوطه ور شدن در اين دريا غرق شدن مى‌طلبد. و هر چه بيشتر غريق آن شوى، تازه در مى‌يابى كه هنوز هيچ نمى‌دانى.
                                                  ***
مشکلات فرا روی محقق
تحقيق در باب عاشورا آن قدر ظرافت و موشكافى مى‌طلبید كه فقط با غرق شدن در آن امكان ادامه را فراهم مى‌ساخت. هر بار كه مجدداً مطلبي مرور مى‌شد، نكته‌اى ‌تازه به چشم مى‌خورد. آن‌چه تحقيق دررابطه با اين موضوع را مشكل كرده بود، عدم اشاره‌ى منابع و مقاتل معروف به سن اين اشخاص بود. مثلاً از روى رجز «عمرو بن قرظة بن كعب انصارى»، متوجه شدم كه بايد جوان باشد: «ضربه‌ام ضربه‌ى جوانى است كه ضعيف و نا توان نيست... »1 يا، عائذ بن مجمّع مذحجى كه با پدرش و چند تن ديگر وقتى خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوى را شنيد (پيك اعزامى امام حسين(ع) به كوفه) براى حمايت از امام حسين(ع) از كوفه حركت كرد2... از اين نکته كه پدرش بايد توان جنگيدن را داشته باشد كه به كربلا مى‌رود، استنباط کردم که پسرش هم احتمالاً در آن ايام بايد جوان باشد. زمانى كه هرثمة بن ابی مسلم از ترس هلاك كودك خردسالش توسط عبيدالله از يارى‌ امام(ع) روى مى‌گرداند احتمال دادم او هم بايد جوان باشد، اما بعد در فرهنگ سخنان امام حسين (ص446 )داستان او را چنين ‌خواندم: «هرثمة بن ابى مسلم يكى‌از ياران حضرت امير المؤمنين(ع) بود و همسر او نيز از شيعيان به حساب مى‌آمد. در راه رفتن به جنگ صفين به سرزمين كربلا رسيدند كه امام علی(ع) كفى از خاك كربلا گرفت و بوييدوفرمود:«خوشابه حال تواى خاكِ اين سرزمين. مردانى‌ از تو محشور مى‌شوند كه بدون حساب رسى وارد بهشت مى‌گردند.» در ماجراى سياسى كوفه و سفر امام حسين(ع) به كربلا هرثمه ابتدا براى جنگ با امام حسين(ع) به كربلا آمد. وقتى صف آرايى دولشكروتنهايي امام حسين (ع) را ديد به ياد آن حديث و برخورد اميرالمؤمنين(ع) با خاك كربلا افتاد. فوراً خدمت امام حسين (ع) رسيد و ماجرا را باز گفت. امام حسين(ع) فرمود: حال با مايى يا با دشمنان ما؟ گفت: هيچ كدام. زيرا فرزند كوچكى دارم كه مى‌ترسم عبيدالله بن زياد او را نابود كند. امام حسين(ع) گفت: «زود برو به گونه‌اى كه محل كشته شدن ما را ننگرى و نداى ما را نشنوى. سوگند به خدايى كه جان حسين در دست اوست، كسي كه نداى‌ يارى طلبى ما را بشنود و ما را يارى نكند، خدا او را با" رو" در آتش افكند3.» اما هنوز هم، سن اشخاصى چون: بشير بن عمرو، حمّاد بن حماد خزاعى( غلام امام حسين)، حنظلة بن اسعد شبامى، سويد بن عمرو، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى و...یا محدوده‌ى سنى آن‌ها برايم سوال بود؛ زیرا به نکته‌ای که نشانگرمحدوده‌ی سنی این بزرگواران باشد برخورد نکردم، درحالي‌كه درباره‌ى برخى ياران اباعبدالله(ع) مى‌خواندم كه : دوران حضرت على(ع)را درك كرده‌اند، در جنگ‌هاى آن امام شركت داشته‌اند، احاديث آن حضرت را مى‌نوشتند، يا دوران صلح امام حسن(ع) را درك كرده‌اند يا از بزرگان فلان قوم و قبيله بوده‌‌اند و يا ... وازاین مطالب می‌شد محدوده‌ی سنی آن‌ها را حدس زد. اما اين تازه ابتداى راه بود.... در اين مسير، مشكل دوم درستى يا نا درستى اشخاص فراوانى بود كه اشاره مى‌شد در كربلا حضور داشته‌اند. مثلاً در كتابى حدود 15 پسر جوان و نوجوان از خاندان عقيل ديدم كه در «منتهى‌الآمال» يا «نفس المهموم» به آن‌ها اشاره‌اى نشده بود و با منابعى كه صاحب كتاب آورده بود چون:«تاريخ طبرى، انساب الحسين، تذكرة الشهدا، وسيلة الدارين، مناقب و زيارت ناحيه»،روند تحقيق با مشكل مواجهمى‌شدو مطالعه‌ى عميق‌ترى راطلب می‌نمود. مسئله‌ی بعد این بود که در كتب به پيشينه‌ى زندگى‌اصحاب عاشورا هيچ اشاره‌اى نشده بود و تنها در موارد انگشت شمارى به گذشته‌ى آن‌ها بر مى خوردم. بيشتر كتب به نحوه‌ى پيوستن و نحوه‌ى شهادت آن‌ها اشاره كرده بودند. حتى‌ ميزان مطالبى كه به وقايع بعد از عاشوراو سرانجام افراد حاضر در كربلا پرداخته بودند، بسيار بيشتر از زندگى نامه و سيره‌ى اين افراد در قبل از عاشورا بود.يا اگر هم مطلبى دیده می‌شد ، بسيار مختصربود. مثلاً: مسلم بن عوسجه دركوفه وكيل مسلم بن عقيل بود. وجوه را مى‌گرفت و اسلحه مى‌خريد و بيعت مى‌گرفت4. يا، برير بن خضير، قرآن دان بودو در مسجد قرآن مى‌آموخت5. كه البته چنين توضيحاتى درباره‌ی اصحاب جوان يا نوجوان اباعبدالله(ع) شايد به لحاظ كم سن بودن بسيار نادر بود. دسته بندی اصحاب جوان ونوجوان امام حسین(ع)در حادثه یعاشورا به ذهنم رسيد اصحاب جوان و نوجوان امام حسين(ع) در عاشورا را به سه گروه تقسيم كنم:
الف: جوانان و نوجوانانى‌ كه در كربلا نبودند، امّابا واقعه‌ى عاشورا در ارتباط بودند
1. خبر اسارت پسر محمد بن بُشر و تدبير امام حسين(ع)براى يارى رساندن او: يكى‌از ياران امام حسين(ع)محمد بن بُشر حضرمى بود.قبل از عاشورا به او خبر دادند كه پسرش را يكى از قبايل به اسيرى گرفته‌اند. او گفت: دوست نداشتم كه پسرم اسير گردد و من بعد از اسارت او زنده باشم. امام سخن او را شنيد و گفت: «رحمك الله أنت فى حِلّ من بيعتى فاعمل فى فكاك إبنك» «خداوند تو را بيامرزد. من بيعت خود را از گردن تو برداشتم.برخيز برو و براى‌رهايى فرزندت اقدام كن» در پاسخ امام گفت:«گرگ ها مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.» امام وسيله‌ى آزاد‌ى پسرش را فراهم كرده و فرمود: «فإعط إبنك هذه الأثواب و البرود يستعين بها فى فداءِ أخيه.» «برو اين جامه‌هايى‌را كه از برد يمانى است به فرزندت بده تا او برود ودر نجات برادرش اقدام كند.» قيمت پيراهن‌ها را هزار دينار نوشته‌اند.6 به نظرم رسيد كه اين دو جوان (پسرى‌ كه در اسارت بود و پسرى كه جامه ها را براى آزادى برادرش مى‌برد، هردو) بى‌آن كه در كربلاحضور يابند،از كرامت امام‌حسين(ع) بهره برده‌اند. چگونه می‌شودپسرانى كه فرزندان چنين پدرى باشند كه چنين سخن تاريخى رابه زبان مى‌آورد با چنين محبت و توجهى از جانب امام حسين(ع)دلشان حسينى و كربلايى‌ نشود؟!
2.طفلان مسلم: از مسلم يك زره و يك شمشير و دو طفل در كوفه باقى ماند.در شهر ندا دادند: هر كس اين دو پسر را نزد خود نگه دارد، خانه بر سرش خراب و اموالش به غارت خواهد رفت. آن دوپسر مسافت زيادى را طى كردند ولى به جاى ‌كاروان حجاز به چند تن از مردم كوفه برخوردند.آن چند تن همين كه دانستند اين‌ها فرزندان مسلم اند آن‌ها را به شهر آوردند و به عمال عبيدالله تحويل دادند. او دستور داد آن‌ها را زندانى‌كنند. یک زندانبان به نام مشكور که از شيعيان على(ع) بود، دلش سخت بر حال آن دو طفل سوخت. آن‌ها را شبانه از زندان بيرون آورد و به راه قادسيه رساند. انگشتر خود را به عنوان نشانى به آن‌ها داد تا به مردى از دوستانش در قادسيه بدهند. نامه‌اى هم براى دوستش نوشت و دستور داد كه آن دو را به مدينه برساند. ابراهيم و محمد در باغ‌هاى كوفه راه را اشتباهى پيش گرفتند. ازقضا كنيزى از دوستداران على (ع)، آن‌ها را به خانه برد و شوهرش از طمع جايزه آن دو را سر بريد7.
3. عبدالأعلى بن يزيد كلبى عبدالأعلى بن يزيد كلبى قارى قرآن و جوانى ‌شجاع، فداكار و سواركارى ماهر بود.اين جوان كوفى با حبيب بن مظاهر از مردم براى حضرت مسلم بيعت مى‌گرفت. هنگامى كه مسلم با ابن زياد اعلان جنگ كرد، لباس رزم پوشيد و از منزل بيرون آمد تا در محله‌ى بنى‌فتيان به او بپيوندد. ولى كثير بن‌شهاب و بنا به قولى حصين بن تميم، عبدالأعلى را دستگير و زندانى‌كرد. پس از شهادت مسلم و هانى، عبيدالله وى‌ را احضار كرد و پرسيد: چرا از خانه بيرون آمدى؟ در اجتماع مسلم چه كاره بودى؟گفت: من تماشاچي بودم. مى‌خواستم ببينم مردم چه مى‌كنند؟ عبيدالله گفت: اگر راست مى‌گويي سوگند بخور. ولى او از سوگند خوردن امتناع كرد. ابن زياد دستور داد او را به جبانةالسبيع برده و گردنش را بزنند. مأموران او را به آنجا برده و به فيض شهادت رساندند8.
4. عمارة بن صلخب ازْدى او از ياران امام حسين(ع) است. كه در كوفه به شهادت رسيد. نام پدرش صلخب يا صلخد است. وى جوانى شجاع و كاردان بود. در كوفه سكونت داشت و با مسلم بن عقيل بيعت كرد و براى‌امام حسين(ع) از مردم كوفه بيعت مى‌گرفت. پس از قيام مسلم به يارى‌او برخاست و پس از دستگيرى وى، او نيز توسط محمد بن اشعث دستگير و زندانى‌ شد و پس از شهادت مسلم بن عقيل، ابن زياد فرمان داد او را در ميان قبيله‌ى ازد برده و گردن زدند.
ب)جوانان ونوجوانانى كه امام حسين(ع) بيعت را ازآن‌ها برداشتند اما دركربلا حضور يافتند امام حسين(ع) به برادران مسلم بن عقيل فرمود: «اى فرزندان عقيل! شهادت مسلم خانواده‌ى شما را كافى ست. من شمارا رخصت دادم كه به سوى خانواده‌هاى خود برويد.» اما فرزندان آزاد مرد عقيل به پا خاستند و گفتند:«يا اباعبدالله(ع) تو را رها كنيم و به كجا برويم؟ مردم چه خواهند گفت و ما در جواب مردم چه بگوييم؟ بگوييم كه امام و رهبر بزرگ خود را در ميان دشمنان تنها گذارديم و با تيرى یا شمشيرى از او دفاع نكرديم!؟ سوگند به خدا چنين نخواهيم كرد بلكه جان و مال و زن و فرزندان خود را فداى تو مى كنيم.»9 هر چند كه شب عاشورا امام حسين(ع) باز هم بيعت را از همه برداشتند، اما از فرزندان عقيل( كه فرزندان مسلم بن عقيل نيز آنجا حضور داشتند) هم در روزى كه خبر شهادت مسلم رسيد، بيعت را – قبل از عاشورا و رسيدن به كربلا – برداشتند و هم درشب عاشورا و به صراحت در اكثر كتب معتبر آمده است كه دلاورانه و محكم، بى هيچ ترديدى نپذيرفتند.
ج)جوانان و نوجوانانى كه به طرق مختلف به كربلا رفتند گروهى جوانانى بودند كه با مسلم بيعت كرده بودند و پس از شهادت مسلم يا شهادت پيك بعدىامام حسين(ع) در كربلا به امام حسين(ع) پيوستند. گروهى نيز جوانان بنى هاشم بودند كه از همان ابتدا دركاروان امام حسين(ع) بودند و تا پاى جان با ايشان همراهى كردند. در اينجا آن‌ها را به دو گروه تقسيم مى‌كنيم: جوانانى‌ كه با خانواده يا به تنهايى به امام حسين(ع) گرويدند وجوانانى كه از بنى‌هاشم بودند. 
ج) جوانانى كه با خانواده يا پدر و برادر يا به تنهايى به امام حسين (ع) گرويدند:
1- عبدالله بن يزيد بن ثُبَيط: از اصحاب امام حسين(ع) و از شهيدان كربلاست. وى‌ در بصره زندگى مى‌كرد و پس از آن كه امام‌حسين(ع) (هنگامى كه در مكه بود) از اهل بصره استمداد كرد، همراه برادر و پدرش براى‌يار‌ى آن حضرت از شهر خارج شدو در مكه به كاروان امام حسين(ع) پيوست. وى‌همراه امام(ع) بود تا در روز عاشورا و در نخستين حمله‌ى سپاهيان ابن سعد به ياران حسين(ع)، شهيد شد. در زيارت ناحيه درباره‌ى وى و برادرش چنين آمده است: «السلام على عبدالله و عبيدالله إبنى يزيد بن ثبيتِ القيسى» در زيارت رجبيه نيز بر او درود فرستاده شدهو نام پدر او بدر بن رقيط آمده كه به احتمال زياد ناشى از تصحيف است. لازم به توضيح است كه پدرش «يزيد بن ثبيت قيسى عبدى» نيز جزو شهيدان كربلاست10.
2- سيف بن حارث جابرى: سيف بن حارث، از ياران جوان سيدالشهدا(ع) بوده است. برخى از متقدمان او را در شمار ياران امام‌على(ع) نيز آورده اند(!) وى پيش از آغاز جنگ در روز عاشورا با شبيب از كوفه به كربلا آمد و به امام‌حسين(ع) پيوست. هنگامى كه بسيارى از اصحاب كشته شده بودند و سپاه كوفه به خيمه گاه اباعبدالله(ع) نزديك مى‌شد،سيف با پسر عمو و برادر مادرى اش مالك بن عبد بن سُريع جابرى با چشم اشكبار خدمت امام حسين(ع) آمد و اجازه‌ى ميدان گرفت. امام فرمود:« اى‌برادرزادگانم چرا مى‌گرييد ؟ اميدوارم به زود‌ى از فرط شادى‌ديدگانتان روشن شود.» گفتند:«سوگند به خدا براى‌خود نمى‌گرييم. بلكه گريه‌ی ما براى شماست كه دشمن شما را محاصره كرده و ما جز جان چيزى كه در راه شما تقديم كنيم، نداريم.» امام (ع) برايشان دعاى‌خير كرد و فرمود:« اى‌پسران برادر! براى علاقه و همدرديتان بهترين پاداش پرهيزگاران نصيبتان باد.»در اين حال حنظلة بن سعد به ميدان رفت و دشمن را موعظه كرد و در حال نبرد به شهادت رسيد. سيف و مالك در حالى كه متوجه امام(ع) بودند، به سرعت به سوى دشمن رفته و خطاب به امام (ع) گفتند:« اى‌ پسر رسول خدا درود و رحمت الهى بر تو باد!» امام فرمود:« بر شما نيز درود و رحمت الهى باد!» آن‌گاه هر دو با مواظبت از يكديگر جنگيدند و به درجه‌ی رفيع شهادت نايل گشتند. در زيارت رجبيه از سيف چنين ياد شده: «السلام على سيف بن الحارث»11
3- عبدالله و عبدالرحمن غفارى:
عبدالله و عبدالرحمن فرزندان عزره(عروه) از ياران امام حسين(ع) بودند. جد آن‌ها حرّاق از اصحاب اميرالمؤمنين(ع)بود و در سه جنگ جمل، صفين و نهروان با آن حضرت شركت داشت. عبدالله و عبدالرحمن از بزرگان و شجاعان كوفه بودند كه در كربلا به امام حسين(ع) پيوستند. آن گاه كه ياران امام حسين(ع) مشاهده كردند كه شمار دشمنان زياد گرديده و قدرت دفاع از خويش و امام را ندارند، براى كشته شدن در حضور آن حضرت پيشى مى‌جستند. عبدالله و عبدالرحمن نزد امام(ع) آمدند و عرض كردند: درود بر تو، دشمن ما و شما را در ميان گرفته است و ما دوست داريم در پيش روى ‌شما كشته شويم و دشمن را از شما بازداريم و از شما دفاع كنيم.حضرت فرمود: «آفرين بر شما. نزديك شويد.» آن دو به امام(ع) نزديك شدند و به جنگ پرداختند. نقل است كه آن دو برادر هنگام آمدن نزد امام(ع) گريان بودند. حضرت پرسيد:« برادرزادگانم سبب گريه‌ی شما چيست؟ به خدا آرزو دارم ساعتى ديگر ديده‌ها‌ى شما روشن گردد.» آن دو عرض كردند: «جانمان به فدايت به حال خويش نمى‌گرييم. بلكه گريه‌ی ما براى ‌شماست كه مى‌بينيم دشمن شما را احاطه نموده و ما نمى‌توانيم سودى به شما برسانيم.» امام فرمود:«برادرزادگانم خدا به شما پاداش پرهيزكاران عطا فرمايد. آن دو با امام وداع كرده و به ميدان رفتند و رجز خواندند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند.»12
4- سعد بن حارث انصارى:
سعد و ابوالحتوف از شهداى‌نيك فرجام كربلايند. اين دو برادر كه بر مذهب خوارج بودند،با لشكريان عمر سعد از كوفه به كربلا آمدند. بعدازظهر عاشورا با شنيدن نداى استغاثه‌ى امام حسين(ع) و صداى گريه‌ی كودكان و زنان اهل بيت هدايت الهى نصيب آنان گرديد؛ از گمراهى نجات يافته و به يارى حق شتافتند و با دشمنان امام (ع) به جنگ برخاستند. اين دو پس از كشتن و مجروح كردن جمعى از افراد دشمن، خود نيز به شهادت رسيدند.13
5- عبيدالله بن يزيد ثُبَيط:
عبيدالله بن يزيد ثبيط قَيسى از اصحاب امام حسين(ع) و از شهيدان كربلاست. وى با برادرش عبدالله، همراه پدرشان براى پيوستن به امام حسين(ع)در زمانى كه با فرمان ابن زياد به كارگزارش در بصره راه ها تحت مراقبت بود از بصره خارج شدند و با شتاب حركت نموده تا در ابطح به كاروان حسينى‌ پيوستند و همراه آن حضرت بودند تا آن كه در كربلا به شهادت رسيدند. در زيارت ناحيه بر وى و برادرش چنين درود فرستاده شده است: «السلام على عبدالله و عبيدالله إبنى يزيد بن ثُبَيتِ القَيسى»14
6- عبدالرحمن بن مسعود تيمى: عبدالرحمن از قبيله ى بنى تيم الله بن ثعلبه و از ياران امام حسين(ع) است كه در كربلا به شهادت رسيد. وى و پدرش از سرشناسان شيعه و به شجاعت مشهور بودند. اين دو همراه سپاه عمرسعد از كوفه به كربلا آمدند و در يك فرصت مناسب در روز هفتم محرم خود را به كاروان حسينى رساندند و با آن حضرت بودند تا آن كه در حمله‌ى نخست سپاه عمرسعد در روز عاشورا با شمارى ديگر از ياران امام (ع)بهشهادت رسيدند. در زيارت ناحيه‌ی مقدسه آمده است: «السلام على مسعود بن الحجّاج و ابنه»15
7- عائذ بن مجمّع مذحجى: او به شجاعت و انسانيت معروف بود. هنگامى‌كه خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوى، پيك اعزامى‌ سيدالشهدا(ع) به كوفه را شنيد، با پدرش و چند تن ديگر، براى حمايت از امام حسين(ع) از كوفه حركتو در عذيب الهجانات با آن حضرت ملاقات كرد. عائذ و همراهانش با حمايت اباعبدالله(ع) و بر خلاف نظر حر به كاروان حسينى پيوستند و عائذ در نبرد نخست روز عاشورا و به قولى قبل از آن به فيض شهادت نايل گشت.16
8- عمرو بن قرظة بن كعب انصارى: او در روز ششم محرم به امام حسين(ع) پيوست و در شمار ياران آن حضرت قرار گرفت. عمرو حامل پيام امام(ع)به ابن سعد مبنى بر ملاقات با وى در مكانى بين دو لشكر بود. طبرى نوشته است كه عمرو روز عاشورا به ميدان رفت و اين رجز را خواند: «سپاه انصار باور دارند كه من ازشرف و ناموسم حمايت مى‌كنم*ضربه‌ام ضربه‌ى جوانى است كه ضعيف و ناتوان نيست* خانه و جانم فداى حسين(ع)» او نسبت به امام حسين(ع) علاقه‌ى بسيار داشت و روز عاشورا پروانه‌وار دور امام(ع) مى‌چرخيد وتيرها و شمشيرها را به جان مى‌خريد و تا زنده بود دشمن نتوانست صدمه‌اى به آن حضرت وارد كند. وى در روز عاشورا شجاعانه جنگيد و شمار زياد‌ى از نيروهاى دشمن را به هلاكت رساند وپس از برداشتن جراحات فراوان، رو به امام حسين(ع) كرد و گفت:« اى‌فرزند رسول خدا(ص)، آيا شرط جان بازى را به جا آوردم؟»امام فرمود:«آرى تودر پيش روى من در بهشت خواهى بود. سلام مرابه جدمرسول الله (ص) برسان و بگو كه من هم از پى تو خواهم آمد.» عمرو سپس آن قدر جنگيد تا به فيض شهادت نايل آمد. پس از شهادت او برادرش كه در زمره‌ى سپاهيان ابن سعد بود فرياد زد:«اى حسين! برادر مرا گمراه كردى و فريفتى ‌و سرانجام به كشتن دادى.» امام(ع)فرمود:« خدا برادرت را گمراه نكرد بلكه هدايت نمود و تو را گمراه كرد.» على گفت:« خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.» سپس به امام(ع)حمله كرد و هلال بن نافع حمله‌ى او را دفع كرد و او را نقش بر زمين ساخت. درزيارت ناحيه آمده است:«السلام على عمرو بن قرظة الانصارى»17  
9- عمرو بن جناده انصارى: وى يكى از ياران امام حسين(ع)و از شهداى كربلاست.پدرش جنادة بن حرث از صحابه‌ی رسول خدا و از شيعيان با اخلاص على(ع) بود كه در جنگ صفين شركت داشت و در كربلا به شهادت رسيد. بنا به گفته‌ى برخى مادرش، بحريه دختر مسعود خزرجى از زنان شجاع و فداكارى است كه او نيز در كربلا حضور داشته است. عمرو بن جناده هنگام شهادت به نقلى 21 و به نقلى ديگر 11 يا 9 ساله بوده است.او همراه پدر و مادرش در مكه‌ی مكرمه به امام حسين(ع) پيوست و پس از شهادت پدرش جناده در روز عاشورا مادرش او را امر به جهاد كرد و گفت:« پسرم برو و حسين(ع) را يارى كن.» آن جوان نزد امام(ع) آمد و اجازه‌ی ميدان خواست. امام(ع) اجازه نداد. او بار ديگر سخن خود را تكرار كرد. امام(ع) فرمود:« اين جوان پدرش شهيد شده و شايد مادرش ميدان رفتن او را خوش نداشته باشد.» او گفت: «اى فرزند رسول خدا!مادرم امر كرده شما را يارى كنم و خود لباس جنگ بر تنم پوشانده است.» امام اجازه داد. او آن قدر جنگيد تا به شهادت رسيد. مالك بن نسر بدى سرش را جدا كرده و به سوى‌لشكرگاه امام حسين(ع) پرتاب كرد.مادرش سر او را برداشت و گفت:« آفرين پسرم. اى شادى دلم و اى نور چشمم.»سپس سر را به سوى يكى از افراد دشمن پرتاب كرد و او را به هلاكت رساند. پس از آن عمود خيمه را كشيد و بر آن گروه حمله كرد. امام حسين(ع) او را برگرداند و در حقش دعا فرمود.18   والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

 پاورقی
1.تاريخ طبرى – ج5 – ص413، دارالمعارف
2.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص203
3.فرهنگ سخنان امام حسين(ع) ، ص446
4.نفس المهموم،ص333
5.نفس المهموم ،ص327
6.فرهنگ جامع سخنان امام حسين ، ص450و 451
7.زندگانى امام حسين(ع) – ص630و632
8.پژوهشى پيرامون شهداى‌كربلا – ص212و213
9.فرهنگ سخنان امام حسين(ع)- ص47
10.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص249
11.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص193
12.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص237
13. پژوهشى پيرامون شهداى‌كربلا – ص179
14. پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص225
15. پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص221
16.پژوهشى پيرامون شهداى‌كربلا – ص203
17.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص288
18.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص281    


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 2)

مقالات

 - خلف بن مسلم بن عوسجه:
خلف فرزند مسلم بن عوسجه در روز عاشورا 12 سال داشت.هنگام شهادت پدر تصميم گرفت با دشمن مبارزه كند. ولى‌امام حسين(ع)او را از رفتن به ميدان باز داشت. مادرش وى را ترغيب كرد و گفت:« اى پسر اگر به جنگ نروى، هرگز از تو خوشنود نمى شوم.» پس از اين سخن،خلف وارد معركه شد و با نواى  بشارت مادر بر سيراب شدن از دست ساقى كوثر شجاعانه جنگيد. بيست و به قولى سى تن را هلاك كرد و سرانجام به ....



فيض شهادت نايل گشت. سر بريده‌اش را نزد مادرش انداختند. او به سر مى‌نگريست و آفرين مى‌گفت.

11- خالد بن عمرو ازدى:
خالد در روز عاشورا پس از پدرش عازم ميدان شد و چنين رجز خواند:
«اى فرزندان قحطان! برمرگ درراه خدا بردبار باشيدتا خوشنودى‌ خداوند مهربان را‌ دريابيد. پروردگارى ‌كه داراى عظمت،عزت، حجت، مقام بالا و قدرت و احسان است. اى‌ پدر! قطعاً در بهشت در قصرى از دُر و زيبا جاى گرفتى.»
او چند تن از دشمن را به هلاكت رساندو سرانجام مدال شهادت را به گردن آويخت. از وى در زيارت ناحيه و رجبيه ياد نشده است.19

12- وهب بن عبدالله كلبى:
وهب بن عبدالله كلبى جوان زيبا روى، نيك‌خوى، پرهيزگار، مومن و شجاع كوفى بود. وى‌ كه درعاشورا 25 سال داشت و از داماديش 17 روز مى‌گذشت، پس از برير يا عمرو بن مطاع به ميدان رفت و با بردبارى جنگى نيكو و نمايان كرد. او به همراه مادر و همسرش در كربلا حضور يافت و همسرش نيز همراه با او در كربلا به شهادت رسيد.20 

13- اسلم بن عمرو:
در منابع مربوط به قيام امام حسين(ع) از غلامى‌ترك يا رومى سخن به ميان آمده است. برخى او را واضح و برخى ديگر او را عمرو دانسته‌اند. اما گروهى او را از آن امام حسين(ع) و گروه‌ى از آن جناده و ابن شهر آشوب او را از آن حر دانسته است.
«(بر اساس تحقيقات محقق):وى همان سليم يا سليمان غلام امام حسين(ع) است كه از روى رجزى كه در كتاب«پژوهشى پيرامون شهداى‌ كربلا» براى اسلم بن عمرو ذكر كرده مى‌توان او را شناخت. ضمن اين كه در صفحه‌ى188 همين كتاب از شخصى به نام سليمان كه غلام امام حسين(ع) بوده است نام برده شده. توضيحات كتاب درباره‌ى اين دو شخصيت كه بايد در حقيقت يك شخصيت باشند، چنين است:
نقل شده است كه وى قارى قرآن، داناى به زبان عربى و درمواقعى كاتب امام حسين(ع) بوده است.هنگام هجرت امام حسين از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا همراه آن حضرت بود.»
روز عاشورا از امام (ع) اذن گرفت و آهنگ پيكار كرد. رجز او:
« دريا از ضربت نيزه و شمشيرم مى‌جوشد و آسمان از تيرم پر مى‌شود. آن گاه كه تيغ در كفم آشكار شود، قلب حسود متكبر شكافته مى‌شود. »
غلام،پس از برداشتن جراحات فراوان بر زمين افتاد و با اندك توانى‌كه در بدن داشت به سوى ‌امام حسين(ع) اشاره كرد. حضرت به بالين وى‌آمد. ودست در گردنش انداخت و صورت بر صورت او گذاشت. غلام چشم گشوده با ديدن امام(ع) تبسمى كرد و گفت:« مثل من سعادتمند كيست كه فرزند رسول‌خدا(ص) صورتش را بر صورتم نهاده است.» و آن‌گاه شهيد شد.

14- شهادت جوان پدر كشته:
جوانى‌در لشكر امام حسين(ع) بود كه پدرش را در معركه‌ی كوفيان كشته بودند. مادرش با او بود. روز عاشورا مادرش به او گفت:«اى پسرك من، اكنون از نزد من پيش امام حسين (ع) برو و جنگ كن. آن جوان به تحريك مادر آهنگ ميدان كرد. امام حسين(ع) به او گفت: اين پسر پدرش كشته شده و شايد شهادت او بر مادرش ناگوار باشد.» آن جوان چون اين سخن را شنيد گفت:« اى‌حسين! پدر و مادرم فدايت. مادرم مرا براى جهاد فرستاده است و مرا امر كرده كه در ركاب شما كشته شوم.» سپس رجزى خواند و كارزار كرد تا شهيد شد. كوفيان سر او را از تنش جدا كردند و به لشكرگاه امام حسين(ع) افكندند. مادرش سر پسر را گرفت و بر سينه چسباند و گفت:« اى‌پسرك من آفرين، مرحبا چه خوب كارى كردى و ...»21

*توضيح محقق:
با شباهت‌هايي كه بين داستان اين پسر و پسر جنادة بن حرث وجود دارد، به احتمال زياد اين پسر همان عمرو بن جناده انصارى است كه در صفحات قبل از او ياد شده است.
اما درميان شهداى‌ كربلا به افرادى برمى‌خوريم که هيچ دليل و مدركى دال بر جوان بودن آن‌ها نديديم. افراد‌ى كه از آن‌ها ياد شد يا به همراه پدر و برادرشان آمده بودند با اين استدلال كه پدرشان توان جنگيدن داشته كه به كربلا آمده پس بايد احتمالاً پسرش جوان بوده باشد. يا خودشان به تنهايى آمده بودند كه به جوانى‌شان اشاره شده(وهب) يا با نشانه‌اى، ردى‌احتمال جوان بودن آن‌ها را داديم.البته هيچ مدركى، حرفى، كلامى مبنى بر رد جوان بودن اين اشخاص نديديم. مثلاً آنجا كه عمرو بن قرظة بن كعب انصارى‌در رجزش خود به جوان بودن ضربه‌اش اشاره مى‌كند دليلى بر جوان نبودن او در عاشورا نيافتيم.
اما در اين ميان بودند اشخاصى كه دركتب مختلف هيچ نشانى‌ از پير بودن آن‌ها نيافتيم. نه جزو صحابه‌ى حضرت على(ع) بودند، نه از بزرگان و ريش سفيدان قبايل و ...مانند:
1.سلمان بن مضارب
2.عامربن حسان طايى
3.ضرغامة بن مالك تغلبى
4.سعد بن عبدالله
5.عبدالله بن خالد صيداوى
2- ج) جوانانى كه از بنى‌هاشم بودند:

1- على اكبر:
 بنا به قول مشهور وى بزرگترين فرزند امام حسين(ع) است، كه در كربلا به شهادت رسيد. مادرش ليلا،
دختر ابى مره عروة بن مسعود ثقفى است.
على اكبر در شكل و شمايل و خلق و خو شبيه‌ترين مردم به رسول خدا(ص) بود. او جوانى‌عالم،وارسته، رشيد و شجاع بود.
بنابرقول مشهور نخستين كسى كه در روز عاشورا از بنى هاشم به ميدان رفت ، على‌اكبر بود. هنگام رفتن او به ميدان امام (ع) خداوند را گواه شباهت او با رسول الله(ص) گرفتند و بر آن قوم نفرين كردند و اين آيه را تلاوت كردند:
«ان الله اصطفى آدم ونوحاً وآل ابراهيم و ال عمران على العالمين. ذريهً بعضها من بعضٍ و الله سميعٌ عليم»
او با حمله‌هاى‌ دلاورانه‌اش دشمن را به ستوه آورد. درحالى كه زخم‌هاى ‌فراوان برداشته بود به سوى ‌پدر آمد و طلب آب كرد و امام انگشترى به او دادند تا در دهان بگذارد و به او وعده‌ى سيراب شدن از دست رسول الله(ص) را دادند.
وقتى‌كه شهيد شد امام حسين(ع) به ميدان شتافتند و در كنار على‌اكبر نشستند و صورت بر صورتش نهادند و فرمودند: «خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. چه چيز ايشان را جرأت داد بر شكستن حرمت خدا و پيامبر(ص)؟ اى‌پسر بعد از تو اف بر اين دنيا!»22

2ـ امام سجاد(ع):
از جوانانی که در کربلا حضور داشت، امام سجاد(ع) بودند. در اکثر کتب چون جزو شهدای کربلا نبودند، از ایشان کمرنگ تر یاد شده است.
امام زین العابدین(ع)در پنجم شعبان در مدینه متولد شدند. پدرشان حسین بن علی(ع) و مادرشان شهربانو یکی از دختران یزد گرد سوم می باشد. امام سجاد(ع) در کربلا به خاطر بیماری رنجور و نحیف شده بودند وبه همین لحاظ به میدان جنگ نرفتند. (البته مقدر بود که زمین از وجود امام چهارم پس از شهادت امام حسین(ع) خالی نگردد.) در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) گفتگوهای بسیاری از ایشان با امام حسین(ع) وحضرت زینب(س) آمده است:
ـ دعایی که امام حسین(ع) در روز عاشورا به امام سجاد(ع) آموختند. ص 312
ـ صحبت‌های امام حسین(ع) در شب عاشورا با یارانشان اززبان امام سجاد(ع) . ص49
ـ لحظه‌های وداع امام حسین(ع) با امام سجاد(ع) ووصایای امام حسین(ع) به ایشان. ص539
ـ وصایای امام حسین(ع) به امام سجاد(ع) درروز عاشورا. ص602

3ـ ابوالفضل العباس(ع):
عباس بن علی بن ابیطالب(ع) مکنی به ابوالفضل برادر امام حسین(ع) در روز بیست وچهارم ماه شعبان سال 26 هجری در مدینه‌ی منوره متولد شد. سن مبارکش را 34 سال نوشته‌اند. مادرش فاطمه دختر حزام از نسل بنی کلاب بود و پدرش علی بن ابیطالب(ع). گویند در روز عاشورا شمر برای حضرت ابوالفضل(ع) و برادرانش امان نامه‌ای آورد که نپذیرفتند. در روز عاشورا حضرت ابوالفضل(ع) ابتدا برادرانشان را به میدان فرستادند. آن‌ها به میدان رفتند وکشته شدند. سپس عباس بن علی(ع) عازم میدان نبرد گشت. اما مرحوم مجلسی پس از نقل کلام صاحب مناقب به نقل از برخی منابع مرسل کیفیت شهادت حضرت را چنین نقل می‌کند:
" امام(ع) پس از شنیدن درخواست حضرت ابوالفضل(ع) برای رفتن به میدان ازاو خواستند تا برای بچه‌ها آب بیاورد. ایشان مشک را برداشت وپس از عبور از سد دشمن وارد فرات شد. مشک را پر از آب کرد وبه سوی خیمه‌ها روانه شد. دشمن راه را براو بست واز هر سو اورا محاصره کرد. ضربتی بر دست راست، ضربتی بردست چپ، تیری بر سینه و... از اسب بر زمین افتاد و امام حسین(ع) را صدا زد: «برادر برادرت را دریاب.»
امام حسین(ع) وقتی که حضرت عباس(ع) شهید شدند فرمودند: «اینک کمرم شکست وچاره‌ام اندک گشت.»"23
اما در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحه 160: این جمله‌ی امام حسین(ع)، این گونه ترجمه شده است: اینک کمرم شکست وتدبیر وتوانم به پایان رسید.

4ـ جعفربن علی بن ابیطالب:
مادرش فاطمه ام البنین می باشد.امام على(ع)به خاطرعلاقه‌ی فراوانی که به برادرش جعفر داشت نام فرزندش را جعفر گذاشت. بسیاری براین باورند که وی در هنگام شهادت 19 سال داشته است. روز عاشورا حضرت عباس(ع)  خطاب به برادران خود گفت: «گام پیش نهید تا ببینم که برای خدا خیرخواهی می کنید». جعفر گام به میدان نهاد و رجز خواند. شاید زننده‌ی تیر خولی، ولی جدا کننده‌ی سرش هانی بن ثبیت حضرمی بوده است. ازاو در زیارت ناحیه یاد شده است.

5 ـ عبدالله بن علی(ع) :
او هشت سال از برادرش عباس کوچکتر بود. عبدالله از مدینه تا کربلا همراه امام حسین(ع) بود وسپس به کربلا آمد. از جمله فرزندان ام البنین است که شمر از ابن زیاد برایشان امان نامه گرفت.
عبدالله بن علی پیش از برادرانش به میدان رفت. تا آن که با هانی بن ثبیت حضرمی درگیر شد وپس از ردوبدل شدن دو ضربت ازضربه ای که برفرق وی فرود آمد به شهادت رسید. درزیارت منسوب به ناحیه‌ی مقدسه بروی درود فرستاده شده است.

6ـ عثمان بن علی (ع) :
اوعمر(عثمان) فرزند حضرت علی(ع) ومادرش ام البنین دختر حزام است. دو سال پس از برادرش عبدالله دیده به جهان گشود.
برخی آورده‌اند پس از عبدالله برادرش عثمان به میدان رفت ولی اکثر مورخان آورده‌اند: وی پس از برادرش عمربن علی رهسپار میدان شد و رجز خواند. درباره ی شهادت وی آورده‌اند: خولی بن یزید اصبُحی تیری به پهلوی عثمان زد. ازاسب برزمین افتاد. آن‌گاه فردی از ابان بن حازم وی را به شهادت رساند. در زیارت ناحیه بروی درود فرستاده شده است.24

7ـ احمدبن حسن(ع) :
احمد فرزند امام حسن مجتبی(ع) و مادرش ام بشر، دختر ابو مسعود انصاری است. او شانزده یا نوزده ساله بودکه به همراه مادرش و برادرش قاسم و دو خواهرش ام الحسن و ام الخیر از مدینه با امام حسین(ع) به کربلا آمد. هنگامی که جنگ در بعدازظهر عاشورا شدت یافت و احمد فریاد استغاثه‌ی ابا عبدالله(ع) را شنید، پس از برادرش قاسم عازم میدان شد. احمد از شدت تشنگی به سوی امام حسین(ع) برگشت و با وعده ی امام حسین(ع) به سیراب شدنش از دست رسول الله(ص) روانه‌ی میدان شد. وگروه زیادی را به خاک افکند ودرمقابل دیدگان مادر وخواهرانش با تیر منقذبن نعمان عبدی به درجه‌ی شهادت نایل گردید.25

8ـ قاسم بن حسن:
فرزند امام حسن(ع)که در سال 47 (ه.ق) در مدینه‌ی منوره متولد شد. نام مادرش نجمه بود.در روز عاشورا هنگامی که نوبت مبارزه به قاسم رسید، برای کسب اجازه خدمت امام حسین(ع) آمد. حضرت اورا در آغوش گرفت وهردو آن قدر گریستند که بی‌حال شدند. باز قاسم اجازه خواست وامام حسین(ع) امتناع فرمود. قاسم دست وپای امام(ع) را بوسه می‌زدو بر خواسته‌اش پای می‌فشرد. ولی امام(ع)اجازه نمی‌داد تا سرانجام موفق به دریافت اجازه گردید. وی درحالی‌که اشک‌هایش برگونه سرازیر بود و مادرش بر در خیمه ایستاده بود واورا نظاره می کرد، وارد میدان کارزار شد. رجز خواند وبه دشمن حمله کرد. عمرو بن سعید ازدی به او حمله کرد وبا شمشیر بر سر قاسم زد. قاسم به رو افتاد وفریاد زد: «عمو جان !» امام حسین(ع)چون شیر خشمگین به سوی قاتل قاسم حمله ور گردید وضربتی سخت بروی فرود آورد. او دست خودرا سپر کرد ولی آن ضربت دست اورا قطع کرد. تنی چند از لشکریان عمر سعد حمله آوردند تا عمرو را از دست حسین(ع) نجات دهند ولی این تلاش آن‌ها به جایی نرسید وقاسم در هنگام یورش سواران عمر سعد درزیر سم اسبان جان سپرد.26

9ـ عون بن عبدالله بن جعفر:
وی از صحابه‌ی امام حسین(ع) واز شهیدان کربلاست. پدرش عبدالله بن جعفر از اصحاب پیامبر(ص) ومادرش حضرت زینب(س) دختر امیرمؤمنان علی(ع) می‌باشد. عون در روز عاشورا بعد از شهادت برادرش محمد عازم میدان شد و در هنگام جنگیدن رجز خواند. در زیارت ناحیه درباره‌ی عون بن عبدالله آمده است: درود بر عون پسر عبدالله بن جعفربن طیار که هم پیمان ایمان و نبرد کننده با هماوردان و خیرخواه خدای رحمان و تلاوت کننده‌ی سوره‌ی حمد وآیات قرآن بود.

10ـ محمدبن عبدالله بن جعفر:
در کتاب آفتاب در حجاب ـ نوشته‌ی سیدمهدی شجاعی- صفحه 55 ازاو به نام فرزند حضرت‌زینب(س) یاد شده است اما  نفس المهموم صفحه 400 مادر او را خوصا دختر حفصه از بنی بکربن وائل دانسته است. وی نیز درکربلا به شهادت رسید.

11ـ عمروبن عبدالله بن جعفر :
در کتاب آفتاب در حجاب ،صفحه55، نام فرزندان حضرت زینب(س) را عون، محمد وعبدالله معرفی کرده است که در کربلا شهید شده‌اند. اما در نفس المهموم و پژوهشی پیرامون شهدای کربلا هیچ اشاره‌ای به او نشده است اما در کتاب حسین خون خدا از «عمروبن عبدالله بن جعفر» یاد شده است:
آن‌گاه عمروبن عبدالله بن جعفر به میدان جهاد رفت و رجزی بدین معنی خواند: ازاین لشکر دشمن که مردم دون و پست و کوردل می‌باشند که معالم قرآن ومحکم تنزیل را تغییر دادند، به خداوند شکوه می‌کنم. آن‌گاه حمله کرد وده نفر از سپاه دشمن را هلاک کرد پس عامربن نهشل تیمی اورا به شهادت رساند.27                                

12ـ عبدالله بن مسلم بن عقیل:
عبدالله فرزند مسلم بن عقیل. مادرش رقیه دختر حضرت علی(ع) است. وی از اصحاب امام حسین(ع) بود که در کربلا در سن چهارده سالگی به شهادت رسید. آورده‌اند که پس از شهادت یاران امام حسین(ع) اهل بیت آن حضرت با یکدیگر وداع نمودند و نخستین کسی که به میدان رفت وبه شهادت رسید،* وی بود. وی در سه مرحله 98 نفررا به هلاکت رساند وسپس به دست عمروبن صبیح صیداوی واسدبن مالک به شهادت رسید.
به روایتی دیگر عبدالله نزد امام حسین(ع) آمد واجازه‌ی میدان طلبید. آن حضرت فرمود:« هنوز از شهادت مسلم زمان زیادی سپری نگشته است و مصیبت وی از خاطره‌ها فراموش نشده است. به تو اجازه می‌دهم که دست مادر خویش را گرفته از این صحنه‌ی دشوار بیرون بروی.» عبدالله عرض کرد:« پدر ومادرم به فدایت! من آن کسی نیستم که زندگی دنیای پست را بر حیات جاودانی ترجیح بدهم، تقاضای من این است که این جان ناقابلم را برای قربانی‌ات بپذیری.»28

13ـ محمدبن مسلم بن عقیل:
مادرش ام ولد بود. در 27 سالگی درکربلا حضور یافت. وی پس از شهادت برادرش عبدالله همراه گروهی از فرزندان ابوطالب وجوانان بنی هاشم به سپاه دشمن یورش برد. امام حسین(ع) خطاب به آنان فرمود:« ای پسر عموهای من، بر مرگ صبر کنید. به خدا قسم پس از این، خواری وذلت نخواهید دید.»
محمدبن مسلم بن عقیل به دست ابو مرهم ازدی ولقیط بن ایاس جهنی به شهادت رسید.29

14ـ عبدالرحمن بن مسلم بن عقیل:
عبدالرحمن فرزند مسلم بن عقیل ومادرش فتاة بود. وی درروز چهارشنبه** دهم محرم سال 61 هجری همراه امام حسین(ع) در کربلا به شهادت رسید. وی یکی از بنی عقیل بود که پس از برادرش جعفربن‌مسلم بن عقیل به میدان مبارزه رفت و پس از کشتن پنجاه تن از سواره نظام عمرسعد به شهادت رسید.30

15ـ جعفر بن عقیل بن ابی طالب:
مادرش ام البنین دختر نفره یا شفره است. وی پس از شهادت عبدالله بن مسلم عازم میدان شد و این رجز را خواند: «من جوان ابطحی طالبی هستم. از گروهی که میان بنی هاشم از نسل غالبند. ما از سادات سرشناسیم. این حسین است، پاک ترین پاکان.»
جعفر پس از جنگی دلیرانه به روایتی دو و به روایتی 15 تن از سپاه دشمن را کشت و سرانجام خود به وسیله بشربن سوط یا حوط به شهادت رسید.
در زیارت ناحیه از او یاد شده است.31

17ـ عبدالله بن اکبر بن عقیل:
او هم پس از مبارزه به دست عثمان بن خالد و فردی از طایفه‌ی همدان به شهادت رسید.32

18ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل:
محمد بن ابی سعید بن عقیل باتيرابن زهيرأزدي و لقیط بن ایاس جهنی به شهادت رسيد.33

19ـ عبدالله اصغر بن حسن:
عبدالله فرزند امام حسن مجتبی(ع) و مادرش دختر سلیل بن عبدالله بجلی بود که برخی نام وی را رمله آورده‌اند. وی در حادثه‌ی عاشورا هنوز به سن بلوغ نرسیده بود. آن‌گاه که شمر با نیروهای پیاده پس از عقب نشینی دوباره به سوی امام حسین(ع) هجوم آورده بود عبدالله به سوی عمویش دوید ولی حضرت‌زینب(س) او را به خیمه باز گرداند. در آن هنگام که ابجر بن کعب و به قولی «حرملة بن کاهل» شمشیر خود را بر امام فرود آورد، عبدالله گفت:« وای بر تو ای فرزند زن ناپاک! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟» و دست خود را سپر قرار داد که قطع شد. امام حسین(ع) وی را در آغوش کشید و به سینه چسباند و فرمود: «برادر زاده شکیبا باش که خیر است و خداوند تورا به پدران پاک و نیکو کارت رسول خدا(ص)، علی بن ابیطالب(ع)، حمزه، جعفر و حسن بن علی(ع) که درود خداوند بر آنان باد ملحق خواهد ساخت.»
برخی آورده‌اند: ناگاه حرملة بن کاهل تیری به سوی وی پرتاب کرد. و اورا در دامن عمویش به شهادت رسانید.34
از فرزندان عقیل، عبدالله اصغر عقیل و عبدالله اصغربن علی نیز نام برده شده است و از فرزندان امام حسن
مجتبی عبدالله اکبربن حسن نیز نام برده شده است.که در منابع دیگر نامی از این اشخاص برده نشده است.
ب) دختران وزنان جوان در عاشورا

1ـ سکینه:
سکینه دختر حسین بن علی و مادرش رباب بنت امری القیس بن عدی است. نامش را امینه یا أمیمه و آمنه ذکر کرده‌اند و به سکینه مشهور است. وی به عقد عبدالله بن حسن پسر عمویش درآمد.
ولی عبدالله در کربلا به همراه عمویش حسین(ع) کشته شد. سکینه همراه عمه اش زینب(س) و سایر  بازماندگان آل رسول به صورت اسیر به دمشق برده شد و پس از آن راهی مدینة الرسول گردید...35
سکینه دختر دیگر امام حسین(ع) و کوچک تر از فاطمه بود و فضایل او بسیار است به خصوص در فصاحت و بلاغت. چنانچه در کتاب الاغانی ابوالفرج و کتاب‌های دیگر آمده است، نام آن بانو آمنه یا امینه و سکینه لقب اوست. او و مادرش رباب مورد علاقه ی امام حسین (ع) بوده‌اند.
سکینه گذشته از جمال و زیبایی ظاهر به فصاحت و کمال معنوی نیز آراسته بود. چنانچه ابو الفرج گفته: «بذله گو و اهل مزاح بوده است. در مورد وی گویند که خانه‌اش مجمع شاعران و ادبا بوده. حتی شاعرانی چون فرزدق، کثیر، جمیل، نصیب و دیگران نزد او می‌آمدند و سکینه درباره‌ی اشعار آن‌ها قضاوت می‌کرده است و گاه بر قصاید آن‌ها خرده می‌گرفته.»36
در کتاب آفتاب در حجاب فضاهای ادبی و توصیفات بسیار زیبایی درباره‌ی آن بانو نوشته شده است: 
ص 65: حضرت سکینه(س) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) و تشنگی کودکان.
ص68: حضرت سکینه(س) و تشنگی و حضرت ابوالفضل(ع)
ص72: حضرت ابوالفضل(ع) به سکینه(س) می‌اندیشد...
ص103: امام حسین (ع) و سکینه (س)
ص134 و ص135: حضرت زینب(س) به دنبال سکینه(س) می‌گردد.
ص138: حضرت زینب(س) و یافتن سکینه(س) در بیابان.
ص 147 و148 و149: حضرت زینب(س) سکینه(س) را نیز سوار شتر می‌کند.
ص188: سهل بن اسعد از سکینه (س) می‌پرسد: توکیستی ؟
ص221: رقیه(س) در مویه‌هایش با امام حسین(ع) از حضرت سکینه(س) یاد می‌کند.(آفتاب در حجاب، سیدمهدی شجاعی)
در کتاب چهل روزعاشقانه نیز در فرازهای ادبی زیبایی از حضرت سکینه(س) یاد شده است:
ص11: اشاره‌ي حضرت زینب(س) به گم شدن سکینه(س).
ص33: در بازگشت اسرا به کربلا از حضرت سکینه(س) نیز یاد شده است.
ص110: خوش آمدی خواهرم!... سکینه را بگو داغ دیروزین را تازه نکند.
ص 124: به شکرانه‌ی بازگشت به کربلا از سکینه و... می‌خواهد که نماز شکر بگذارند.
ص126: و آن‌گاه که محمدبن حنفیه برادرش، از او پرسید( از امام حسین(ع)): زنان و کودکان را چرا همراه می‌بری؟ پاسخ داد: «ان الله عزوجل قدشاء أن یراهُنَّ سبایاً مُتَهَتِّکاتٍ فی أسر الذُّلٍ» جدم پیامبر(ص) همچنین گفت که خدای بزرگ خواسته است که آن‌ها را اسیر ببیند.(چهل روزعاشقانه، دکتر محمد رضا سنگری)

پاورقي:

19.پژوهشى پيرامون شهداى كربلا – ص158
20.پژوهشى پيرامون شهداى‌كربلا – ص373 
21.حسين خون خدا – محمد اشعرى –ص123
22.پژوهشى پيرامون شهداى‌كربلا-ص263،اولين ها در عاشورا – ص 57،فرهنگ سخنان امام حسين(ع)- ص582
23.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- صفحه ی 70
24.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- صفحه ی 256                    
25.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- صفحه ی 88   
26.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا،ص305- حسین خون خدا،ص130
27.حسین خون خدا- صفحه ی128
28.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص247،حسین خون خدا-ص128،نفس المهموم-ص397،فرهنگ سخنان امام حسین(ع)-صص51،52
29.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص335،حسین خون خدا-ص130                                
30.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص221
31.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص120
32.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص227
33. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص331
34.پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص223،نفس المهموم- ص408
35.زنان عاشورایی- ص39تا49


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 3)

جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش3)
مقالات

عنوان: جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 3)

2ـ حمیده:
در ناسخ التواریخ کوفی آمده است که مسلم بن عقیل را دختری 13 ساله بود. چون در منزل زباله خبر قتل مسلم به حضرت سید الشهدا(ع) رسید به خیمه‌ی زنان درآمد و دختر مسلم را پیش خواست و نوازش فرمود.



دختر مسلم عرض کرد. یا بن رسول الله(ص) با من ملاطفت بی پدران می‌کنی مگر مسلم را شهید کرده باشند. حسین(ع) گریست و گفت: اندوهگین مباش اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم وخواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو. دختر مسلم فریاد برآورد و گریست. حمیده دختر مسلم، از ام کلثوم دختر امام علی(ع) می‌باشد وی در سفر کربلا در کاروان امام حسین(ع) بود و یازده سال سن داشت... 37

 3ـ فاطمه بنت الحسین (ع) :
فاطمه دختر امام حسین(ع) و از حضرت سکینه بزرگتر بود. امام حسین(ع) درباره‌ی او صفات برجسته و والایی را مطرح کرده‌اند. او یکی از زنان حاضر در کربلا بود. فاطمه بنت الحسین پس از آن که از کربلا وارد کوفه شد خطبه‌ی رسا و کاملی را ایراد کرد. که متن آن خطبه در کتاب حسین خون خدا صفحه 177تا 180 آمده است. در کتاب زنان عاشورایی نوشته‌ی زهرا يزدان پناه قره‌تپه‌ای صفحه 36 نیز مفصلاً از او یاد شده است.

 4ـ رباب همسر امام حسین(ع) :
رباب کوچکترین دختر امری القیس بن عدی بن اوس بن جابر است. دو خواهربزرگترش یکی به عقد امام حسن(ع) و دیگر در نکاح امیرالمؤمنین(ع) بود. او و دخترش سکینه مورد علاقه‌ی امام حسین(ع) بودند. در احادیث داریم که امام حسین(ع) فرمودند: من خانه‌ای را که در آن رباب و سکینه باشند، دوست می‌دارم. این شعر معروف است که امام حسین(ع) برای او و سکینه(س) سروده است:
لَعَمرُکَ إنّنی لأحب داراً     تکون بها السکینةُ و الرّباب
اُحِبُّهُما و ابذُلُ کُلُّ مالی    ولَیسَ لعاتبٍ عندی عِتــاب
(درکتاب زنان عاشورایی،نوشته‌ی زهرا یزدان پناه قره تپه ای،صفحه ی46از رباب یادشده است. )

5و6ـ امّ حسن و امّ الخیر:
دختران امام حسن(ع)بودند.[در رابطه با] مادر ام حسن[به] ام بشیر دختر ابی مسعود انصاری یا حزرمی اشاره شده است اما به مادر ام الخیر اشاره نشده است. برخی نیز مادر او را ملیکه دختر احنف بن قیس دانسته‌اند. به گفته‌ی برخی از معاصرین وی همراه مادر، برادران خود قاسم و احمد و خواهرش ام الخیر با امام حسین(ع) از مدینه به کربلا آمد.38

7ـ هانیه همسر عبدالله بن عمیر کلبی:
هانیه و همسرش و مادر همسرش، عبدالله بن عمیر کلبی یا وهب به دست امام حسین(ع) مسلمان شدند و در میانه‌ی راه به امام حسین(ع) پیوستند و همراه با کاروان امام به کربلا رفتند. تنها 17 روز از ازدواج او با وهب می‌گذشت. وقتی که وهب به شهادت رسید، هانیه به سوی پیکر همسر شهیدش دوید وگفت: بهشت گوارایت باد. درهمین لحظه غلام شمر که رستم نام داشت با زدن عمودی آهنین بر فرق وی او را به شهادت رساند. او نخستین وتنها زن شهید کربلا بود.39

8ـ همسر هلال بن نافع:
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) آمده است: در روز عاشورا به هنگام رفتن هلال بن نافع همسر جوانش دامن او را گرفت و گفت: «پس از تو به کجا روم؟ و به چه کسی تکیه کنم؟» و آن‌گاه به شدت گریست. وقتی امام حسین(ع) متوجه شدند، با همان روح آزادگی خطاب به هلال فرمودند: «ای پسر نافع! همانا همسرت جدایی تو را نمی‌پسندد. آزادی تا خشنودی او را بر مبارزه با شمشیرها مقدم بداری.» هلال بن نافع گفت: «ای پسر رسول خدا(ص) اگر امروز تورا یاری نکنم فردای قیامت جواب پیامبر(ص) را چگونه بدهم؟» آن‌گاه به میدان جنگ رفت مبارزه کرد تا شهید شد.40 در روضة الشهدا صفحه 298 آمده است: هلال بن نافع تازه ازدواج کرده بود و چون روز عاشورا اراده‌ی میدان کرد همسرش اورا از رفتن منع کرد ولی او بر یاری امام اصرار ورزید و چون امام حسین(ع) از قضیه آگاه شد هلال را فرمود: «همسرت نگران است و من دوست ندارم در جوانی به فراق یکدیگر مبتلا شوید. اگر می خواهی عیالت را بردار و از این بیابان برو.» هلال گفت:« ای پسر رسول خدا! اگر در سختی تورا رها کنم و سراغ عیش و نوش خود روم، فردای قیامت پاسخ جدت محمد(ص) را چگونه گویم ؟ »

9 ـ ام کلثوم صغری همسر مسلم بن عقیل:
ام کلثوم صغری دختر امیرالمؤمنین و مادرش ام ولد بوده است . او از جمله فرزندان حضرت علی(ع) است. اما مادرشان حضرت فاطمه(س) نیست. محسن الامین تعداد دختران علی(ع) که لقب ام کلثوم را داشته اند را چهار تن ذکر کرده است:
1ـ همسر مسلم بن عقیل
2ـ همسر عمربن خطاب
3ـ همسر عبدالله اصغربن عقیل
4ـ همسر عبدالله بن جعفر.
بعضی معتقدند که ام کلثوم که دختر حضرت فاطمه(س) بوده است، در زمان امام مجتبی(ع) از دنیا رفت. این بانو که نامش در حادثه ی کربلا مطرح است دختر یکی دیگر از همسران امیرالمؤمنین(ع) است. لذا به نظر می‌رسد که ام کلثوم حاضر در واقعه‌ی کربلا همان زوجه‌ی مسلم بن عقیل است که به دنبال همسر و برادر بزرگوارش اباعبدالله حسین(ع) راهی کربلا شد.41 آنچه مسلم است این بانو، در حادثه‌ی کربلا همراه خواهرش زینب(س) حضور داشته و در بارگاه ابن زیاد و یزید خطبه‌های غراء و کوبنده‌ای خواند و در منابع تاریخی نیز ثبت شده است.42

10ـ فاطمه(س) دختر علی ابن ابیطالب(ع) :
فاطمه دختر علی ابن ابیطالب(ع) و مادرش ام ولد است. وی با محمد بن ابی سعید بن عقیل بن ابیطالب ازدواج کرد و حمیده و محمد را به دنیا آورد . به گفته‌ی طبری وی در سال 117 قمری فوت کرد.43 *بنابراین با توجه به واقعه‌ی عاشورا که در سال 61 هجری رخ داد و این بانوی بزرگوار در سال 117(ه.ق) فوت نمودند احتمال می‌دهم که در کربلا بانوی جوانی باید بوده باشند.

11ـ فاطمه دختر امام حسن(ع) ، همسر امام سجاد(ع) و مادر امام محمد باقر(ع):
کنیه‌ي او ام عبد الله و مادرش ام ولد بوده است. وی به همراه همسرش امام زین العابدین و فرزندش محمد‌باقر و عموی بزرگوارش امام حسین(ع) رهسپار کربلا شد. پس از آن که در سلک اسیران به شام رفت و در کلیه‌ی مصائب با سایر اهل بیت(ع) شریک وسهیم بود. امام صادق(ع)درباره اش فرمودند: بانویی راستگو و درستکار بود زنی همپایه‌ی او در خاندان امام حسن(ع) نبوده است.44

12 ـ کبشه، مولاة امام حسین(ع):
کنیز یا خدمتکار امام حسین(ع) بود. آن حضرت وی را به هزار درهم خرید. پس از ازدواج با ابورزین، سلیمان را به دنیا آورد. و سلیمان غلام امام حسین(ع) بود. کبشه با پسر و مولایش امام حسین(ع) راهی کربلا شد و پس از واقعه‌ی کربلا به مدینه بازگشت. همسرش نیز از اصحاب امام حسین(ع) بوده است.45

13ـ حسنیّه:
یکی از جواری سیدالشهدا(ع) است. حسنیه را امام حسین(ع) از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خریده و او را به مردی که سهم نام داشت تزویج کرد. منجح از او متولد شد. حسنیه در خانه امام زین العابدین خدمت می کرد تا اینکه با پسرش منجح به همراه حضرت سیدالشهدا به کربلا آمد. منجح در کربلا شهید شد و حسنه با اهل بیت در مصائب سهیم بود.46 14ـ رمله همسر امام حسن(ع) مادرقاسم بن حسن و ابوبکربن حسن از بانوان دشت کربلاست. در پژوهشی در پیرامون شهدای دشت کربلا فصلی که به قاسم بن حسن می‌پردازد اشاره به این بانو دارد که مادرانه بر درخیمه ایستاده واجازه‌ی میدان رفتن پسرش از امام حسین(ع) را می‌نگرد. در مقتل الحسین خوارزمی ج2 صفحه 27 از او با نام نجمه یاد شده است. اما در ریاحین الشریعه صفحه 229 از او با نام «رهله» یادشده است. در پژوهشی پیرامون شهدای کربلا صفحه 305: قاسم بن حسن مادرش: ام ولدی به نام نفیله یا رمله یا نجمه است. در میان زنان جوان و دختران حاضر در کربلا و روز عاشوا به اسامی‌ای برخوردم که هیچ نشان یا ردی از جوان بودن آن‌ها نیافتم. از سویی نشانی بر مسن بودن آن‌ها نیز نیافتم. گاه اشاره می شد که فلان زن همسر حضرت علی(ع) بوده است. بعد به نکاح امام حسین(ع) در آمده مثل عاتکه که زمان عمرو عثمان و حضرت علی(ع) را درک کرده است: عاتکه: دختر زید بن عمرو بن نفیل از شاعره‌های عرب که زنی عاقله با کمال و زیبا بود. زید و عمر همسران قبل او مقتول شدند. وقتی حضرت علی(ع) او را خطبه کردند، پیغام فرستاد که ای پسر عم رسول خدا(ص) من بر شما از قتل خائفم یعنی سه شوهر کردم و همگی مقتول شدند. حضرت علی(ع) فرمودند: کسی که شهادت را دوست بدارد حاضر است با عاتکه ازدواج کند. این وقت حضرت سیدالشهدا(ع) او را تزویج کرد. عاتکه پس از آن حضرت دیگر ازدواج نکرد.
اما زنانی که نه نشانی از جوان بودن آن‌ها یافتم و نه نشانی بر رد این ادعا:
1ـ زینب صغری، دختر امیر المؤمنین و همسر محمدبن عقیل
2ـ فکیهه: زوجه‌ی عبد الله بن اریقط که در خانه‌ی رباب خدمت می‌کرد و از عبد الله پسری به نام قارب داشت که در کربلا شهید شد.
3ـ شهر بانو: مادر محمد بن ابی سعید: شهربانو در کربلا شاهد شهادت طفلی بوده که در وقت شهادت امام حسین(ع) سراسیمه از سراپرده بیرون آمده و هانی بن ثبیت اورا به شهادت رساند.
4ـ لیلی التمیمه: دختر مسعود بن خالد بن ربعی بن مسلم بن جندل بن نهشل بن دارم تمیمی. لیلی ام ولد فرزندان امیر المؤمنین عبدالله و محمد اصغر(ابوبکر) که همراه دو پسرش در کربلا حضور داشت.
5ـ ام خلف: همسر مسلم بن عوسجه که فرزندش را پس از شهادت همسرش لباس رزم پوشاند و به میدان فرستاد. حالات ورفتار وگفته‌هایش بوی جوانی می‌دهند.
6ـ ام عمرو بن جناده انصاری، همسر جنادة بن کعب انصاری او نیز چون ام خلف وقتی همسرش به شهادت رسید، پسرش دلاورانه به میدان رزم رفت و رجز شهادت خواند.
7ـ رویحه، همسرهانی بن عروه مرادی: پس از شهادت همسرش هانی با فرزندش یحیی به یاری امام‌حسین(ع) در کربلا شتافتند. در کتاب حماسه‌ی حسینی جلد 3 صفحه 380 آمده است: «ظاهراً تمام زنانی که نقش داشته‌اند در جهت خوبی بوده‌اند، نظیر زن «زهیربن قین» و زن «عبدالله‌بن‌عمیر کلبی» و رباب دختر امری القیس. ایضاً زنی از قبیله‌ی «بکربن وائل». درکتاب زنان عاشورایی آمده است: «محلاتی می‌نویسد. فقط نظر به این که شوهر یا پسر یا برادران بعضی زنان به همراه حسین(ع) بودند و در کربلا به درجه‌ی رفیع شهادت رسیدند. احتمال می‌دهند که این زنان نیز همراه آنان در کربلا بوده باشند. مانند: میمونه(دختر امیرالمؤمنین(ع))، زوجه‌ی عبدالله بن اکبر بن عقیل، خدیجه یا ام هانی(دختر امیرالؤمنین) زوجه‌ی عبدالرحمن بن عقیل، زینب صغری زوجه‌ی محمدبن عقیل وام الحسن که زوجه‌ی جعفربن عقیل بود و یا لیلی بانوی حرم امیرالمؤمنین بنت مسعودبن خالدبن ربعی التمیمیه که پسرش عبدالله‌اصغر روز عاشورا در رکاب سید الشهدا(ع) شهید شد.47 اخلاق فضایل و سیرت نوجوانان وجوانان در عاشورا و ارتباط آن‌ها با اباعبدالله(ع): آن‌چه در مطالعه‌ی ارتباط میان امام حسین(ع)، جوانان و نوجوانان بسیار بارز بود رفتار احترام آمیز جوانان و نوجوانان ـ حتی جوانان و نوجوانان اهل بیتشان ـ با امام حسین(ع)، امام زمانشان بود. رفتاری حساب شده و دقیق و از منظر دیگر بسیار عاطفی دلسوزانه و مهربان از جانب امام(ع) بود. امام(ع) آن‌قدر دقیق سنجیده و همه جانبه روحیه و حالات افرادشان را درنظر داشتند و به نکات ظریف و حساسی دقت داشتند که گاه موجب شگفتی می‌شد. البته جوانان و نوجوانانی که در عاشورا حضور داشتند به استناد اعمال و رفتارشان، آزاده، با غیرت، شجاع و خداشناس بودند. جوانانی که بارها امام(ع) به آن‌ها رخصت می‌دادند تا بروندو از نعمت‌های دنیا بهره ببرند اما نمی‌رفتند. جوانانی که در لحظه‌ی شهادت نه برای خودشان بلکه برای تنهایی امام‌حسین(ع) اشک می‌ریختند. جوانانی که جانبازی و شهادت در منظر نگاه حسین(ع) برایشان شیرین و با افتخاربود. جوانان حق طلب وحق باور وخداشناسی که خدا را در حسین(ع)وحسین(ع)را درخدا می‌دیدند. البته اگر جز این بود عجیب بود. جوانانی که در منظر حتی نگاه حسین(ع) قرار می‌گیرند، باید چنین باشند. پس عجیب نیست اگر مسلم در لحظات قبل از شهادتش مهم‌ترین وصیتی را که به تأکید سفارش می‌کند این است(رو به عمربن سعدبن ابی وقاص):« از همه مهمتر پیکی برای حسین بن علی(ع) بفرست و از سرگذشت من اورا آگاه کن و از طرف من حتماً از او بخواه که به سوی کوفه نیاید و به بیعت واطاعت کوفیان که در نامه‌های پیشین برایش نوشته بودم اعتماد نکند».48 «در نهم ذی الحجه سال 60 هجری و مهمتر این که در شب عید قربان بود که مسلم بن عقیل به مسلخ عشق رفت. اول سر بریده‌ی خون آلود مسلم را به حیاط افکندند و بعد از آن جسد او در مقابل دیدگان همه صحن حیاط را غرق در خون کرد. سر مسلم حرکتی نداشت ولی حنجره‌ی بریده و بدن خون آلودش می‌لرزید و برگلوی بریده‌ی او دلمه‌ی سفیدی بسته بود که می‌جوشید احساس می‌شد که دارد جان از بدنش بیرون می رود».49 و وقتی در منزل «زباله» پیغام مسلم به امام حسین(ع) رسید امام فرمود: «آن‌چه مقدر است نازل می‌شود ما جان خود را در راه خدا و ریشه کن کردن فساد در امت اسلامی تقدیم می‌داریم.»50 در کتاب حماسه حسینی (1) از استاد مطهری (صفحه 204) می‌خوانیم: «بعضی از مورخین نقل کرده‌اند که امام حسین(ع) چیزی را از اصحاب خودش پنهان نمی‌کرد. بعد از شنیدن این خبر می‌بایست به خیمه‌ی زن‌ها و بچه‌ها برود و خبر شهادت مسلم را به آن‌ها بدهد در حالی که در میان آن‌ها خانواده‌ی مسلم نیز حضور داشتند. بچه‌های کوچک مسلم، برادران کوچک مسلم، خواهر و بعضی از دختر عموها و کسان مسلم حضور داشتند. حالا اباعبدالله به چه شکلی به آن‌ها اطلاع دهد؟» می‌بینیم که امام(ع) چگونه، لطیف و غیر مستقیم وبدون این که به زبان بیاورند خبر شهادت مسلم را به همه اطلاع می‌دهند: «مسلم دختر کوچکی داشت. امام حسین(ع) وقتی که نشست او را صدا کرد. فرمود: بگویید بیاید. دختر مسلم را آوردند او را روی زانوی خودش نشاند و شروع کرد به نوازش کردن. دخترک زیرک و باهوش بود دید که این نوازش یک نوازش فوق‌العاده است. پدرانه است لذا عرض کرد. یا اباعبدالله! یابن رسول الله! اگر پدرم بمیرد چه...؟! اباعبدالله متأثر شد فرمود: دخترکم من به جای پدرت هستم. بعد از او من جای پدرت را می‌گیرم.»51 همین جملات کافی است که حمیده دختر مسلم بن عقیل احساس تنهایی، بی‌پناهی، و یتیمی نکند. در حالی که روی زانوی امام حسین(ع) نشسته امام(ع) دست نوازش بر سرش می‌کشد، می‌شنود که از این پس امام(ع) به جای پدرش خواهد بود... یا إبنتی! أنا أبوک و بناتی أخواتک»52 « امام حسین(ع) گفت: اندوهگین مباش. اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو.»53 و درآن شرایط سخت با وجود اندک بودن یاران صادق و وفادار امام حسین(ع) می‌فرمایند: «اولاد عقیل! شما یک مسلم دادید، کافی‌است. از بنی عقیل یک مسلم کافی‌است. شما اگر می‌خواهید برگردید، برگردید. عرض کردند: یا اباعبدالله(ع)! یابن رسول الله(ص)! ما تا حال که مسلمی را شهید نداده بودیم، در رکاب تو بودیم. حالا که طلبکار خون مسلم هستیم رها کنیم؟ ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتی که نصیب مسلم شد نصیب ما هم شود.»54 در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحه 47 آمده است: «ای فرزندان عقیل! شهادت مسلم خانواده‌ی شما را کافی است من شما را رخصت دادم که به سوی خانواده‌های خود بروید. اما فرزندان آزادمرد عقیل به پا خاستند و گفتند:«یا اباعبدالله! تو را رها کنیم و به کجا برویم؟ مردم چه خواهند گفت؟ و ما در جواب به مردم چه بگوییم؟ به مردم بگوییم که امام و رهبر بزرگ خود را در میان دشمنان تنها گذاشتیم و با تیری یا شمشیری از او دفاع نکردیم؟ سوگند به خدا چنین نخواهیم کرد بلکه جان و مال و زن و فرزند خود را فدای تو می‌کنیم.» امام همچنین نسبت به فرزندان خویش و حتی همسرشان، چنین توجهات خاص و ویژه‌ای دارند. مثلاً درباره‌ی حضرت سکینه(س) می‌فرماید: «وأمّا سکینه فغالبٌ علیها الإ ستغراق مع الله» اما سکینه غالباً و با تمام وجود محو جمال ازلی خدای متعال است. حضرت سکینه(س) و مادرشان حضرت رباب(س) مورد علاقه‌ی امام حسین(ع) بوده‌اند. امام حسین(ع) فرموده‌اند: من خانه‌ای را که رباب و سکینه در آن باشد دوست می‌دارم» ضمن این که معروف است که امام حسین(ع) این شعر را برای رباب و سکینه(س) سروده‌اند: لَعَمرُکَ إنّنی لأحب داراً تکون بها سکینهُ و الرّباب اُحِبُّهُما و ابذل کُلّ مالی ولَیـسَ لعاتبٍ عندی عتاب55 در کتاب آفتاب در حجاب فرازهای بسیار عاطفی و زیبایی از حضرت سکینه و امام حسین (ع) در کربلا نوشته شده است: (صفحه 103 ) «...وچشمت به سکینه می‌افتد که شرار عاطفه‌ی دخترانه در وجودش شعله می‌کشد اما از جا تکان نمی‌خورد. محبوب را در چند قدمی می‌بیند. تنها و دست یافتنی. بوسیدنی و به آغوش کشیدنی. سر به شانه‌ی محبوب گذاشتنی و تسلی گرفتنی. اما به ملاحظه خود محبوب پاپیش نمی‌گذارد و دندان صبوری بر جگر عاطفه می‌فشرد. چه بزرگ شده است این سکینه چه حسینی شده است! چه خدایی شده است این سکینه! » در کتاب زنان عاشورایی به نقل از سه منبع (اعلام النساء، الاغانی، اعیان الشیعه) این اشعار را از حضرت‌سکینه(س) در رثای پدر بزرگوارشان امام حسین (ع) نقل کرده است:(ص122) لاتعزلیه فهمَّ قاطعٌ طُرُقه فَعَینُه بدموعٍ ذُرَّف نَمَدَقه إن الحسین غداه الطفّ یرشقه ریب المنون فما أن یخطیء الحدقه بکفِّ شّرِ عبادِالله کِلّهمُ نسل البغایا و جیش المّرق الفَسَقه .... و رباب که صبورانه کودک شش ماهه‌اش را به دست مولا و همسرش امام حسین(ع) می‌سپارد. یک عمر جای خالی در گهواره را می‌بیند و به یاد همسر بزرگوارش در پناه هیچ سایه‌ای نمی‌رود. کم حرفی نیست. چه کشیده است رباب در کربلا. بی حسین(ع) دنیا بر او چگونه خانه‌ای شده است که تاب هیچ سایه‌ای راندارد.دنیاپس ازحسین(ع)برای رباب چگونه خانه‌ای شده است که آفتاب همدم تنهایی‌اش شده است؟ حسین که بود؟ با دل رباب چه کرد که با رفتنش چنین زخم عمیق و کاری بر دل او نهاد؟ آنچه که از میان مطالب کتب متعدد در باب کربلا و عاشورا یافتم تنها چشمه‌ای که نه، قطره‌ای، نه ذره‌ای از کرامات امام حسین(ع) است. آنجایی که «هرثمة بن ابی مسلم» یاد می‌کند که روزی امام علی(ع) پیرامون کربلا چیزی به او گفته بود و او حالا می‌رود که به امام حسین(ع) بگوید: «هرثمة بن ابی مسلم یکی از یاران حضرت امیرالمؤمنین(ع) بود و همسر او نیز از شیعیان به حساب می‌آمد. در راه رفتن به جنگ صفین همراه امام علی(ع) به سرزمین کربلا رسیدند که امام کفی از خاک کربلا را گرفت و بویید و فرمود: «خوشا به حال تو ای خاک این سرزمین، مردانی از تو محشر می‌شوند که بدون حسابرسی وارد بهشت می‌گردند.» در ماجرای سیاسی کوفه و سفر امام حسین(ع) به کربلا هرثمه ابتدا برای جنگ با امام حسین(ع) به کربلا آمد وقتی صف آرایی دو لشکر و تنهایی امام حسین(ع) را دید به یاد آن حدیث و برخورد امیرالمؤمنین با خاک کربلا افتاد. فوراً خدمت امام حسین(ع) رسید و ماجرا را باز گفت. امام حسین(ع) فرمود: حال با مایی یا با دشمنان ما؟ گفت: هیچ کدام زیرا فرزندکوچکی دارم که می‌ترسم عبیدالله بن زیاد اورا نابود کند. امام حسین(ع) فرمودند: زود برو به گونه ای که محل کشته شدن ما را ننگری و ندای مارا نشنوی . سوگند به خدایی که جان حسین در دست اوست کسی که ندای یاری طلبی ما را بشنود و یاری نکند خدا اورا با رو در آتش افکند.»56 وقتی امام حسین(ع) بهانه‌ی واهی و حقیر اورا می‌شنوند، نه تنها در مقام پند و اندرز او بر نمی‌آیند،نه تنها به اوهشدارنمی‌دهند، نه تنها از او کمک نمی‌خواهند، بلکه حتی او را آگاه می‌کنند که هرچه سریع تر از این مکان دور شود وگرنه اگر ندای یاری طلبی ایشان را بشنود و نرود خداوند اورا مجازات خواهد کرد. این جزبزرگ منشی، جز آزادمنشی وآزادگی امام حسین(ع) نسبت به اطرافیانشان چه معنای دیگری دارد؟ والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

منبع: روز دهم1، مجموعه مقالت عاشورايي، به كوشش مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا

 پاورقي:
27. حسین خون خدا- صفحه ی128
28. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص247،حسین خون خدا-ص128،نفس المهموم-ص397،فرهنگ سخنان امام حسین(ع)-صص51،52
29. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص335،حسین خون خدا-ص130
30. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص221
31. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص120
32. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص227
33. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص331
34. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص223،نفس المهموم- ص408
35. زنان عاشورایی- ص39تا49
36. زندگانی امام حسین(ع)-ص560و561
37. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص154به نقل ازمعالی السبطین-ج1-ص266
38. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا-ص98
39. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص99
40. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)-ص48
41. اعلام النساء المؤمنات،حسون،محمدومشکور،امام علی،ص202
42. زنان عاشورایی،زهرا قره تپه ای-ص32
43. اعلام النساء،ج4،ص81
44. زنان عاشورایی-ص49
45. زنان عاشورایی-ص49
46. زنان عاشورایی،ص50
47. زنان عاشورایی،ص56
48. زندگانی امام حسین(ع)،ص630
49. زندگانی امام حسین(ع)،ص632
50. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص430
51. حماسه ی حسینی-ج1،ص204
52. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص429
53. زنان عاشورایی-ص51
54. حماسه ی حسینی-ج1،ص204
55. زندگانی امام حسین(ع)،صص560،561
56. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص446


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 4)

جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش4)
مقالات

عنوان: جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 4)

ویادرنمونه‌ای دیگردرکتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) (صفحه‌ی50)چنین می‌خوانیم:
 «یکی از یاران امام حسین(ع) محمد بن بشر حضرمی بود. قبل از عاشورا به او خبر دادند که پسرش را یکی از قبایل به اسیری گرفتند. او گفت: دوست نداشتم که پسرم اسیر گردد و من بعد از اسارت او زنده باشم. امام(ع) سخن او را ....



شنید و گفت: «خداوند تورا بیامرزد، من بیعت خود را از گردن تو برداشتم. برخیز برو و برای رهایی فرزندت اقدام کن.»
در پاسخ امام گفت: «گرگ ها مرا زنده، زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.»
امام(ع) وسیله‌ی آزادی فرزندش را فراهم کرده و فرمود: «برو این جامه‌هایی که از برد یمانی است به فرزندت بده تا او برود و در نجات برادرش اقدام کند.»
قیمت پیراهن‌ها را هزار دینار نوشته‌اند.
این توجه، این مهربانی و رأفت امام(ع) نسبت به یارانش آن قدر دقیق و دلسوزانه است و این ارتباط آن قدر عمیق و زیباست که محمد بن بشر حاضر است فرزندش در اسارت بماند گرگ‌ها او را زنده زنده بخورند اما او را از امامش(ع)، از حسینش جدا نکنند!
حتی در روز عاشورا با آن که امام حسین(ع) یک بار در منزل «زباله» بیعت را از گردن فرزندان مسلم و خانواده‌اش بر می‌دارند و به آن‌ها اجازه‌ی رفتن می‌دهند اما باز هم می‌خوانیم که:
در روز عاشورا وقتی عبدالله پسر مسلم بن عقیل اجازه‌ی نبرد خواست امام(ع) به او فرمودند: ای فرزند مسلم! من بیعت را از شما برداشتم. همان جانبازی مسلم برای تو بس است دست مادرت را بگیر و از این معرکه‌ی جنگ بیرون برو.»57
با این که نبر آغاز شده بود و جمعی از یاران به شهادت رسیده بودند امام(ع) باز هم از آگاهی دادن واتمام حجت دست بر نمی‌داشتند. ضمن این که در کتب معتبر هم داریم که امام حسین(ع) یک بار هم در شب عاشورا بیعت را از یارانش برداشتند و خواستند هر کس که تمایل دارد باز گردد.
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحه 45 و46 به نقل از حضرت سکینه(س) آمده است: در بین راه کربلا در یکی از شب‌ها که مهتاب به روشنی می‌تابید از خیمه‌ی بانوان بیرون آمده و به خیمه‌ی پدر و اصحاب او نزدیک شدم. دیدم پدرم در میان جمعیت ایستاده خطاب به یاران و همراهان می‌فرماید:
«ای همراهان من، بدانید که شما با من از دیارتان بیرون آمدید در حالی که فکر می‌کردید من به سوی مردمی رهسپار شدم که همزبان و همدل با من بیعت کرده‌اند ولی الان ماجرا برعکس شده است چون که شیطان بر آن‌ها چیره گشته و...
اکنون هر کس از شما همراهی با ما را خوش ندارد  باز گردد  پوشش شب فراگیر است و راه‌ها بی خطر زمان گرما و حرارت هم نیست. هرکس با اختیار خویش با ما دوستی و همراهی کند البته در بهشت با ما خواهد بود و ازغضب خدای رحمان نجات خواهد یافت ...»
حضرت سکینه(س) می‌گوید: «سوگند به خدای سخنان پدرم به پایان نرسیده بود که مردم را دیدم ده نفر ده نفر از اطراف آن حضرت پراکنده شدند و تنها هفتادو یک نفر باقی ماندند. در آن حالت سر به آسمان برداشتم و گفتم: «خدایا! آن‌ها مارا خوار کردندتو آن‌ها را خوار گردان. دعای آنان را اجابت مکن دشمن را بر آن‌ها مسلط گردان و از شفاعت جدم رسول خدا محرومشان دار.»
در صفحه 45 همین کتاب به نقل از امام سجاد(ع) نیز آمده است:
«در شب عاشورا پدرم اصحاب و یاران و همراهان را در خیمه‌ای جمع‌آوری کرد و خطاب به آن‌ها فرمود: ای خاندان و شیعیانم این شب را چون شتری راهوار به حساب آرید و خود را نجات دهید که آنان جز شخص مرا نخواهند و اگر مرا بکشند در فکر شماها نباشند. خدا شما را رحمت کندو نجات یابید. بیعت را از شما برداشتم و پیمانی که با من بسته‌اید نادیده پنداشتم.
وقتی سخنان امام(ع) به این جا رسید همه یاران یک صدا گفتند:
سوگند به خدا تو را تنها نخواهیم گذاشت. مردم به ما چه خواهند گفت؟ بگویند که امام و بزرگ خود را در میان دشمنان تنها گذاشتید؟ سوگند به خدا با تو هستیم تا کشته شویم.
امام(ع) ادامه داد:
ای یاران من فردا کشته می‌شوم و شما هم با من کشته می‌شوید و فردی از شما باقی نخواهد ماند.
وقتی یاران امام(ع)، خبر شهادت خود را شنیدند یک صدا گفتند: سپاس خدا را که ما را در یاری دادن به شما کرامت بخشید و با کشته شدن در راه شما شرافت عطا فرمود.»
همچنین در همین کتاب صفحه 335 امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) در شب عاشورا پیرامون یارانشان می‌فرمایند: «خواهرم بدان که این‌ها که در اطراف من قرار دارند دوستان و یاران من از عالم ذر می‌باشند و به وفاداری و دوستی آنان جدم رسول الله(ص) مرا وعده داده...»
همین جمله‌ی امام بس که نشان دهد یاران امام حسین(ع) در روز عاشورا افرادی عادی و معمولی نبودند. انگار از روز ازل برای چنین روزی برگزیده شده بودند. ویژه‌هایی که خداوند آن‌ها را برای همراهی و همیاری حسینش(ع) آفرید:
"سیف بن حارث با پسر عمو و برادر مادری‌اش مالک بن عبد بن سُریع جابری با چشم اشکبار خدمت امام حسین(ع) آمد و اجازه‌ی میدان گرفت امام(ع) فرمودند: ای برادر زادگانم چرا می‌گریید؟ امیدوارم که به زودی از فرط شادی دیدگانتان روشن شود. گفتند سوگند به خدا بر خود نمی‌گرییم. بلکه گریه‌ی ما برای شماست که دشمن شما را محاصره کرده و ما جز جان چیزی که در راه شما تقدیم کنیم نداریم. امام(ع) برایشان دعای خیر کرد و فرمود: ای پسران برادر! برای علاقه و همدردیتان بهترین پاداش پرهیزکاران نصیبتان باد. در این حال حنظلة بن سعد به میدان رفت و دشمن را موعظه کرد و در حال نبرد به شهادت رسید سیف و مالک در حالی که متوجه امام بودند به سرعت به سوی دشمن رفته و خطاب به امام(ع) گفتند: ای پسر رسول خدا درود و رحمت الهی بر تو باد! امام(ع) فرمود: برشما نیز درود و رحمت الهی باد! آن‌گاه هردو با مواظبت از یکدیگر جنگیدند و به درجه‌ی رفیع شهادت نایل گشتند58."
آن‌گاه که یاران امام حسین(ع) مشاهده کردند که شمار دشمنان زیاد گردیده و قدرت دفاع از خویش و امام(ع) را ندارند برای کشته شدن در حضور آن حضرت پیشی می‌جستند. عبدالله وعبدالرحمن غفاری نزد امام(ع) آمدند و عرض کردند: درود بر تو. دشمن، ما و شما را در میان گرفته است. و ما دوست داریم در پیش روی شما کشته شویم و دشمن را از شما باز داریم و از شما دفاع کنیم. حضرت فرمودند: آفرین بر شما نزدیک شوید. آن دو به امام(ع) نزدیک شدند و به جنگ پرداختند. نقل است که: این دو برادر هنگام آمدن نزد امام گریان بودند. حضرت پرسید: برادر زادگانم! سبب گریه‌ی شما چیست؟ به خدا آرزو دارم ساعتی دیگر دیده‌های شما روشن گردد. آن دو عرض کردند:
جانمان به فدایت. به حال خویش نمی‌گرییم. بلکه گریه‌ی ما برای شماست می‌بینیم دشمن شما را احاطه نموده و ما نمی‌توانیم سودی برای شما برسانیم. امام(ع) فرمودند: برادرزادگانم خدا به شما پاداش پرهیزکاران عطا فرماید. آن دو با امام وداع کرده و به میدان رفتند و رجز خواندند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند.59
عمروبن قرظة الانصاری نیز در رجزش در میدان می‌گوید:« سپاه انصار باور دارند که من از شرف و ناموسم حمایت می‌کنم. ضربه‌ام ضربه‌ی جوانی است که ضعیف و ناتوان نیست. خانه و جانم فدای حسین(ع).»
او نسبت به امام حسین(ع) علاقه‌ی فراوان داشت و روز عاشوا پروانه‌وار دور امام(ع) می‌چرخید و تیرها و شمشیرها را به جان می‌خرید وتا زنده بود دشمن نتوانست صدمه‌ای به آن حضرت وارد کند وی در روز عاشورا شجاعانه جنگید و پس از برداشتن جراحات فراوان رو به امام حسین(ع) کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا آیا شرط جانبازی را به جا آوردم؟ امام فرمودند: آری تو در پیش روی من در بهشت خواهی بود سلام مرا به جدم رسول الله برسان و بگو که من هم از پی تو خواهم آمد.60
 همچنین اسلم بن عمرو غلام امام حسین(ع) پس از برداشتن جراحات فراوان بر زمین افتاد و با اندک توانی که در بدن داشت به سوی امام حسین(ع)اشاره کرد. حضرت به بالین وی آمد و دست در گردنش انداخت و صورت بر صورت او گذاشت. غلام چشم گشوده و با دیدن امام تبسمی کردو گفت:«مثل من سعادتمند کیست که فرزند رسول خدا صورتش را بر صورتم نهاده است.» و آن‌گاه شهید شد.61
تمام این‌ها نمونه‌هایی کوچک‌اند از صحنه‌ی عشقبازی و حماسه‌ی جوانان در صحنه‌ی رفیع کربلا. انگار نوبت جوانان است که یک یک موج شوند و بر قلب دشمن فرو آیند تا آسمانیان تلاطم دریا را به نظاره بنشینند. عجیب نیست که غلامی ادعا کند دریا با تلاطم نیزه و شمشیر او به رقص‌می آید. او صدای پایکوبی حوریان را از رسیدن چنان سروهایی که انگار کربلا محمل خرامیدنشان شده است می‌شنود. و عجب نیست که حضرت زینب(س) می‌فرماید:
«ما رأیتُ إلا جمیلا»
دریا تازه به خروش آمده. حالا دیگر طوفان رنگ دیگری یافته است. همه از هم سبقت می‌گیرند. تا عقب نمانندهمه می‌خواهند راهی شوند. راه آسمان باز شده است و یک یک جوانان پدر از دست داده با دست مادرانشان لباس رزم می‌پوشند. وامام با همان رأفت حسینی اش اجازه‌ی میدان نمی‌دهند که مبادا دل مادرانشان راضی نباشد:
پسر جناده‌ی انصاری «عمرو بن جناده» که یازده سال سن داشت پس از شهادت پدرش لباس رزم پوشید و از امام اجازه‌ی میدان رفتن را خواست. امام(ع) فرمودند: این نوجوان، پدرش در حمله‌ی اول کشته شده است شاید بدون اطلاع مادرش تصمیم به نبرد گرفته است و مادرش به کشته شدن وی راضی نباشد. عمرو بن جناده گفت: مادرم لباس رزم بر تنم پوشانده و مرا به یاری شما فرستاده است.62
پس از عمروبن جناده، جوانی که پدرش در معرکه کشته شده بود به میدان رفت. مادرش به او گفت: «پسرجان برو و در خدمتِ زاده‌ی رسول خدا نبرد کن.» بیرون شد و چون حسین(ع) او را دید فرمود: «پدر این جوان کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد که به میدان رود.» آن جوان گفت: «مادرم مرا امر کرده است. به میدان رفت وشهید شد.»63
امام(ع) نه تنها به فکر دل مادر این جوانان بودند، که حتی وقتی همسر جوان هلال بن نافع مانع رفتن او به میدان می‌شود به او رخصت می‌دهند که خوشنودی همسرش را بر مبارزه با شمشیرها مقدم بدارد. امام نه برای همسر هلال توجیه و استدلالی می‌آورند نه زنان دیگری چون او را مثال می‌آورند و نه او را پندو اندرزی می‌دهند. او هلال بن نافع را می‌خواهد و امام هلال را رخصت می‌دهند. با همین عکس العمل ساده اما عمیق مطمئناً همسر هلال متوجه می‌شود که بعد از هلال، هست. وجود دارد و امام(ع) متوجه او هستند و خدای هلال و حسین(ع) متوجه اوست:
«در روز عاشورا به هنگام رفتن هلال‌بن نافع همسر جوانش دامن او را گرفت و گفت: پس از تو به کجا روم؟ وبه چه کسی تکیه کنم؟ و آن‌گاه به شدت گریست. وقتی که امام حسین(ع) متوجه شد با همان روح آزادگی خطاب به هلال فرمودند: ای پسر نافع! همانا همسرت جدایی تو را نمی‌پسندد. آزادی! تا خشنودی او را بر مبارزه با شمشیرها مقدم بداری. هلال بن نافع گفت: ای پسر رسول خدا اگر امروز تورا یاری نکنم، فردای قیامت جواب پیامبر را چگونه بده؟ آن‌گاه به میدان جنگ رفت مبارزه کرد تا شهید شد.»64
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) بسیاری از قدردانی‌های امام حسین(ع) در لحظه‌ی شهادت یاران واصحابشان ذکر شده است. امام(ع) بر بالین یک یک می‌رفتند. باکلامشان به ایشان دلداری می‌دادند وگاه آن‌ها را مى‌بوسيدند، برایشان دعای خیر می‌کردندو با بدرقه‌ای زیبا یارانشان را رهسپار بهشت می‌کردند.
در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) صفحات 282 و283 آمده است:
وقتی در روز عاشورا در اثر فشار نظامی بر امام حسین(ع) و یاران او سخت گرفته شد، همه یاران اطراف آن حضرت را گرفتند و نگاه به چهره‌ی او دوختند تا رهنمودی دهد. امام(ع) با چهره‌ی گشاده و نفسی آرام خطاب به آن‌ها فرمودند:
«شما ای فرزندان کرامت وشرف شکیبا وبردبار باشید مرگ پلی است که ما را از مشکلات و سختی‌ها به سوی بهشت برین ونعمت‌های جاودان عبور می‌دهد. کدامیک از شما دوست ندارید که از زندان به کاخ‌های زیبا انتقال یابید. مرگ برای دشمنان شما همانند آن است که کسی از کاخ به زندان و شکنجه گاه منتقل گردد. زیرا که پدرم از پیامبرخدا(ص) روایت کرد: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. و مرگ پلی است که مؤمن را به بهشت و کافر را به جهنم عبور می‌دهد نه پدرم دروغ گفته ونه من دروغ می گویم.»
در ارتباط میان امام حسین با فرزندانِ برادرشان، امام حسن(ع) نیز به فرازهایی بسیار لطیف و عاطفی برمی‌خوریم. امام(ع)علاوه بر منصب امامت برای آن‌ها چون پدری مهربان ودلسوز هستند و بچه‌ها امامشان را نه عمو که پدر می‌بینند:
احمد بن حسن مجتبی(ع) به میدان رفت. پس از هلاکت گروهی به نزد امام(ع) باز گشت وگفت: ای عمو! آیا آبی هست که جگرم را خنک کنم و در مقابل دشمن نیرومند گردم؟!
در حالی که چشم‌هایش از شدت تشنگی به گودی می‌رفت.
امام حسین(ع) فرمودند: کمی صبر کن تا جدت رسول خدا(ص)تو را سیراب کند که پس از آن هرگز دیگر تشنه نشوی.65
و این عطوفت پدرانه درباره‌ی قاسم بن حسن(ع) پر رنگ‌تر نشان داده شده است. چون قاسم در 2سالگی پدر بزرگوارش را از دست داد و تا هنگام شهادت در دامن عموی گرامی خود پرورش یافت.
در فرازی که قاسم از سرنوشت خود از امام(ع) سؤال می‌پرسد، امام چنان با او ظریف سؤال و جواب می‌کنند که متناسب با سن و روحیه‌ی او باشد. مبادا اندکی دل کوچکش برنجد یا ناراحت گردد:
به نقلی در شب عاشورا آن‌گاه که امام حسین(ع)  خطبه خواند و به یاران خود فرمود: فردا من و شما همه کشته خواهیم شد، وی پنداشت که این افتخار از آن مردان و بزرگسالان است و شامل نوجوانان نمی‌شود از این رو پرسيد:«آيامن هم فرداكشته خواهم شد؟»امام(ع)بامهرباني پرسید:« فرزندم مرگ در نزد تو چگونه است؟» عرض کرد:« أحلی من العسل»(شيرين ترازعسل)
حضرت فرمود: آری به خدا سو گند عمو به فدایت. تو از آنانی هستی که پس از گرفتار شدن به بلایی سخت کشته خواهی شد.
*توضیح: در کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع)  صفحه 67 آمده است: ... آری به خدا سوگند تو هم کشته خواهی شد اما پیش از آن به بلای سختی مبتلا شوی و کودک شیر خوار من علی اصغر نیز شهید خواهد شد.
قاسم پرسید آیا دشمن به خیمه‌ی زنان هجوم می‌آورد، که شیرخوار هم کشته می‌شود؟ و امام(ع) جریان شهادت حضرت علی اصغر را بی کم و کاست برای قاسم تعریف می‌کنند.
در روز عاشورا هنگامی که نوبت مبارزه به قاسم رسید، برای کسب اجازه خدمت امام حسین(ع) آمد. حضرت او را در آغوش گرفت و آن قدر گریستند تا بی حال شدند. باز قاسم اجازه خواست و امام امتناع فرمودند. قاسم دست و پای امام(ع) را بوسه می زد. وبر خواسته اش پای می فشرد. ولی امام(ع) اجازه نمی داد تا سر انجام موفق به دریافت اجازه گردید. در میدان کارزار عمربن سعید ازدی به او حمله کرد و با شمشیر بر سر قاسم زد. قاسم بر رو افتاد و فریاد بر آورد: عمو جان!
امام حسین(ع) چون عقاب از جا جست و همانند شیر خشمگین بر قاتل قاسم حمله ور گردید و ضربتی سخت بر وی فرود آورد تنی چند از لشکریان عمربن سعد حمله آوردند تا عمرو را از دست حسین(ع) نجات دهند ولی این تلاش آن‌ها به جایی نرسید. قاسم هنگام یورش سواران  عمر بن سعد در زیر سم اسبان جان سپرد.
امام حسین(ع)  رو به قاسم فرمود: سوگند به خدا برای عمو ی تو بسیار دشوار است که اورا بخوانی و نتواند به تو پاسخ دهد. یا به تو پاسخ گوید. اما به حال تو سودی نبخشد. در یک چنین روزی که دشمنان او بسیار ویاران او اندک باشند.66
وقتی امام(ع)این‌گونه با محبت و مهر با بچه‌های برادر رفتار می کنند، عبدالله بن حسن در لحظه‌ی شهادت امام حسین(ع) حق دارد که آن لحظه را تاب نیاورد و با دستان کوچکش سپر ضربات شمشیر بر پیکر عمویش گردد:
آن گاه که شمر بن ذی الجوشن با نیروهای پیاده درپی عقب نشینی دوباره به سوی امام حسین(ع)  هجوم آورد، عبدالله از خیمه بیرون دوید و به سوی عمویش حرکت کرد. زینب(س) او را گرفت وامام فرمود: خواهرم او را نگه دار. ولی عبدالله نپذیرفت و گفت: به خدا قسم هرگز از عمویم جدا نخواهم شد. در آن هنگام حرملة بن کاهل شمشیر خودرا بر امام فرود آورد. عبدالله گفت وای بر تو ای فرزند زن ناپاک! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟ و دست خود را سپر قرار داد که قطع شد و به پوست آویخته گردید او فریاد زد: یا عّماه!
حسین وی را در آغوش کشید و به سینه چسباند و فرمود: برادرزاده شکیبا باش که خیر است و خداوند تو را به پدران پاک ونیکوکارت... ملحق خواهد ساخت.
برخی آورده اند: ناگاه حرملة بن کاهل تیری به سوی وی پرتاب کرد و او را در دامان عمویش به شهادت رساند.67
والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

منبع: روز دهم1، مجموعه مقالات عاشورايي، به كوشش مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا

پاورقی:  
57. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص51،52
58. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص193
59. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص237
60. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص288
61. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص96
62. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص533
63. نفس المهموم- ص367
64. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص48
65. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص188
66. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص305
67. پژوهشی پیرامون شهدای کربلا- ص223


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 5)

جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش5)
مقالات

عنوان: جوانان و نوجوانان در عاشورا (بخش 5)

اما همه‌ی این‌ها یک طرف، ارتباط امام حسین وحضرت ابوالفضل(ع)غنای دیگری دارد. ارتباطی سرشار از ادب، سرشار از احترام وسرشار از صمیمیت. ارتباط این دو بزرگوار رنگ دیگری دارد. ازجنس دیگری است که حسین(ع) با شهادت حضرت ابوالفضل(ع)  می‌گوید:
«ألان إنکسر ظهری وقلت حیلتی.» يعني، هم اکنون کمرم شکست و تدبیر و توانم به پایان رسید.
حتی در روز عاشورا وقتی حضرت عباس(ع) به ....



بهانه‌های مختلف می‌خواهند اذن میدان بگیرند امام(ع) نیز به بهانه‌های مختلف اورا قانع می‌کند که صبر کند. اما حضرت عباس(ع) می‌گوید: سینه‌ام تنگ شده و از زندگی سیر شده‌ام.
در کتاب پژوهشی پیرامون شهدای کربلاصفحه 76 آمده است.
«آن‌گاه که عباس تنهایی برادر را مشاهده نمود نزد وی آمد و از او اجازه خواست که به میدان برود. امام(ع) فرمود: تو پرچمدار هستی و اگر بروی لشکرم از هم پاشیده می‌شود. عرض کرد سینه‌ام تنگ شده و از زندگی سیر شده‌ام و می‌خواهم از این منافقین انتقام خود را باز ستانم. امام(ع) فرمودند: پس مقداری آب برای این کودکان تهیه نما.
عباس(ع) به سوی دشمن آمد و هرچه آنان را پند و اندرز داد سودی نبخشید نزد برادر بازگشت و او را آگاه ساخت.
در این هنگام شنید که کوکان فریاد العطش سر دادند مشک را برداشت و بر اسب سوار شد و راهی فرات گردید...»
و هنگامی که فرزند برومند امام حسین(ع) حضرت علی اکبر(ع) به میدان می‌روند امام حسین(ع) کوفیان را نفرین می‌کنند. و این جا تنها جایی است که دیدم امام حسین(ع) لب به نفرین گشوده‌اند.
و پس از شهادت آن حضرت نیز بازهم مردم ستمگری را که علی اکبر(ع)را کشته‌اند نفرین می‌کنند: «خدایا، گواه این مردم باش جوانی برآن‌ها رفت که شبیه‌ترین مردم است به پیغمبر تو در خلقت و رفتار و گفتار. ما هر وقت مشتاق دیدار پیغمبرت می‌شدیم به روی او نگاه می‌کردیم. بار خدایا، برکات زمین را از آن‌ها دریغ دار و جدایی میان آن‌ها افکن. آن‌ها را پاره پاره کن. روش آن‌ها را ناستوده کن و والیان را ‌هرگز از آن‌ها راضی مدار زیرا آن‌ها مارا دعوت کردندتا یاری کنند سپس بر ما شوریدند و با ما جنگیدند.»
امام درآن لحظات قامت رشید پسرش را می‌دید. قامتی که شبیه‌ترین به پیامبر(ع) بود ونظاهره‌گر تیره‌دلانی که کرکس وار به سوی علی اکبر(ع) حمله‌ور می‌شدند بود.
علی اکبر دلاورانه جنگید و سپس در حالی که زخم‌های فراوان داشت به سوی پدر بازگشت و گفت: «تشنگی دارد مرا می‌کشد و سنگینی زره مرا رنج می‌دهد. آیا کاسه آبی هست که بنوشم؟ »
امام حسین(ع) فرمودند:« ای پسر سخت است بر رسول خدا و بر پدرم علی و بر پدرت این که آن‌ها را بخوانی و جواب تو را ندهند. و از آن‌ها کمک بخواهی ونتوانند تورا کمک کنند. ای پسر زبانت را پیش بیاور.» امام(ع)  لب بر لب پسر گذاشتند و فرمودند: «این انگشتر را بگیر و در دهان خود بگذار و به نبرد ادامه ده که به همین زودی جدّت محمد(ص) را دیدار می‌کنی و از جام شربت او می‌نوشی که هرگز تشنه نخواهی شد. »
علی اکبر(ع) به میدان رفت و پس از شهادت او امام حسین(ع) فرمودند:
«خدا بکشد مردم ستمگری که تورا کشتند. این‌ها چه قدر بر خدا و هتک حرمت رسول الله(ص) بی پروا شده‌اند. پس از تو نفرین بر این دنیا!»
سپس پیکر فرزند را به درون خیمه‌ی مرکزی بردند و درحالی که خون از صورت و دندان‌های پسر پاک می‌کردند فرمودند:
«ای پسرم چه خوب از غم و اندوه دنیا و مشکلات آن راحت گشتی و به سوی خدا و بهشت پر کشیدی وپدرت هنوز مانده است اما به زودی به تو می‌پیوندد.»68
از ارتباط خالص و عمیق امام حسین(ع) با یاران و اصحابش که بگذریم در بعضی کتب به ارتباط میان امام حسین(ع)و امام سجاد(ع) بر می‌خوریم که گاه رنگ پدر و پسری می‌گیرند و گاه ارتباط میان دو امام.
در فرهنگ سخنان امام حسین صفحه 69 داریم: زهیربن قین و حبیب‌بن مظاهر از امام(ع)  درباره وضع وحال امام سجاد(ع) در روز عاشورا می‌پرسند.
 امام حسین فرمودند: «خدا هرگز نسل مارا از دنیا نابود نخواهد کرد. فرزندم علی چگونه کشته خواهد شد در حالی که او پدر 8 امام معصوم است؟ »
در همین کتاب صفحه 539 می‌خوانیم:
امام حسین(ع)در لحظه‌های پایانی روز عاشورا کنار امام سجاد(ع) رفت تا با او خداحافظی کند. امام سجاد(ع) پرسید: پدرجان امروز با منافقان چه کردید؟
ـ ای پسرم شیطان بر آن‌ها غلبه کرد و یاد خدا را از دل‌هایشان زدود و جنگ در گرفت تا آن که زمین از خون ما و آنان سیراب شد.
امام سجاد(ع) بار دیگر پرسید: عموی من عباس کجاست؟
ـ ای پسرم همانا عموی تو در کنار رودخانه فرات کشته شد و دست‌های او قطع گردید.
امام سجاد(ع) آن قدر گریست که از حال رفت. وقتی به حال آمد پرسید: برادرم علی و دیگر یاران شما چه شدند؟
ـ ای پسرم بدان که در خیمه‌ها فردی زنده باقی نمانده است جز من و تو. تمام آنان که پرسیدی همه کشته و بر روی زمین افتاده‌اند.
امام سجاد (ع)بار دیگر گریست و خطاب به عمه‌اش زینب فرمود: «ای عمه! شمشیر و عصای مرا بیاور.»
امام(ع) فرمود:« با عصا وشمشیر چه می‌خواهی بکنی؟» پاسخ داد:« تکیه بر عصا داده با شمشیر در دفاع از پسر پیامبر بجنگم.» امام حسین(ع) فرمودند:« ای ام کلثوم اورا نگه‌دار تا مبادا زمین از نسل آل محمد(ص) تهی گردد.»
امام حسین(ع) هنگام خداحافظی با خواهران و فرزندانش امام سجاد(ع) را در آغوش گرفتند و فرمودند: «ای پسرم! تو پاکیزه‌ترین فرزندان من می‌باشی و بهترین خاندان من هستی. و تو از طرف من سرپرست این زنان و کودکان خواهی بود. این‌ها غریب و خوارند. دچار ذلت و یتیمی می‌شوند و دشمنان آن‌ها را سرزنش می‌کنند و مشکلات فراوان روزگار به آن‌ها روی می‌آورد. هرگاه فریاد کشند تو آن‌ها را ساکت کن. هرگاه وحشت کردند آن‌ها را تسکین ده. و افکار پراکنده شان را با کلماتی نرم سامان ده. زیرا کسی از مردشان نمانده است تا با آنان انس گیرند جز تو و کسی را ندارند که نزد او شکوه‌ی دل کنند غیر از تو. آن‌ها را به حال خود بگذار تا تورا ببویند و تو آن‌ها را ببویی. تا بر تو گریه کنند و تو برآن‌ها گریه کنی.»
سپس امام حسین(ع) دست امام سجاد(ع) را می‌گیرند و با صدایی بلند خطاب به زنان و کودکان می‌فرمایند:
«ای زینب، ای ام کلثوم، ای سکینه، ای رقیه و ای فاطمه! سخن مرا بشنوید و بدانید که این پسر جانشین و خلیفه‌ی من بر شماست و او امامی است که اطاعت او واجب است.»
اینجاست که غلیان حس پدرانه را می‌بینیم. امام(ع) ریز سفارش‌هایی را به پسرشان می‌کنند که نشان از توجه ایشان به ذره ذره‌ی عواطف بازماندگان است. امام(ع) فرزندش را به درک عمیق زخم‌ها فرا می‌خوانند پدرانه از شکوه‌ها و التهاب‌ها می‌گویند تا مبادا بعد از نبود ایشان کسی احساس خلاء عاطفی کند. اینجا روابط از پدر و پسری می‌گذرد. از امام و وصی هم می‌گذرد. اینجا روابط عاشقانه می‌شوند. و امام(ع) از فرزندشان می‌خواهند که بعد از ایشان چون یک امام مثل خود ایشان به تسکین و سازماندهی افکار و آرامش دل‌ها بپردازد. (خلاصه‌ی آنچه تا کنون ایشان انجام داده‌اند.) حالا که دیگر مردها نیستند و امام حسین(ع)هم دارند مهیای رفتن می‌شوند نگران روح حساس و لطیف ریحانه‌هایشان هستند. نرگسانی که چشم  نگرانشان به امام است و امام(ع) نگاه آن‌ها را به سوی امام بعدی، امام سجاد(ع) سوق می‌دهند.
و وداع چه سخت است آنچنان سخت که امام(ع)درنهایت سوز یک یک یاران شهیدشان را فرا می‌خوانند. با صدای بلند، در دشت کربلا و در روز عاشورا:
«هان ای مسلم بن عقیل و ای هانی بن عروه، حبیب بن مظاهر، زهیربن قین، یحیی بن کثیر، هلال بن نافع، ابراهیم بن حصین، عمیربن مطاع، اسد کلبی، عبدالله ابن عقیل، مسلم بن عوسجه، داوود بن طرماح، حر ریاحی و ای علی اکبر!
ای قهرمانان راستین و ای سواران پیکار! چرا هنگامی که صدایتان می‌زنم پاسخ نمی‌دهید؟ و وقتی شما را می خوانم گویی نمی‌شنوید. شما خوش خفته‌اید، ای کاش بیدار می‌شدید تا حمایت قهرمانانه‌ی خویش از پیشوایتان را از سرگیرید. اینان بانوان حرم پیامبر خدا(ص) هستند که از فقدان شما رنگ چهره هایشان به زردی گراییده است. پس ای بزرگ‌مردان! از خوابتان برخیزید و از حریم پیامبر خدا(ص) در برابربیدادگران رذل و ددمنش جانانه دفاع کنید. چه باید کرد؟ که همه کشته شدید و روزگار خیانت کار به شما نیرنگ زد وگرنه شما از دعوت من سر باز نمی‌زدید و از یاری من روی بر نمی‌گرداندید. ما اکنون در مصیبت شما ناله می‌زنیم و به زودی به شما می‌پیوندیم. پس همه‌ی ما از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم.»69
و در آخرین لحظات روز عاشورا امام حسین(ع)  به خیمه‌ی امام سجاد(ع)  رفتند و او را دلداری دادند و فرمودند:« ای فرزندم حق هرچند تلخ باشد برآن صبر کن. ای فرزندم از ستم به کسی که در برابر تو جز خداوند بزرگ مددکاری ندارد پرهیز کن.»70
و سپس امام(ع) به میدان رفتند و جام شهادت را نوشیدند.

سخن پایانی
فکر می‌کردم با شهادت امام حسین(ع) باب تحقیق من درباره‌ی این موضوع بسته می‌شود. اما حالا می‌بینم که کربلا دریایی وسیع و عمیق است. وسیع که هر چه در امتداد آن شنا کنی به وسعت آن بیشتر پی می‌بری و عمیق که هر چه در آن غوطه می‌خوری به انتها که نمی‌رسی هیچ،  هنوز احساس می‌کنی تو کجا و عمق این دریا کجا. زیباترین فصل این تحقیق همین ارتباط امام حسین(ع)  با جوانان و بالعکس بود آن‌قدر صمیمی، آن‌قدر مؤدب، که غبطه می‌خوردم. اما تجربه‌ی بسیارگرانبها و پر باری بود که مطمئنم این هم از نگاه پر مهر امام حسین(ع) بر من حقیر ناشی شده بود.
به هرحال با مطالعه‌ی در کتب متوجه شدم که ارتباط امام حسین(ع) با اهل بیتشان با شهادت ایشان پایان نگرفته است. امام(ع) وقتی از فراز نیزه با سر بریده‌شان قرآن تلاوت می‌کردند دل حضرت زینب(س) تسلی می‌یافت. وقتی در خرابه به خواب حضرت رقیه(س) آمدند تا دل کودک آرام گیرد نشان دهنده‌ی این است که هنوز هم دلشان نگران اهل بیتشان است. هنوز هم مواظب آن‌ها هستند. در کتاب داستان‌هایی از حضرت زینب(س) خواندم:
«در شب یازدهم محرم همه اطفال در کربلا خوابیدند. اما حضرت زینب(س) و ام کلثوم با چشم گریان نگهبانی می‌کردند. ناگهان با دیدن شخصی در سیاهی شب نگران شدند. حضرت زینب(س) فرمودند: کیستی که در این شب بر سر اطفال یتیم حسین(ع)  آمده‌ای؟ صدای ناله و آهی بلند شد که ای خواهر! من برادرت حسین(ع) هستم که به پرستاری شما آمده‌ام. ای خواهر! ما زنده هستیم و دل ما برای خانواده و یتیمان خود سوزناک است. آمده‌ام که ایشان را نگهبانی نمایم. این سخن را فرمود و از دیده‌ی ایشان ناپدید شد. صدای زینب(س) به گریه بلند شد.»71
امام حسین(ع)  نوری است که تا ابد خواهد تابید. و دل‌های آماده و مشتاق و جوان اگر طلب کنند می‌توانند میزبان این نور باشند. ...ان شاءالله
                                والسلام،باآرزوی برافراشته شدن پرچم اسلام درسراسرگیتی

منبع: روز دهم1، مجموعه مقالات عاشورايي، به كوشش مركز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا

پاورقی  
68. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص 582
69. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص537
70. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)- ص602
71. داستان هایی از حضرت زینب(س)-صص111،112
                                                  
منابع تحقیق:
1ـ منتهی الامال
2ـ نفس المهموم / حاج شیخ عباس قمی ـ ناشر مسجد مقدس جمکران ـ سال انتشار چاپ هشتم 1378
3ـ زندگانی امام حسین(ع) ـ نویسنده: زین العابدین رهنماـ انتشارات امیرکبیرـ چاپ تیر 1345
4ـ حماسه حسینی ـمؤلف: ایتاد شهید مرتضی مطهری ـانتشارات صدراـ تاریخ چاپ شهریور 1375
5 ـ پژوهشی پیرامون شهدای کربلا جمعی از نویسندگان ـانتشارات یاقوت ـ تاریخ چاپ : 1381
6ـ فرهنگ سخنان امام حسین(ع) ـ مؤلف: محمد دشتی ـ ناشر: مشهور ـ تاریخ چاپ دوم ـ 1380
7ـ زنان عاشورایی ـ مؤلف: زهرا یزدان پناه قره تپه‌اى ـ نشر موعودـ سال انتشار : 1382
8ـ اولین‌ها در عاشورا ـ مؤلف: باقر دریاب نجفی ـنشر یاقوت ـ سال انتشار:1384
9ـ حسین خون خدا ـ مؤلف: محمد اشعری ـ انتشارات فوأد ـ سال انشار: 1383
10ـ اصحاب عاشورا ـ مؤلف: محمد صادق موسوی گرما رودی ـ انتشارات کانون پرورش فکری ـ سال انتشار: 1364
11ـ آفتاب در حجاب ـ سید مهدی شجاعی ـ کانون پرورش فکری ـچاپ سوم سال 79 
12ـ چهل روز عاشقانه: دکتر محمد رضا سنگری ـ کانون پرورش فکری ـ 1381
13ـ داستان‌هایی از حضرت زینب(س) ـ شهید احمد میر خلف زاده و قاسم میر خلف زاده ـ انتشارات: مهدی یار ـ سال 1377
14ـ نگاهی به زندگی چهارده معصوم ـ امیر مهدی مرادحاصل ـ انتشارات پیام نور ـ سال انتشار: 1378


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي

عنوان:امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي


مقدمه

نبي مكرم اسلام(ص) در دوران پربار زندگي‌ خويش تمام همت خود را به كار گمارد تا رسوم جاهلي، تعصب‌هاي نژادي و بدعت‌ها را ريشه كن كرده و اسلام ناب محمدي(ص) را جايگزين آن نمايد.
اما، درست زماني كه بدن پاك و مطهر رسول راستي و درستي بردوش باب شريعت نبوي‌ علي(ع) مي رفت، تا به ظاهر در جوار خاك و در حقيقت ....



بر بام ملكوت‌ آرام گيرد، دست‌هاي توطئه به كار افتاد و از مجمع پليد سقيفه پديده‌اي زشت و بي‌هويت به نام خلافت (آنهم خلافت كسي غير از علي(ع) و فرزندان پاكش) زاده  شد كه مسير حركت جامعه را به كلي تغيير داد.
و اين سرآغازي بود براي آنچه از انحطاط و كج روي ها كه بعدها اتفاق افتاد. تا بدانجا كه  پاره ي تن  دخت مطهر رسول (ص)، سرچشمه‌ي همه‌ي پاكي‌ها و خوبي‌ها، حسين(ع) چاره را در آن ديد كه به اصلاحي بزرگ دست زند، و در اين راه پر فراز و پر غوغا همه هستي‌اش را درطبقي از خون نهاده به خدايش تقديم نمايد و روحي نو در كالبد بي جاني كه اسلام خوانده مي‌شد دميده شود.
آري او جان باخت و سرش برفراز ني افراشته گشت ، تا من و تو بدانيم ، از اسلام نبوي راستين تا ادعاي مسلماني چه قدر مي تواند فاصله باشد. فصل1)  انحرافات پديد آمده پس از نبي اكرم(ص) بدعت
اولين بدعتي كه بعدازرحلت پيامبر رخ داد ، مخالفت باسنت آن حضرت (ص)درمورد خلافت علي (ع) بود .باقرار گرفتن خلافت دردست سياستمداران دنياطلب، احكام ديني يكي پس ازديگري جاي خود را به بدعت ها وپديده هاي جديد دادوجامعه اسلامي هرچه ازعصررسالت فاصله پيداكرد ،بدعت ها گسترده تروعميق تر شدوبا حاكميت اموي ها وتخلف از كتاب وسنت مواردبسياري يافت . آنهابا بدعت هاي‌خود اسلام را وارونه ونفهمي هاي خودرابه جاي اسلام معرفي كردند.امام حسين(ع) درباره آنها فرمود :«آگاه باشيد ! اين مردم ملازم شيطان شده واطاعت خداراترك كرده وفسادرا آشكار وحدودرا تعطيل وفيء وبيت المال را به خوداختصاص داده وحلال خدارا حرام وحرام اورا حلال ساخته اند .»1
قيام سالار شهيدان حسين بن علي (ع)براي احياء كتاب خدا وسنت پيامبر (ص) بوده است وكثرت بدعت ها ازمهمترين علل وزمينه هاي قيام ايشان به شمارمي آيد.2

معني بدعت

بدعت يعني پديدآوردن چيزجديد دردين.،چيزي كه دركتاب وسنت ، اصل وريشه اي براي آن نيست وخلاف قرآن وسيره ي رسول خدا مي باشد.3 «بدعت»ازآن جهت كه موجب ازبين رفتن قوانين مترقي اسلام وباعث تحميل عقايدو آراء اشخاص بردين ومعرفي آنها به نام اسلام مي شود ،ازمحرمات شمرده شده است .علي(ع)فرمود:«هربدعتي سنتي راازبين مي برد وآن رامتروك مي سازد.»4
نمونه هايي ازبدعتها درحكومت ،پس ازپيامبر اكرم (ص)
الف)غصب خلافت :
اولين رشته اي كه ازاسلام گسسته شد،جانشيني وخلافت رسول اكرم(ص) بود.وقتي حكومت وخلافت ازمحور اصلي خودخارج شد ،زمينه ي بدعت هاي ديگرفراهم آمد.علي(ع) ماجراي سقيفه ،وچيرگي سياسي دنياداران برخودش را چنين تفسير كرده وتوضيح مي دهد:
«به خدا [ابوبكر]،خلعت خلافت رادرحالي برتن كرد كه مي دانست منزلتم نسبت به خلافت منزلتي محوري است،ومن درستيغ آن مقام جاي دارم به طوري كه فيض ولايت الهي ازقله وجودم برمردم سرازير است وهيچ پرنده اي راياراي رسيدن به پايه ومقامم نيست.لكن من ازمقام – مقام خلافت – چشم پوشيدم وازآن ابراز سيري نمودم .،ودراين انديشه فرورفتم كه با دست كوتاه برغاصبان حمله ورشوم يا برتحمل ظلمت وجهالت پيش آمده شكيبايي ورزم ؟براين شرايط سياسي گمراهي آور وانحطاط‌انگيزي كه پيردرآن فرتوت شودوكودك درايام درازش به جواني رسد،مؤمن چندان به زحمت ورنج درافتد تابميرد وبه لقاي پروردگارش نائل آيد .سرانجام به اين نظررسيدم كه شكيبايي ورزيدن براين اوضاع سياسي نوپيد ا ، خردمندانه تر است .درنتيجه درحالي كه خار به چشمم خليده واستخوان درگلويم گيركرده بود شكيبايي ورزيدم ومي ديدم كه چگونه ميراثم – ولايت برمؤمنان وخلق _ رابه غارت مي برند.
تاآنكه اولي به زندگي خاتمه ،وخلافت را ازطريق وصيت به ديگري [عمر ] انتقال داد ...عجيب است ! درحالي كه خودش وقتي زنده بودبارها مي گفت:«مراازاين كار- خلافت – معاف داريد چون من شايسته ترين فردشمانيستم.
حق خلافت راپس ازمرگ خودش به ديگري انتقال داد .اين چه خلافت شگفت آوري است ! مگرخلافت راتاابد به مالكيت او درآورده بودند كه سهم دوره‌ي عمرش رابراي خودش نگه داشت وسهم بعدازمرگش رابه ديگري ميراث داد.»
بادرگذشت پيامبر(ص) قبيله گرايي وخودخواهي كه درنفوس تازه مسلمانان مكنون بود ظهور پيداكرد.وبا جمله «حسبنا كتابُ الله»،صريحاً بارسول خدا(ص) كه فرمود:«اني تاركٌ فيكم ثقلين»مخالفت كردندواهل بيت (عليهم السلام)  - ثقل كبير – را مهجور ساختند.وبا انتخاب ابوبكر به جانشيني پيامبر(ص) اولين بدعت شكل گرفت.5

سيربدعت هادرعصر عثمان

انحطاط سياسي واقتصادي دردوره ابوبكر وعمر ، سيرچندن شديدي نداشت.تنها انحطاط فرهنگي بود كه به علت مهجوريت اهل بيت (عليهما السلام)وعدم تعبد وتقيد خلفا به قرآن وسنت ،ازسرعت زيادي برخوردار بود .اما با حاكميت يافتن عثمان ،بني اميه – مسلمانان مصلحتي _ به قدرت رسيدند وانحطاط همه جانبه جهان اسلام شدت پيداكرد .گواه اين مدعي علاوه براسناد تاريخي ، سخنان علي(ع)درنهج البلاغه است، كه لحن انتقادهاي حضرت از عثمان به مراتب شديد تراز دو خليفه ديگر است.{آن بزرگوار}درخطبه شقشقيه درانتقاد ازعثمان مي فرمايد:
«... تا سومين آنها برسركارآمد ، اوهمانند شترپرخوروشكم برآمده ، همّي جز جمع آوري وخوردن بيت المال نداشت بستگانش به همكاري اش برخاستند.آنها همچون شتران گرسنه اي كه بهاران به علف زار بيفتندوباولع‌عجيبي‌گياهان‌راببلعند،براي خوردن‌اموال‌خدادست ازآستين برآوردند اما!عاقبت بافته هايش (براي استحكام خلافت)پنبه شد وكردار ناشايستش كارش راتباه ساخت .»6
ابن ابي الحديد مي گويد:«اين تعبيرات از تلخ ترين تعبيرات است وبه نظرمن از شعر معروف حُطيئه كه گفته شده ،هجوآميز ترين شعرعرب است ، شديدتراست.7
درحكومت خليفه سوم بدعت ها ونقض احكام خدا آن قدراوج مي گيرد كه فرياد امربه معروف ونهي ازمنكر ازهرسوبلند شده بسياري از مهاجران وانصار ازاينكه جامعه اسلامي به سوي ارزشها ي جاهلي سوق داده شده وتعصب قومي ونژادي به تما م معنا احياگرديده است شكوه مي كنند .اوحكومت را به معناي استعباد ديگران واستثمار آنها تلقي مي كرد ولذا تاحدي كه مي توانست درراه زراندوزي وتصرف ناروا دربيت المال حركت كرد واستاندارانش بزرگ ترين كاخ ها رابنيان نهادندعثمان براي اولين بار دردنياي اسلام يك رژيم مبتني بر اشرافيت برقرار ساخت.8
اوبسياري از سنن پيامبر اكرم(ص) ونصوص قرآن كريم را رهاكرد، وبه اجتهادات خود ودستورات كعب الاحباريهودي عمل نمود .مسعودي دراين باره مي نويسد:«روزي ابوذر درمحل جلوس عثمان رفت.عثمان براي حاضران درجلسه اين مساًله راطرح كرد:به نظرشما اگركسي  زكات مالش راپرداخت كند وظيفه ديگري براي او هست ؟كعب الاحبارگفت :نه ،اي اميرالمؤمنين (وظيفه اي جزپرداخت زكات برايش نيست .)ابوذربه سينه كعب كوبيد وفريادكشيداي يهود ي زاده دروغ مي گويي.»وبعداين آيه راخواند كه:«نيكي اين نيست كه روبه سوي شرق وغرب( براي نماز)بگردانيد بلكه نيكوكار كسي است كه به خداي يگانه ايمان آورد وبه دوران آخرت وفرشتگان وكتاب آسماني وپيامبران معتقد باشدومال را به خويشاوندان ويتيمان وبيچارگان ودرراه ماندگان وگدايان بدهد ودرراه آزادي بردگان صرف كند....»9
بعدعثمان گفت :« آيااشكالي دارد كه مبلغي ازبيت المال مسلمانان راخرج كارهاي خودمان كنيم يابه شمابپردازيم؟»بازكعب الاحبارجواب داد خير!ابوذرچوب دستي خودرابلند كرده برسينه كعب الاحبارفشردوگفت:يهودي زاده‌چه‌عاملي باعث شده اينطورگستاخانه‌درباره دين ما اظهار نظركني ؟عثمان به ابوذر تشرزد كه چقدر مرااذيت مي كني بروبه جايي كه تورانبينم ».وابوذربه خاطرنابساماني هاي فراواني كه مي ديده همواره معترض بود .لذا بعداز اين كلام عثمان به شام هجرت كرد.10
نمونه اي ديگر ازاين نوع نمازسفر عثمان است.نمازمسافردرسفرقصرمي شود .مشروعيت نمازقصر طبق كتاب وسنت واجماع مسلمانان ثابت است .قرآن كريم مي فرمايد:
«واذاضربتم في الارض فليس عليكم جناحٌ اَن تقصروا من الصلواة إن خفتم أن يفتنكم الذين كفروا .11
هنگامي كه سفرمي كنيد ،گناهي برشما نيست كه نمازراكوتاه كنيد اگرازفتنه كافران بترسيد.»
پيامبراكرم(ص)بعدازنزول اين آيه شريفه نماز خودرادرسفرقصر مي خواندند .شيخين نيزهمانند رسول خدا (ص)درمسافرت نماز راشكسته مي خواندند . 12
اما عثمان برخلاف سيره پيامبر (ص)درمسافرت تمام مي خواند به طوري كه مورداعتراض اصحاب ومسلمانان قرارگرفت ليكن توجهي نكرد.13درزمان عثمان بدعت هاي ابوبكروعمرنيز دنبال شد وباواردشدن مسلمانان مصلحتي – بني اميه – به صحنه قدرت زمينه‌ي بازگشت بسياري ازارزشهاي جاهلي فراهم آمد.14

به قدرت رساندن امويان
وقتي‌عثمان زمام امورخلافت رابه دست آورد بستگانش‌رادورخود فراخواند.حكم بن ابي العاص راازتبعيدخارج كردوبه مدينه آورد.15 همان كه پيامبر(ص)اوراترد وبه خارج مدينه تبعيدكرده بود .وليدبن‌عقبه،پسرابي‌معيط– همان كه پيامبرخبرداده بودكه اواهل‌دوزخ است– وعبدالله بن‌ابي سرح،معاوية بن ابي سفيان ،عبدالله بن عامر وسعيدبن عاص كه همه ازخويشان عثمان بودند به قدرت رسيدند.
عثمان درقدرت دادن به بني اميه دردوجنبه سياسي واقتصادي به طرزعجيبي اقدام نمود.به گونه اي كه درتصرف بيت المال ولايت تام يافتند وآنقدرقدرتمند شدند كه پس ازكشته شدن عثمان وزعامت يافتن علي(ع) توانستند درمقابل آن حضرت بايستند وجنگ هاي داخلي رايكي پس ازديگري سامان دهندومانع اصلاحات اوشده ونهايتاً سلطه‌ي خودشان را بركل جهان گسترش دهند.16

به وجودآمدن اختلاف طبقاتي

دركنارطبقه‌ي ثروتمندبني‌اميه طبقه‌ي فقيري به وجودآمد كه نه زمين داشت نه مال وثروت ونه بهره اي ازبخششهاي كلان.اين طبقه راسربازان ومجاهدان اسلامي وخانواده هاي آنها تشكيل مي دادند .
باگذشت زمان فاصله‌ي بين اين دوطبقه بيشتر شد وجامعه‌ي اسلامي ازارزشهاي الهي وديني‌فاصله‌ي بيشتري گرفت .17

خاندان ابوسفيان
درباره ي برخي ازچهره هاي سياسي بني اميه قبلاً مطالبي مطرح شد .آنها حدود بيست سال باپيامبر جنگيدند وزماني ايمان آوردند كه شمشير پيامبر(ص)بالاي سر آن ها قرار داشت وهيچ چاره اي جزپذيرش اسلام نداشتند .ابوسفيان دربدر ، ازسران مشركين، ودراحد وخندق سردار لشكرو زعيم سپاه كفربود.18 اوكسي است كه پس ازبه خلافت رسيدن عثمان برسرقبر حضرت حمزه رفت وبا پاي خودبرقبر اوزد وگفت اكنون برخيزوبنگرآنچه راما باهم به خاطر آن جنگ مي كرديم. اينك كودكان ماباآن بازي مي كنند.19 

معاوية بن ابو سفيان

تاريخ زندگي معاويه پراززشتي وپليدي است.اوبدعت هاي زيادي دراسلام ايجادكرد وظلم هاي فراواني مرتكب شد .
پيامبراكرم(ص)درباره اوفرمود:«إذارأيتم معاوية علي منبري فاقتلوهُ. يعني :وقتي معاويه رابرمنبرمن ديديد اورابكشيد!»
اوهرگز ايمان نياورد وتظاهربه اسلام كردوازهرفرصتي براي تضعيف اسلام بهره برد .علي(ع)درباره عدم ايمان معاويه مي فرمايد :«سوگند به خدا آنان (معاويه وطرفدارانش )اسلام نياوردند بلكه تظاهر به مسلماني كردند وكفرخودراپنهان داشتند ،چون ياراني يافتندبه دشمني خود با ما برگشتند ...»20
معاويه همچون پدرش شرب خمر مي كرد21 ومعاصي كبيره مرتكب مي شد .باحاكميت بيست ساله‌ي اوجهان اسلام خسارات زيادي ديد.احكام اسلام دگرگون.،وبدعت ها فراوان گرديد.
معاويه ازاينكه نام ابوبكر وعثمان برده نمي شد ودرشبانه روز پنج بارنام مبارك رسول خدا (ص) دراذان ذكرمي شد شديداً متاً ثربود ومي گفت: به خداسوگنداز پا ننشينم‌تاآن‌رادفن‌كنم (اززبانها بيندازم) خاندان  بني‌اميه نه تنها بامخالفان پيامبر اكرم(ص) برخورد قاطع نمي كردند حتي به افراداجازه مي دادند آن حضرت راهجو نمايند .22

يزيد بن معاويه
يزيد فرزند معاويه ازكريه ترين چهره ها ي تاريخ بشريت است.وسياه ترين صفحات تاريخ بشر صفحاتي است كه درآن شرح زندگي يزيد ثبت شده است.اوتربيتش تربيت مسيحي بود وبامسيحيت بيش ازاسلام آشنا بود وفرزندش خالدرانيز به مسيحيان سپرد وهرگز باآنها جنگ نكرد.23
عقادمي گويد :يزيد جوان بدخويي بودكه شب وروزش را درميگساري واشتغال به تار مي گذراند وازمجلس زنها وندمايش برنمي خاست مگر براي شكاروروزهايي را درشكار بي اطلاع از جريان اموركشور سرمي كرد.24
همچنين مي گويد :علاقه‌ي شديد يزيدبه شعر او را به ميگساري ومعاشرت با شعرا وندما راغب كرده بود .توجه او به تربيت يوزها وبوزينگان اورا در عداد وهم رديف صاحبان يوز وبوزينه قرارداد. يزيد بوزينه‌اي‌داشت‌كه آن‌را ابوقيس مي‌خواندولباس‌حريربه آن مي پوشاندوآن را به طلاونقره زينت مي نمود ودرمجالس شراب حاضرمي‌ساخت‌ودرمسابقات‌اسب دواني برالاغي‌سوارش‌مي‌كرد وتحريص‌مي نمو د تامسابقه راازاسب ها ببرد .او حتي درمدينة الرسول نيز ازميگساري وگناه خودداري نمي كرد.25
اگردرباره‌ي يزيدبن معاويه هيچ مطلبي نداشتيم بجز كلام نوراني امام حسين(ع)كه فرمود :«وعلي الاسلام السلام إذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» 26درمعرفي اوكفايت مي كرد .
يزيدبزرگترين جنايات تاريخ رامرتكب شده است .وي دراولين سال سلطنتش سبط پيامبر(ص)،امام حسين(ع)وفرزندانش واصحابش را بافجيع ترين وضع به شهادت رساند ودرسال دوم مدينة الرسول را غارت نموده وخون بهترين شخصيتهاي روزگاررا مباح ساخت.ودرسومين سال سلطنتش با هتك حرمت مسجدالحرام وبه منجنيق بستن خانه كعبه قبله مسلمانان وسوزاندن سقف وپرده هاي كعبه جنايات خودرابه اوج رسانيد.27

پاورقي 
1. تاريخ طبري،ج4ص304؛كامل ابن اثير،ج3،ص553؛ به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183 2. مجمع البحرين،طريحي،ج4، به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
3.كنز العمّال،ج1،ص222،روايت1119 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
4. دارالبصائر،دمشق،1980،ص24و26 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص183
5. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص187
6. نهج البلاغه خطبه ي 3 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
7. شرح نهج البلاغه،ج1،ص197 به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
8. الغدير،ج9،ص78تا 208 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
9.بقره،آيه ي 177 
10. مروج الذهب،ص340 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص210
11. نساءآيه ي 101
12. ،ر.ك،صحيح مسلم،جزءاول،ص258،صلاة المسافر؛الغدير،ج8،ص98-  102 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
13.تاريخ طبري،حوادث سال29؛الكامل ابن اثير،ج3،ص  49 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
14. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص212
15.پيامبر(ص)حكم بن ابي العاص وفرزندش رابه خاطرجسارت هايي كه نسبت به حضرت كرده بودندبه طائف تبعيدكرد.بعدازرحلت آن حضرت عثمان نزدابي بكرشفاعت كردپذيرفته نشدعمرنيزدرزمان حكومت خودنپذيرفت .اما وقتي خودش حكومت يافت برخلاف دستوروعمل پيغمبروخلاف آراءمسلمانان آنها را به مدينه برگرداندوخلعت پوشاندوصدهزاردرهم جايزه وسيصدهزاردرهم صدقات قضاء راكه تعلق به بيت المال مسلمانان داشت يك جا به اوبخشيدوپسرش مروان را كه پيغمبراورا(الوزغ بن الوزغ والملعون بن الملعون)خوانده بود منشي خودقرارداد.دخترش را به او دادوپانصد هزاردينار،خمس غنيمت هاي آفريقا رابه اوبخشيد.{ ر.ك،الغدير،ج8،ص260وشرح نهج البلاغه ،ابن ابي الحديد،ج1،ص198وص335ويعقوبي،ج2،ص168 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص206
16. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص207
17.همان منبع ،ص209
18. همان منبع ،ص221
19.پرتويي ازعظمت حسين(ع)،ص171،به نقل از شرح نهج البلاغه ،ابن ابي الحديد،ج3،ص444 به نقل ازهمان منبع ،ص223
20.مبارزه براي آزادي بيان عقيده ، جعفرمرتضي عاملي،ص159ازوقعة الصفين،ص215و509 به نقل ازهمان منبع ،ص223
21. الغدير،ج10،ص179؛النصايح الكافيه،ص96؛همان منبع ،ص224
22. همان منبع ،ص225
23. مروج الذهب،ج3،ص 3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
24. ابوالشهدا،عقاد،ص21و3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
25. ابوالشهدا،عقاد،ص77؛الكامل ،ابن اثير،ج3،ص 3 به نقل ازهمان منبع ،ص226
26.موسوعة كلمات الامام الحسين،ص285،به نقل از اللهوف،ص10وبحارالانوار،ج44،ص324 به نقل ازهمان منبع ،ص226
27. الامامة والسياسة،ج1،ص233؛تاريخ يعقوبي،ج2،ص224؛تاريخ طبري،ج4،ص370 به نقل ازهمان منبع ،ص227


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت


امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي

عنوان:امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي

آن حضرت براي ادامه خط حاكميت صالحان – به فرمان الهي – درروز عيدغدير خم، علي(ع) را به جانشيني خود وامامت مردم پس ازخويش منصوب كرد .از اين رو درروايات ماازولايت ورهبري ،به عظمت ياد شده است، ازجمله درروايت معروف امام باقر(ع)مي خوانيم:«اسلام برپنج اصل اساسي بنيان نهاده شده است :نماز ، زكات ، حج، روزه وولايت.»
آنگاه درپاسخ به اين سؤال كه ...



از اين پنج اصل كدام يك برتر است، مي فرمايد:«ولايت ازهمه چيز برتر است؛ چرا كه ولايت (وتشكيل حكومت اسلامي ) كليد بقيه است و والي (امام) راهنماي مردم نسبت به آن چهار امر مهم مي باشد.» 59
آري باتشيكل حكومت ديني و پذيرش حاكمان صالح به خوبي مي توان به اجراي احكام الهي كمك كرد و اصول اخلاقي و احكام شريعت را تحقق عيني بخشيد. متأسفانه پس از رسول خدا(ص) رهبري امت اسلامي در جايگاه اصلي خويش قرار نگرفت و امير مؤمنان علي (ع) را از خلافت دور نگه داشتند؛ ولي آن حضرت‌ هر زمان ‌كه فرصتي دست مي داد، برحق حاكميت خويش پاي مي فشرد، و خود را سزاوار تر از همه به خلافت اسلامي مي شمرد.
سرانجام آن حضرت در سال 35هجري در يك بيعت عمومي به خلافت ظاهري رسيد و در مسير اقامه قسط و عدل و احياي ارزشهاي ديني تلاش كرد، ولي زخم هاي برجا مانده از دوران گذشته و حوادث سخت و شكننده ي ‌دوران خلافت و در نهايت شهادت مولا (ع) سبب شد كه علي(ع) به تمام اهداف والاي خويش دست نيابد.
توطئه هاي معاويه چه در عصر اميرمؤمنان علي(ع) و چه در عصر خلافت كوتاه امام حسن(ع) و تلاشهاي جبهه ي نفاق براي «تضعيف خط علوي» و نا آگاهي جمعي از مردم و دنيازدگي گروه ديگر، بار ديگر سنگ آسياي خلافت را از محورش خارج ساخت واين بار دشمنان قسم خورده حاكميت اسلام راستين، بر اريكه ي قدرت قرار گرفتند!60

حسين(ع) و احياي حكومت نبوي
امام حسين(ع) كه شايسته و وارث حاكميت نبوي و علوي و رهبر معنوي امت اسلامي بود، براي احياي ارزشهاي‌اسلامي‌و بسط ‌قسط‌ و عدل و مبارزه با ستمگران به هدف تشكيل حكومت اسلامي به پاخاست، به اين قصد كه اگر ممكن شود با تشكيل حكومت اسلامي و گرنه با شهادت خويش و يارانش، چهره ي واقعي بني اميه را آشكار سازد و به ريشه كن ساختن درخت ظلم و كفر و نفاقشان بپردازد و اسلام و امت مظلوم اسلامي را ياري كند. امام حسين (ع) درخطبه اي با صراحت هدف از تلاش و تكاپوي خويش را چنين بيان مي كند:
«خداوندا! تو مي داني كه آنچه از ما (درطريق تلاش براي بسيج مردم ) صورت گرفت، به خاطر رقابت در امر زمام داري و يا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود، بلكه هدف ما آن است كه نشانه هاي دين تو را آشكار سازيم و اصلاح و درستي را در همه ي بلاد بر ملا كنيم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و فرايض سنت ها و احكامت مورد عمل قرار گيرد.»61
امام خميني (قدس سره)در سخني در تبيين همين مطلب مي گويد «...آنهايي كه خيال مي كنند حضرت سيدالشهدا براي حكومت نيامده ، خير[اين سخن صحيح نيست بلكه] اينها براي حكومت آمدند، براي اين كه بايد حكومت دست مثل سيدالشهدا(ع) باشد، مثل كساني كه شيعه سيدالشهدا(ع) هستند،باشد».62هرچندامام مي دانست سرانجام دراين راه شهيد مي شود.
درجاي ديگر مي گويد:«زندگي سيدالشهدا(ع)، زندگي حضرت صاحب الزمان (ع)،زندگي همه انبياي عالم ،ازاول ، ازآدم تاحالا همه اين معنا بوده است كه درمقابل جورحكومت عدل درست  كنند»63

نگاهي به گذشته
اگر به زندگي ابا عبدالله الحسين(ع)نگاه كنيم به خوبي درمي يابيم كه آن حضرت ازنوجواني فقط اهل بيت (عليهم السلام)را شايسته ي خلافت اسلامي مي دانست.درتاريخ مي خوانيم :«روزي عمر برمنبر رسول خدا(ص)خطبه مي خواند ودرخطبه ي خويش گفت :«من به مؤمنان ازخودشان سزاوارترم!امام حسين(ع)كه درگوشه ي مسجد نشسته بود خطاب به عمر فرياد زد:«ازمنبرپدرم رسول خدا(ص)پايين بيا !اين منبرپدرتو نيست (كه برفراز آن قرار گرفته اي واين گونه ادعاها مي كني )عمرگفت:اي حسين ! به جانم سوگند قبول دارم كه اين منبر پدر توست ، نه پدر من ، ولي بگو چه كسي اينها را به تو يادداده است؟پدرت علي بن ابي طالب؟!حسين(ع)فرمود:اگر من مطيع فرمان پدرم باشم به جانم سوگند اوهدايت كننده است ومن هدايت شده ي او خواهم بود اوبيعتي برگردن مردم اززمان رسول خدا(ص)دارد كه آن را جبرئيل ازناحيه ي خداوند نازل كرد وجز منكر كتاب خدا، اين مطلب را انكارنمي كند.مردم آن را با قلب خويش شناختند (ودانستند حق با پدرم است)ولي با زبان آن را انكاركردند؛ واي برمنكران حقوق مااهل بيت !...
عمر گفت: اي حسين(ع)!هركس حق پدرت راانكاركند، لعنت براوباد !(ولي من بي تقصيرم چرا كه) مردم مارا اميرساختندومانيز پذيرفتيم واگر پدرت را امير مي كردند ، مااطاعت مي كرديم!
امام حسين(ع)پاسخ داد :اي پسرخطاب ! كدام مردم تورا برخويش امير ساختند،پيش از آن كه توابوبكر را برخود (ومردم)امير قراردهي.وي نيزبدون حجت ودليلي ازپيامبر(ص)وبدون رضايت آل محمد(عليهم السلام)تورابرمردم امير ساخت.آيا رضايت شمادونفر،همان‌رضايت (خداو)پيامبر است ؟!...
عمر كه پاسخي نداشت،خشمگين ازمنبرفرودآمد وبه همراه جمعي نزدعلي(ع)رفت واز حسين(ع)شكايت كرد...64
امام حسين(ع)درتمام دوران خلافت پدر بزرگوارش امير مؤمنان (ع) وبرادرش امام حسن(ع)براي تقويت‌حكومت اسلامي‌دركنار‌آن‌بزرگواران‌حضورداشت‌وبا دشمنان حكومت اسلامي مبارزه مي كرد.65

سخن امام حسين(ع)دربرابرمعاويه

هنگامي كه معاويه براي گرفتن بيعت جهت يزيد برآمد وبه شهرها سفر كرد ؛درمدينه نيز اجتماعي براي معرفي وبيعت براي يزيد تشكيل داد وگفت:
به خدا سوگند! اگر من درميان مسلمين كسي بهتر از يزيد را سراغ داشتم ،براي اوبيعت مي گرفتم !!
امام حسين(ع) برخاست وفرمود:
به خداسوگند!توكسي را كه يزيد ازجهت پدر ، مادر وشايستگي ها وارزش هاي فردي وصفات انساني بهتراست كنارگذاشتي!»
معاويه گفت:گويا خودت رامي گويي؟
فرمود:آري!
معاويه خاموش شد.66
مطابق روايت ديگري امام (ع)فرمود :«به خدا سوگندمن ازاو (يزيد)به خلافت سزاوارترم ؛چراكه پدرم ازپدرش وجدم از جدش ومادرم از مادرش بهتر است وخودم نيز از او بهترم!»67
ازاين كلمات صريح ، به خوبي روشن مي شود كه امام حسين(ع)درآن زمان فقط خودرا شايسته ي خلافت مي دانست ومعتقدبود شخصي همانند او – با عظمت خانوادگي ومعنوي – بايدزمام امور مسلمين را به دست گيرد.68
تلاش امام حسين (ع)براي تشكيل حكومت اسلامي درزمان يزيد
پس از مرگ معاويه وبه خلافت رسيدن يزيد،شرايط براي مبارزه با ستمگران وتشكيل حكومت اسلامي – بيش از گذشته – فراهم شده بود وآن حضرت در اين مسير اقداماتي را درپيش گرفت:

الف)ترك بيعت با يزيد(واعلام عدم شايستگي اوبراي خلافت)
با توجه به اين كه امام حسين(ع)يزيد را هرگز شايسته ي اين جايگاه رفيع نمي دانست وخود را به حق شايسته ترين فرد براي امر خلافت مي ديد ، با يزيد بيعت نكرد وحكومت او را به رسميت نشناخت.
از اين رو هنگامي كه خبرمرگ معاويه به مدينه رسيد وآن حضرت توسط والي مدينه احضار شد،امام(ع)درپاسخ به عبدالله بن زبير كه پرسيد چه خواهي كرد ؟  فرمود :«هيچ گاه با يزيد بيعت نخواهم كرد ،چرا كه امرخلافت پس از برادرم حسن(ع) تنها شايسته ي من است».69
همچنين به والي مدينه فرمود :
«ما ازخاندان نبوت ومعدن رسالت وجايگاه رفيع رفت وآمد فرشتگانيم...درحالي كه يزيد مردي است فاسق ، مي گسار، قاتل بي گناهان؛اوكسي است كه آشكارا مرتكب فسق وفجور مي شود.بنابراين ، هرگز شخصي همانند من،بامردي همانند وي بيعت نخواهدكرد.»
همچنين امام (ع)در پي اصرار مروان بن حكم براي بيعت بايزيد،باقاطعيت فرمود:«هنگامي كه امت اسلامي به زمامداري مثل يزيد گرفتار آيد ،بايد فاتحه ي اسلام راخواند!من از جدم رسول خدا شنيدم كه مي فرمود:خلافت برخاندان ابوسفيان حرام است!»70
درواقع‌امام(ع)بااين‌جمله‌عمق‌فاجعه‌ي‌زمامداري‌يزيدرا بيان‌مي كندوبا استشهاد به كلام رسول خدا (ص) تصدي خلافت توسط فرزندان ابوسفيان را حرام مي شمارد.
درسخن ديگري كه آن حضرت خطاب به برادرش محمد حنفيه بارديگر برعدم بيعت با يزيد-به هرقيمتي-تأ كيد مي ورزد ومي فرمايد:
اي برادر!به خداسوگند!اگردرهيچ نقطه اي از دنيا هيچ پناهگاه وجاي امني نداشته باشم هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد».71

ب)تصريح به شايستگي خود براي خلافت

امام حسين(ع)علاوه بر آن كه يزيد را شايسته ي اين جايگاه  والانمي دانست ، به شايستگي خود نسبت به امر ولايت وحاكميت اسلامي تصريح مي كند .درواقع امام(ع)بااين جملات درمسير تشكيل حكومت اسلامي وبه عهده گرفتن خلافت مسلمين حركت مي كند.
امام حسين (ع) درخطبه اي پس از نماز عصر درجمع لشكريان «حر»خواند،فرمود:«اي مردم !من فرزند دختررسول خدا يم،ما به ولايت اين امور برشما (وامامت مسلمين)ازاين مدعيان دروغين سزاوارتريم».72
همه ي اينها علاوه برمواردي است كه امام حسين (ع)درحيات معاويه – آنگاه كه مسأله ي ولايت عهدي يزيد مطرح شد-به شايستگي خويش برامر خلافت تأ كيد ورزيد.
ج)پاسخ به دعوت كوفيان
ازنمودهاي تلاش امام حسين(ع)براي تشكيل حكومت اسلامي ،پاسخ به دعوت كوفيان جهت پذيرش رهبري قيام برضد حكومت نامشروع يزيد است.
همچنين فرستادن امام (ع)سفير ونماينده ي خود، جناب مسلم بن عقيل (ع)رابه كوفه براي ارزيابي دعوت آنان وبسيج نيروها وگرفتن بيعت از مردم ، حكايت ازعزم امام  (ع)جهت تشكيل حكومت اسلامي دارد .
باتوجه به اين كه كوفه مركزعلاقمندان وشيعيان علي بن ابي طالب بود ،تصميم امام حسين (ع) برآن بود كه اين شهر را پايگاه اصلي قيام ونهضت اسلامي خود قرار داده واز آن مكان انقلاب رارهبري كرده وبه ديگر شهر ها گسترش دهد.73
به هرحال با توجه به شواهد تاريخي كه بخشي از آن گذشت ، يكي از اهداف قيام امام حسين(ع)تشكيل حكومت اسلامي ودرواقع باز گرداندن خلافت اسلامي به جايگاه اصلي خويش بود،تادرپناه آن عدل گسترش يابد ،حق احيا شودوباطل وپليدي وبدعت ها نابود گردد.74

دستاورد وپيامدحادثه ي بزرگ عاشورا
احياي اسلام وآيين حق{سيره ي نبوي}
دستگاه خلافت اموي تصور مي كرد با كشتن امام حسين (ع)ويارانش – آن هم در نهايت قساوت وبي رحمي – واسارت زنان وكودكانش به هدف خويش رسيده ونتيجه ي مطلوب رابه دست آورده است.به گمان خويش هم توانسته است دشمن شماره يك خودرااز سرراه بردارد وهم از ديگران زهر چشمي بگيرد،تا هيچ كس بناي مخالفت با حكومت اورادرسر نپروراند.
يزيديان كه پس از حادثه ي عاشورا از پيروزي خيالي خود!سرمست ومغرور بودند ،سخناني برزبان جاري ساختند ورفتارهايي از خود بروز دادندكه به افشاي ماهيت ونيات شوم آنان كمك كرد.آنان كه گمان داشتند باكشتن امام حسين (ع) واسارت خانواده ي او، به پيروزي بزرگي نائل شده اند وآخرين نقطه ي مقاومت درخاندان پيامبردرهم كوبيدند،براي آن كه پيروزي خيالي خود را به رخ همگان بكشانند ومستي وسرورخود را تكميل كنند ، به اقدامات نابخردانه وجاهلانه اي دست زدند كه شادماني زود گذر آنان را به مصيبت وماتم دائمي تبديل كرد .
آذين بندي شهرهايي چون كوفه ودمشق ، برپا كردن مجالس سرور وشادي ،توأم بارقص وشراب وپايكوبي ،به زنجير بستن نوادگان پيامبر(ص)وگرداندن آنان درميان مردم درهيئت اسيران جنگي ، تازيانه زدن به اطفال بي گناه ، برسر نيزه كردن سرهاي شهيدان سرفراز كربلا وزدن چوب خيزران برلب ودندان امام و...ازجمله كارهايي بود كه به منظور تحقير اسيران وزهر چشم گرفتن از ديگران ، از بني اميه بروز كرد.
ولي تمام اين اعمال تير خلاصي بودبرقلب پليددستگاه اموي ،به گونه اي شادماني زودگذر آنان تبديل به‌كابوس وحشتناكي شدولحظه اي آنان رارهانساخت.درواقع بني اميه هنوز طعم پيروزي را مزمزه نكرده بودند كه تلخي آن را درسراسروجود پلشت وپليد خود احساس كردند.
آنان درحالي كه سرمست باده ي پيروزي خيالي بودند ،تصريح كردند كه انتقام خودرااز رسول خدا(ص)گرفته اند وتصور مي كردند به اهداف خويش كه بازگشت به عصرجاهليت ود نزديك شده اند ،ولي درواقع همه ي اين تلاشها ، تيشه اي بود كه برريشه ي ناپاك دستگاه اموي وارد مي شد!
شهادت‌امام حسين(ع)وياران‌پاكبازش،به‌احياي مكتب محمدي (ص)كمك كرد وخون پاك اباعبدالله (ع) درخت اسلام راآبياري نمود وبه رشد وبالندگي امت اسلامي وبيداري مسلمانان انجاميد.
امام صادق (ع)مي فرمايد:پس ازشهادت امام حسين(ع)هنگامي كه ابراهيم بن طلحه (درمدينه)باامام علي بن الحسين (ع)روبرو شد (ازروي طعنه)گفت:«اي علي بن الحسين دراين نبرد چه كسي پيروز شد؟! »
امام فرمود:«اگرمي خواهي بداني پيروزي وغلبه با چه كسي بود،به هنگام فرارسيدن وقت نماز اذان واقامه بگو».75
امام با اين پاسخ به اوفهماند كه هدف محو اسلام ونام رسول خدا(ص)بود،ولي همچنان طنين «لااله الا الله ومحمدٌرسول الله» در مأذنه ها مي پيچد ومسلمانان درهمه جا – حتي درشام و پايتخت سلطنت يزيد- به يگانگي خدا ورسالت محمد(ص)گواهي مي دهند!
«موسيوماربين آلماني مي گويد:«حسين(ع)با قرباني كردن عزيزترين افرادخود ، با اثبات مظلوميت وحقانيت خود،به دنيا درس فداكاري وجانبازي آموخت ونام اسلام واسلاميان رادرتاريخ ثبت ودرعالم بلندآوازه ساخت واگر چنين حادثه اي پيش نيامده بود،قطعاًاسلام به حالت كنوني باقي نمي ماند وممكن بود يكباره اسلام واسلاميان محو ونابود گردند »76
حديث معروف نبوي كه فرمود:«حسينُ مني وانا من حسينٍ(ع)؛حسين ازمن است ومن از حسينم 77محقق‌گرديد،حسين از رسول خداست ، چراكه فرزند دختراو حضرت فاطمه ي زهرا (س)است ؛ولي رسول خدا(ص)فرمود:«من از حسينم»بدين معنا كه حسين (ع)آيين مرا احيا مي كندوازاين جهت خودم راازحسين مي دانم.
به صراحت مي توان گفت :قيام امام حسين(ع)نه تنها آيين پيامبر بزرگ اسلام (ص)رانجات داد، بلكه ازمحواهداف رسالت ساير انبيا نيز جلوگيري كرد.چراكه رسول خدا (ص)كامل كننده ي رسالت پيامبران گذشته وخاتم رسولان ودين اوخاتم اديان بود.
گويا تلاش هاي همه ي انبياي گذشته مقدمه اي بودبراي ظهور پيامبرخاتم وسپردن پرچم هدايت بشري به دست آن حضرت تا دامنه ي قيامت.
مي دانيم اين آيين كه خاتم اديان الهي بود،درعصر حكومت معاويه ويزيد موردتهديد قرار گرفت ،به ويژه‌درسلطنت يزيد ؛بيم آن مي رفت كه ثمرات تلاش هاي انبيا وبه ويژه پيامبراسلام(ص)به فراموشي سپرده شود. درچنين شرايطي شهادت امام حسين(ع) به احياي آيين خدا كمك كرد و درخت توحيد و نبوت‌ ر اطراوت‌ و سرسبزي ‌تازه‌اي ‌بخشيد .و شايد به ‌همين‌دليل‌در«زيارت وارث »نه تنها امام حسين (ع ) وارث پيامبراسلام‌بلكه وارث انبياي بزرگي چون حضرت آدم (ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهيم(ع)، حضرت موسي (ع)وحضرت عيسي(ع) ناميده شده است .گويا حسين(ع)همچون گلابي است كه از گل هاي متعدد گلستان توحيد ونبوت‌گرفته شده، بوي همه انبياي گذشته را داردووارث همه ي آنهاست .78

نتيجه
صرف نظر از انگيزه وهدف امام حسين(ع)از قيام ،اقدام آن حضرت ، دستاوردهاي برجسته اي راكه يكي از مهم ترين آنها ايجادآگاهي فرهنگي وسياسي بود دربرداشته است.
امام حسين(ع)توانست چهره ي دولت اموي را كه سالها باتبليغات پردامنه ي معاويه ،نوعي مشروعيت كاذب براي خود به دست آورده بود ، رسوا سازد . بي ترديد اين آگاهي ، دربرپايي وتداوم قيام هاي عصر اموي ،همچون قيام عبدالله بن زبير79، توابين ، مختار، زيدبن علي،يحيي بن زيدوسرانجام عباسيان تأثير فراوان داشته است.80 
 
 پاورقي       
59. كافي،ج2،ص18،باب دعائم الاسلام  به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 250
60. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 250
61.  تحف العقول ،ص170وبحارالانوار،ج97،ص79  به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 251
62. صحيفه ي امام،ج21،ص3 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص252
63. صحيفه ي امام،ج21،ص 4 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص252
64. احتجاج طبرسي،ج2،ص77-78 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص253
65. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص253
66. الامامة والسياسة،ج1،ص211 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254
67. موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)،ص265 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254
68. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص254،
69. مقتل الحسين خوارزمي،ج1،ص182 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص255
70. لهوف،ص99وبحارالانوارج1ص184 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص256
71. فتوح ابن اعثم ،ج5،ص31وبحارالانوار،ج44،ص329 به نقل ازهمان منبع
72. فتوح ابن اعثم ،ج5،ص137،تاريخ طبري،ج4،ص303{بااندكي تفاوت} به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص257
73. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص257
74. همان منبع ،ص262
75. بحارالانوار،ج45،ص177. به نقل ازهمان منبع ،ص497
76.كتاب:درسي كه حسين به انسانها آموخت،ص284 به نقل ازهمان منبع ،ص497
77. بحارج43ص261.اين حديث درمنابع مختلف اهل سنت نيز نقل شده است ؛ازجمله:مستدرك حاكم،ج3،ص177؛معجم الكبير طبراني،ج22،ص274وكنزاالعمال ج12ص115 به نقل ازهمان منبع ،ص497
78. همان منبع ،ص498
79.براي نمونه ، بيهقي درتاريخ خودآورده است كه چون حجاج محاصره عبدالله بن زبير درمكه راشدت بخشيدواورابرسردوراهي تسليم ومرگ قرار داد ، اسماء مادر عبدالله به اوگفت:«نگاه كن كه حسين بن علي(ع)چه كرد. اوكريم بودوبرحكم عبيدالله بن زياد تن درنداد.»{ ر.ك بيهقي ،ابوالفضل،تاريخ بيهقي،تصحيح علي اكبر فياض ص237-238 به نقل ازتاريخ تشيع ،ج1،ص167 }
80. ر.ك تشيع درمسير تاريخ،ص189 به نقل ازتاريخ تشيع ،ج1،ص167ب.


منابع و مأ خذ
1.داودي ،سعيد؛رستم نژاد،مهدي؛عاشورا،ريشه ها، انگيزه ها، رويدادها، پيامدها؛زيرنظرآية الله مكارم شيرازي1384
2.پژوهشكده ي تحقيقات اسلامي،زمينه هاي قيام امام حسين(ع)[فرهنگي واجتماعي]،ج1، 1383
3.حيدري آقايي، محمود؛خانجاني،قاسم؛فلاح زاده،حسين؛محمدي ، رمضان؛تاريخ تشيع، ج1،زيرنظردكترسيداحمدرضا خضري،پاييز1384


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي

مقالات

عنوان:امام حسين (ع) احياگر حكومت نبوي

اقدامات بني اميه برعليه خاندان رسول
ابن ابي الحديد از كتاب الاحداث مدائني نقل مي كند. «معاويه در سال عام الجماعة 28فرماني عمومي براي كارگزارانش در تمام بلاد اسلامي صادر كرد. كه در آن آمده بود هركس كه چيزي در فضيلت ابوتراب {علي (ع)} و خاندانش روايت كند خونش هدراست، و مالش حرمت ندارد، و از حوزه حفاظت حكومت بيرون خواهد بود. پس از صدور اين اعلاميه، مردم كوفه، يعني دوست داران خاندان علوي ...



بيش از ديگران زجروبلا كشيدند.29 دراين ميان افرادي مثل ميثم تمار وصعصعة بن صوحان وحجربن عدي وعدي بن حاتم [امام حسين (ع)درمسيرحركت خويش ازمكه به كربلا ازاين افرادوظلمي كه به آنها درراه حمايت از اسلام واقعي روا شده بسياريادمي كند. ]  كه باولاي علي زندگي مي كردند بيشترگرفتار شكنجه وقتل وغارت حاكمان شهر شدند .
معاويه درحضور تعدادي ازصحابه گفت كسي حق ندارد درفضايل علي(ع)وفرزندانش چيزي بگويد.همه‌سكوت‌كردند بجزعبدالله‌بن‌عباس‌كه گفت:توماراازخواندن قرآن وعمل به قرآن نهي‌مي‌كني ؟ ابن ابي الحديد مي نويسد اين مطلب حقيقت دارد كه بني اميه ازاظهار فضايل علي (ع)مانع شدند وراويان فضايل علي(ع)رامجازات مي كردند تا آنجا كه اگركسي حديثي از وي نقل مي كرد كه به فضيلت اوهم مربوط نبود بلكه به احكام ديني مربوط مي شد جرأت نام بردن اورا نداشت ومي گفت: ابوزينب روايت كرده است .
معاويه به اينكه فضايل علي(ع) وفرزندانش منتشر نشود قانع نبود بلكه دستورداد احاديثي را در ذمّ حضرت علي(ع)جعل كنند .معاويه گروهي ازاصحاب وگروهي ازتابعان را گماشت تا اخبارزشتي را درباره علي (ع)نقل كنند كه باعث دوري مردم ازاهل بيت (عليهم السلام)شود وبراي اين افراد امتيازاتي قائل شدتاديگران نيزبه اين امر تشويق شوند.30
اينكه پس از شهادت حضرت علي (ع)عده اي گفتند:«آيا علي (ع)هم نماز مي خوانده است ؟»نتيجه اين سياست معاويه است .
سبّ جانشين پيامبر 31
معاويه درادامه سياست مهجوركردن علي (ع)وفرزندانش ، برخلاف سنت رسول الله(ص)،سبّ علي(ع)، همسر فاطمه زهرا(س)وخليفه ي رسول خدا(ص)راروا شمرد !
معاويه ابتدا خودش سب وبدگويي به علي (ع)راآغازنمودوسپس ائمه جمعه وجماعت ومردم رابه اين كاروادار نمود .32

تبديل خلافت به سلطنت

يكي ازخيانت هاي معاويه به جهان اسلام موروثي كردن خلافت اسلامي بود.وي بدون درنظر گرفتن معيارهاي ديني فرزندش يزيدراكه جواني نادان وفاسد بود به عنوان زعيم جامعه اسلامي معرفي كرد.معاويه كوشش زيادي كرد كه براي وليعهدي يزيد ازامام حسين(ع)بيعت بگيرد ، لذانامه هاي متعددي دراين باره به امام حسين (ع)وسران قبايل نوشت ، امام (ع)درپاسخ نامه‌اش جواب كوبنده‌اي به او داد.33 ودرمقابل معاويه كه جهت اخذ بيعت براي يزيد درمدينة النبي سخن مي گفت فرمود:«...مطلبي را كه درباره كمالات (!)يزيد ولياقت وي براي اداره ي امور امت اسلامي نوشته بودي فهميدم .اي معاويه تويزيدراچنان توصيف كرده اي كه گويا شخصي را مي خواهي معرفي كني كه زندگي اوبرمردم پوشيده است، ويااز غايبي خبرمي دهي كه مردم اورانديده اند ويادراين مورد فقط تو علم واطلاع به دست آورده اي!نه ، يزيدآنچنان كه بايد ، خودرانشان داده وباطن خود را آشكارساخته است .يزيد جوان سگ باز وكبوترباز وبوالهوسي است كه عمرش با ساز وآواز وخوش گذراني سپري مي‌شود.يزيدرااينگونه معرفي‌كن واين‌تلاشهاي بي ثمررا كنار بگذار.گناهاني‌كه تاكنون‌درباره ي اين امت بردوش‌خود باركرده‌اي بس است،كاري نكن‌كه هنگام ملاقات پروردگار بارگناهانت ازاين سنگين تر باشد!توآنقدربه‌روش باطل وستم‌گرانه‌ي خودادامه‌دادي وبا بي خردي مرتكب ظلم شدي كه كاسه ي صبرمردم را لبريز نمودي ...»34

شرك وكفر يزيد
يزيدبن معاويه برخلاف پدرش كه خودرا مسلمان وانمود مي كرد پرده از چهره ي پرتزوير وكفرآلود بني اميه برداشت وهدف اصلي خاندان بني اميه ازحكومت راآشكار ساخت.يزيد كه درفكر خام خود كاردين داران واسلام راتمام شده تلقي مي كرد[همان طور كه پيش ازاين هم ذكر شد] يكسره به فكر شراب وعياشي بود.
درجريان كربلا ، آشكارا ازشكست كفار قريش دربرابر مسلمانان درجنگ بدر اظهار تأ ثرواندوه  نمود وكشتن فرزندان پيغمبر وخاندان وحي را به حساب انتقام از پيامبر(ص) عنوان كرد وآرزوكرد اجداد وپدران وي بودند وشهادت فرزندرسول خدا (ص)رامي ديدند وبه اومي گفتند اي يزيد دست تو شل مباد ودرپايان گفت: بني هاشم با ملك وقدرت بازي كردند .پس بايد دانست نه خبري آمده ونه وحيي نازل گرديده است.35

ب)تبعيض نژادي:
تبعيض نژادي به اين معناست كه براساس نژاديا رنگ پوست وياقوميت به كسي امتيازي داده شود وبرهمين مبنا به ديگران ظلم شود ياازآن امتياز محروم وممنوع شوند.تبعيض نژادي امري زشت وناپسند است كه فطرت انساني آن رارد وعقل وخرد آن را محكوم مي كند .
قرآن به صراحت وروشني نشان مي دهد كه ساحت اسلام ازهرگونه پيرايه «قوميت ونژاد»مبراست.اسلام به عنوان يك ايدئولوژي انساني ازروز نخست بافرهنگ تبعيض نژادي وقومي مبارزه كرد وفرمود :ملاك برتري نزدخداوند متعال تقوا وپرهيز كاري است36، وپيامبر(ص)درحجة الوداع اعلام كرد :هيچ عربي رابرغيرعرب برتري وفضيلتي نيست جز به تقوا وپرهيزكاري37.
وروز فتح مكه فرمود :«اي مردم ! خداوند كبرونخوت جاهليت وفخرفروشي باپدران را ازميان شما برداشت آگاه باشيد كه شما از«آدم» هستيد وآدم ازگل بود،همانا بهترين بندگان خدا بنده اي است كه پرواكند...پس هركس كردارش اورا به جايي نرساند حسب ونسبش اورا به جايي نمي رساند...»38يارن نزديك پيامبر(ص)ازمليت هاي گوناگون بودند:سلمان فارسي، بلال حبشي ،ابوذر غفاري ،حذيفة بن يمان و ...39

تبعيض نژادي دردوران حاكميت خلفا وبني اميه

درعصر خليفه دوم برخلاف نص صريح قرآن وسنت رسول الله(ص)، سياست تبعيض نژادي بنيان نهاده شد ودرتدابير احكام ، مقررات ومواضعي كه درشرايط ومناسبت ها حالات مختلف داشت حقوق غيرعرب  پايمال گرديد وعرب برعجم تفضيل وبرتري يافت .واعراب نيز برخي بربرخي ديگر برتري پيداكردند.اين سياست پيامدها ي بسياربدي درجهان اسلام به بارآورد كه يكي ازآنها گرايش مسلمانان به دنيا وبه وجودآمدن اختلاف طبقاتي دربين آنان مي باشد .ابن ابي الحديد مي نويسد:«عمر درپرداخت اموال به مسلمانان ، قانون مساوات عصر پيامبر(ص)رانقض كرد اوسابقين دراسلام را برمسلمانان ديگر ، مهاجرين از قريش را برغير قريش ، مهاجرين رابرهمه انصار وعرب رابر عجم وغيربرده را بر بردگان ترجيح وبرتري داد .40 اين سياست عمررا امويان دقيقاً به اجرادرآوردند وتا قرن ها آثار ونتايج آن استمرا ر يافت.41
ج)جريانهاي فكري وسياسي ايجادشده درآن روزگار

عثمانيه
يكي‌ازگروههاي‌مطرح‌درعصرامام حسن(ع)عثمانيه مي باشند .اينان به واسطه ي پيوند با دولت اموي ،  ازموقعيت ممتازي برخوردار بودند .عثمانيه دربدو حكومت امام حسن (ع)ازبيعت با آن حضرت پرهيزكردند 42زماني كه معاويه پس ازصلح قدرت را به طور كامل دردست گرفت، ازآنجايي كه درتبليغات گسترده،خودرا خون خواه عثمان معرفي كرده بود ، چترحمايتي خودرا برسر اين گروه گسترانيد.بنيان گذار دولت اموي پس ازآن  دستورداد تا عمال اوبرمنبرها ودرشهرهاي مختلف به علي (ع)لعن ونفرين فرستند.43

مرجئه
 
به نظر مي رسد، گذشته از عثمانيه، فرقه ي مرجئه نيز در اين عصر قابل توجه بوده اند .ديدگاه كلامي مرجئه درمورد مرتكب گناه كبيره وهمچنين كافي دانستن ايمان قلبي براي نجات انسان ازسوي آنان ، باعث به وجودآمدن نوعي ديدگاه تسامحي درآنان گرديده بود كه مي توانستند گروه هاي مختلف كلامي وسياسي ، ازجمله دولت اموي را تحمل نمايند وبا آنان كنارآيند.44
خوارج
هرچنداكثريت هسته اصلي خوارج كه درعصرحكومت امام علي (ع)وپس از نبرد صفين شكل گرفتند،درجنگ نهروان به قتل رسيدند ونبرد فوق ، ضربه مهلكي براين فرقه وارد آورد.اما باقي مانده ي آنان با طرفداراني كه جذب نمودند ، به يكي ازجريانهاي مهم سياسي – اجتماعي دردوره امام حسن (ع)وعصرامويان تبديل شدند.45

فصل 2)  امام حسين(ع) ولزوم احياي ارزشهاي ديني و سنت نبوي(ص)

رجعت همه جانبه ي ارزشهاي جاهلي
چنانكه‌ازفرمايشات امام حسين(ع)درمواردمختلف استنباط‌مي‌شودوكتابهاي تاريخ نيزآن راتأ ييدمي كند ، جامعه درعصرخلفا ي سه گانه وپس از به حاكميت رسيدن بني اميه وبدترين آنها، يزيدازجهات مختلف به عقب برگشته بود.امام هرگز ازگناهان وكارهاي نارواي كوچكي‌كه‌ميان عامه‌ي مردم شايع بود سخن نگفت بلكه ازتغييررويه هاي سياسي ، فرهنگي واقتصادي وبازگشت آنها ازحالت اسلامي به حالت جاهلي شكوه مي كرد. حتي‌اگرگروه‌بي‌شماري ازمردم به قانون اسلام‌عمل‌نمي كردند بازنمي توانست چنان شرايط واوضاع ناگواري به وجود بياورد كه ولي خدا وحجت حق را به ستوه آورده وآرزومند شهادت سازد.آنچه تأ ثر فرزندرسول خدا (ص)رابرمي انگيخت ، ترك سنت پيامبر(ص)وقرآن كريم درتمام شئون فر دي واجتماعي بود كه درعصر يزيدبه اوج خود رسيد .
همان طور كه پيش ازاين نيز گفته شد،«سقيفه ي بني ساعده»اولين بدعت وانحرافي بود كه بدعت ها وانحرافهاي ديگر را به دنبال آورد ومجموع بدعت هايي كه درعصر خلفاي سه گانه ، معاويه ويزيدبن معاويه به وجود آمد ،بارديگر جاهليت را باهمه ي‌ويژگي هايش زنده كرد وارزشها وسنت هاي الهي را نا بود ساخت .تبعيض نژادي درعصر خليفه ي دوم پايه گذاري ودرزمان معاويه به اوج خود رسيد.وبدين طريق نظام طبقاتي عصر جاهليت دوباره تحقق يافت؛تعصبات قبيله اي درزمان عمر وعثمان شروع شد ودرعصر يزيد به اوج خود رسيد به نحوي كه اموي ها خودرا ازهمه افرادجامعه بالاتر مي دانستند وبه چيزي جز منافع خود فكرنمي كردند؛ زمام داري لجام گسيخته درعصر خلفاي سه گانه پايه گذاري شد،وباسلطنت يزيد گسترش يافت .دراين راه خون هزاران بي گناه به زمين ريخته شد ؛ شرب خمر ولهوولعب اززمان معاويه آغاز ، ودرزمان يزيددركل جامعه شيوع يافت.به نحوي كه مردم درشهرهاي مكه ومدينه نيز گرفتارلهوولعب شدند!اموي ها به جاي سفارش مردم به تدبر وقرائت قرآن كريم ، آنهارابه خواندن شعر توجه دادند وبامكتب تراشي وسركوب عالمان وارسته ودين شناس ، جامعه را به سرگرداني معنوي مبتلا ساختند؛ باترويج دنياگرايي مردم را ازآخرت وخداي جهان آفرين غافل نمودند.طبيعي بود كه درچنين محيطي ، انسان آزاده وباايماني همچون حسين بن علي (ع)آرزوي مرگ كند وبراي بيدارساختن مردم باتمام وجودبه پاخيزد.46


اهداف وانگيزه هاي قيام عاشورا ازديدگاه اباعبدالله(ع)

نظريه پردازان ومفسران زيادي دراين باره سخن رانده وهركدام ازديدگا ه ومنظرخاصي به اين مسئله پرداخته اند.كه هركدام ازاين نظرات ضعف هايي رادربرمي گيرد از جمله اين ضعف ها مي توان به ، يك سونگري ها وگاه تحليل هاي غلط ومغاير با واقعيت اشاره كرد .
اما با نگاهي جامع به سخنان امام (ع)به طور كلي مي توان موارد زير رابرشمرد:

1.احياي آيين خدا ونجات اسلام ازچنگال بدعت ها 
به يقين نهضت خونيني همچون نهضت كربلا واستقبال امام حسين(ع)ازهمه‌ي حوادث شكننده ي آن وپذيرش شهادت خود ، ياران وفرزندان واسارت زنان وكودكانش ،نمي تواند مسئله ي ساده اي باشد.
بايدمطمئن بود كه آن امام بزرگوار وياران گرانقدرش به دنبال هدفي مهم بودند كه تقديم جان ومال وپذيرش هرنوع سختي وآزار رابراي آنان سهل وآسان مي كرد .هدفي كه والاتر ازسرمايه هاي زندگي مرداني همچون حماسه سازان كربلا بود.
اگرنگاهي‌به‌آيات قرآن بيافكنيم درمي يابيم خداون درچه زماني چنين اجازه اي را به مسلمانان مي دهد وبراي رسيدن به چه هدفي، بذل جان ومال را لازم مي شمرد.درجاي جاي قرآن كريم ازقتال« في سبيل الله»سخن به ميان آمده است وبه مجاهدان راه خدابشارت هاداده وازآنان تجليل شده است .47
يادمردان خداپرستي را كه همراه جمعي ازپيامبران درراه خدا كشته شدند،گرامي داشته 48وازشهيدان راه خدا به عظمت يادكرده است.49
درواقع قدرمشترك اين آيات تجليل ازجهادي است كه هدف آن ،تقويت دين خداواعلاي كلمه ي حق باشد{وكلمةُ اللهِ هي العليا}.50
به تعبيرامام خميني(قدس سره):«اسلام  آن قدرعزيز است كه فرزندان پيغمبر ،جان خودشان را فداي اسلام كردند.حضرت سيدالشهدا(ع)با آن جوان ها،باآن اصحاب ،براي اسلام جنگيدندوجان دادند واسلام را احيا كردند.»
اميرمؤمنان‌علي(ع)درروايتي‌مي‌فرمايد:هنگامي‌كه‌حادثه‌اي پيش‌آمد (كه‌دين ياجان شماراتهديد مي كند ) جان خويش را فدا كنيد ، نه دينتان را»51
تاريخ‌به‌خوبي‌گوياي‌اين‌حقيقت‌است‌كه‌ازعصراستيلاي‌بني‌اميه بربلاد اسلامي،زحمات رسول خدا (ص ) وتلاش‌مجاهدان صدراسلام درنشر آيين خدا به تاراج رفت؛ارزش هاي اسلامي زيرپاگذاشته شد؛بدعت وفسق وفجور رايج گشت.سخن ازمحونام رسول الله (ص)به ميان آمد وتبعيض وبي عدالتي ، ستم وبيدادگري ،شكنجه وآزار مؤمنان ،شاخصه ي اين حكومت بود .
ازاين رو امام حسين (ع)دراواخرعمرمعاويه ،مبارزه ي خود رابه گونه اي علني آغاز كرد وبا سخنراني معروفش درسرزمين منا،درجمع گروهي از صحابه وفرزندان آنان به افشاگري پرداخت وزمينه ي يك قيام را فراهم كرد.
همچنين نامه هايي كه آن حضرت به معاويه نوشت وبا شجاعت تمام به نكوهش او پرداخت، همگي گوياي اين حقيقت است كه امام از آن زمان مبارزه ي خويش را آغاز كرده بود؛ هرچند براساس پايبندي به صلح برادرش به قيام مسلحانه دست نزد ولي نشان دادكه آماده ي قيامي بزرگ است ومنتظر است تا پس ازمعاويه به آن دست زند.
معاويه باآن كه از اين ماجراها آگاه بود ازدرگيري با امام پرهيزداشت وگاه به تهديد بسنده مي‌كرد. اما پس ازمرگ معاويه شرايط تغيير كرد؛ چراكه ازسويي ، يزيد به فسق وفجور و بي‌ديني شهره بود و از انجام هيچ گناهي حتي به صورت علني پروا نمي‌كرد؛ و از سوي ديگر، يزيد هيچ سابقه‌اي (هر چند به صورت ظاهر) دراسلام نداشت؛ جواني خام و ناپخته وهوسران بود؛ به همين دليل، ميان صحابه و فرزندان آنان‌نيز داراي‌هيچ‌گونه‌امتيازي‌نبود و از سوي‌ديگرگروه‌زيادي ازمردم كوفه براي همراهي با امام (ع) اعلام آمادگي كرده بودند.امام مي‌ديداگرازاين فرصت براي افشاي چهره ي واقعي بني اميه وياري دين خدااستفاده نكند، ديگر نامي از اسلام وقرآن ورسول خدا(ص) باقي نخواهدماند.52  

2.اصلاح امت ، امربه معروف ونهي ازمنكر

باآن كه به حسب ظاهر عواملي چون امتناع امام حسين (ع)ازبيعت با يزيدويا دعوت به پاسخ كوفيان درتحقق اين قيام خونين بي تأثيرنبود،ولي درعين حال كلمات امام(ع)، به طورمكرر از اصلاح امت و دو فريضه ي مهم امربه معروف ونهي ازمنكر به عنوان يكي ازانگيزه هاي اساسي اين نهضت بزرگ ياد شده است.
دوفريضه‌اي‌كه‌قرآن‌هلاكت‌وانقراض‌اقوام‌پيشين‌رابه‌سبب‌فراموش‌كردن‌آن معرفي‌كرده، مي فرمايد: «چرادرقرون (واقوام)پيش ازشما دانشمندان صاحب قدرتي نبودندكه از فساد درزمين جلوگيري كنند.»53
همچنين درباره ي آن گروه ازبني اسرائيل كه موردلعن پيامبراني چون حضرت داود(ع)وعيسي(ع) قرارگرفتند،مي فرمايد:
(چون)آنان ازاعمال زشتي كه انجام مي دادند يكديگررانهي نمي كردند ،چه بدكاري انجام مي دادند.54
درحقيقت اين سازشكاري وبي تفاوتي آنان بودكه موجب تشويق افراد گناهكار مي شد،ودرنهايت به هلاكت همگان مي انجاميد.درآيه اي ديگرخداوند اجراي اين اصل را به طور گسترده‌ازويژگي هاي امت اسلامي به عنوان «امت برتر»دانسته،مي فرمايد:«شمابهترين امتي بوديدكه به سود انسان ها آفريده شديد(چه اينكه )امربه معروف مي كنيد ونهي ازمنكر ، و به خدا ايمان داريد.55 نكته ي جالب اينكه اين آيه دليل بهتر ين امت بودن را «امربه معروف ونهي ازمنكر» دانسته آن را بر«ايمان به خدا » مقدم مي دارد تا بيانگر اين‌معني‌باشد كه ‌بدون ‌اين ‌دوفريضه،ريشه هاي ايمان به خدا نيزدردلها سست مي شود وپايه هاي آن‌فرومي‌ريزد و به‌تعبيرديگر ايمان به خدابرآن دوفريضه استوارمي گردد.56 همان گونه‌كه اصلاح همه ي امورجامعه برآن دواستواراست.
                                                                 ***
به راستي كه امام حسين(ع)رابايد قهرمان اين ميدان دانست.آن حضرت علاوه برامربه معروف قلبي وزباني ،عمل به آن رانيز به منتهاي اوج خود رسانيدوبالاترين‌مرحله ي عملي آن راانجام داد[مراحل سه گانه ي امربه معروف ونهي ازمنكر]وباشجاعتي وصف ناپذيربه همگان اعلام كرد:
«اي مردم!هركس ازشمادربرابرتيزي شمشيروزخم نيزه ها شكيبااست،بامابماندوالا ازماجداشود!!»57
مطابق روايات قيام باشمشير(درجاي خود)عالي ترين وپرفضيلت ترين مرحله اازمراحل امربه معروف ونهي ازمنكر است كه امام حسين(ع)به آن قيام كرد.
امام حسين نه تنهاباسخنانش به افشاي جنايات بني اميه پرداخت كه با شمشير برضدّآنان به مبارزه برخاست وتاپاي جان ايستادگي كردواين حركت خويش را «امربه معروف ونهي ازمنكر واصلاح امورجامعه»ناميدودربيان وسخنان خويش مكرر ازاين فريضه ي بزرگ ياد كرد ، وبا صراحت ، يكي ازانگيزه ها ي حركتش را احياي همين امر مهم شمرد. 58

3.تشكيل حكومت اسلامي ومبارزه باستمگران
اهميت تشكيل حكومت اسلامي ازديدگاه اسلام:
انبياء واولياي الهي درطول تاريخ براي پيشبرد اهداف مقدس خويش ، درصدد تشكيل حكومت برآمدند؛چرا كه بدون شك با تشكيل حكومت ، بهتر مي توان مردم رابه سوي ارزش هاي معنوي سوق داد ودرراه بسط عدالت اجتماعي كوشيدوفرامين الهي را به صورت ضابطه مند اجراكردوبه برقراري عدل ودفع ظلم وشرك وبيدادگري كمك نمود.
همچنين بسياري ازاحكام الهي است كه بدون تشكيل حكومت نمي توان آنها رااجرا كرد ويا – لااقل – به طور مطلوب تحقق نمي يابد .
ازاين رو ، پيامبران پيشين تاآنجا كه شرايط اجازه مي داد ،درصددتشكيل حكومت ديني بودند وپيامبر بزرگ اسلام نيزدرنخستين فرصت ، اقدام به تشكيل حكومت اسلامي درمدينه كرد وخودشخصاً  رهبري اين حكومت رابه عهده گرفت .

پاورقي
28. مقصود از عام الجماعه،سال40هجري است كه معاويه برتمام عالم اسلامي حكومت يافت.اين سال را عام الجماعه نام نهادند؛زيرادرآن سال كسي بامعاويه مخالفت نكرد.واين كه به پيروان مكتب خلفا ،اهل سنت وجماعت مي گويند بخاطر اين است كه آنها درپيروي ازخلفا اتفاق واجماع دارند.{زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ص241}
29. شرح نهج البلاغه ،ج11،ص44؛اسرارآل محمد(ص)،ص180 به نقل ازهمان منبع ،ص241
30. شرح نهج البلاغه ،ج13،ص219-220 به نقل ازهمان منبع ،ص242
31.«سبّ» يعني بدگويي ولعن كردن. مجمع البحرين ،ج 2 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص243
32.زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص243
33. الامامة والسياسة،ابن قتيبه،ج1،ص202 به نقل ازهمان منبع ،ص265
34.الامامة والسياسة،ابن قتيبه،ج1،ص209 به نقل ازهمان منبع ،ص266
35. الغدير،ج3،ص260 به نقل ازهمان منبع ،ص275
36.حجرات،معني آيه ي 13
37.الغدير،ج6،ص188؛مجمع الزوائد،ج3،ص272 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص189
38.بحارالانوار،ج21،ص137و 138 به نقل اززمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص189
39. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص189
40. شرح نهج البلاغه ،ج8،ص111 به نقل از زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص189
41. زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص189
42. اصفهاني ،ابوالفرج،الأغاني،ج11،ص116،نقل از:شيعه درتاريخ ،ص151 به نقل ازتاريخ تشيع ج1،ص145
43. تاريخ تشيع ج1،ص145
44. تاريخ تشيع ج1،ص146
45. تاريخ تشيع ج1،ص147
46.زمينه هاي قيام امام حسين(ع)،ج1،ص283
47.آل عمران ،آيه ي 195؛نساءآيات 74، 95-96؛توبه ،آيات 20-22،111وآيات فراوان ديگر.
48.آل عمران آيه ي 146
49.آل عمران ،آيات169-171
50.توبه آيه ي 40
51. كافي،ج2،ص216،ح2 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص232
52. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 234
53.هود،آيه ي116
54.مائده آيه ي79
55.آل عمران،110
56.به تفسيرآيه درنمونه ،ارجاع داده شده
57. ينابيع الموده،ص406 به نقل ازعاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 243
58. عاشورا،ريشه ها ،انگيزه ها،رويدادها،پيامدها،ص 243


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


تصويري از شب عاشورا

تصويري از شب عاشورا
گفتار‌هاي عاشورايي

امشب امام، باردیگر صحابه رامي‌آزمايد، برایشان موقعيت ایجاد می‌کند وبرخورد آن‌ها را با اين موقعيت مي‌سنجد. نافع بن هلال یکی ازاین صحنه‌ها را وصف می‌کند و می‌گوید: امام راهي را كه نقطه‌ي كور ميدان بود به من نشان داد وگفت، می‌توانی ازاین جا بروی وهيچ كس هم مزاحمت نمي شود بيا و برو. من بيعتم را از تو برداشتم.» ويا نزدیکی‌های بعدازظهر تاسوعا وبرخي هم گفته اند خود روزعاشورا، به بُشرگفت برو. گفته‌اند که روزعاشورا کسی با تاخت وارد کربلا شد وگفت بُشرکیست؟ كسي گفت‌:منم. به اوگفت پسرت را به اسارت گرفته‌اند، اگرخودت را برسانی واین مبلغ را بدهی می‌توانی پسرت را نجات دهی والّا اورا خواهند کشت. تا این مسئله به گوش امام رسید، فوراً به درون خیمه رفت(خیمه‌ها لبریزازکالاهای گران قیمت بود.** بشررا صدا زد وگفت جان فرزندت درگرو چه‌مقدارپول است؟ بشرگفت: یا اباعبدالله! چرا این پرسش را می‌کنید؟ امام فرمود: بگو. بشرگفت: گفته‌اند هزاردینار. امام فرمود: این پارچه‌ها بیش ازهزار ارزش دارد بردار وبرو. من نيز بیعتم را ازتوبرداشتم. بروو فرزندت را نجات بده! بشرگریه کرد وخود را برزمین انداخت وگفت: «مولا، من يك اسب ويك شمشیر خریدم، هركدام به هزاردرهم. شش ماه، نيز براين شمشیرکارکردم که بیایم ودرخدمت شما فداکاری کنم، حالا شما به من می‌گویید برو؟!


 

** پارچه هایی درکربلا وجود داشته به نام اسپرك که درفارسی پرند يا پرنيان يا حريري، نوعي از آن‌هاست. و بسیارگران قیمت بوده است. اين كالاها را امام در راه حركت به سمت كربلا مصادره كرده بود. وقتی که امام منزل دوم را پشت سرمی‌گذارد و از تنعیم و صفاح می‌گذرد. دیدند قافله‌ای دارد می‌آید؛ امام فرمودند: صبرکنید ببینم چه خبراست! معلوم شد چندین شتر، بارهای گرانبها را به عنوان هدیه برای آغازحکومت یزید ازیمن به شام می برند. امام دستورداد مصادره کنید. بعد حضرت به آن‌ها فرمود: هرکس دلش می خواهد با ما بیاید می تواند بیاید وهرکس هم می خواهد برگردد ما کرایه اش را می دهیم. امام کرایه ی کسانی را که می خواستند برگردند، داد هرکس هم دوست داشت با امام آمد، تمام اموال را هم مصادره کرد. این كالا‌ها،در غروب عاشورا غارت شدند؟.



این  خواندن‌ها وراندن‌ها درکربلا بسيار عجیب است؛ یک جا امام اصرارمی‌کند ویک نفررا جذب می‌کند وجای دیگردررا بازمی کند ومی‌گوید بروید.

شب گذشته امام سخنرانی مي‌كند، بعد چراغ‌ها را خاموش کرده ومي‌فرمايد: «شب را شترراهوارخویش قراردهید وازاین جا بروید، این‌ها مرا می‌خواهند واگربه من دسترسی پیدا کنند با شما کار ندارند برويد واگر مي‌توانيد دست فرزندانم را هم بگیرید وازاین جا ببرید.» که ناگهان قامت بلند اباالفضل العباس(ع) درمقابل حسین مي‌روید كه: برادر،چراغ خاموش می‌کنی؟! چراغ من تویی! «إِنَّ الحُسَین مِصباحِ الهُدی» بی‌توکجا مي‌توان رفت؟‌ما نمی‌رویم! بعد بریربلند‌مي‌شود‌ومي‌گويد:«ای کاش مرگ، هزاربار اتفاق می‌افتاد تا من درآخرین بار بهتر از اولین بار، جان فشانی می‌کردم.» پس از او زهیربلند شده ومي‌گويد: «حسین!اگربه ما بگویی مثل ماهی‌دردریا فرو روید، می‌رویم، اگربگویی خود را ازکوه بیفکنید، خود را ازکوه خواهیم افکند.» امام تبسم مي‌کند ومي‌فرمايد: «آفرين، من این گونه می‌خواهم.» این‌ها همه صحنه‌هایی است که امام، در آن ها،افراد را آماده می کند.

 امام زمینه‌هایی می‌سازد‌که هرکس اندک تردیدی دارد برود. او نمی‌خواهد انسان هاي مذبذب وسست درکربلا باشند. خدا هم ازاین‌ها خوشش نمی‌آید.خداوند در قرآن مي فرمايد: و لكن كره الله انبعاثهم يعني؛ُخداوند ازکسانی که هنگام برخاستن، رخوت وسستی دارند، خوشش نمی‌آید. «اَلّلهُمَ إِنِّی اَعُوذُبِکَ من ِالکَسَلِ والفَشَل؛ یعنی خدایا به توپناه می‌برم ازرخوت وبی حالی.»*

درکربلا ميوه‌ي کال نداریم، همه رسیده هستند، ومیوه‌ي رسیده ازشاخه جدا می‌شود؛ نباید برشاخه بماند؛ چون گندیده می‌شود. فردا همه آبداروناب و آماده‌اند.

یکی ازهراس‌های عمرسعد وشمردرجریان کربلا، سخنرانی‌های حضرت اباعبدالله(ع) بود. امام، در روز عاشورا شش خطبه‌ی بلند دارد واین بود که هنگام سخنرانی امام، جنجال می‌کردند، سر و صدا مي‌كردند؛ تا سخن امام به گوش سپاه نرسد. زماني كه حضرت اباعبدالله(ع) سخن مي‌گفت، شمربا آن صدای نحس دورگه‌اش، سعی می‌کرد فضای کربلا را عوض کند تا کسی به صدای الهی و زیباي اباعبدالله(ع)، گوش ندهد. امام درکربلا خطبه‌های شکوهمندی خوانده است كه بسيار شنيدني و مهم هستند.

 امام، بعد ازسخن گفتن با ياران، آن‌ها را صف آرایی مي‌كند. حضرت اباالفضل العباس(ع) را به دليل رشادت بسيار وقامت بلندش، وسط قرارداد.** امام ،خود با مقدار كمي فاصله ازعلی اکبرایستاد. (این چینش ازنظرروانی بسيار مهم است.) زهیررا سمت راست گذاشت.*** درسمت چپ هم حبیب بن مظاهراسدی را قرار داد. جوانان بنی هاشم را هم جلو قرار داد. به همه هم گفته بود خودتان را مرتب کنید. به پیرها گفته بود موهاي صورت خود را خضاب کنید. امام زمان(عج) درزیارت ناحیه خطاب به اباعبدالله(ع) می‌فرماید: «السلام عَلی الشَّیبِ الخَضیب؛ یعنی، سلام برآن محاسن خضاب شده.» امام دستورداد پیرمردها محاسن شان را خضاب کنند تا جوان به نظر برسند. نباید وقتی دشمن نگاه مي كند، احساس كند، مشتي پیرمرد مقابلش هستند. تعداد پیرمردهای کربلا زیاد است اما امام دستورداد، خودتان راآراسته كنيد. (دربعضی از جنگ های پیامبر(ص) هم این‌گونه بود.) آن‌ها خضاب کرده بودند و وقتی آمدند احساس می کردی همه جوانند. نشاطی درآن‌ها موج مي‌زد که آن‌ها را، جوان کرده بود. حبیب، در میدان، دقیقاً مثل یک جوان می‌جنگید. آن گونه که حمیدبن مسلم گزارش داده است، شصت وپنج نفر را کشت. می توانید پیرمردي هشتاد ساله را تصور کنید که شمشیري در دست دارد با وزني بین پنج تا هشت کیلوگرم، وزره هم پوشیده و کلاهخود هم برسرگذاشته است، اين پيرمرد به میدان برود و فاصله‌ی نسبتاً زیادی را هم بدود، حضرت حبیب اين گونه است. این توان، دیگر توان معمولی نیست؛ این عشق است که به او تواني این‌گونه داده است. شما وقتی به چیزی علاقه‌منديد اگر ساعت دو شب هم صدايتان بزنند، ممکن است بدوید و بروید، زيرا برایتان مهم است. این‌ها هم عاشقند؛ شیفتگان حسین، پروردگان مکتب قرآن، قلب‌های لبریز از معرفت، درك، فهم، بصیرت، و روشن بینی؛ فردا کربلا با این شيفتگان عارف شکل می‌گیرد.

توصيفي ازشب وروز عاشورا

شب عاشوراست. نمی‌دانیم امشب چه می‌گذرد، ای کاش کسی گزارش این شب را به ما می‌داد و می‌گفت که حضرت اباالفضل(ع) به بچه‌ها چه می‌گفت؟ علی اکبر(ع)، چه حرف‌هایی می زد؟ ای کاش کسی به ما می‌گفت امشب، در کربلا هر کس کدام بخش از قرآن را می‌خواند؟

ای کاش می‌دانستیم امشب زینب چه می‌کند؟روابط درکربلا چگونه است؟حیف که این چیزها به ما نرسیده است! ای کاش خدا به ما قدرت مکاشفه دهد تا بتوانیم آن صحنه‌ها را ببینیم؛چه کار می‌کردند؟ چه روابطی در کربلا وجود دارد؟ صحابه با هم چه حرف‌هایی می زنند؟ ما این‌ها را نداریم اما می‌دانیم، هرچه مي‌گويند با محبوب است، با دوست.  از هرکه هم می‌گویند از محبوب است. از شهادت می‌گویند و خود را برای فردا آماده می‌کنند.

فردا صبح تیرباران آغاز می‌شود. گفته‌اند دراين تيرباران پنجاه وچهار و یا چهل وپنج نفر از صحابه در میدان کربلاو مقابل چشم اباعبدالله(ع) شهید می‌شوند. ظهر می‌شود و نماز ظهر وشهیدان نماز، مانند سعید بن عبدالله وعمروبن قرظه انصاری که آن قدر تیر خورده بودند که وقتی نماز دو رکعتی امام تمام شد، برزمین افتاده بودند ولی بدنشان با زمین تماس نداشت؛ فقط صدا می‌زدند: حسین خودت را به ما برسان. وقتی امام کنار آن‌ها رسید، می‌گفتند: یا اباعبدالله!یابن رسول الله! اَوَفَیْتُ؟یعنی؛ آقا وفا کردم؟وظیفه ي خودم را انجام دادم؟ راضی هستی؟! وامام می‌فرمود: «نَعَم أنتَ أمامی فی الجَنَّه؛ یعنی، تو پیش تر از ما به بهشت رسیدی.»

 زماني مي‌رسد که همه‌ی یاران شهید شده‌اند، بهترین گوهرکربلا، علی اکبر قصد رفتن به میدان دارد. امام خود جوانش را آماده کرد؛ وسپس فرمود: خدایا کسی را به سوی این قوم می‌فرستم که، «اَشبَهُ النّاس برسول الله خَلقَاً و خلقاً و مَنطِقَاً» بعد نفرین کرد. معلوم می‌شود که این مسئله برای اباعبدالله(ع) بسيار سنگین است. جوانش را به میدان فرستاده بود و گاه روی پاها بلند می شد و نگاه می‌کرد تا ببیند که چه شده است؟! هنوز لحظاتی نگذشته بود که ناگهان صدای زینب از تلّ زینبیه بلند شد: یا حبیباه!یابن اخاه!یا سرورفؤادي! ای میوه‌ی دلم، عزیز من، اکبر من. حسین فهمید که اتفاقي افتاده است. همچون عقابی که از کوهسار فرود می‌آید خود را به بالین اکبرش رساند و...   و سيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلبٍ ينقلبون----------------------------------------------------------------------------------------------------

پارچه هایی درکربلا وجود داشته به نام اسپرك که درفارسی پرند يا پرنيان يا حريري، نوعي از آن‌هاست. و بسیارگران قیمت بوده است. اين كالاها را امام در راه حركت به سمت كربلا مصادره كرده بود. وقتی که امام منزل دوم را پشت سرمی‌گذارد و از تنعیم و صفاح می‌گذرد. دیدند قافله‌ای دارد می‌آید؛ امام فرمودند: صبرکنید ببینم چه خبراست! معلوم شد چندین شتر، بارهای گرانبها را به عنوان هدیه برای آغازحکومت یزید ازیمن به شام می برند. امام دستورداد مصادره کنید. بعد حضرت به آن‌ها فرمود: هرکس دلش می خواهد با ما بیاید می تواند بیاید وهرکس هم می خواهد برگردد ما کرایه اش را می دهیم. امام کرایه ی کسانی را که می خواستند برگردند، داد هرکس هم دوست داشت با امام آمد، تمام اموال را هم مصادره کرد. این كالا‌ها،در غروب عاشورا غارت شدند؟.

* روايت عجيبي است در  كتاب « اََلرِّسالَة العَليَّه» در آنجا آمده كه عطسه از رحمان است و خميازه از شيطان زيرا " خميازه محصول يكنواختي انسان است "  اما عطسه زماني اتفاق مي افتد كه فضا و هوا تغيير كند. خدا دوست دارد از كسالت و يكنواختي بپرهيزيم و خود را تازه كنيم.

** اباالفضل العباس(ع) خیلی قامتش بلند بود. بسيار عجیب است، می گویند درتاریخ چند تا عباس داریم که یکی ازآن ها همان عباس عموی پیغمبراست که اوهم قامتش بلند بوده. آن قدربلند که وقتی روی شتر مي نشست، اگر بچه ای را نزد اومی‌آوردند باید بچه را خیلی بلند می‌کردند تا بتواند اورا ببوسد.مي گويند حضرت عباس هم چنین قامتی داشته است. وقتی مادرش ام البنین وصفش می کند می گوید: توآن چنان بودی که وقتی براسب سوارمی شدی پاهای توبرزمین خط می انداخت. خیلی قامتش بلند بود، به گمان من وقتی حضرت اباعبدالله(ع) فرمود: أَلآنَ إنکَسَرَظَهری؛ یعنی نه پشت من تنها بلكه تمام کربلا شکست،‌یعنی؛ اباالفضل همه‌ی کربلا بود وبه همين دليل، امام نمی گذاشت اوبه ميدان برود. چون اگراومی رفت دیگرچیزی نمی‌ماند. یعنی اگراباالفضل درآغازکربلا به شهادت می رسید، همه، پشتوانه‌های روحی خود را ازدست می دادند. این کمرشکستن خیلی معنا دارد. أَلآنَ إِنَکَسَرَظَهری وَقَلَّت حیلَتی؛ این جمله خیلی معنا دارد« قَلَّت حیلَتی» به زبان‌ما‌یعنی‌دیگر‌بیچاره شدم‌. اباعبدالله(ع)، این جمله را می‌گوید؟! خدري، يكي از شعراي عرب ‌دروصف اباالفضل العباس شعرمی گویدزماني كه می رسد به بیتی که مضمون آن این است: توآن قدربزرگ بودی که امام معصوم به توپناه آورد وازتوآرامش گرفت. آن را خط زد وگفت نَه این درست نیست هرچه باشد اباالفضل العباس امام نیست. در اين لحظه خواب چشمانش را ربود در عالم رؤيا حضرت ابا عبدالله را در خواب ديد كه فرمود: خدري درست نوشتي در كربلا هيچ كس نبود كه به ابوالفضل پناه نياورد. ابوالفضل با بقیه‌ی شهدا فرق می کند؛ جداگانه دفنش کردند، امام سجاد(ع) وقتی آمد اورا هم مثل اباعبدالله(ع) دفن کرد. این نشان می دهد که اباالفضل العباس شبيه حضرت اباعبدالله(ع) است. امام سجاد(ع) بقیه‌ی شهدا را یک جا دفن کردند. حاج شیخ جعفرشوشتری(ره) معتقداست مگر حسین نمی‌توانست ابالفضل را بغل بگیرد، بیاورد وکناربقیه‌ی شهدا قراربدهد؟ دليل نياوردنش اين است که او فرق می کند. خیلی هم فرق می کند لذا‌درکنارعلقمه دفنش کرد. امام اورا درمرکزسپاه قرارداد.

*** من قصه‌ی زهیررا چند بارگفته ام )اما کربلا را هر باربگویی باز تازه است. روضه‌ای را که صدبار شنیده‌اي، عجیب است، وقتی دوباره می‌شنوی بازگریه می‌کنی. من نمی‌دانم اگرروضه‌ی پیغمبر(ص) را چهارباربخوانیم ما دیگر گریه می کنیم یا نه؟ البته من با عذرخواهی ازساحت مقدس رسول الله(ص) این مسأله را طرح می کنم. نمی دانیم درامام حسین چه چیزهست. چرا هرچه بگوییم بازتازه است؟هزاربارروضه‌ی علی اصغررا برای شما خوانده‌اند اما تا دوباره می‌گویند انگاراولین باراست که‌این روضه را می‌شنوی.) ‌زهیرنمی‌خواست به اباعبدالله(ع) بپیوندد. اومی گفت: أنا عَلی دین عُثمان. صف بندی درکربلا این بود: أنا عَلی دین علی، أنا علی دین عثمان. امام یک برنامه ی جالب طراحی کرد و او را جذب نمود. زهیروقتی آمد زنش وغلامش هم همراه اوبودند وبا تجهیزات وتشکیلات آمده بود چون بسیارثروتمند وکنجکاو بود. به تعبیر امروزی ها چهره‌اي جنجالی بود. می خواست ببیند این قافله که دارد می رود چه خواهد كرد؟ اما همیشه می گفت: منفورترین مسئله برای من شركت در جنگ باحسين يا همراه حسین بودن است. قافله که حرکت می کرد هرجا می ایستاد وچادربرپا می کرد، اومقداري دورتر چادرخودش را برپا می کرد. چادرخیلی مجلّل، با شکوه‌،بزرگ وبلندي داشت که از دور پیدا بود. معلوم بود خیلی اشراف زاده است. امام متوجه بود که اودارد می آید ، ازنظر شخصیتی هم او را می شناخت ومی دانست که چه تفکری دارد. وقتی به یک نقطه رسیدند گفت چادرها را پایین بیاورید و وانمود کنید درحال چادرزدن هستید‌ولی چادرها را برپا نکنید. این ها که مشغول شدند زهير هم چادرش را پایین آورد وبه تصوراین که آن ها می خواهند چادربرپا کنند او هم چادربرپا کرد. همین که خوب آن را درست کرد امام فرمودند چادرها را ببرید ونزدیک بزنید. امام چادر را برپا کرد ونزدیک ظهرنماینده خود را به سوی زهیر فرستاد. زهیر نشسته بود و می خواست ناهار بخورد. نوشته اند لقمه را برداشته بود که دردهانش بگذارد نماینده ي اباعبدالله رسید. سلام کرد وگفت: امام سلام می رساند.{ببینید امام چه‌طور مسئله را مطرح می کند، چقدر ظرافت به خرج می دهد. این برای ما درس است چون آن جا زن زهير هم نشسته بود.} اسم زنش دُلهُم یا دَلهَم است. دُلهُم بنت عمرو. امام به سفير خود یاد داده که وقتی رفتی توی چادر، بعد ازسلام می گویی فرزند فاطمه تو را طلب می کند. می توانست بگوید فرزند پیغمبر، حسین بن علی، هرلقبی می توانست آن جا بگوید. ولی می گوید فرزند فاطمه تورا دعوت کرده که بیایی؛ با شما کاردارد این را که گفت درحالی که لقمه دردستش بود. بهت زده مانده بود. زنش به او گفت: مرد! بلند شو برو پسر فاطمه تو را دعوت کرده. یعنی دقیقاً گویی این سفیر دارد با او صحبت می کند؛ انگار دارد با احساسات این زن هم حرف می زند. زهیر گفت: من نمی روم. یک لحظه ماند چه کار کند، دید خود اباعبدالله(ع) دارد می آید. گفته شده وقتی می آمد عبایش روی زمین کشیده وخاک بلند شده بود. این شیوه‌ی راه‌رفتن علامت اشتیاق است.{دیدید وقتی کسی شما را دوست داشته باشد وقتی می خواهد بیایید پیش شما یکدفعه بلند می شود وشما را در آغوش می گیرد. امام هم این کار را کرد} امام با این حرکتش نشان داد که برای من خیلی مهم است که کنارشما بیایم. می خواهم با شما صحبت بکنم. وقتی که اوشنید امام دارد می آید ازخیمه بیرون آمد ما نمی دانیم بین آن ها چه گذشت؛ بعضی ها می گویند نگاه امام تأثیر گذاشت. چون نگاه اباعبدالله(ع) فوق العاده نگاه نافذ ی بود نگاه اوعجیب بوده{وقتی درگودال قتلگاه افتاده بود بسیاری نزدیک رفتند که کار را تمام کنند اما نگاه امام به آن ها اجازه‌ي نزدیک شدن نمی داد. سنان رفت، عقب نشست، حرمله رفت، عقب نشست، شمرآمد. اومی گوید: شَغَلتَنی نُورٌ وَجهه عَن التَفَکُّر فی قَتلِه،‌یعنی درخشش چهره ی حسین مرا ازکشتن اوباز می داشت،‌چشم های حسین مرا مشغول کرده بود. بعد چشم ها را بست وآمد، که خود امام زمان(عج) می فرماید: برسینه ي اباعبدالله(ع) نشست ومحاسنش را گرفت وبعد خنجرهندی خود را کشید وجنایت خود را آغاز کرد.} زهیر وقتی این برخورد امام را دید به خیمه برگشت وبه زنش گفت: یا دُلهُم أَنْتِ طالِق؛ یعنی طلاقت دادم؛ برو. من می خواهم با حسین بروم. زن به اوگفت: عجب! من تورا راهی کردم حالا تو‌ مرا باز مي داري؟! امام دراین فاصله، زهیر را،آن هم کسی که بي اشتياق به پيوستن است؛ چنان می سازد که در كربلا فرمانده جناح چپ سپاه اباعبدالله(ع) می شود.

 


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


آموزه‌هاي تربيتي از زندگي خانوادگي اباعبدالله(ع) (بخش1)

گفتار‌هاي عاشورايي

آموزه‌هاي تربيتي از زندگي خانوادگي اباعبدالله(ع) (بخش1)
«ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة؛ حسين(ع) چراغ هدايت و كشتي نجات است.»
در لحظه‌های طوفان‌زای زندگی، در بحران‌های درون خانوادگی، و حتی افت و خیزها و فراز و نشیب‌های اجتماعی، حسین(ع) کشتی امنی است که می‌تواند همه‌ي ما را به ساحل سلامت برساند. و آن‌گاه که در تاریکی تردیدها، وسوسه‌ها، تزلزل‌ها، سردرگمی‌ها و حیرت‌های فردی و اجتماعی قرار مي‌گیریم، باز این حسین است که می‌تواند مصباح هدایت و چراغ راه ما باشد که با او راه را بیابیم و خود و ...



خداي خود را گم نکنیم؛ خوب برویم و مقصد را زیارت کنیم. حسین(ع) در ظلمت‌های گناه، جهل و خودخواهی مصباح است و ما در زیارت اربعین می‌خوانیم که «وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ، لیَسَتنِقَذَ عِبادَکَ عِنَ الجَهاَلة و حَیرَةِ الضَّلالََة» حسین(ع) جان خود را فدا کرد تا ما را از سردرگمی‌ها نجات دهد و از بی‌دانشی و بی‌فرهنگی و بی‌معرفتی به معرفت و دانش و فرهنگ برساند.
بحران هايي كه عصر ما را تهديد مي كنند
چهار بحران بزرگ، عصر ما را تهدید می‌کند كه عبارتند از: فقر، انهدام محیط زیست، انرژی اتمی و اعتیاد و ما در این چهار بحران و سه انفجار جمعیت، انتظارات و اطلاعات به سر می‌بریم. انسان امروزي موجود له شده‌اي است در زیر بهمن حوادث، مشکلات، مسائل و انفجار اتفاقات. اگر این‌ها را بپذیریم آیا نمی‌خواهیم به این حبل بزرگ که حسین(ع) سفینه نجات و مصباح هدایت است اعتصام بيابيم و چنگ بزنیم و از آن برای یافتن راه رهایی از سردرگمی‌ها و رسیدن به جاده‌ای زلال استفاده نماييم؟
درس هايي از زندگي خانوادگي امام حسين(ع)
با طرح اين مقدمه قصد دارم شما را به درون زندگی امام حسین(ع) ببرم و از نحوه‌ی ارتباط‌های اباعبدالله و شیوه‌ي زندگی و سیره‌ي او درس‌هایی را برای شما مطرح نمايم. می‌دانید که در این ایام ما بیشتر، از سوگ و مرثیه‌ي کربلا و اباعبدالله(ع) سخن مي‌گوييم و سه عنصرديگر کربلا یعنی پیام، حماسه و عرفان، کمتر مطرح می‌شود و یا گاهی وقت‌ها اصلاً مطرح نمی‌شود. من قصد دارم از کربلا و رفتار اباعبدالله برای شما نکته‌هایی را مطرح کنم که درسی برای همه‌ی ماست. می‌گویند یکی از بزرگترین مشکلات یا بحران‌هایی که نسل امروز به خصوص در درون خانواده دارند بحران تکلم و ارتباط است. ارتباط‌ها بسيار شکننده است. ما، وقتی می‌خواهیم با فرزند، همسر، برادر و يا خواهرمان سخن بگوييم، گاه کلماتی را به کار می‌بریم که زمینه‌ی جدایی‌ها و فاصله‌های درونی و بیرونی را در ما ایجاد می‌کند. امروز عمدتاً با خانواده‌هایی مواجه هستیم که زیر یک سقف زندگی می کنند اما از درون گسسته‌اند، زن و شوهر کنار هم هستند در حالی که تنها یک شناسنامه این‌ها را به هم گره زده و از نظر عاطفی و درونی با هم پیوند ندارند. ما گاهی وقت‌ها نمی‌توانیم با هم سخن بگوييم، در بسیاری از موارد دعواها بر سر یک حرف معمولی اتفاق می‌افتد؛ خانم می‌خواهد به همسر خود بگوید که امروز چه کار کردم، بر سر همین مسئله دعوا آغاز می‌شود. آقا می‌خواهد بگوید که با بچه‌مان چه کنیم؟ در لحظه‌های تصمیم‌گیری جدال اتفاق می‌افتد. در دفعات بعد مي‌بينيم كه این افراد از مطرح کردن مسائل پرهیز می‌کنند. بسیار اتفاق می‌افتد، که مثلاً یک زن می‌خواهد مطلبی را مطرح کند، می‌گوید: می‌دانم الآن به یک دعوا منجر می‌شود و يا پیش از اینکه مسئله‌ای را مطرح کند می‌گوید: خدا کند که تو بفهمی من چه می‌گویم؛ یعنی، ما در زبان ارتباطی ‌خود دچار مشکل هستیم در تفهیم و تفهم با فرزندانمان همین مشکل را داریم، به‌خصوص در دوره نوجوانی بسیار اتفاق می‌افتد که مادر وقتی با فرزندش سخن مي‌گويد و فرزند پرخاش می‌کند، مادر می‌گوید: مگر من چه گفتم که تو آن‌قدر ناراحت شدي؟! من با زبان آرام و با محبت حرفم را زدم.
چرا ما این مشکلات را داریم؟ چرا گاهی بچه‌های ما با ما حرف می زنند اما درک نمی‌کنیم، می‌خواهند چه بگویند؟ او یک چیز دیگر در ذهنش دارد ما ممکن است برداشت دیگری داشته باشيم.

مسائلي که من امروز می‌خواهم برای شما مطرح کنم چیزهایی است که در مجالس نمی‌گوییم؛ یعنی، از این بُعد و از این زاویه به زندگی حضرت اباعبدالله نگاه نمی‌کنیم. این درس‌ها ممکن است
درس‌های تعطیل شده‌ي کربلا و فرهنگ زندگی اباعبدالله باشد. تلاش من این است که امروز چنین درس‌هايي را مطرح نمايم:
امام در خانه و درون زندگی چگونه بود؟ حضرت اباعبدالله چند همسر داشته‌اند، پیغمبر(ص) 9 همسر داشت اما بعد از ايشان هیچ‌کس حق نداشت بیش از 4 همسر داشته باشد. قرآن هم این نکته را بیان کرده و البته در جایی راه را بسته که آدم به چهار همسر هم حتی نرسد، و آن این است که می‌فرماید: هرگز نمی‌توانید در خانواده تعادلي درونی ایجاد کنید،  لذا بهتر است که به همان یک همسر اکتفا كنيد.
 راه را از یک سو باز گذاشته اما می‌گوید که هرگز نمی‌توانید از درون و از منظر عاطفه و احساس یک برخورد عادلانه و یکسان و واحد داشته باشید؛ به هر حال در کشمکش عاطفی، ممکن است کفه‌ی عاطفه‌ي شما به سوي یک همسر گرایش بیشتري بيابد. اباعبدالله(ع) همسرانی داشتند، ما یکی از همسران حضرت اباعبدالله را خوب می‌شناسیم و می‌دانیم قطعاً در کربلا حضور داشته است و او حضرت رباب همسر بزرگوار ایشان است. بخشی از فرزندان امام(ع) محصول وجود حضرت رباب(س)اند. اباعبدالله با این همسر چه رابطه‌ای و پیوندی داشته است که پس از شهادت امام، در سایه نمی‌نشیند و یک سال بیشتر دوام نمی آورد و هماره رنج های همسر را مرور می‌کند. معلوم است که امام با همسرش چنان منش و روش و رفتاری داشته است که تمام لحظه‌ها و تار و پود وجود او را پرکرده است که بی "او" زندگی هیچ حلاوت و لطافتی ندارد. نکته های بسيار لطیفي در کربلا وجود دارد، اما متأسفانه ما کربلا را نمی‌خوانیم، این کتاب بسته مانده و مطالعه نمی شود. این روزها هر جا صحبت می کنم می‌گویم: عیب بزرگ ما برخورد بُرِشی با کربلا است،  فقط تاسوعا و عاشورا را یک برش داده‌ایم آن هم کدام بُعد؟ فقط مرثیه‌هایش را طرح می کنیم، مرثیه خوب و ارزشمند است، اشک بهترین سند صداقت انسان‌ها ست، بهترین راه گره خوردن عواطف و درون ما با اباعبدالله است، اما کربلا تنها اشک نیست؛ چیز دیگری هم هست. پیام هم دارد، حرف هم دارد ما باید این حرف‌ها را بشناسیم و مرور کنیم.
جمله‌ي اول: این روایت از امام محمد باقر(ع) است که: «ما تَکَلََّمَ اَلحُسَین بین یدیِ الحسن اِعظاماً لَهُ و لا تکلّم محمدبنُ الحنیفیه بین یدی حسین اعظاماً له» یعنی در منزل اباعبدالله وقتی کسی شروع به سخن می کرد بقیه حرف نمی‌زدند. امام فرهنگی را ساخته، و شرایطی را فراهم کرده بودند که وقتی کسی صحبت می کند شما فقط گوش باشید و بشنوید. در قرآن، این مسئله مطرح شده که بعضی به پیامبر اعتراض می‌کردند که: « وَ هُوَ اُذُن»؛ اینکه وقتی کسی حرف می‌زند تمامش گوش است. ما چگونه‌ايم؟ گاهی اوقات کسی مشکلی دارد و نزد ما می‌آید و آن را طرح می‌کند، درددل می‌کند در وسط حرف او ما به یاد درددل‌های خود می افتیم، حرف او را قطع می‌کنیم قصه خود را می‌گوییم، در حالي كه او آمده است تا خود را تخلیه کند، به قول روانشناسان آمده است تا، کاتارسیس اتفاق بیفتد. روانشناسان می‌گویند؛ کاتارسیس در خلأ اتفاق نمی‌افتد؛ یعنی، وقتی مخاطب نباشد کسی خالی نمی‌شود. باید او حرف بزند و درون خود را بیرون بریزد و کسی گوش دهد و همدلی کند تا آرام شود. گاهی وقت‌ها سنگینی بار رنج‌ها و مسائل بر قلب ها بحران می‌آفریند (روز به روز استرس‌ها و مسائل روانی جامعه ما شدیدتر می‌شود.) گاه اگر به کسی که درد دل مي کند هیچ کمکي نکنید و فقط گوش دهید مشکلش حل می‌شود. چگونه برداشتن یک تومور از درون یک فرد آن‌قدر او را سبک می‌کند؟ برداشتن یک غم از روی سینه هم سبکش می‌کند چون غم برای او مثل تومور روحی و روانی است. بگذار بگوید، گریه کند، حرف بزند، گوش دهید. در خانه‌ی اباعبدالله رسم این بود اگر حسن حرف می‌زد حسین ساکت بود اگر زینب حرف می‌زد حسین ساکت بود و گوش می‌کرد اگر حسین حرف می‌زد، زینب ساکت بود. تمرین کنیم که وقتی دیگران حرف می‌زنند ما خوب گوش دهیم، ائمه(ع) شیوه شان این‌گونه بود که وقتی کسی حرف می زد به او نگاه می‌کردند و گوش می‌دادند. نگاه کردن به کسی که دارد حرف می‌زند به او انگیزه می‌دهد تا راحت‌تر حرف بزند و به او احساس صمیمیت می‌دهد و فراتر ، این است که گاهی دست شخص را هم می‌گرفتند و در رابطه‌ای عاطفی‌تر و نزدیک‌تر و با انتقال انرژی از طریق ارتباط صمیمی فیزیکی، به او آرامش و تسلا می‌بخشیدند. دختر شما در خانه گریه می‌کند، از مدرسه آمده و دعوایش گرفته مثلاً معلمش با او دعوا کرده یا نمره‌ی کمی گرفته یا فرض کنید با دوستش دعوا کرده است. می آید برای شما حرف می‌زند بگذار حرف بزند حتی اگر بد و بیراه به معلمش گفت متوقفش نکنید بگذارید بگوید خوب که تخلیه شد آن‌وقت با او حرف بزنید. این منش و شیوه‌ی زندگی امام حسین(ع) بود. در کربلا هم همین خصوصیت را می‌بینیم. هر کس حرف می‌زند همه گوش می‌دهند. ما نمی دانیم این حادثه دقیقاً چه زماني اتفاق افتاده است. بعضی گفته‌اند که حدود شب تاسوعا بود؛ امام چراغ را خاموش می‌کند، (چراغ، از چراغ‌های امروزی نبود مثلاً فانوس بوده) بعد برای یاران سخنرانی می‌کند می‌خواهد هیچ‌کس چهره هیچ‌کس را نبیند؛ می‌فرماید: دشمنان فقط من را می خواهند، دشمن اگر به من دسترسی پیدا کند به شما کار ندارد. شب است و تاریک، از تاریکی استفاده کنید، تعبیرش این بود: « شب را شتر راهوار خویش قرار دهید و از اینجا بروید و اگر می‌توانید دست فرزندان مرا هم بگیرید و از اینجا ببرید.» امام حرف می زند، در هنگام حرف زدن، همه ساکت مي‌شوند، یک نفر عکس العمل نشان نمی‌دهد همه گوش می‌دهند. بعد یک نفر بلند می‌شود و حرف می زند. هرگز در وسط صحبت کردن کسی، دیگران حرف نمی‌زنند؛ احترام محض! بعد حضرت ابوالفضل صحبت می‌کند، بعد بریر و بعد از او حبیب حرف می زند و در پایان می بینید که نوجوان کوچکی که یک گوشه نشسته و اسمش قاسم است بلند می‌شود و می‌گوید: عمو، آیا فردا ما هم کشته خواهیم شد؟ در ذهنیت این بچه مثلاً این است که دشمن ممکن است با بچه‌ها کار نداشته باشد حالا ببینید امام با این نوجوان چگونه حرف می‌زند، نحوه‌ي گفتگو را خوب دقت کنید تا یاد بگیریم با هم حرف بزنیم. [ببخشید این همه صریح با شما حرف می زنم، من هر وقت حرف می‌زنم احساس می‌کنم فقط با خودم سخن مي‌گويم. خواهش می‌کنم شما هم هر گاه سخن مي گوييد تصور کنید، با خودتان حرف می‌زنید. بارها به معلم‌ها
توصیه كرده‌ام که هرگاه تصمیم می گیرید در کلاس حرفهای خوب بزنید با خودتان ضبط صوت به کلاس ببرید، آن‌ها را ضبط کنید، بعد ضبط صوت را بگذارید و خودتان هم گوش دهید ناگزير، این حرف‌هایی را که برای بچه‌ها مي‌گوييد خودتان هم قبول دارید پس خودتان هم گوش دهید. اگر به هیچ کس گوش نمی‌دهیم حداقل به خودمان گوش دهیم. خوب است وقتی كسي حرف می زند مخاطب این
حرف‌ها خودش هم باشد. واقعاً من این لحظه که به شما می‌گویم با خودم نيز حرف می زنم. نکته اینجاست كه وقتی کسی صحبت می کند اجازه بدهیم حرفش را بزند و بعد به بهترین شیوه گره را باز کنیم]. یک نوجوان بلند شده و می‌گوید عمو ما هم کشته خواهیم شد؟ اگر من بودم شايد این‌گونه می‌گفتم: مگر شما مخاطب این حرف‌ها نبودید؟ یا شاید می‌گفتم، من این همه سخنرانی می کنم برای کی می‌گویم. ما گاهی در خانه‌ این طور حرف می‌زنیم. امام این‌گونه سخن نمي‌گويد بلكه می‌فرماید: تو مرگ را چگونه می‌بینی؟ يعني سؤال را باسؤال پاسخ مي دهد! روش فوق العاده عجیب و جالبي است، به جای این که پاسخ سؤال را بدهی با سؤال جواب بدهی، تو مرگ را چگونه می‌بینی؟ قاسم(ع) که پرورده‌ی این مکتب است، می‌گوید: «اَحلی مِنَ العَسَل؛ مرگ در کام من، از عسل شیرین تر است.» حالا چرا عسل؟ این نشان لطافت درونش است. آيا امام می‌فرماید: چون تو فکر می‌کنی که مرگ شیرین‌تر از عسل است، پس بدان كه تو نيز کشته می‌شوی. اما امام این گونه سخن نمی‌گويد بلكه با بياني بسيار لطیف‌تر، می‌فرماید‌: «بدان که حتی عبدالله رضیع هم شهید خواهد شد.» يعني به یک کس دیگر می‌گوید تا او بفهمد، به اصطلاح در را می زند که دیوار بفهمد. می گوید شیرخواره را می کشند پس وضع تو معلوم است. با این گفتگو، دیگر قاسم ساکت است می‌فهمد یعنی چه. وقتی به او می گویید دو روزه هم کشته می‌شود به اين معني است که به طریق اولی تو نيز کشته می‌شوی، ببینید پاسخ چه‌قدر ظریف است. ما بخشی از مشکلاتمان در جواب‌هایی است که به بچه ها می‌دهیم، لحنمان شکننده و تند است. «همزة لُمزه» است، با تحقیر و توهین، تمسخر و نیش همراه است. یک روز در یکی از مدارس کشور از بچه‌ها یک خواهش کردم، اتفاقاً دانش آموزان، دختر بودند. قرار بود آن روز از آنها امتحان بگیرند، من از دبیرشان خواهش کردم که به جاي او من از آن‌ها امتحان بگیرم
و نمره بدهم. به بچه‌ها گفتم به جای سؤالاتی که می‌خواهند به شما بدهند، لطيفه بنویسيد. باور کنید در اين جلسه امتحان كه یک ساعت و اندي طول كشيد به اندازه دو کتاب لطيفه جمع شد. آن‌هم چه لطيفه هايي، هفتاد درصد آنها مخصوص یکی از گویش‌های ایران بود. این مسئله چه چیزی را نشان می‌دهد؟ ما استعدادمان را بیشتر صرف چه مسائلی می‌کنیم! شما گاهی وقت‌ها می‌خواهید بروید نان بگیرید، سر نانوایی آدم‌هایی که بیکارند معمولاً جوک می‌گویند، ببینید قدرت جوک سازی آن‌ها چه‌قدر به روز است. جوک‌ها متناسب با مسائلی است که تازه اتفاق افتاده است، متأسفانه خلاقیت‌های ذهنی را متوجه این مسائل کرده‌ایم، پس با هم بد حرف می‌زنیم و بد، ارتباط برقرار می کنیم. تمسخر چاشنی سخن گفتن‌هایی است که جز تحقیر و ایجاد شکاف عاطفی و اخلاقی حاصلی ندارد.
حتی گاهی وقت‌ها برای تأثیر بيشتر ارتباط‌های فیزیکی لازم است. در رفتار پیامبر(ص) آمده است که وقتی با کسی حرف می زد دست‌هایش را در دست می‌گرفت؛ می‌دانید چه ‌قدر تأثیرگذار است؟ من وقتي با فرزندم حرف می زنم دست‌هایم را روی شانه‌اش بگذارم، چه‌قدر صمیمیت ایجاد می‌شود! ما در فرهنگ و اخلاق اسلامی داریم كه اگر کسی را دوست دارید فقط در دلتان نگذارید، به زبان هم بگویید كه مثلاً من به خاطر اين ويژگي به شما بسيار ارادت دارم، زيرا گاه با گفتن، اين ويژگي در وجود او رشد مي‌يابد.


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


آموزه هاي تربيتي از زندگي خانوادگي اباعبدالله(ع) (بخش2)

آموزه هاي تربيتي از زندگي خانوادگي اباعبدالله(ع) (بخش2)

برگرديم به بحث خودمان، پس قانون سخن گفتن در منزل اباعبدالله(ع) این‌گونه است، هروقت کسی سخن مي‌گويد بقیه ساکت‌اند و گوش می‌كنند بعد از تمام شدن صحبت حرف می زنند. ببینیم امام حسین(ع) با خواهرش چگونه برخورد می‌کرد، شاید بگویید این جمله برای آقایان بهتر است اما، عکسش را هم مي‌شود در نظر گرفت که شما با برادرتان چگونه صحبت می‌کنید «إنَّ الحسین اذا زارتهُ زینب یَقُومُ اجلالاً لَها؛ امام حسین(ع)، هر وقت خواهرش زینب را ...



زیارت می‌کرد،تمام قامت بلند می‌شد.» (با تکریم، اجلال و بزرگداشت) برخورد در خانواده این‌گونه است، ما گاهی وقت‌ها یا الله می‌گویيم اما بلند نمی‌شویم، حالش را نداریم بلند شویم، گاهی وقت‌ها بلند می‌شویم اما تا بلند می‌شویم آن را با یک شوخی، نیش و يا حرفی كنايه آميز ضايع می‌کنیم و تمام ارزش اين كار را از بین می‌بریم، لا تُبطلوا صَدقاتِکم بالمَنِّ و الاَذی؛ خوبیهایتان را با منت گذاشتن، برخورد و يا حرف، نیش زدن و يا اذیت کردن تباه نکنید. ما تا خوبی می کنیم بلافاصله تباهش می‌کنیم. «وَ کانَ یُجلسِهُا فی مکانِه»: نه تنها به اجلال بلند می‌شد، همان جایی که بود مقداری جا به جا می‌شد و او را درست در جای خود می‌نشاند، این چه معنایی دارد؟ خیلی روشن است؛ یعنی من و تو یکی هستیم، تو را خودم می‌بینم، وجودت مثل وجود من است، نکته‌ی بسيار لطیفی است، می توانیم از فردا این رفتار را داشته باشیم، ممکن‌است بگویند چرا رفتارت عوض شده است، مشكلي نيست، مدتی كه گذشت عادی می‌شود. همیشه برای انجام خوبی‌ها نگران این هستیم که به ما بگویند: چرا عوض شده‌اي؟ بگویند، چه اشکال دارد، مهم اين است که خوبی را انجام دهیم.
با این برخورد ارتباط بین زینب(س) و حضرت اباعبدالله(ع) را ببینیم، خانم وارد شده برادر تمام قامت بلند می شود، جا را خالی می کند و او را جای خود مي‌نشاند. در رفتار حضرت امام خميني(ره) نيز مي‌شود اين رفتار را مشاهده كرد. خدمت دخترشان بودم، ایشان گفت پدرم این کار را می‌کرد؛ تا من وارد می‌شدم، می‌گفت جا را باز کنید خواهرتان آمده و دقیقاً مرا جای خودش می‌نشاند! البته کس دیگری هم که وارد می شد همین‌گونه بود و همیشه این احساس به همه‌ي ما دست می‌داد که امام به من بیش از همه توجه دارد و می‌دیدیم در هر کس این احساس وجود داشت. این تعادل‌های رفتاری و منشي است كه در آن عدالت موج مي‌زند، حتی در نگاه کردن نيز باید عدالت را رعايت نمود، در منش پیامبر، نگاه، عادلانه بین افراد تقسیم می‌شود. پیامبر هیچ‌گاه یک نقطه را نگاه نمی‌کرد بلكه چتر نگاهش را به روی همه مي‌گشود آنچنان که هر کس در آن جمع بود فکر می‌کرد، پيامبر فقط به او نگاه می‌کند، اما پیامبر(ص) همه را می‌ديد. این نحوه‌ي ارتباط چه‌قدر در اصلاح روابط و بهبود زمینه‌های ارتباطی تأثیرگذار است. اين درس‌ها، ممکن است با این روزها تناسب نداشته باشد اما به گمان من این درس‌ها را باید گفت، این‌ها پیام‌های رفتاری حضرت اباعبدالله(ع) است.
خصوصیت بعدی که بسيار عجيب است اين كه، امام حسین(ع) می‌فرماید: لَو شَتَمَنی رجلٌ فی هذهِ الاُذن و اَعتَذَرَ لی فی الاُخری لَقَبِلتُ ذلِکَ مِنهُ: اگر کسی بیاید در یک گوش مرا فحش بدهد و در آن گوشم عذرخواهي كند من مي‌پذيرم.»
مثلاً شما همین‌طور که نشسته‌اید می‌بینید یک کسی آن طرف دارد با دوستانتان حرف می‌زند و از شما بد می گوید، شما چه کار می‌کنید؟ اول سر شما آرام آرام و کنجکاوانه به آن سمت کشیده می‌شود، احیاناً ممکن است برخورد کنید، و بگوييد می‌دانم در مورد من حرف می زنید.- حضرت اباعبدالله می‌فرماید: اگر کسی در این گوش شماتتم کند و به من بد بگوید و توهین کند (حالا شما هر کلمه‌ای که می‌خواهید جای آن بگذارید) و در گوش ديگرم عذر خواهی كند، (هیچ فاصله‌ای نیست، حداکثر سر آدم هم خیلی بزرگ باشد 20 سانتیمتر.) من می‌پذیرم. اما اگر چنين مسئله‌ای براي ما اتفاق بیفتد، می‌گوییم: به این سادگی از او بگذرم؟ من نمی‌بخشم! [مثلاً در جامعه ما خانم‌هامي گويند: تا قیامت نمی‌بخشمت، از تو نمی‌گذرم و...] اما حسین(ع) می‌گوید: اگر در این گوشم بد بگوید و در آن گوشم عذرخواهی کند، بلافاصله می‌پذیرم. این؛ یعنی، قدرت عذرخواهی و عذرپذیری داشته باشیم، البته امام حسین(ع) در حدیث دیگر، می فرماید: سعی کنید کاری نکنید که بعد نياز به عذرخواهی باشد. یعنی آن‌هایی که دائم در زندگیشان عذرخواهی می‌کنند نقص دینی دارند. سعی کنید، کمتر اشتباه کنید، فکر کنید و دقیق تصمیم بگیرید، تأمل کنید، بعد طرح کنید که بعدها مجبور به عذرخواهی نشوید.
شما دعا که می‌کنید می‌گويید: «یا ستّار العیوب، یا غفار الذنوب!» ما بنده این خداییم، چرا صرف نظر نکنیم. در کربلا حّر، برای اباعبدالله مشکل بزرگی بود. اصلاً باید بگوییم جریان کربلا را حّر ساخت، زيرا در ظاهر امام در حال رفتن به کوفه بود، حّر او را به کربلا کشانید. وقتی حّر با هزار نفر که همراهش بود با اباعبدالله برخورد کرد، دل بچه‌ها لرزید، بچه ها از ترس و وحشت به بزرگ ترها پناه می‌بردند افراد حر بسيار خشن بودند....
اما وقتي براي توبه خدمت امام آمد، حضرت(ع) فرمود: «مَن أنتَ یا شیخ؟ اِرَفع رأسَک؛ تو که هستی؟ سرت را بلند کن.» گفت: «نمی‌توانم سر بلند کنم، من خیلی بد کرده‌ام.» گفت: «پیاده شو.» گفت: «تا از زینب(س) و بچه‌ها معذرت خواهی نکنم، پیاده نمی‌شوم.» تا آمد، معذرت خواهی کرد، همه چيز تمام شد. ديگر نگفتند، تو چنین و چنان کردی و فهرستی از اشتباهات او را پيش رويش باز نكردند.
آموزه بزرگ کربلاي، کینه زدایی از دل است. عفو کردن و نادیده گرفتن ضعف ها و اشتباهات است. گذشته ها را مرور نکنیم و کینه ها را تازه. بگذریم به ویژه وقتی عذرخواهی کرده باشند.
«يزيد، وجودی است شعله‌ور از کینه و هرآن کس که در قلبش، شعله‌ی کینه باشد، يزیدی است.»، بايد مسائل گذشته را رها کرد و دم نزد، یادآوری باعث شرمندگي طرف مقابل مي‌شود. شرمنده کردن دیگران آیین یزیدی است، در رفتارهای بنی امیه این نوع برخورد را می‌بینیم.
یکی از یاران رسول خدا، می‌گوید: یک روز پیامبر(ص) روزه بود و به من توصیه کرد چیزی برای افطار تهیه کنم. رفتم و مقداري شیر تهیه کردم، اذان گفتند، می‌دانستم پیامبر(ص) به مسجد می رود و نماز می‌خواند بعد از آن به خانه باز می‌گردد تا افطار کند، می‌دانستم که نماز چه‌قدر طول می‌کشد. منتظر ماندم، نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت، نیامد؛ با خود گفتم: کسی که روزه باشد آن‌قدر طولش نمی دهد پس حتماً نزد یکی از صحابه مهمان شده است. گرسنه بودم، شیر هم آماده بود. شیر را خوردم، وقتی آخرین جرعه را نوشيدم، پیامبر رسید.
پيامبر(ص) سراغ غذا رفت، نگاهی به ظرف کرد دید خالی است، هیچ نگفت، رفت و خوابید. گفتم، الحمدلله معلوم است که حدس من درست بوده است. فرداي آن روز از صحابه پرسيدم: دیشب پیامبر نزد کدام يك از شما ميهمان بود؟ گفتند: هیچ‌کدام، مسجد بود، تعدادي از افراد آمدند و از او سؤال کردند و بعد به خانه آمد.

[از شما مي‌پرسم اگر نزديك افطار کسی جلوي شما را بگیرد و چند سؤال درست و حسابی هم داشته باشد، شما هم قادر به جوابگويي او باشید، در آن موقعیت چه‌قدر حال و حوصله دارید که مشکل فکری یا روحی کسی را حل كنید.]
گفتم: عجيب است! من شیر ایشان را خوردم، ایشان افطار نکردند و خوابیدند. این صحابی می‌گوید: بیست سال من با پیامبر زندگی کردم یک بار حادثه‌ي آن شب را به یاد من نیاورد. در حالي كه اگر ما بودیم، دائم زمینه‌هایی را ايجاد مي كرديم که بگوییم ما امشب گرسنه خوابیدیم، غذا نخوردیم، شیر ما و حق ما را خوردند. این رفتارهای بزرگ‌منشانه را بايد از اين مكتب بياموزيم.
نکته بعدی: امام حسین(ع) شکر را بسيار دوست داشتند، اگر قرارباشد معادل امروز بگوییم، مثلاً شیرینی دوست داشته‌اند. حدیث را می‌خوانم: «نقِل عَن الحسین انّهُ کانَ یَتَصَدَّقُ بِالسُکــَّـر، فقیلُ لَهُ فی ذلک فقال: انی اُحِبُّهُ وَ قَد قال اللهُ تعالی لَن تنالوا البَّر حتی تُنفِقوا مما تُحِبُّون.»
امام حسین(ع) ،شکر را به دیگران صدقه می‌داد؛ از او پرسیدند چرا به افراد که می‌رسی شکر می‌دهی؟ فرمود: من شکر را دوست دارم و خداوند مي‌فرمايد: هرگز به نیکی نخواهيد رسید، مگر از آنچه که دوست دارید به دیگران نيز ببخشید.
گاه در خانه‌ي خود، پنهانی و به گونه‌اي که دیگران متوجه نشوند خوراکی مورد علاقه خود را نمی‌خورید؟ مثلاً شما الآن در جیبتان 5 شکلات دارید، این 5 شکلات را هم خیلی دوست دارید، اتفاقاً به کسی می‌رسید که او نيز این نوع شکلات را دوست دارد؛ آيا حاضرید شكلات‌ها را تقسیم کنید، یا آن‌ها را برای خودتان نگاه می دارید؟ حالا يك درجه بالاتر، غذا، لباس و يا هرچيز ديگري را دوست دارید، قبول مي‌كنيد دیگران هم نوعی مشارکت با شما داشته باشند و آنها نيز بهره ببرند؟ اباعبدالله که ما همه دوستش داریم این‌گونه بود. درس ونكته اي ديگر:
کاروان به سمت کربلا می رود، هنوز نرسیده اند. کل راهی را که طی می کنند 25 منزل است، یعنی 25 نقطه توقف می کنند، چادر می زنند، می‌ایستند و دوباره راه می‌افتند. رسم این گونه بود، که معمولاً وقتي شب هنگام می‌شد حرکت نمی‌کردند و متوقف می شدند. گاهی اوقات مجبور می‌شدند که روی خود شتر استراحت کنند چون راه طولانی بود، من بررسی کردم در این فاصله‌ای که حضرت اباعبدالله حرکت می‌کردند، شتاب تقریباً 30 کیلومتر در روز بوده است. 30 کیلومتر راه زيادي است. امام تقریباً به نزدیک کربلا رسیدند، فاصله‌ی زیادی با کربلا ندارد، یک لحظه سر را روي زین اسب یا شتر مي‌گذارند و خواب آرامی چشم‌های ایشان را مي ربايد. كساني که اطرافش هستند آرام تر حرکت می‌کنند تا امام کمی استراحت كند.(اين رفتار در مورد تمام افراد صدق مي كرد.) امام(ع) سر از این خواب مختصر و آرام برمی‌دارد و سپس شروع به استرجاع می کند، پی در پی می‌فرماید: إنّا لله و إنّا الیه راجعون. پسر جوانش حضرت علی اکبر(ع) کنار اوست.
حضرت علی اکبر(ع) شانه به شانه او در حال حرکت است، وقتی که شروع می کند به گفتن «إنا لله و إنا الیه راجعون» حضرت علی اکبر برمی‌گردد و می‌گوید: «یا اَبه لِمَ استَرجَعتَ؛ پدر جان چرا استرجاع می‌کنید؟» ببینید بین یک پدر و پسر سخنان چگونه رد و بدل می شود، معمولاً در خانه‌های ما 5 دقیقه که با هم صحبت کردند، دعوا می کنند. از دقیقه دوم، سوم، صحبت‌ها به دعوا کشیده می شود.
امام در جواب فرزندش فرمود: در خواب بودم که هاتفی به من گفت: القوم یسیرون و الموتُ تسیرُبِهم: این قوم دارند سیر می کنند و مرگ گام به گام با آن‌ها حرکت می کند؛
سؤال: شما اگر جای علی اکبر باشید و پدرتان چنين چيزي بگويد، چه می‌گویید؟ ببینید نحوه برخورد چگونه است. پسر سؤال می کند: یا ابا السنا علی الحق؟ پدر جان ما بر حق نیستیم؟ مسیری که ما می‌رویم مسیر حق نیست؟ «لا اراک الله بسوء؛ خدا بد نیاورد» امام فرمود: چرا ما بر حق هستیم. وحضرت علی اکبر(ع) پاسخ مي دهد: اذاً لا نُبالی ان نموت محقّین: پدر اگر ما بر حقیم پس دیگر باکی نداریم چرا که بر حق هم داریم می‌میریم. جواب را ببینید، امام فرمود: «جزاکَ اللهُ مِن وَلَدٍ خیر: جوان عزیز من، خداوند پاداش خیرت دهد.»
 ببینيد در یک مکالمه، وقتی پدر و فرزند خوب سخن مي‌گويند، بحث‌ها به کجا می‌رسد، چه لنگر‌گاهی دارد، به دعا می رسد، برای هم دعا می کنند! فرزند برای پدر دعا می کند، پدر برای فرزند دعا می کند؛ «جزاک الله من ولدٍ ما جزی ولداً من والده: خدا آن پاداش خیری که باید از یک پدر برساند به تو برساند.» (در كربلا گفتگوها اين‌گونه‌اند) همین جوان مؤدبی که پدر این گونه با او سخن
گفته و شخصیت او را شکل داده است، وقتی از میدان برمی‌گردد، و از پدر آب می خواهد، من و شما نمی فهمیم این آب یعنی چه؟ در کربلا، تشنگی یعنی چه؟ سه روز مطلق در شرایط دشوار کم آبی، می‌گویند لبها ترک بسته بود. هیچ‌کس به اندازه خود اباعبدالله تشنه نبود. این جوان به میدان رفته و جنگیده است. وزن لباس‌هایی که بر تن این جوان است شاید از 30 کیلو بیشتر باشد. وقتی که برگشت می‌گوید: پدر! سنگینی سلاح دارد مرا از پای درمی آورد، آیا به یک جرعه آب راهی هست؟ نمی‌گوید: بابا آبی به من نمی‌دهی؟ آب نداری به من بدهی؟ که البته مفهوم دیگری پشت این حرف وجود دارد، اصلاً این تشنگی، تشنگی دیگری است، بهترین کسی که این نكته را مطرح كرده است، کسی است به نام «عمان سامانی»، در کتاب گنجینه‌ی اسرار، او مي‌گويد: اکبر تشنه پدر است، زبان بر هم گذاشتن یک بهانه است، دارد پدر را می‌نوشد، دارد پدر را در خویش می ریزد، که البته وقتی کنار مي‌کشد، مي‌گويد: «پدر تو از من تشنه‌تری.» و کسی در همین جا می‌گوید: عباس، در کربلاي از همه بزرگتر است. یک‌بار نمي‌گويد آب؛ یعنی، ظرفیت را می سنجد، می‌داندآبی نیست، ما گاهی وقت‌ها چیزی را از دیگران طلب می کنیم كه مي دانيم نمي‌توانند فراهم كنند. از پدر، شوهر و يا همسر خود، چیزی طلب می کنيم که در ظرفیت و توانش نیست، یا حداقل در این لحظه و شرایط نمی‌تواند فراهم كند و همین مسئله در زندگی بسياري از مشکلات را ایجاد می کند. (در كربلا می‌دانند چگونه و چرا از هم بخواهند).
درس بعدی: گروهی از فقرا گوشه‌اي نشسته و عباهای خود را پهن کرده‌اند، نان خشکیده دارند، در آب می زنند و می‌خورند*.
امام حسین(ع) از راه گذشت تا امام را دیدند دعوتش کردند. امام از اسبش پیاده شد، کنار آن‌ها نشست و فرمود: «إنه لايحب المستكبرين.» با آنها مشغول غذا خوردن شد، و سپس آن‌ها را دعوت کرد.
[از این روايت، 2 درس می‌گیریم؛ درس اول: دعوت هرکس را در همان حدی که هست بپذیرید، مگر این‌که کسی شما را به چیزی دعوت کند اما انجام ندهد. در اين صورت می توانید از او گله كنيد. در روایات داریم در چند موقعيت غیبت کردن مجاز است: یک جا اینکه کسی به شما بگوید امروز به خانه‌ي من بیا مثلاً آبگوشت به شما بدهم ولی ندهد، غیبت مانع ندارد. اما اگر کسی به شما چيزي نگفت، به خانه‌اش رفتید، نان هم سر سفره گذاشت باید خورد و شکوه نکرد.
درس دوم: مهمانتان کردند، مهمانی بدهید، حضرت آنها را به خانه اش دعوت کرد و غذای مفصلی داد، بعد به هرکدامشان یک لباس بخشید. این رفتار اباعبدالله است، براي انسان ها ارزش قائل باشيد. هرگز نگویید این نه، در روایت است: زیر این آسمان، کسانی هستند اغبر و اشعث، (اغبر: یعنی چهره‌ها غبار گرفته‌اند)، (اشعث: یعنی پریشان حال که اگر صورتشان را ببینید ممکن است اصلاً به آنها توجه نکنید) اما در آسمان فرشتگان با انگشت آنها را به هم نشان می‌دهند. در حالی که در زمین گمنامند. با هیچ کس بد برخورد نکنید ، هر که می خواهد باشد. بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، کسی را در خرابه‌ای يافتند كه، بیماری جذام داشت و مي‌گفت: دو روز است کسی به سراغم نیامده و گرسنه مانده‌ام. گفتند تا به حال چه کسی به سراغت می‌آمد؟ وقتی مشخصات را داد، معلوم شد علی(ع) بوده است، گفت: «لباسم را بیرون می‌آورد، پاهایم را تمیز می‌کرد و از من مراقبت می‌کرد.» مولا آن زمانی که حکومت او از مدینه تا مصر و از آنجا تا اروپا دامنه داشت، با مردم این‌گونه برخورد می کرد. هیچ کس را کوچک نبینید حتی یک بچه را. هر چیز را حتی پدیده ها را احترام کنیم. من معتقدم این فرش را هم باید احترام کنیم؛ چون دستی در آن به كار رفته است. کربلا سرشار این درس‌هاست. درس‌های زندگی، درس‌های کمال و رشد و سازندگی. هزاران نکته‌ی زندگی آموز در کربلا هست. پای این درس ها بنشینیم و زیستن متعالی و حیاتی طیبه را از آن بیاموزیم.

پاورقي-------------------------------------------------------
  در جریان حرکت کاروان، مراقبت از خانم‌ها با ابالفضل العباس است و محافظت از اباعبدالله (حافظ جان اباعبدالله) حضرت علی اکبر(ع) است.
  تسیر و یسیرون به معنی حرکت در شب است –اسری به همین معنی است- به معنی حرکت شبانه: سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجدالحرام الی المسجدالاقصی؛ پس معنایش این است که این قافله بیشتر در شب حرکت داشته اند، راه را بلد بودند

*  پاورقي: می خواهید بدانید غذای محبوب حضرت اباعبدالله چه بوده؟ اگر خواستید روز عاشورا غذایی هم بدهید، حتی ممکن است شما را به خاطر اين غذا سرزنش کنند، امام صادق(ع) گاهی وقت‌ها که می خورد می گفت: از این غذا بخورید چرا که حسین این غذا را بسيار دوست داشت. حضرت، نان، را تکه تکه می کرد و در دوغ می ریخت، ترید با دوغ. غذای محبوب حضرت اباعبدالله كه غذای بسيار ساده‌ای است. خیلی وقت‌ها این را گفته‌ام: وقتي شکم گرسنه است نوع غذا براي آن تفاوتي نمي‌كند، تمام دعوای شکم تا پیش از پر شدن است. سیر که شد دیگر حرفی ندارد. من یک بار گفته‌ام: فرق تمام غذاهای عالم، 25 سانتیمتر بیشتر نیست از نوک تا ته زبان، غذاها وقتی به اینجا مي‌رسند همه مساوی می شوند. تمام دعواهاي ما مربوط به اين 25 سانتیمتر است!

 


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت


عوامل انحراف جامعه ي اسلامي از مسير اهل بيت (حق)(2)- (قسمت اول)

عوامل انحراف جامعه ي اسلامي از مسير اهل بيت (حق)(2)- (قسمت اول)

شب شگفت ترين حماسه، شب خدا، شب حسين(ع)، شب اصحاب، سلامشان باد كه بي آن‌ها تاريخ هيچ نداشت و اگر نبود، نه ما بوديم، نه نوري، نه روشنايي، نه سر انگشت اشارتي به مقصدي، هرچه بود زمستان بود و سردي و رخوت و يخبندان. نه انسان، انسان مي شد و نه ارتباط فرشتگان با خاك برقرار مي گشت.
و سلام بر هر دلي و چشمي و لبي كه از كربلا بگويد، كربلا بجويد و رهسپار اين راه باشد.

استفاده از تاريخ در زندگي و تطبيق رخدادها با زمان امروز
شب پيشين سخن ما درباره ي شناخت زمينه‌ها و فضاهايي بود كه ساخته شد تا از درون آن‌ها كربلاي اباعبدلله(ع) در سال 61هجري، نيم قرن پس ...



از رحلت پيامبر(ص)، شكل بگيرد. گفتيم لازم است كه هر شيعه‌اي در صف بندي هر روزه‌ی خود (كه در توصيه‌ی خواندن زيارت عاشورا آمده است) بداند در كدام سو ايستاده است. ما دو سو بيشتر نداريم هر آن كس كه باحق نيست در جبهه‌ی باطل است؛ «ماذا بعدالحق الا الضّلال» وقتي حق نباشد اين ضلالت، تباهي، سياهي و  گمراهي است كه برجامعه و انسان حكم مي‌راند.
گفتيم لازم است آن سو را بشناسيم تا آن روز و روزگاران را به دامن امروز پيوند دهيم و ببينيم آيا آنچه كه در ديروز بوده است امروز هم اتفاق مي‌افتد؟ و اگر اتفاق بيفتد وظيفه‌ي ما چيست؟چه موضعي بايد در مقابل اين جريان‌ها داشته باشيم؟
سخن از شيوه‌ها و ترفندهايي بود كه در نظام اموي و شيوه‌ی رفتاري معاويه، در شام شكل گرفت. گفتيم، معاويه شام را انتخاب كرد تا كاملا از مركزحكومت اسلامي و از درگاه اسلام؛ يعنِِي، مكه و مدينه دور، و به روم، نزديك باشد و بتواند با پشتوانه‌اي ازحكومت روم كه دایم حكومت اسلام را تهديد مي‌كرد، در مقابل اميرالمؤمنين علي(ع) يا حكومت علوي بايستد و مقاومت کند و حتي درصورت امكان، زمينه‌ی شكست يا تهي كردن جامعه و گرفتن اين فرهنگ از امت را رقم بزند.
از پروژه‌ی اموي و فازها و مراحلي كه طي42 سال، درون نظام اسلامي اتفاق افتاد، سخن گفته شد. اینک در ادامه‌ي آن بحث، با لطف و عنايت الهي ابعاد ديگري از حركت اموي را روشن خواهيم كرد تا بيابيم ديروز، چه ‌قدر شبيه امروز است. گويي سال1426قمري می‌تواند همان سال هاي42، 43، تا60هجري باشد. اغلب هر آنچه كه درگذشته اتفاق افتاده است، مي‌تواند براي امروز ما درس باشد. در فرهنگ ديني به ما آموخته‌اند كه «من غني عن التجارب عمي عن العواقب؛ آن كس كه خود را بي‌نياز از تجربه‌ها ببيند، دور دست‌ها را نخواهد ديد.» و مولا اميرالمومنين علي(ع) مي‌فرمايد: «استدلَّ علي مالم يكن بما قد كان فان الامور اشباه؛ یعنی، براي آنچه كه اتفاق نيفتاده است از آنچه كه اتفاق افتاده است دليل و راهبرد پيدا كنيد. چون مسايل مثل هم مي‌باشند.» زمان، انسان‌ها و ابزار عوض مي‌شوند اما رخدادها می‌توانند به هم شبيه باشند. پس دقت و ژرف نگری در گذشته، براي امروز ما ضرورتي گريز ناپذير است. بايد گذشته را شناخت؛ همان گونه كه قرآن چنين مي كند. در قرآن گذشته‌ها را مي بينيد و پس از طرح هر حادثه می‌فرماید: «كذلك». اين اتفاق ممكن است بعد هم بيفتد. به عنوان مثال ممكن است بعدها هم برادراني باشند كه يوسف خويش رادرچاه بيندازند، ممكن است فرعوني باشدكه قومي رااستخفاف كندوباتحقير و شكستن مردم، زمينه‌ی حكومت برآن‌هارافراهم آورد. ممكن است كساني، قارون گونه باشند، بلعم باعور باشند. مراقب باش توجزو اين سياهه نباشي بكوش بشناسي و بانگاه ژرف كاوانه‌اي كه ويژه‌ي يك مومن است و بافرقاني كه ره‌آورد تقواست چهره‌ها راپيش ازگريم وپس ازگريم بشناسي؛ كه اگراين باشد هيچ‌گاه نخواهيد لغزيدودرهر موقعيتي مناسب‌ترين تصميم رااتخاذ خواهيدكرد.

برنامه‌هاي ديگرنظام اموي درانحراف جامعه از مسير حق
امشب نيز به پروژه‌هاوبرنامه‌هاي ديگري درنظام اموي اشاره خواهد شد: يكي ازخطرناك‌ترين زمينه‌ها كه براي امروزما، هشداري بسيار جدي مي باشد، حذف كردن50درصد دين است! معاويه برنامه‌ريزي سنگيني كرد تا50درصد دين راحذف كند. 50درصد دين يعني چه؟ همه كساني كه آغازوصيت‌نامه‌ي بسيار شگفت وشيرين امام خميني (رحمة الله عليه)راخوانده‌اند، ديده‌اندكه، نخستين چيزي كه اين وصيتنامه را آذين مي بندد، تكيه بردو عنصراست: «ثِقَْلَيْنْ يا ثَقَلِيْنْ؛ قرآن وعترت.» اگر قرآن باشد وعترت نباشد نيمي از اسلام حذف شده است؛ در حقيقت تجلي اصلي اين مسئله از غدير است وحذف غدير كه ازمسلمات، ضروريات و استوانه‌هاي دين است، حذف 50درصد دين است و آنچه كه درسقيفه اتفاق افتاد، در حقيقت تلاشي براي حذف اين 50درصد بود و كربلا ازدل اين حذف، روئيد و جوشيد. «مهيار ديلمي» در بيتي دقيق و زيبا به اين مسئله رااشاره مي‌كند و مي گويد:
«فيوم السقيفه يابن النبي          طرق يومك في كربلاء» 
وقتي روز سقيفه شكل گرفت، معلوم بود از دل سقيفه كربلا اتفاق مي‌افتد. همه ي اين زمينه‌ها براي ايجاد يك انحراف بود. تغيير از جهتي و ايجاد يك جهت جديد درجامعه، كه در اين جهت‌گيري فلشي به نام علي نباشد. اصولا انديشه ونظام علوي و تفكرعترت درجامعه حضور نداشته باشد. مي بينيد بعد ازآن هيچ كس ازغدير سخن نمي‌گويد و حضرت زهرا(س) تمام تلاشش اين است كه غدير رامطرح كند. شب‌ها سواربر شتر، درخانه ي اصحاب مي‌رود وگاه اميرالمومنين(ع) ويا كساني ديگر از اصحاب لگام شتراورا گرفته اند. مي‌آيد، در خانه ي اصحاب را مي‌زندكه: «مگرتو در غديرنبودي؟ مگرپيامبراز شما بيعت نگرفت؟! مگراين سخن پيامبر نبود؟!» اما غفلتي كه درست شد وزمينه‌هاي كه فراهم آمد، شرايطي ايجادكرد كه مي‌بينيدحتي حضرت زهرا(س) به شخصيت بزرگواري مانند حضرت سلمان اعتراض مي‌كند!
چنان مي شود كه درفاصله‌اي بسيار اندك پس از رسول خدا(ص)، اين دخترداغ‌ديده ورنج‌ ديده‌ي پيامبر(ص) چشم مي‌بندد. حضرت علي(ع) وقتي از خودش سخن مي گويد، مي فرمايد: «هيچ كس مثل من مظلوم نيست.» روزي از محلي عبور مي كند، مي بيند كسي گريه مي كند و ناله سر مي دهد كه: من مظلومم، من مظلومم. مي‌دانيد مولا،چه توضيحي براي اودارد؟ حضرت مي فرمايد: مازلتُ مظلومامنذ قبض رسول الله حتي يوم الناس هذا وقد سمع صارخاًينادي انامظلوم فقال هلم فلنصرخ مازلتُ مظلوما منذُ قبض الله رسوله: ازوقتي پيامبرقبض روح شده است ، تا به امروز من مظلومم. من ديدم كسي گريه مي كند وناله مي زند كه، من مظلومم. به اوگفتم: بيا. بيا،من هم باتوگريه كنم. من هميشه مظلوم بودم.از همان زماني كه خداپيامبرخود راقبض روح نمود. {اين درشرح نهج البلاغه‌ي  ابن ابي الحديد آمده است.} مولافرمود:« اري تراثي نهبا؛ ديدم كه تمام ميراث مرا غارت كردندو چيزي باقي نگذاشتند.» (ديدم ،ارزش‌ها را غارت مي‌كنند.) ممكن است اينجا سؤالي براي شما پيش بيايد، كه چراقيام نكرد؟ چرامولابرنخاست ؟حق ات راغصب كردند، تو علي هستي، صاحب ذوالفقار، رزمنده‌ي عرصه‌هاي هول عصرپيامبر، كسي كه خندق ساخت كسي كه در آن عهد آن حماسه رارقم زد، كسي كه در بدر دشمن راسرجاي خود نشاند؛ چراقيام نكرد؟ چرا برنخاست؟درحالي كه مي‌دانست، ميراث، فرهنگ وارزش او را به غارت برده‌ا‌ند!
حضرت، دقيقا مي داندكه اين سؤال احتمالي درذهن‌هامي‌جوشد پس به زيباترين شكل پاسخ داده ومي‌فرمايد: لولانخافه الفرقه بين المسلمين ولايودالكفر ويبور الدين لكنا علي غيرماكنالهم عليه ؛ من دلواپس ونگران فرقت، تشتّت( چندسويي) و اصطكاك درجامعه بودم، نگران بودم زمينه‌هاي بازگشت اجتماع به سوي ارتجاع گذشته فراهم شود. (كه توضيح خواهم داداين شرايط بعدا فراهم مي شود.) نگران بودم دين شكسته شود. مي‌ديدم كه اگر قيام كنم، همه چيز از دست مي‌رودو اين اسلام نوپا متلاشي خواهد شد. اگردرگيري‌هاي دروني آغازمي‌شد و در اين دين تازه شكل گرفته، چند دستگي ايجاد مي‌شد، حاصل به جان هم افتادن‌ها يك قرباني بزرگ بيشتر نداشت و آن هم اسلام بود. جالب است بدانيددر اين موقعيت، ابوسفيان، به حضرت  پيشنهاد داد كه: ياعلي، قيام كن، من هم ياري ات خواهم كرد. و حضرت پاسخ داد:« سلامة الدين احب الينا من غيره؛ سلامت دين براي من ازهر مسئله ديگري مهم تر است؛ من بايدسلامت دين راتضمين كنم.»
 در وراي  اين سخن مفاهيم لطيفي وجود دارد ازجمله اين كه بايد‌،دغدغه ي اصلي ما، سلامت دين باشد. حتي اگر لازم باشد به پاس آن، عقب نشيني‌هايي داشته باشيم و از چيزهايي صرف نظركنيم. به هربهاوقيمتي بايد دين راحفظ نمود.
" كربلا"؛يعني، قرباني مي دهيم تادين بماند، اكبر مي‌دهم، اصغر مي‌دهم، عباسم رامي دهم، اسارت رامي پذيرم هرچه مي خواهد بشود، اما دين بماند؛ يعني، دغدغه ي اول هركسي بايد، دغدغه‌ي اوّل اميرالمومنين باشد، يعني حفظ دين. اين يكي از پروژه‌هايي بود كه اتفاق افتاد.
 ازبرنامه‌هاي ديگري كه در قلمروحكومت بني‌اميه مي بينيم، حذف بزرگان وبازگرداندن ملعونين است. كساني بودند كه پيامبر لعن وطردشان كرده بود؛ نظام اموي دوباره به همه‌ي آن‌ها قدرت داد. مستشاران مسيحي راجذب كرد. (ديشب من اشاره كردم) سرجون يكي از مستشاران مسيحي است كه كنارمعاويه نشسته است. ملعونين و طرد شدگان، مقّرب درگاه بني اميه شدند. 
در سال 60 هجري، روز15 ماه رجب، تا معاويه چشم‌مي بندد و مي‌ميرد، اولين كسي كه يزيد به سراغش مي‌رود، سرجون است. سرجون به او مي گويد: من مي‌دانم دراين زمان نگران وضعيت حكومت هستي، ازتو سؤالي مي‌پرسم، اگرالان، معاويه زنده باشد،  هرچه بگويد، مي‌پذيري؟ يزيد گفت: بله مي‌پذيرم. سرجون گفت: بگذار تامن مهروامضاي معاويه رابه تونشان دهم؛ نامه‌اي ازجيب بيرون آورد، از معاويه امضا گرفته بودكه وقتي خودت را درخطر احساس كردي يا خواستي موقعيت حكومتت راتثبيت كني،  از بهترين عنصري كه مي‌تواني استفاده كني، عبيدالله بن زياداست، ازاو استفاده كن.
درست درزمان حضور مسلم دركوفه، عبيد الله بن زياد  باحفظ سمت (درآن زمان حاكم بصره است)، حاكم كوفه شد تا زمام امور را دردست گيردوجالب اين است كه بدانيد در آن موقعيت بين عبيدالله بن زياد و يزيد اختلاف بوده است! سرجون مي‌گويد: من اين مشكل راحل مي كنم. و تمام زمينه‌ها ازآن جا سرچشمه مي‌گيرد. اگر كسي درمورد موقعيت شام آن روز، مطالعه كند به نكته‌اي مي‌رسدكه امام سجاد(ع) نيز به آن اشاره نموده است ؛مي‌فرمايد: «زماني‌كه مارا به شام بردند، دقت كردم، بخشي از ماموراني كه شهر را مراقبت مي‌كردند اهل آنجا نبودند! يامسيحي بودندو يا كساني بودند كه از سرزمين روم آورده بودند. شمادر مجلس يزيد حضورسفرايي ازاروپارا مي‌بينيد،در اصل، يزيد تحت سلطه ي اين‌ها عمل مي‌كند.
يكي ازكارهايي كه معاويه انجام داد و اتفاقاً دانستن آن براي امروز ما بسيار مفيد است اين بود كه،خونخوارترين افراد راپيدا و درارتشش وارد مي كرد و موقعيت بخشيد.
يعني، هركس راكه احساس مي كرد بي‌رحم و قسّي القلب است جذب مي كرد؛ درارتش معاويه برنامه‌اي براي ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم اجرا مي‌شد . بُسر بن ارطاه، يكي ازفرماندهان معاويه است. معاويه او را به سمت مكه فرستاد و گفت اولين كاري كه مي‌كني، مزارع راآتش بزن، مال مردم مثل جان مردم است؛ وقتي مالشان ازبين برود ديگرقيام نمي كنند و دست به حركت‌هاي انقلابي نخواهند زد. خانه‌هايشان راويران كن. به هرمكان جديدي رسيدي، مطرح كن كه ما فلان منطقه راقتل عام كرده‌ايم وتامي‌تواني شيوه ي كشتار خود رابيان كن. {دقيقاً برنامه‌اي كه اسرائيل انجام مي داد! فكر مي كنيد، اسرائيل تمام سرزمين‌هاي اشغالي را باجنگ گرفت؟ نه. به يك دهكده مي‌آمد، قتل عام مي كرد. شيوه‌اي داشت، افراد را مي‌گرفت، به دو جيپ مي بست، دو جيپ در دوطرف مخالف حركت مي كردندو اين آدم  از وسط نصف مي شد. ازاين صحنه تصويربرداري مي‌كردندبعد آن را مي‌بردند ودر روستاهاي ديگر پخش مي‌كردند. مردم آن روستا از ترس ووحشت آنجاراخالي مي‌كردند. اسرائيل چنين فضاي رواني اي ساخته بود.
 باكمال تاسف ما درجنگ خودمان، دراين زمينه خوب عمل نكرديم. فضاهاي رواني‌اي راكه دشمن مي‌ساخت، مطرح مي‌كرديم وگاه بين مردم وحشت ايجاد مي شد!
 تعجب نكنيد، بعضي از صحنه‌هايي راكه امريكا در زندان‌هاي خودش به تصوير مي كشد، عمداً نشان مي‌دهد. مي‌خواهد ترس ووحشت،ايجادكند. گاهي ما خودمان هم ممكن است متوجه اين نكته  نباشيم و با طرح آن‌ها رعب و وحشت ايجاد كنيم.
 پس معاويه، بسربن ارطاه را به سمت مكه فرستاد، بعد به سمت يمن آمدند و واردخانه لبابه شدند؛ لبابه زن حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. دو برادر دارد، هنوز دختركوچكي است، مادرش در خانه است؛ مامورها مي ريزند و اين دوپسر بچه ( عبدالرحمن و قثم) را،سربازان جلوي چشم مادر با دو پايشان مي گيرند و دور سرشان مي‌چرخانند، سرها را آنچنان به ديوار مي كوبند كه مغزمتلاشي مي‌‌شود. مغزرا در دست مي‌گيرند و قاه قاه مي خندند و نشان مردم مي دهند تا دراجتماع، ترس ،دلهره و وحشت ايجادكنند.


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت


عوامل انحراف جامعه‌ي اسلامي از مسير اهل بيت(1) (بخش 2)

عوامل انحراف جامعه‌ي اسلامي از مسير اهل بيت(1) (بخش 2)

مرحله‌ي دوم: در نامه‌هاي بعدي به تمام فرمانداران خود نوشت* «شما نامه‌ها را خوانديد و خيرخواهي مرا ديديد. از اين به بعد هر كس از فضيلت علي دم بزند(اين عين نامه‌اش است همه نامه ها موجود است) خونش هدر، خانه‌اش ويران، و فرزندش كشته خواهد شد حقوقش از بيت المال قطع مي‌شود و از حوزه‌ي حكومت من خارج شده است(به اين معنا كه از نظر قضايي هر چه بخواهد ديگر قابل تعقيب ....



نيست حتي اگر كسي را بكشندحق مراجعت به دادگاه و خون خواهي براي خانواده‌اش نخواهد بود.) كسي حتي حق ازدواج با اين خانواده راندارد، در هيچ دادگاهي شهادت خانواده‌ي علي ومحبان علي پذيرفته نشود.(محا صره‌ي قضايي و حذف اعتبار اجتماعي)». نوعي محاصره‌ي فرهنگي و اقتصادي انجام داد وسعي كرد خاندان علي بن ابيطالب وشيعيان ايشان را كاملاً در محاصره قرار دهد.(در چنين فضايي سرنوشت انسان‌هاي سست عنصر به خوبي قابل پيش‌ بيني است.)
در اين موقعيت بود كه ريزش‌ها آغاز شد. تا ديدند مالشان در خطر است، همه چيز تمام شد. مگر مسلم چگونه تنها شد؟ پشت در فرياد زدند و احساسات خانم‌ها را تحريك كردند. گفتند، همسرانتان را از مسلم جدا كنيد، عبيدالله اعلام كرده حقوقتان قطع و خانه‌هاتان ويران مي‌شود. هر كس متهم باشد پيش از كشتن خودش، اول فرزندانش را مي‌كشند. زن‌ها گريه كردند، بچه‌هايشان را روي دستهايشان گرفتند و به شوهرانشان التماس مي‌كردند: بيا، تو يكي بروي كه اتفاقي نمي‌افتد، بقيه هستند! مدام گفتند بقيه هستند، شدند 500 نفر، وارد مسجد شدند 30 نفر، نماز تمام شد ده نفر وقتي حضرت مسلم(ع) به سر كوچه رسيد، ديد، هيچ كس با او نيست.
مرحله‌ي سوم، روايت سازي براي عثمان:
به فرمان معاويه شروع كردند، روايت ساختن در فضيلت عثمان آن هم  با روشي بسيار زيركانه؛ گفت: هركس را كه بفهمم روايتي در فضيلت عثمان يافته است، شخصاً از بيت المال به او هديه خواهم داد؛ يعني زمينه‌اي ايجاد كرد تا افراد براي عثمان روايت بسازند. آن قدر اين كار ادامه پيدا كرد تا معاويه احساس خطر كرد چرا كه ديد بعضي مي گويند: «كي پيامبر اين‌قدر سخن گفته است؟»
اگر سري به كتاب‌هاي بزرگ ادبيات فارسي خودمان بزنيد مثل عطار و سنايي مي‌بينيد كه در وصف عثمان چه چيزهايي وجود دارد. بزرگي مي‌گفت: اگر تمام رواياتي را كه در اين دوره ساخته شد، جمع كنند و يك نفر بنشيند و فقط بخواند، به كل فرصتي كه پيامبر در تمام دوران رسالتش داشت نمي رسد! آن هم در صورتي كه فقط بنشيند و روايت بگويد در حالي كه پيامبر موقعيت‌هاي مختلفي مانند جنگ، سفر، خواب و... داشته است. معاويه با ديدن اين وضعيت گفت تعطيل كنيد، ديگر براي عثمان فضيلت نسازيد.
مرحله‌ي چهارم : معاويه فرمان داد تا هر چه روايت در فضيلت ابوتراب وجود دارد به نفع خلفاي ديگر، عوض شود. به عنوان مثال شخصي به نام سمرة بن جندب، هفتاد هزار درهم گرفت و اين آيه را كه در وصف امير المؤمنين نازل شده است: «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله؛ يعني هستند كساني كه جان خود ر ا براي رضاي خدا تقديم مي كنند» (وصف ليلةالمبيت و خوابيدن اميرالمؤمنين در بستر پيامبر)، به نفع «عبد الرحمن بن ملجم» تغيير داد؛ يعني، گفتند پيامبر اين را در وصف عبدالرحمن بن ملجم گفته است و او كسي است كه در راه خدا با جان خود معامله كرد.(چون بعداً با شمشير امام حسن مجتبي (ع)كشته شد خيلي‌ها اين دروغ را باور كردند.) فضا آن‌قدر تار شد كه مردم در قنوتشان اميرالمؤمنين را لعن مي‌كردند و به اين اعتقاد رسيدند كه: «لاصلوة الّابلعن ابي‌تراب.» مي گفتند اصلاً مگر علي(ع) مسجد هم مي رود؟ و يا مگر علي، نماز هم مي خواند؟! حتي وقتي خبر شهادتش را در محراب شنيدند، گفتند علي و محراب، علي و نماز؟!
ببينيد قدرت تبليغات تا چه اندازه بالاست، رسانه هم كه در اختيارشان بود. معاويه12هزار منبر را آماده كرده بود و برايشان پول مي‌فرستاد تا بر منبر علي(ع) را ِسب كنند.  براي برخي از افراد آبگوشت مي‌فرستاد و در آبگوشتشان چند دانه نخود طلا مي‌انداخت؛ آنوقت مي‌گفت حواسشان باشد، در اين آبگوشتي كه براي شما فرستاده شده خليفه هديه‌اي هم گذاشته است. با اين زمينه سازي بسيار ساده آن‌هايي را كه مستعد انحراف بودند جذب مي‌كرد. پول، فاجعه مي‌سازد. ثروت و موقعيت، سبب گم شدن انسانها مي‌شود. معاويه با دادن پست و موقعيت انسان‌ها را از راه منحرف مي‌كرد. اگر من و شما در سال 58 هجري به شام سفر مي كرديم و در مجلس معاويه حاضر مي‌شديم كساني راآنجا مي‌ديديم كه متحير مي‌شديم. كساني كه قبلاً با پيامبر بودند و حالا اينجا!
چه بسيار، برق سكه‌ها چشمان حقيقت بين را در تاريخ كور كرده است. با پول معاويه بسياري از دل‌ها سياه و مستعد گناه شد. مگر اباعبدالله هم در كربلا و هم در راه نگفت ؟ حتي فرزدق شاعر در ملاقات با اباعبدالله به اين مسئله اشاره كرد: «مي داني اگر بروي شمشير ها در مقابل توست؟ چون كيسه‌ها پر و شكم‌ها از حرام انباشته شده است.»
 وقتي يكي از بزرگان كنار سفره معاويه نشست، يكي از ياران پيامبر به او گفت: «ديگر هيچ اميدي به تو ندارم، تمام شدي. كنار سفره‌ي معاويه نشستي و از كنار آن سير برخاستي؛ شكمت را از حرام انباشتي. ديگر اميد ندارم كه از تو حقي بتراود و اين زبان به حق گويا شود يا رهپوي حق باشد.»
مرحله‌ي چهارم: زمينه‌سازي و تبليغ براي (بزرگ نمايي يا درشت نمايي) و در ذهن مردم نشاندن فرزندش يزيد. در مرحله‌ي اول، اين تفكر را در مردم جا انداخت كه حكومت حق ما بوده است. معاويه تزي داشت كه امروز هم در دنيا وجود دارد: «الحقُّ لِمَن غلب؛ حق با كسي است كه زور دارد.»(مگر امروز آمريكا نمي‌گويد كه حق با من است چون قدرت دارم.) متأسفانه اين فرهنگ در رسانه‌ها و زندگي ما نيز ديده مي شود مانند اين‌كه در انتهاي بعضي از فيلم‌هايي كه در مورد طبيعت و حيوانات ساخته شده و بسياري از مردم هم به آن علاقه دارند مي‌گويند: "و اين است قانون طبيعت"؛ يعني، قدرتمند بايد ضعيف را بدرد.  گويي اين فرهنگ از آنجا به درون زندگي ما منتقل مي‌شود، فلاني زور دارد پس حق با اوست؛ يعني، حق با حق نيست، حق با ناحق است، حق با باطل است! به جائي مي‌رسد كه حق را در باطل مي بيند. قدرت با من است پس شما نيز بايد هر چه را من مي‌گويم، بپذيريد. خيلي‌ها در كربلا به اباعبدالله گفتند: يزيد قدرت را در دست گرفته است، همه قبول كرده‌اند تو نيز قبول كن، با اين 70،80،100 و يا150نفر مي خواهي چه كني؟ تو هم بيا و دست بيعت  بده، گاهي مي‌گفتند: با پسر عمويت بيعت كن، همه كنار آمده‌اند، بسياري از ياران پيامبر هم با يزيد هستند. در كربلا 0 400نفر حضور داشتند كه در مورد ابا عبد الله از زبان پيامبر روايات بسياري را شنيده بودند؛اول هم كه آمدند نقاب بر چهره داشتند اما چند روز بعد گستاخ شدند  و نقابشان را پس زدند؛ گناه انسان را گستاخ مي‌كند.
معاويه براي اجراي اين بخش از برنامه اش در سال آخر زندگي يعني،  سال 60هجري، اعلام كرد كه من مي خواهم به زيارت كعبه بروم. تعداد زيادي را هم از شام با خودش آورد.  اين افراد را براي موقعيت خاص تربيت و آماده كرده بود. زماني كه وارد مكه شد با مردم صحبت كردو گفت: مردم، من معتقدم كه شايسته ترين كسي كه مي تواند رهبري و هدايت آينده‌ي اين جامعه را به عهده بگيرد، پسر من است، خودم اوراتربيت كرده‌ام. شما در مورد من چه باوري داريد؟ او قرار است آينده اين امت و جامعه را به عهده بگيرد؛ مردم سر و صدا كردندو گفتند: «ما زماني خواهيم پذيرفت كه بزرگان ما بپذيرند.» بزرگان چه كساني بودند؟ مثلاً" عبد الرحمن ابي بكر پسر ابوبكر"، "عبد الله بن عمر پسر خليفه دوم "،"عبدالله بن زبير" ،(چهره‌ي بسيار عجيب و پيچيده‌اي كه به ابن زبير معروف است وپدرش(سرداربزرگ اسلام)، در جريان جمل، در مقابل حضرت علي(ع) ايستاد) و "حسين بن علي(ع) ". معاويه طرحي ريخت و با اين افراد مذاكره  كرد. ديد مقاومت كرده و نمي پذيرند. به‌خصوص حضرت ابا عبد الله حسين (ع) و عبد الله زبير مقاومت مي كردند. چند جلسه اي صحبت كرد پس از اين جلسات به مردم مي‌گفت: درحال آماده كردن و زمينه سازي هستم، مخالفتي هم نمي‌بينم.مرتب مردم را آماده مي كرد،قدرت سخنراني عجيبي داشت. درسخنوري بسيار زيرك بود وگاه  چاشني‌هايي از تهديد و تطميع را با سخن مي‌آميخت. پس از چند روز كه مراسم حج تقريباً تمام شده بود، به اين چند نفر گفت: من فردا قرار است تصميم نهايي را بگيرم وقصد دارم آن را با مردم مطرح كنم؛ چه بسا مصلحت اين باشد كه فرزندم، يزيد جانشين من نباشد. فردا در كنار كعبه با مردم گفتگو خواهم كرد، شما هم باشد. شب قبل، هزار نفري را كه از شام با خود آورده بود تمرين داد و گفت: خوب گوش كنيد، فردا، وقتي درحين  سخنراني،  اعلام كردم چند نفر هستند كه باجانشيني فرزندم يزيد، مخالفند، شما از وسط جمعيت سر و صدا كنيدو بگوئيد اين‌ها مهم نيستند. چند نفر كه مهم نيست، همه‌ي مردم پذيرفته‌اند . بعد، وقتي سخنم را ادامه داده و دستم را بالا بردم، شما سكوت كنيد. زماني كه سخنان من تمام شد، سر و صدا كنيد و فضا را به هم بريزيد. چند نفررا هم مأمور كرده بود كه باتيغ هاي پنهان بالاي سر بزرگان مخالف، حضرت اباعبدالله،  عبد الله بن زبير و ابن عمر بايستند تا اگر حركتي كردند كارشان را تمام كنند. سخنراني را كرد چند نفر شروع به سر و صدا كردند، دستش را بالا بردوگفت: همين چند نفر هم راضي هستند من باآنهابه توافق رسيده‌ام. دستش را پائين آورد، آنها شروع به سر و صدا كردند؛ گفت: چون اجازه نمي دهيد من سخن بگويم ديگرادامه نمي‌دهم، همه موافقند فرزندم جانشين باشد. تا اباعبدالله خواست به آنها اعلام كند جمعيت به هم ريخت و هزار نفر سر و صدا كردند و فرصت ندادند كسي سخن بگويد. پس از اين مجلس، معاويه،  لگام اسبش را برگرداندو از مكه به سرعت و مستقيم به سمت شام رفت.
 مردم دور ابا عبد الله، حلقه زدندكه تو چرا اعتراض نكردي ؟ تو هم رضايت دادي ؟! ما نمي دانستيم تو نيز با معاويه كنار آمده‌اي ! هر چه ابا عبد الله وابن زبير فرياد زدند، كسي گوش نكرد.
 اين معاويه است، چه كسي مي تواند حقيقت را بفهمد؟ در اين روزگار، در اين جَو پيچيده، نگاه بصيرت‌مندانه بسيارارزشمند است و در اين فضاست كه ياران حسين(ع) شكل مي گيرند. با وجود42 سال بمباران تبليغاتي جامعه، چشم‌هاي بصيري وجود دارد كه حقيقت را از متن اين ظلمت‌ها مي فهمندو مي‌دانند كه بايد چه كنند!  به اباعبدالله كه مي‌رسند مي‌گويند:« انا علي نياتنا و بصائرنا» اي‌‌حسين، ما تو را شناختيم. فهميديم تو، كه هستي. امام فرمود :«اولئك مصابيح في ظلمات الجور.» اين افراد چراغند، در دل تاريكي‌ها؛ شيعه بايد چراغ باشد، بايد بتواند با يك نگاه ظلمت ها را بشكافد و آن سوي چهره‌ها را بخواند.
فداي اين فداكاران پاك باز و عاشقان مخلص. اين چهره‌هاي بصير و ايستادگان نستوه، در عرصه‌ي كربلاو در محاصره‌ي آن همه نيرو.
روز هفتم است؛ فضاي كربلا بسيار سخت شده‌است، از ديروز آب را بسته اند. حضرت با فاصله 19قدم از خيمه ها، زمين را مي‌شكافد، آبي زلال مي‌جوشد، عمربن سعد4000 نفر مي‌فرستد كه حسين، اگر اين چاه را پر نكني به تو حمله خواهيم كرد. وامام دستور پركردن چاه را مي دهد. حلقه‌ي محاصره هرلحظه  تنگ ترمي شود.تشنگي‌ها اوج مي‌گيرد.
 فداي بصيرت عباس، اي كاش، اين همه ازاو مي‌گوييم، بارقه‌اي از آن صفا، اخلاص، صميميت و بصيرتش به زندگي ما تابيده شود.
دراين روزها ازدرون خيمه ها صداي گريه وفرياد العطش بلند مي شد. امام مي آمد و بانگاهي سرشاراز محبت مي گفت: برادرم عباس، سري به خيمه ها بزن. تا قامت عباس در نگاه بچه ها مي‌شكفت، آرام مي‌شدند؛ ابالفضل(ع) مي آمد، زانو مي زد، بر سرشان دست نوازش مي‌كشيدوبه آنها مي‌گفت: عزيزان من، ما قراراست كاري بزرگ انجام دهيم؛ پس به‌خاطر اين كار بزرگ تشنگي را تحمل كنيد. خواهرم راه سختي پيش روست برادرت حسين گفته است كه بعد از اين دشواري‌هاي بسيارخواهي داشت، اينها كه چيزي نيست. آب به رويتان بسته اند؟، بعداً تازيانه‌تان مي‌زنند، به زنجيرتان مي‌كشند؛ كودكان را زير تازيانه خواهند دواند، زنجير به گردنشان خواهند زد وبرخاك داغ خواهند كشيد، پوست بچه ها جدا مي‌شود. اين همه براي خداست، پس براي خدا صبور باشيد.
خيمه ها را آرام مي كرد، مي آمدو به خيمه هاي دشمن نگاه مي كرد وبا اين نگاه  در قلب آنها وحشت مي انداخت. اين بصيرت است و بينايي كه در وجود ابوالفضل‌العباس است.
فداي فداكاراني كه آنقدر امام را شناخته بودند كه زهير بن القين گفت: يا ابا عبد الله به من نگو برو،  به من بگو هفتاد بار جان ببازم و هر بار كه جان ببازم باز هم عاشقانه تر بر‌مي‌خيزم و در مقابل تو فداكاري مي‌كنم. حيف كه خدا به من يك جان داده است.
همچون پروانه اطراف اباعبد الله مي‌چرخيدند. اباعبدالله قدر اين ياران بصير را مي‌دانست ودر آخرين لحظه، سرشان را بر زانو و گونه برگونه‌شان مي‌گذاشت ومي‌گفت: سلام مرا به مادرم زهرا، جدم رسول الله و برادرم حسن برسانيد.
 و سيعلموا الذين ظلموا  اي منقلب ينقلبون ....                                                                                                 
 
-------------------------------------------------      
* وسعت حكومت اسلامي در زمان معاويه تا شاخ آفريقا بود و اندلس،ايتاليا،فرانسه، مصر،تمام بين النهرين،عراق و ايران رادربرمي گرفت.                                     

 


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


کتاب روضة الشهدا

کتاب روضة الشهدا
نویسنده‌ی کتاب:
"ملا حسین واعظ کاشفی سبزواری،"همانطور که از لقب وی مشهود است اهل سبزواربوده وبا توجه به نامش می توان پی برد که شیعه بوده است. او با دو چهره‌ی معروف علمی وتاریخی ما "سلطان حسین بایقرا"وامیرعلی شیر نوایي"معاصر بوده است.
در رابطه باشخصییت او چندوچون بسیار است. ونظریات مختلف ومتفاوت در مورد نویسنده ی این کتاب داده شده است.
برخی اورا نوعی شارلاتان ویا کلاه بردارمعرفی کرده اند که استاد شهید مرتضی مطهری از آن دسته است و بعضی نیز او را ....



ستوده وبه عنوان انسانی بزرگ،خوب واهل سوزو درد وعاشق اهل بیت معرفی نموده اند.
سبزوار در زمان زندگی اش کانون شیعه بود وبه برکت وجود وحضورحضرت رضا(ع)در منطقه ی خراسان نفوذ شیعه درآن منطقه بسیار مشهود بوده است چنان که شعر بزرگانی مانند عطار نیشابوری(قرن 7ه.ق)نیز مؤید این نکته است.
ملاحسین واعظ کاشفی در سال910(ه.ق)یعنی اوایل قرن دهم هجری وفات یافت.
وی کتاب"روضة الشهدا"را در سال907(ه.ق)یعنی سه سال قبل از وفات خویش به رشته ی تحریر در آورده است. البته برخی عقیده دارندکه این کتاب در سال 910(ه.ق)نگاشته شده، درحالی که این سال، سال وفات اوست پس این نقل  نمی‌تواند صحیح باشد.
كاشفي در حدود چهل جلد کتاب نوشت که از جمله آن ها می توان از"الرسالة العلیة"نام برد.کتابی شیرین با  نثری مسجع وزیبا لبریز از مباحث گوناگون وخوا ندنی که گاه در آن به مسایلی بر می خوریم که به ندرت در کتب دیگر یافت می شود .
وی شاعر نیز بودواز سروده های خود در آثارش بهره می گرفته است که وجود این نکته در کتب او بسیار مشهود است ؛یعنی، بسیاری اوقات در طرح مباحث، از ابیات مختلف به خصوص ابیا ت عربی استفاده می کند. در آثار او هر جا به شعری بر می خوریم که به یکی از شاعران بزرگ مستند نشده است آن شعر از خود اوست.
وي سخنوری بلیغ وتوانا بوده است چنان که در احوال او نوشته اند، همه از گوشه وکنار،از روستاهای مختلف به قصد شنیدن سخنان وی،گرد می آمدند. معمولاصبح جمعه بر منبر می‌نشست چرا که هم مردم از فرصت بیشتری برای استماع برخورداربودند وهم اینکه روز جمعه برای خطابه از موقعیت خاصی برخوردار است. بسیار خوش صدا بود ودر لابه لای خواندن از روضه(که البته این واژه از نام اثر او روضة الشهدا گرفته شده است) و از صدا بهره می جست. بعدها بزرگان دیگری از جمله مرحوم"کافی"در مجالس وعظ خود از همین شیوه پیروی کردند.روش او این گونه بود که شروع به صحبت می کردبه یک باره بحث را قطع کرده با صوت زیبا ودلنشین خود که تأثیر بسیاری داشت می‌خواندودوباره بحث را ادامه می‌داد.به گونه ای که اگر یک یا دو ساعت صحبت می کردخستگی در افراد پیدا نمی شد.
بر علوم مختلف مسلط وبه خصوص در نجوم و هیئت تبحر خاصی داشت که این مساله در رسالة العلیه‌، کاملا مبرز است. علم جفر نیز می‌دانست (علمی خاص که امروزه منسوخ گردیده است)،تکسیر؛یعنی شکسته بندی را به خوبی بلد بود وسیمیا می‌دانست. (این که علوم سیمیا،لیمیا وکیمیا چه علومی هستند نیاز مند طرح بحثی جداگانه است).
از جمله آثار بسیار مشهور او می توان به آثار زیر اشاره کرد:
"جواهر التفسیر"که در زمینه‌ی تفسیر بسیار خواندنی است،"مواهب علیه" ،"انوارسهیلی"(کتابی مشهور در تاریخ ادبیات فارسی)،"مخزن الانشاء"که در زمینه‌ی انشاءونگارش وروش های نگارش است؛ "اختيارات نجوم"،"اخلاق محسنی"که به طرح مبا حث خوب ،شیرین ولطیف اخلاقی می پردازد،و کتاب معروف "روضة الشهدا".
ملا حسین واعظ کاشفی مدتی از منطقه‌ی سبزواربه هرات سفر نمودواین سفر آغاز برخی شایعات در رابطه با شخصیت او گشت.گفته‌اند وی در این سفر نزد "امیر علی شیرازی "رفت و به دامادی "جامی"درآمد.جامی اهل تسنن بود واین امر باعث شد که در هنگام بازگشت از سفر دو ساله‌ی هرات مردم در اوشک نمایند.
در تصوف پیرو نقشبندیه بود. در این جا لازم به توضیح است که در تصوف فرقه‌های گونا گونی وجود دارد که منتسب به شیعه هستند. مثل ذهبیه وخاکساریه، واز جمله‌ی این مذاهب نقشبندیه است.
نقشبندیه سلسله‌ی نسب خود رابه ابوبکر می‌رسانند. بر خلاف تمام فرقه‌های تصوف در ایران که خود را به امیرالمؤمنین علی(ع) منتسب می‌دانند و می‌گو یند اولین کسی که خرقه پو شید، علی(ع)بود. ولی نقشبندیه این مساله را به ابوبکرنسبت می‌دهند.
این امر(اعتقاد به نقشبندیه)سبب شد تا مردم بر وی شک کنند. وباز به همین دلیل وقتی پس از دو سال به سبزوار بازگشت و روی منبر رفت مردم اورا نپذیرفتند.
برخی هم اورا به اعتبار نامش و نیز کتابی که برای ابا عبدالله (ع)نوشت حنفی دانسته‌اند والبته کسا نی به دلیل برخی مسایل موجود در این کتاب به او شک کردند.
کتاب روضة الشهدا
حدود پانصد سال از نگارش این اثر می‌گذرد ،اثری بسیار تأثیرگذار وعمیق که نام "روضه"از آن گرفته شده وبه‌کارگیری این نام در مجالس سوگواری مؤید تأثیر بسیار این کتاب است.کتابی که اگر به دقت بررسی شود می‌توان رد پای تأثيرآن را در تاریخ پانصد سال پیش به خوبی یافت.
این کتاب از منابع بسیار مشهوری است که البته در روزگار ما متروک ومنسوخ گشته آن هم در حالی که در سده‌های گذشته افتخار محافل و مجالس واهل خبر این بود که این کتاب را گرفته وازروی آن بخوانند وبه خاطر ویژگی های موجود در این کتاب مردم را سوگوار ودرد مند ومرثیه خوان حضرت ابا عبد الله الحسین(ع)نمایند.
قبل از پرداختن به این کتاب لازم است نکاتی در باب وعظ وخطابه مطرح گردد.
الف)امروزه واژه ها ی وعظ وخطابه بد نام شده وما وقتی از موعظه سخن می گوییم به یاد نصیحت کردن وصرفا از موضع قدرت سخن گفتن می افتیم. در حالی که معنای واقعی موعظه دعوت به خیر وخوبی وصلاح است .ودرگذشته کسانی به این کارهمت می‌گماشتند؛یعنی ،خطابه خوان ها معمولا از چند چاشنی خاص در سخن خود بهره گیری می‌نمودند که عبارتند از:
1-هیئت داستان وزبان روایت ،2-بهره گیری از زبان تمثیل،3-شعر
یکی از مشهورترین واعظان در تاریخ ما ملاحسین واعظ کاشفی سبزواری است که گاهی از او تنها با عنوان (واعظ)یاد می‌کردند؛ زیرا وعظ می‌کرد.تسلط اودر وعظ وسخنوری سبب شد که بعد ها هنگام نوشتن، تأثیر این وعظ در نوشته‌ها یش هویدا گردد؛یعنی ،به ساخت داستان نزدیک شده، از شعر بهره‌گیری کرده ومثال زده است تا به موضوع نزدیک شود.
ب)حادثه ی عاشورا در تاریخ ما به عنوان بلا مطرح شده است که بلا خود چند معنا را در بر می گیرد ودر عربی واژه های چند به این معنا اشاره دارند:
1)بلا،"إذا ابتلا..."در قرآن بارها به کار برده شده به معنی فتنه واین معنا گاه به شکل فعل "یفتنون"به کار می رود که نمونه ی آن در آغاز سوره ی عنکبوت آمده است .فتنه؛یعنی،آزمون وامتحان؛یعنی،ایستگاه یا فرصتی برای بررسی توانمندی ها ی یک فرد یا تأثیر آن چه که از قبل برای به دست آوردن پایه های فراتر وبالاتردریافت نموده است. واژه ی سوم"اختبار"است اختبار به معنی کسب خبر و گرفتن اطلاعات از کسی است.ارزشیابی،فهم توانمندی ها،بررسی میزان صلاحیت ها  ومیزان رشد یک شخص که در قرآن به آن اشاره شده است.
واژه ی چهارم:"تمحیص"است .این واژه هم درقرآن آمده وهم حضرت ابا عبدالله (ع)در کربلا به آن اشاره کرده اند که :"الناس عبیدالدنيا والدین لعق علی السنتهم.یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا فی البلاء قلَّ الدَّیانون" تمحیص که از نام های مبارک ماه رمضان نیز می باشد وامام سجاد (ع)در صحیفه ی سجادیه این ماه را "شهر التمحیص"نامیده است، در لغت به معنای پالایش وپالودن است.
واژه ی پنجم :امتحان است که در فارسی بسیار کاربرد داردودر قرآن نیز آمده «امتحن الله » اصل این واژه به معنی درد سر است واز محن به معنای رنج وسختی آمده است.زیرا هر پالایش بی تردید با سختی ها ومشکلات فراوان همراه خواهد بود.
محور اصلی طرح مباحث کتاب روضةالشهدا،بلاست.از همان آغاز کتاب از بلا سخن می‌گوید وطبیعی است که اولین بلا متوجه چه کسانی است ؟"البلاء للؤلاء  کاللهب للذ هب"
           ما بلا بر کسی عطا نکنیم                     تا که نامش ز اولیا نکنیم
           این بلا گوهر خزانه‌ی ماست                  ما به هر کس،عطا بلا نکنیم
اولین بلا متوجه چه کسی است؟ انبیا،بنابراین کتاب روضةالشهدا با طرح رنج ها وبلا هایی که بر انبیا وارد شده آغاز می شود کتاب یک مقدمه،ده باب ویک خاتمه دارد.بر خلاف این نکته که ممکن است به ذهن متبادر شود که تمام کتاب در مورد امام حسین (ع)است، چنین نیست درواقع چندین باب آن در مورد ابا عبدالله هست ونیست !
باب اول:به خلقت آدم، هبوط وابتلائاتش اشاره می کند.با توجه به این که محور این کتاب بحث در رابطه با بلاهاست ،هر شخصیتی را مطرح می کند بلاها وگرفتاری های اورا نیز بیان می دارد.که در باب اول به ذکر ابتلائات پیامبرانی مانند آدم (ع)،نوح(ع)،ابراهیم(ع)،یعقوب(ع)، یوسف (ع)،ایوب(ع)،زكریا(ع)وعیسی(ع)می پردازدونکته جالب این که پس از ذکرزندگی وبلا ها ی آنها گریزی به کربلا می زند .
او اولین کسی است که کار "گریز"را انجام داده (گریزبه این معنا که چنان از بحثی که مطرح شده بهره‌گیری کرده آن را با بحثی دیگر پیوند بزنیم که کسی میان این دو گسستگی احساس نکند )هنری که بسیاری از روضه خوان ها ی امروز از آن بی بهره اند .
نویسنده‌ی این کتاب از این تکنیک به خوبی بهره جسته وداستان ابتلائات هر کدام از پیامبران را که مطرح می کند به نحوه ی بسیار هنرمندانه گریزی به کربلا می زند.ودر خاتمه تمجیدی از مختار وابومسلم وامیر تیمور گرگانی کرده واین باب رابه پایان می رساند.
باب دوم:جفای قریش را بر پیامبر مطرح می کند وبه ذکر نکاتی از قبیل سنگ زدن بر پیامبر،شکستن دندان آن بزرگوارفرورفتن حلقه ها ی زره در بدن رسول اکرم (ص)که ابوعبیده در هنگام بیرون کشیدن آن ها چند دندانش را ازدست داد،زجرها،ماجراهای ریختن خاکستربرسر روی آن حضرت،شهادت حمزه وجعفررا مطرح کرده،وباز هم گریزی به کربلا می زند.
باب سوم:رحلت پیامبر ومسایل مربوط به رحلت رسول اکرم(ص)را بیان می کند.
باب چهارم:احوال حضرت فاطمه ی زهرا(س)از ولادت تا شهادت را مطرح می نماید،با نثری ساده وروان وبافتی جذاب وشیرین که بسیار مقبول طبع خواننده وشنونده قرارمی گیرد.
اما نقطه ی ضعفی که وجود دارداین است که منابع روایات معلوم نیست .به هیچ منبعی استناد نشده ودرهیچ منبع ومأخذ معتبری یافت نمی شودودر حقیقت اودر طرح این مسایل ازعنصر"خیال"بهره گرفته وداستان پردازی نموده است
باب پنجم:اخبار وحالات امیرالمؤمنین ازولادت تا شهادت را ذکرکرده است.
باب ششم:مربوط به فضایل امام حسن(ع)وسرگذشت آن بزرگواراز زمان ولادت تا شهادت است.
باب هفتم:به مناقب حضرت ابا عبدالله (ع)می پردازدوشرح زندگی آن حضرت از ولادت تا شهادت را بيان مي‌دارد.
باب هشتم:شهادت حضرت مسلم بن عقیل وداستان وزندگی آن بزرگوار را بیان می کند .
باب نهم:در این باب چگونگی آمدن امام حسین(ع)به کربلا مطرح می شود ودراین جاست که اندکی انسجام ونظم تاریخی کتاب فراموش شده وشکافی ایجاد می شود.جنگ امام(ع)وشهادت اقوام ویاران را در این باب مطرح می نماید.
و باب دهم که آخرین بخش کتاب است دو فصل دارد:
فصل اول به ذکر وقایع اهل بیت(س)پس از شهادت امام حسین (ع)می‌پردازد.
فصل دوم،عقوبت قاتلان حضرت ابا عبدالله(ع)را مطرح می نماید.
در خاتمه‌ی کتاب اولاد امام حسن مجتبی وامام حسین(ع)و سلسله‌ی نسبشان آمده وکتاب پایان یافته است .

نقاط ضعف کتاب:
در تمام وقایع مطرح شده در کتاب مسایلی وجود دارد که متأسفا نه،فوق العاده از ارزش کتاب می‌کاهد.داستان ها یی که به نظر می رسد ساخته ی ذهن نویسنده است زیرا در هیچ یک از مقاتل معتبر و آثار بزرگان آن روزگار چنین مطالبی یافت نمی شود.
چند نکته:
نکته ی اول:روش تدوین کتاب بر اساس شیوه ی اهل تسنن است.حالت،فصل بندی ،نوع بیان وحتی برخی از تعبیرات والقاب نشان می دهدکه هیچ شیعه ای در آن روزگار این گونه که در این اثر دیده می شود نمی نوشت.
نکته ی دوم:آوردن اسامی اشتباه به این صورت که برخی از جنایتکاران کربلا در لیست شهداآورده می شوندوبالعکس.
البته در بسیاری از مقاتل این اشتباه صورت پذیرفته است.
نظر دو شخصیت بزرگ در رابطه با این کتاب:
1)مرحوم محدث نوری صاحب اثر ارزشمند لؤلؤومرجان در بخش وسیعی از کتاب خود به این اثر تاخته و بر ساخته ها وجعلیات این کتاب را مطرح کرده است.البته گاه اسم برده وگاه نه .
2)استاد شهید مطهری که بسیار روشن وصریح در رابطه با این کتاب چنین می گوید:«کتاب معروفی است به نام روضةالشهداکه نویسنده ی آن ملا حسین کاشفی است.داستان زعفر جنی وعروسی قاسم،اول بار در کتاب این مرد نوشته شده.ومن این کتاب را ندیده بودم وخیال می کردم درآن یکی دو تا از این حرف ها ست (یعنی یکی دو مورد اشتباه وتحریف تاریخی در آن وجود دارد)تاریخش را که می خوانیم معلوم نیست شیعه بوده یا سنی واساسا مرد بوقلمون صفتی بوده[تعبیر استاد مطهری است]اولین کتابی که در مرثیه به فارسی نوشته شده،این کتاب است من نمی دانم این بی انصاف چه کرده است.[تعبیر ها ی ایشان است]وقتی این کتاب را خواندم دیدم حتی اسم ها جعلی است؛یعنی،در اصحاب امام حسین(ع)اسم ها یی را ذکر می کندکه اصلا وجود نداشته است.[برخی از آن ها در آن دوره از دنیا رفته اندودر عصر امام حسن(ع)وامام علی(ع)بوده اند.]در میان دشمن نیز اسم ها یی را می گوید که همه جعلی است.داستان ها را به شکل افسانه در آورده است[اسطوره پردازی کرده است]»
«این کتاب اولین کتاب مرثیه،به نثر فارسی روان است( البته برخلاف نظراستادشهيد، اين كتاب اولين كتاب مرثيه درفارسي نيست) وهمان طور که گفته شد به همین دلیل در مجالس از روی آن می‌خواندندواز این رو از پانصد سال پیش تا به امروز؛یعنی،از زمان تألیف این کتاب به مجالس عزاداری امام حسین (ع)روضه می گویند.در زمان ائمه ی معصومین (ع)وحتی بعدها در زمان سید مرتضی وخواجه نصیر طوسی هم روضه خوانی نمی‌گفتند.»
در هنگام بهره گیری از این کتاب باید نکات زیر را مد نظر داشت:
1-کتاب تحقیقی نیست،تبلیغی است.
2-تاریخی نیست،یعنی به عنوان یک کتاب تاریخی قابل استناد نمی باشد بلکه داستان پردازی تاریخی است همراه با چاشنی تخیل.
3-از این کتاب برای به دست آوردن تکنیک ها ی پرداخت روضه،تنظیم کردن مرثیه،ساخت وبافت مناسب برای تأثیرگذاری وشور انگیزی در مجالس ومحافل می توان استفاده کرد.رجزها را در نها یت بلاغت به فارسی،منظوم کرده که اگر عربی می بود خواندن آن هم مشکل وهم برای خواننده ملال آورمی‌شد.
یکی از بهترین وفصیح ترین کتبی است که تا کنون نگاشته شده.اما در رابطه با استفاده از آن باید گفت:تا تاریخ را دقیق نخوانده اید وآشنا نیستید از این کتاب استفاده ننمایید.
اگر قرار باشد معیارومیزانی را برای استفاده از کتاب معرفی نماییم باید به لؤلؤومرجان محدث نوری،اشاره کنیم؛یعنی،اگر کسی معیار ها ی لؤلؤومرجان را بخواند براساس آن معیارها می تواند به سراغ این کتاب آمده واز آن استفاده کند.
بهترین حاشیه ای که تا به حال به این کتاب زده شده،اثراستاد ابوالحسن شعرانی است که البته گاه قصد توجیه کار نویسنده را داشته در حالی که موارد ضعف کاملا مشهود وقابل توجیه نمی باشد.

منبع: عاشورا نگاران،پژوهش وتحقيقي در منابع، مقاتل و مآخذ عاشورايي، دكترمحمدرضاسنگري 


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


كتاب شهيد جاويد

كتاب شهيد جاويد
نويسنده‌ي كتاب، «آية ا...صالحي نجف آبادي» در سال 1302 در نجف آباد اصفهان متولد شد و در 16 ارديبهشت 1385در تهران دارفاني را وداع گفت.
در طول دوران تحصيل، از محضر بزرگاني چون آيه ا... بروجردي، حضرت امام خميني«ره»، مرحوم علامه طباطبايي و آية ا... سيدمحمد داماد بهره برد و چند جلد كتاب به رشته‌ي تحرير درآورد كه برخي از آن‌ها عبارتند از:
ولايت فقيه حكومت صالحان، قضاوت زن در فقه اسلامي، پژوهشي در چند مبحث فقهي، جهاد در اسلام، جمال انسانيت(درسوره‌ي يوسف) و عصاي موسي يا نقدي بر نقدها و " شهيدجاويد" كه پس از 7سال كار و تحقيق مداوم در سال 1349 به چاپ رسيد.
 شهيد جاويد از جنجال برانگيزترين ....



آثاردرباره‌ي تاريخ عاشورا، درطول سه ياچهار سده‌ي گذشته است كه تاكنون سيزده ياچهارده ردّ بر آن نوشته شده است و ازحدودسي وشش سال گذشته حدودهجده مرتبه تجديدچاپ گرديده است. نويسنده درآثارخودازخوانندگان درخواست نقدونظر‌نموده وحتي به رويارويي بابزرگاني چون علامه‌ي فقيد جعفري، آية ا...استادي وشهيدمطهري برخاسته است.
دركتاب"عصاي موسا"ي خود به برخي نقدها كه بركتاب شهيدجاويدنوشته شده پاسخ گفته است ودرجزوه‌اي كه اخيراً چاپ گرديده است برمجموعه‌ي سه جلدي حماسه‌ي حسيني به ‌ويژه جلدسوم نقدهاي درستي واردكرده است.
مهمترين اثري كه به رد نظرات كتاب شهيدجاويدپرداخته است كتاب«حسين(ع)، شهيدآگاه» اثر حضرت آية ا...صافي است كه البته نويسنده، به اين كتاب نيزپاسخ گفته است.
مقام معظم رهبري درجزوه‌ي آينه‌ي نينوا به‌صورت لطيفي به نقد دكترعلي شريعتي وشهيد جاويدپرداخته است. حضرات آيات مشكيني ومنتظري نيزبراين كتاب نظراتي نوشته اند وآية ا...گلپايگاني ومرعشي نجفي با اين كتاب به مخالفت برخاسته‌اندوبه طوركلي بانوشته شدن سيزده نقدوده كتاب درموضوعات مختلف كه درميان موضوعات خودبه‌ اين كتاب پرداخته‌اند تعدادنقدهاي اين كتاب به بيست وسه فقره رسيده كه ازاين حيث درتاريخ بي‌نظير است. اين كتاب  پس ازاضافاتي وهمراه نمودن نقدونظرات وپاسخگويي به آراي منتقدان درسال1360مجدداًچاپ گرديد.
نویسنده در چاپ‌های مختلف این کتاب بارها اصلاحاتی انجام داده است که بررسی این اصلاحات واين‌كه از چاپ اول تا  آخركتاب، چه اتفاقاتی افتاده است خود می‌تواندخاستگاه یک بحث باشد. در آخرین چاپی هم که موجود است ایشان سعی کرده به تمام کسانی که کتاب «شهید جاوید» را نقدوتحلیل کرده‌اند ازجمله نویسنده‌ی "شهید آگاه"(آیت ا... صافی ) که يكي از شاخص‌ترین نقدها و شبهات را به کتاب« شهید جاوید» واردكرده است، پاسخ دهد.
 براي مثال، نویسنده‌ی شهید آگاه باطرح سي وسه دليل قصدداردثابت كندكه امام(ع)ازشهادت خويش خبر داشته است؛ زيرا يكي از اعتقادات مرحوم«آیت ا... صالحی نجف آبادی» در کتابش این است که، امام(ع) با دارا بودن علم غیب هيچ‌گاه در جریان حرکت خویش از اين مسئله‌ استفاده ننموده ونهضت خودرا از مجاری طبیعی پیش برده است و روایات مربوط به اطلاع امام ازشهادت خويش از ساخته‌های قرن هفتم به بعد است كه به‌عنوان مثال صاحب لهوف عمدتاَ این نقل‌ها را طرح کرده است؛ و این یکی از بزرگترین لغزش‌گاه‌های نویسنده‌ی کتاب شهید جاوید است در حالی که روایات بسیار محکم، متقن، و فراوانی موجود است که خیلی پیش از قرن هفتم و حتی از زبان پیامبر(ص) و در زمان حیات حضرت اباعبدالله(ع) به شهادت امام حسین(ع) اشاره دارند. نكته‌ي حائزاهميت این که نه تنها پيامبر(ص) بلکه حضرت امام مجتبی(ع)و پیش از او امیرمؤمنان(ع) که دو بار در جریان جنگ صفین، (رفتن و برگشتن)به کربلا می‌رسد به این موضوع (شهادت اباعبدالله الحسین (ع))اشاره نموده‌اند.
البته لازم به تأکید است كه هدف ازبيان این نقد و بررسی، حذف ارزش‌های کتاب نیست. نکته‌های زیبايي که در متن این کتاب نهفته است 1 وتحلیل‌هایی که در این کتاب وجود دارد بسیاری از نقاط مبهم تاریخ کربلا را روشن کرده است.
كتاب سؤالاتی را طرح نموده و دیدگاه‌هایی را که درباره‌ی قیام حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) وجود داردبيان مي‌كندوبراي مثال به رد نظرات بزرگاني چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی پرداخته است. یکی از اشتباهات نويسنده در طرح آراي علمای بزرگ این است که مواردوديدگاه‌هاي طرح شده دركتب اين بزرگان پاسخ‌هایی است که به اهل سنت داده‌اند و نباید تکیه‌گاه بحث شيعه قرارگيرند. این موضوع از نکات بسیار ظریف و لطیفی است که در نقدکتاب باید طرح کرد و"آیة الله صافی"(نويسنده‌ي كتاب شهيدآگاه) به درستی متوجه آن شده است. بنابراين پاسخ شخصيت‌هاي بزرگ شيعه به اهل تسنن باپاسخ به همان پرسش درعالم تشيع متفاوت است.

معرفي شهيدجاويد

درابتدا لازم است دو نکته‌ي مهم و کلیدی در رابطه با کتاب مطرح شود. نكته‌ي اول: شهيدجاويد کتابی کاملاً تحلیلی است و از سال 1349 که این کتاب براي اولين باربه چاپ رسید تا به امروز، بحث‌های آن هم‌چنان،  قابل نقل، نقد، بررسی، کاوش و مطالعه است و به جرأت مي‌توان گفت در طول تاریخ تشیع هنوز کتابی با این قوت در باب تحلیل مسئله‌ی عاشورا نگاشته نشده است؛ البته در سال‌های اخیرتلاش‌هايي در این زمینه صورت پذيرفته اما هنوزهم کاری که این گونه منسجم، منظم  و سامان یافته بحث را از جایی شروع کرده و پیش ببرد، انجام نشده است.
نكته‌ي دوم: در میان مجموعه‌ی کتب معرفی شده تا به امروز اولین کتاب فارسی است که به تحلیل و بررسی در زمینه‌ي عاشورا پرداخته است.
 دراول اين كتاب ازطرف نويسنده سه تقاضامطرح مي‌شود:1)بامخالفان كتاب مخالفت نكنيد،2)مطالب كتاب رابراي تخطئه ونفي باورهاي مردم مورداستفاده قرارندهيد،3)نظريات مخالف وموافق رابراي نويسنده بفرستيد.
ازخصوصيات قابل تقدير وستايش اين اثر، بهره‌گيري ازروايت وقوه‌ي استدلال است. از ديگر ويژگي‌هاي آن مي‌توان به مواردزيراشاره كرد:
الف)همراهي پابه پاي عقل ونقل،ُ كه دربخش نقل،از اسنادو روايات مختلف بهره‌گيري نموده و ضمن توضيح، اشكالاتي را به برخي از روايات مشهور واردكرده است.
ب) تأكيدهم برجنبه‌ي ملكوتي وهم بشري امام(ع)، هم زمان.
ج) ضمن پذيرش علم غيب امام(ع)، اعتقادبه اين‌كه حضرت(ع)حركت خويش را ازمجاري طبيعي پيش برده است.
مباحث كتاب بر دو محور اساسي بنيان نهاده شده، كه عبارتنداز: الف)بحث درموردعلم امام(ع)، ب)هدفگيري قيام.
آية الله صالحي درموردحركت اباعبدا...(ع)، پنج ديدگاه را  مطرح مي‌كند كه البته همه‌ي ديدگاه‌ها مربوط به خودايشان نيست:
ديدگاه اول: امام(ع) دريافته بودكه چاره‌اي جزشهادت نيست، بنابراين تصميم گرفت باخانواده وبهترين اصحاب خود به كربلاوارد شود تاپس ازشهادت، بني اميه رارسوانمايد؛ زيرابراي آشكارنمودن حق، راهي جزخون دادن وجودنداشت.(ديدگاه دكترعلي شريعتي)
ديدگاه دوم: اباعبدا...(ع)، به دنبال شهادت بود تابه بالاترين درجه رسيده وضامن شفاعت خلق گرددكه البته اين نظريه برداشتي كاتوليكي ازنهضت اباعبدا...(ع)است.
ديدگاه سوم: قيام امام حسين(ع)دوچهره دارد،الف)چهره‌ي ظاهري كه، حركت امام(ع)براي تشكيل حكومت درپاسخ نامه‌هاي كوفيان است، ب)چهره‌ي باطني:امام(ع)مي‌دانست به كوفه نرسيده درسرزميني به نام كربلا فرودآمده وبه اتفاق اصحاب شهيد مي‌شود.
ديدگاه چهارم:قيام اباعبدا...(ع)قيامي اصلاحي وغيرقابل اجتناب  بود.( ديدگاه  موافق با نظربرخي از علماي اهل تسنن)
ديدگاه پنجم: گروهي با چشم انتقادبه حادثه‌ي كربلا نگريسته‌اند، صاحب تاريخ ابن خلدون، غزالي، ابن ابي الحديدو...اعتقاددارندكه اباعبدا...(ع)درهنگام اقدام به قيام، تحليلي دقيق ازاوضاع زمان خودنداشته است كه البته بسياري ازنخبگان سياسي وغيرسياسي عصرامام(ع) نظيرجابربن عبدا...انصاري، عبدا...مطيع، محمد حنفيه، فرزدق شاعرو...سست عنصري كوفيان رابه امام(ع)گوشزدكرده وخواستارآن بودندكه امام(ع) در حركت خودتجديدنظركند. افرادي نظيرطرماح وزهير به امام(ع) پيشنهاد نمودندكه به كوفه نرفته ويا قبل ازرسيدن همه‌ي نفرات دشمن اقدام به جنگ نمايدولي امام(ع) هيچ يك از نظرات رانپذيرفت.
لازم به يادآوري است كه نويسنده، يك نظرگاه راكه طرفداراني چون شيخ مفيد، سيدمرتضي ،شيخ طوسي و...دارند، به عنوان نظري فراموش شده مطرح كرده است. براساس اين نظريه امام(ع)علاوه برجنبه‌ي آسماني والهي، مطابق سنت‌هاي عقلاني عمل نموده ومأموربه ظاهربوده است.
به راستي اگراباعبدا...(ع)به كوفه نمي رفت وپاسخ به«18000» نامه‌ي رسيده ازكوفه راناديده مي‌گرفت جايي براي قضاوت درموردكوفيان باقي مي‌ماند؟ ويا اگر به صرف شهادت مسلم، هاني و...به سمت كوفه نمي‌رفت بعدهاگفته نمي‌شد شايدكوفيان با امام(ع)چنين برخورد نمي‌كردند؟
كتاب دريك نگاه
كتاب "شهيدجاويد" حاوي 5 بخش و یک خاتمه است که تکمله‌ای برمجموعه‌ی بحث‌هاي مطرح شده دركتاب است كه عبارتنداز:
1)علل قيام امام حسين(ع)   2)ماهيت قيام   3)مراحل قيام   4)هدف قيام    5)نتايج وآثارقيام

بخش اول:علل قيام

 نويسنده ضمن اين بخش سه سؤال رامطرح كرده وكوشش نموده ، به آن‌ها پاسخ دهد:
سؤال اول)چراحكومت يزيدبراي بيعت،بر امام(ع) فشارواردساخت؟ كتاب درپاسخ به اين سؤال مي‌نويسد، تهاجم وفشاري كه ازسوي يزيدبن معاويه متوجه امام حسين(ع)گرديد معلول سه علت بود:الف)تثبيت حكومت، ب)عقده‌ي حقارت، ج)حس انتقام جويي ودرادامه به توضيح وتشريح اين مواردمي پردازد.
سؤال دوم)چراامام(ع)بيعت راقبول نكرد؟وچرا صلح با یزیدرا نپذیرفت؟، پیشنهادی که بزرگانی مانند جابربن عبدالله انصاری، عبدالله مطیع و دیگران داشتندكه مي‌گفتند: «تو که از برادر و پدرت برتر نیستی، کوفه به این دو نفر خیانت کرد پس دليلي ندارد كه دوباره اين اتفاق نيفتد، برای حفظ مصالح اسلام و برای اینکه جنگ نشود،صلح رابپذير.»
 جامعه‌ي مسلمانان درآن زمان  نزدیک به چهل سال گريبانگير جنگ بود، جنگ‌های متوالی امیرمؤمنان(ع)و عصرامام مجتبی(ع) باعث خستگی جامعه‌ی اسلامی شده بود وبه همين دليل زماني كه امام مجتبی(ع) تصميم به نبرد گرفت اعلام ‌کردند که ما از جنگ خسته شده‌ايم. صلح امام مجتبی(ع) دلایلی دارد که یکي از آن‌ها آماده نبودن شرایط اجتماعی است. حتي درصفین، افرادي فرياداعتراض نسبت به جنگ سرداده وبه امام پيشنهاد مي‌دادند كه صلح رابپذيرد زيرا هردوطرف مسلمانندو همین پیشنهاد هم به حضرت اباعبدالله(ع) داده شد. یکی از زیباترین بخش‌های کتاب شهید جاوید تحلیل و پاسخی است که به این سؤال مي‌دهد.
نويسنده اعتقاددارد امام به این دلیل صلح را نپذیرفت که :1- پذیرش حکومت یزید پذیرش یک دروغ بود و امام (ع) دروغ نمی‌پذیرد.  امام (ع) درپاسخ به کسانی که می‌گفتند چرا بیعت نمی‌کنی، می‌فرمود که :"یزید رجلٌ شارب الخمرمعلنٌ بالفسق"؛ یزید شارب الخمر است آشکارا فساد می‌کند. لازم به ذكراست كه مقام معظم رهبری نيز چنين نظري دارند، ایشان در نقد این کتاب وچند دیدگاه ديگر، این نکته را طرح كرده و می‌فرمایند:« آنچه که دلیل قیام حضرت اباعبدا...(ع) است نه رفتن برای شهادت است (دیدگاه دکتر شریعتی) نه رفتن برای تشکیل حکومت اسلامی است (دیدگاه صالحی نجف آبادی )، نه دیدگاه شفاعت است که بعضی از سفیه اندیشان مطرح کرده‌اند بلكه ایشان مأمور به یک وظیفه‌ی بزرگ است که فقط خاص اوست و پیش از آن، این فضا،كه اصل دين درمعرض خطر است، نه برای امام مجتبی و نه برای امام علی(ع)فراهم بود.» مقام معظم رهبری این گونه توضیح می‌دهندكه:« اگر امام حسین (ع) برای تشکیل حکومت اسلامی حرکت می‌کرد آنجا که در می‌یافت شرایط برای تشکیل حکومت اسلامی مساعد نیست باید برمی‌گشت چون مأموریت و مسئولیت مربوط به زماني است که شرایط مهیاست پس حرکت امام به این دلیل نیست. »
2-این کار خلاف وجدان امام بود وامام کارخلاف وجدان نمی‌کند. امام در درون نسبت به حکو مت یزید پذیرش نداشت وبه روشنی فرمود:«ومثلی لا یبا ع» مثل منی بیعت با مثل یزیدي نمی‌کند؛یعنی من در درون یزید را نپذیرفته‌ام.
3-این کار(پذيرش بيعت) به گناه وتجاوز کمک می‌کرد و حکومت یزید تجاوز به حقوق مردم بود. حضرت ابا عبدا...(ع)فرمود:"یزید رجل شارب الخمر،قاتل نفس المحترمه"، یزید قاتل است ودستش به خون مردم آغشته است؛ کسی است که جنایت کرده حقوق مردم راضایع نموده وفساد اخلا قی دارد.(که دراين موردمصاديق بسياري درتاريخ موجوداست)
4-تصویب حکو مت یزید، مردم را به قا نونی بودن حکو مت او مجاب می‌کرد؛ یعنی، کافی بود امام امضا کندتا همه بگويندوقتی امام امضا کرده ديگرما چه کاره‌ایم پس تسلیم شده وحکومت اورامی پذیرفتند. تصویب حکومت یزید ضربه به اسلام بود. خود حضرت اشاره دارند"وعلی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛ اگر رهبر جا معه‌ی اسلامی کسی مثل یزیدباشد، باید بااسلام خداحافظی کرد".
 5-با پذیرش حکومت یزید جنبش اسلامی تعطیل می‌شد و دیگر نهضت ضد ظلم وستم به پایان می‌رسیدو امام(ع) هرگز چنین کاری نمی‌کند.امام یزید را می‌شنا خت، تمام ویژگی‌های رفتاری وشخصیتی اورا می‌دانست و بر اساس معر فت وشنا خت خود نسبت به یزید تصمیم گیری کرد.
سؤال سوم)چراامام(ع) براي تشكيل حكومت اقدام كرد؟ روح ومرکز کتاب بر اساس این فرض  شكل گرفته است که حرکت امام برای تشکیل حکومت اسلامی بود. نويسنده می‌گوید، امام به چند دلیل برای تشکیل حکومت حرکت کرد:
1-فساد وفقدان عدالت در جامعه: امام فساد جامعه را مشاهده مي‌نمودودر وصیت نا مه‌ی خود نیزبه این مسئله اشاره دارد كه: «ارید لطلب الاصلاح فی امة جدی»؛ بنابراين زماني كه امام معصوم تصمیم به  اصلاح امت مي‌گيرد؛ یعنی، جامعه تباه شده است.
2-استغاثه‌ی مردم کوفه: مردم کوفه نا مه نوشته بودند، تعداد نامه‌ها را بین 12000تا18000وحتی بیش از این‌ها دانسته‌اند و این مسئله برای امام تکلیف ایجاد می کرد. مردم امام را طلب کرده بودند پس او بایدحرکت می‌کرد.
در مرحله‌ی دوم که امام نامه‌ی حضرت مسلم را بعد از 40روز دریافت کرد، درآن نوشته بود که تمام شرايط برای پذیرش شما آماده است(چند روز بعد همه چیز عوض شد) وقتی نماینده وسفیرامام(ع) هم اظهارمي‌داردكه شرايط برای حکومت آماده است، امام موظف است که حرکت کند.
3- ضعف حکومت یزید: حکومت یزید حکومتی نو پاوضعیف بودکما این‌که وقتي عبدا...بن زبیر درمکه قیام کرد(عبدا...زبیر،نقطه‌ی مقابل حضرت امام حسین(ع) بود)، یزید 2000نفر را فرستادتااین قیام را سرکوب کندوموفق نشد. نیروها شکست خورده برگشتند. از این جا مشخص می‌شودنظام حکومتی و ارتش یزید ، مقتدر نبود.
4-رنجش مردم ازحکومت وقت: یزید در آغاز حکومتش به مردم می‌گو ید:"فما نجهل کراهتکم لناوطعنکم علینا"من بی خبر نیستم از اینکه شما حکومت مرا دوست نداریدودائم به من طعنه می‌زنید.(یعنی زمینه‌ی پذیرش حکومت من نیست) ابا عبدالله(ع)می‌دانست که مردم رنج‌دیده ، حکومت یزید را نمی‌پذیرند.
5-افکار عمومی هم موافق امام(ع)بود: امام(ع)می‌دید شرايط اجتماعی برای تشکیل حکومت اسلامی کاملا مهياست.
6-لیاقت امام: امام(ع)مي‌دانست که شایستگی با اوست، او ازخاندان رسالت بود. چنان چه در برخورد و پاسخ به يكي ازکسانی که ازایشان سؤال كرد: چرا حرکت می‌کنید؟، فرمود: اگر اكنون در مدینه بودیم جای پای جبرئیل رادر خانه‌مان به تو نشان می‌دادم."انااهل بیت النبوةو معدن الرساله ومختلف الملا ئکه"؛ ما شایسته‌ی حکومت هستیم. جالب این است که خود یزیدهم می‌گفت:" حسینٌ احبُ الناس الی الناس" حسین(ع)محبوب‌ترین مردم، در میان مردم است.
7-فراوانی نیروهای داوطلب: برخلاف نظر ابن خلدون که می‌گفت امام در محاسبات خود دچاراشتباه شده(العیاذباا...)، امام نیروهای داوطلب راقبل از اینکه شرايط تغییرکندمرور کرده بود.
نویسنده پس از طرح این قضایا به مسئله‌ی نامه‌ها‌ی کوفیان اشاره می‌کند. اين نكته حائزاهميت است كه اگر قصه اینجا به پايان مي‌رسيد و ما امروز می‌خواندیم18000نفرعاشقانه نامه نوشتند، گفتند بهار شده، سبزه‌ها روئیده و چشمه‌ها جوشیده است، مابه امامت جماعت خلیفه (نعمان)نمی‌رویم. اگر ابا عبدالله(ع)جواب نمی‌دادچه می شد؟ آیا خود ما(به تعبیر امروزی‌ها) امام(ع) را زیر سؤال نمی‌بردیم واعتراض نمی‌کردیم؟
و درآخر، بحث رااین گونه به  نتیجه مي‌رساندکه نوع نامه‌های مردم کوفه خود نشان‌دهنده‌ی این است که امام را برای تشکیل حکومت دعوت می‌کردند.(که چنین نیز هست)

بخش دوم: ماهيت قيام
 دراين بخش ماهيت قيام مطرح مي‌شود. ابتدا قيام مسلحانه رابردونوع ابتدايي ودفاعي تقسيم مي‌كند و توضيح مي‌دهد كه قيام ابتدايي زماني رخ مي‌دهدكه فرد خودابتدا به قيام مي‌كند واين امر مستلزم دراختيارداشتن امكانات ولوازم كافي است اما قيام دفاعي همانطوركه از نامش پيداست زماني اتفاق مي‌افتد كه يكي دست به تهاجم زده است وديگري درمقابل آن تهاجم ناچاربه دفاع باشد.
نويسنده، قيام اباعبدالله الحسين(ع)را به چهارمرحله تقسيم مي‌كند وباذكردلايل متعدد اثبات مي‌نمايد كه قيام امام(ع)درمراحل اول سوم وچهارم كاملاً دفاعي است اما درمرحله‌ي دوم هم ابتدايي است وهم دفاعي. در مرحله‌ي دوم بايددوچيز ثابت شود:1- اين كه امام موردسوء قصدواقع شده بود.2- اين كه امام تصميم داشت ازراه پيروزي نظامي، حكومت مستقلي تشكيل دهد(فرض اصلي اين كتاب) وسپس باذكر سه دليل به اثبات مورداول پرداخته وباذكريك دليل كلي مورددوم رانيز به اثبات مي‌رساند. درنهايت به اين نتيجه مي‌رسد كه درمجموع، قيام امام ماهيتي دفاعي دارد ؛ اين دستگاه حكومت است كه امام رابه جنگ مي‌كشاند وامام به حكم اضطرار، باعده‌ي كم وبه حكم وظيفه‌ي وجداني به دفاع مي‌پردازد.
درادامه‌ حالت‌هاي مختلفي كه امكان بروز داشت موردبررسي قرارمي‌دهد، نظيربازگشت امام ازنيمه‌ي راه، پذيرش پيشنهادامام به سران لشكركفرو...، وميان نحوه‌ي عملكرد امام حسن وامام حسين(ع) وزمانه وشرايط هركدام مقايسه‌اي نموده وبه شبهاتي كه دراين مورد وارد آمده پاسخ مي‌دهد.
ازديگر نكات مطرح شده دراين بخش بيان سه مطلوب براي امام است:
1-رسیدن به حکومت اسلامی: همه‌ی شواهد بيانگراين نكته است كه حرکت امام برای تشكيل حکومت اسلامی بود .
2-اگرتشكيل حکومت ميسر نمی‌شد، تن دادن به یک صلح آن‌هم، صلحی از جنس نرمش برادرش امام مجتبی (ع) كه حاصل آن صلح، حفظ مصالح جامعه‌ی اسلامی، نگه‌داري شیعه و جلوگيري از مخدوش شدن وازبين رفتن دستاوردهاي بعثت پیامبر(ص) بودكه درآن صورت شرافتمندانه مي‌نمود.
3-شهادت: اگر صلح شرافتمندانه تحقق نمی‌یافت، امام(ع) از عنصر شهادت برای بیان آرمان و اندیشه‌های خویش بهره می‌گرفت؛ زيراجایی که دیگر زبان کارایی ندارد خون سخن می‌گوید وخون، فریاد بلند اباعبدا...(ع) در جریان نهضتش تا کربلا بود.
نويسنده در حقیقت دیدگاه‌های  مختلف را نپذيرفته وبيان مي‌كند كه، امام (ع) در پی شهادت یا ایجاد شرایطی که امت اسلامی را شفاعت کند نبوده، بلكه برنامه داشته و این برنامه تشکیل حکومت اسلامی بود .
درادامه وضعيت درزمان حاكميت معاويه موردبررسي قرار‌گرفته ودر پايان بخش دوم ديدگاه‌هاي برخي بزرگان اهل سنت مانندابن عربي، ابن خلدون ، طنطاوي و... آورده شده است.  

بخش سوم: مراحل قيام

در اين بخش ضمن بيان مراحل مختلف قیام، معتقداست، قیام حضرت چهار مرحله دارد:
مرحله‌ی اول: حرکت امام (ع) از مدینه به مکه که حدود 27 رجب(دوازده روز پس از مرگ معاویه) آغاز شده و تا سوم شعبان یعنی روز ورود امام به مکه ادامه دارد.{به اضافه‌ي چهارماه وده روزکه شامل روزهای حضورامام(ع)درمکه نیزمی‌باشد.}
مرحله‌ی دوم: حرکت امام(ع) ازمکه تا رسیدن به منزل شراف یا اَشراف و برخورد با حربن یزیدریاحی است كه وي  این بخش از حرکت اباعبدالله(ع) را فقط برای تحقق حکومت اسلامی مي‌داند. همان‌گونه كه بيان شد مرکز اصلی بحث در مورد این کتاب نيز همین موضوع و نظری است که مطرح مي‌نمايد.
مرحله‌ی سوم : از برخورد با حر تا آمدن به کربلا؛ یعنی، از حدود روزهای آخر ماه ذی الحجه تا دوم محرم که ورود امام (ع) به کربلاست، به اضافه‌ی ایامی که نامش «ایام مهادنه» است. (منظور ایام نه جنگ و نه صلح بین سوم محرم تا نهم محرم می‌باشد) بعد از این ایام است که شمربن ذی الجوشن به کربلا می‌آید و وارد مرحله‌ی چهارم می شود .
مرحله‌ی چهارم: تهاجم دشمن و جنگ در کربلاست که منجر به شهادت امام، یارن و خانواده ودر نهایت اسارت هشتادوچهارتن زن و کودک می‌شود. اين مرحله بايك تير(تيرعمرسعد)شروع شده و بايك تير(تيري كه به سينه‌ي امام(ع) اصابت كرد)خاتمه مي‌يابد.

بخش چهارم: هدف اباعبدا...(ع)ازقیام

ايشان اعتقاددارد امام(ع) شش هدف را درحركت خويش دنبال می‌کند:
1-حمایت ازاستقلال نیروی قانون گذار: نوع ادبیات به کار برده شده ازجانب نويسنده کاملا بيانگرگونه‌ای انفعال زمانی است. وي این نكته را از سخن اباعبدالله(ع)، دريكي از منازل بين راه(برخوردباحر) استنباط مي‌كندکه فرمود: «مخالفاً لسنة رسول الله؛یزید مخالف سنت رسول خدا(ع)عمل می‌کند» ؛یعنی، قانون شکن است. پس هدف قیام، حرکت به سمت قانون، اجرا و استقرارآن درجامعه است.
2-حمایت ازاستقلال نیروی قضایی، چون بنی امیه قوه‌ی قضائیه راکاملا دراختیارخودگرفته بودندوبه اين سخن اباعبدالله اشاره داردكه"ان البدعة قداُحییت؛بدعت زنده شده است". به این معنی که قضاوت وعدالت درجامعه وجودندارد.
3- حمایت از آزادی قلم: این نکته فوق العاده انفعالی است؛ زيرا فرهنگ آن عصر فرهنگ شفاهی بوده و فرهنگ مکتوب بسیار کم است ومردم بیش از قلم از حافظه‌ها بهره می‌گیرند.  این کتاب در دوره‌ی شاه و طاغوت نگاشته شده و تحت تأثیر این فضا به چنین موضوعی اشاره كرده است.
4- حمایت ازآزادی بیان:که بازهم کاملا انفعالی بوده ودرکتاب، هیچ نكته‌اي برای تکیه واستدلال طرح نمی‌کند.
5- حمایت ازعدالت درامربودجه: امام شاهد تباه شدن بیت المال وسرازير شدن سودهاي كلان درجیب افرادخاص است.
6- حمایت ازموقعیت جهانی اسلام: زيرا جامعه‌ی اسلامی دچارذلت وخواری است.
بخش پنجم:نتایج وآثارقیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع)
كتاب اشاره دارد به اين‌كه، در نتیجه‌ی شهادت اباعبدالله(ع)چهار مسئله به وجود آمد:
1- خسارت جبران ناپذیري به اسلام واردآمد، به تعبیرديگر ثلمه‌ای دراسلام ایجادشدکه جبران ناپذیربود.
2- ذلت مردم:حادثه‌ی کربلاباعث ذلت وخواری مردم گردید. دیگرکسی نماند تا برخیزدواز حق دفاع نماید،همه کشته شدند. این جمله‌ای است که شخصی به‌نام "ابواسحاق سبیعی"می‌گوید: «پس ازکربلاذلت بوجود آمد.»
واقعیت نیز همین است، آنانی که درکربلاشرکت نکردندبه شدت خواروذلیل شدند. البته جبهه‌ی دشمن نیز ازاين قاعده مستثني نيست.(بانگاهی به نهضت حضرت مختارخواهیم دیدكه شرکت کنندگان درکربلا؛یعنی، آنان که درمقابل حضرت اباعبدا...(ع)صف آرایی کردنددچارچه ذلتي گشتند.) در این مورد به جمله‌ي حضرت رضا(ع) اشاره شده است که: «ان یوم الحسین(ع) اقرح جفونناواسبل دموعناو اذل عزیزنا»، شهادت حسین(ع) چشمانمان را زخم کرد؛ اشک‌های ما را دائم جاري نموده و عزیزان ما را ذلیل کرد.
3- ضربت خوردن اسلام: نقل است «وثلمة فی الاسلام عظیمة قتل ابوعبدا...الحسین(ع)»ثلمه‌ای (شکاف) در اسلام از شهادت حسین(ع) ایجاد شد، که هرگز جبران نمی‌شود.
4- چهارمین و آخرین مسئله‌ای که اتفاق افتاد لکه‌ی ننگی بود که پس از این حادثه باقي ماند. حسین(ع) از جامعه گرفته شد و یزید حاکم جامعه گردید!

بخش پاياني:
 
نویسنده در آخر کتاب جعلیاتی را مطرح نموده است. كه مطالعه‌ي اين بخش زيبا ازكتاب به خوانندگان عزيز توصیه می‌شود. جالب اينجاست، کسانی که کتاب را  نقد کرده‌اند به هيچ يك ازمواردمطرح شده دراين بخش اعتراض ننموده‌اند. به اعتقادوي اين احادیث جعلی، بعدها توسط بنی امیه و با هدف (شکستن) تخریب ابهت و شکوه واقعه کربلا ساخته شد ومتاسفانه در جامعه‌ي شیعی ما نيز رواج پیدا کرد و مدت‌ها و قرن‌ها وجود داشت. نظيرروايتي كه به دروغ اززبان رسول خداآورده است كه:
" يوم عاشوراء یوم تاب الله علی آدم  واستوت سفینة نوح علی الجودی یوم عاشوراء، وردالله الملک علی سلیمان یوم عاشوراء ،و فلق البحر لموسی یوم عاشوراء، وغرق الفرعون و من معه یوم عاشوراء، و بعث زکریا رسولاً یوم عاشوراء،  و تاب الله علی یونس یوم عاشوراء، و اخرج یونس من بطن الحوت یوم عاشورا، ورفع الله ادريس مكاناً عليّاً يوم عاشورا، وكشف ضرايوب يوم عاشورا ، و اخرج یوسف من الجُبّ یوم عاشورا، و کسی هارون قمیص الحیاء یوم عاشورا، و الهم یحیی الحکمه  یوم عاشورا، ان یوم عاشورا سبعون عیداً، فمن وسّع علی عیاله فیه وسّع الله علیه الي مثلها فی السّنه»
روز عاشورا روزی است که: حضرت آدم توبه کرد،کشتی حضرت نوح به ساحل رسید، خدا ملک حضرت سلیمان را به وي برگرداند، دریا برای حضرت موسی شکافت و فرعون و همراهانش غرق شدند، زکریا به پیامبری رسید، خدا درروزعاشورا توبه‌ي حضرت یونس را پذیرفت، اورا از شکم ماهی بيرون آورد، ادريس رابرمقام بلندي بالا برد، ايوب راازناراحتي نجات داد، یوسف را از چاه بيرون آورد، پيراهن شرم وحيا به هارون پوشانيدو به یحیی حکمت آموخت.
 روز عاشورا هفتادعيداست. اگر کسی  این روز را برای خانواده‌اش جشن بگیردوگشایش در کارشان ایجاد کند خدا کل سال را برایش سال برکت و رحمت و خوشی خواهد کرد. (غیر مستقیم توصیه به جشن گرفتن این روز می‌کندوهركسي با جمع اين نكات به این نتیجه می‌رسد که روز عاشورا روز جشن و شادی خواهد بود.)
این از آن دسته روایاتی است که ساخته شد تا شاید بشود به جای اشک و سوگواری شیعه در روز عاشورا فضای فرهنگی دیگری ایجاد کرد؛ در صورتی که می‌دانیم بر اساس زیارت عاشورا " یوم فرحت آل زیاد و آل مروان یوم تبرکت به بنوامیه " عاشورا روزی است که در آن بنی امیه به هم تبریک گفتند.
یکی از محاسن کتاب طرح بعضی از روایات و نکته‌های اغراقی است که نويسنده با توان و تخصص بالای خود این نکات رابه خوبی دریافته ومطرح نموده است.
با این توضیحات نتیجه می‌گیریم که کتاب حاوي نکاتي  بسیار ارزنده، مفید و خواندنی است ویکی از کتب قابل تأمل و توجه برای کارهای پژوهشی است اما در عین حال چشم دوم را هم باید به آن گشود؛ يعني، دقت به برخی ضعف‌ها و نقص‌هایی که نویسنده‌ي بزرگوار( ره) به آن‌ها دچار گشته است.

نواقص وكاستي ها:
نواقصي كه به كتاب شهيدجاويدوارد است به شرح زيراست:
الف)چينش مقدمات به شكلي است كه به نتايج ازپيش تعيين شده مي‌رسد؛ يعني، نويسنده فرضيه‌هايي را مطرح نموده اماهيچ‌گاه نمي‌خواهدفرضيه‌هايش رد شود.
ب)كتاب نقص روايي داشته وازرواياتي كه اسنادشان موجودنيست بهره جسته است.(روايات مرسله دارد)
ج)اقوال كتاب متناقضند.
د)تحريف روايي داشته ودرترجمه ويابرداشت مناسب ازبرخي روايات دچاراشكال گرديده است. به‌عنوان مثال درصفحه‌ي شصت ويك كتاب، سندي راردكرده ولي درجاهاي ديگرازهمان سندبراي مستندات خود استفاده ‌كرده است. گاه كتاب لهوف راردمي‌كند ودرجايي ديگربه آن استناد مي‌كند!
ه)دراستنباط خوددچاراشتباه شده، به‌عنوان مثال، گاهي قول يك يادونفر رابه قول عمومي تعميم مي‌دهد.
و)گاهي دوقول متفاوت رادررابطه بايك موضوع با هم ذكركرده وبه آن‌هااستنادمي‌كند.(مانندديدارفرزدق باامام(ع)كه دردومنزل روايت شده است.)
ز)درمجموع كتابي انفعالي بوده وسعي دارد تا در روزگارمعاصرخود(عصرپهلوي)براي مطالبي نظيرآزادي بيان،نشريات و...محملهايي ازكربلابسازد.
ح)مقداري شتاب‌زدگي باعث كاهش اعتبارعلمي كتاب گرديده است.
ت)درپاسخ‌گويي به نقدهاي كتاب تاحدودي انفعالي برخوردنموده است.

پاورقي
------------
1 شهیدی می گفت:خدا دو چشم به ما داده هم حق را ببینیم هم باطل را،دو گوش به ما داده هم حق را بشنویم هم باطل را اما یک زبان داده تا فقط حق را بگوییم .

منبع: عاشورا نگاران،پژوهش وتحقيقي در منابع، مقاتل و مآخذ عاشورايي، دكترمحمدرضاسنگري،صص79-60 



 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


قوانینی که نیوتن از قلم انداخت...


قوانینی که نیوتن از قلم انداخت...



قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 

 

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 

 

قانون تعمیر: 

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

 

 

قانون کارگاه: 

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

 

 

قانون معذوریت: 

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد. 

 

 

قانون حمام: 

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. 

 

 

قانون روبرو شدن: 

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

 

 

قانون نتیجه: 

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

 

 

قانون بیومکانیک: 

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


فلسفه هنر

می دانيم كه هنر اسلامي در بطن جهت گيري هاي معنايي خود دل در گرو انكشاف حقيقت قدسي دارد و از اين رهگذر است كه ذات خويشتن را نشان مي دهد. هنر اسلامي از آنجا كه از هرگونه « فرم گرايي صوري مدار » گريزان است محتوا گرايي بي حد وحصري را براي خود بر مي گزيند كه در حيطه آن « فرم » تنها شكل عرضه است نه سيرت تعيين كننده هستي معنوي هنر. در اينجا فرم در سيطره تصرف معنوي و ايدئولوژيك و اساسا قدسي يك محتواي اسلامي تغيير ماهيت مي دهد و از شئي گونگي رها مي شود و فطرت انساني و حقيقت را نمايندگي مي كند.
حقيقت در اسلام هر آن چيزي است كه به توحيد و اصول دين ختم شود بنابراين هنر اسلامي نه فقط در عرصه عرفان و تجربه ديني بلكه در حيطه شريعت نيز موضوعيت دارد و قائل به انفكاك ميان اين دو نيست . هنر اسلامي به همان ميزان كه به شريعت دل مي بندد عرفان را گرامي مي دارد و همان اندازه كه به عرفان ارج مي نهد از شريعت پاسداري مي كند و اساسا حافظ نظم معنايي شريعت است . به هر روي بحث در باب مبادي نظري فلسفه هنر اسلامي و حتي فلسفه هنر در غرب اگرچه عرصه فراخي است اما آنچه كه باعث مي شود در اين باب بحث و فحص فلسفي متقني صورت گيرد رشد فزاينده انگاره هايي است كه همه چيز را در اين خصوص در ساحتي عرفي و عاري از هرگونه قدسي انديشي طرح مي كنند. بالطبع مانيز در اين نوشتار به شرح ذاتيات شكل غالب هنر در غرب و نقادي ايده هاي « هنر براي هنر » پرداخته و سپس به شكل عرضه اجتماعي كالاهاي هنري در غرب مي پردازيم . اين امر مي تواند خود تفكيكي باشد ميان امهات فلسفه هنر اسلامي و آنچه كه در غرب مي گذرد.
« جامعه شناسي » و « هنر » را برخي امتزاج ميان دو امر متضاد و جمع ضدين به شمار آورده اند چه آنكه جامعه شناسي مي كوشد با پرهيز از عوالم رمانتيستي به مداقه در واقعيات اجتماعي بپردازد و هنر مي كوشد تا واقعيت را در هاله اي از وهم ارائه كند يا « وهم » را به مثابه « امر واقع » عرضه نمايد. اما از آنجا كه هنر به عنوان يك توليد فردي و گروهي مي تواند به عنوان « مصداق جامعه شناختي » مورد تحليل قرار گيرد پس لاجرم مفهوم « جامعه شناسي هنر » موضوعيت مي يابد. اما « هنر » از آنجا كه چه از لحاظ عيني و مادي پديده اي چند بعدي و چه از لحاظ ذهني صور گوناگوني دارد تحليل جامعه شناختي آن بسيار غامض خواهد بود.
همين امر است كه به ما ياد آوري مي كند جامعه شناسي هنر را نمي توان در يك تئوري خاص محدود كرد و برپايه آن به يك تحليل و تفسير مشخص پرداخت . آثار منبعث از يك ذهن چند لايه فردي يا برآمده از يك حس جوشش گروهي و يا حتي سمبل يك جنبش اجتماعي همگي مي بايست در جاي خود و با توجه به مقتضيات خود در معرض داوري جامعه شناسانه قرار گيرد. نقطه آغازين سلسله نوشتارهايي كه در باب تعامل ميان جامعه شناسي از اين پس ارائه مي شود بر مداقه در مفهوم « هنر براي هنر » استوار است .
مي دانيم كه نسخه هاي گوناگون آثار و كنش هاي هنري همواره اين قابليت را داشته اند كه در خدمت طي طريق يك جنبش سياسي ـ اجتماعي يا يك منش فردي قرار گيرند تا علاوه بر تئوريزه كردن هنري آن محملي براي « ارائه اجتماعي » آن گردد. اما در اين ميان « هنر براي هنر » يعني يك اثر فردي كه منبعث از ذهنيت فردي خالق اثر است مقوله اي كه در اين دسته بندي قابليت طرح مي يابد.
« هنر براي هنر » بديهي ترين شكل يك « تفنن فردي » و شكل فرعي هنر است . بدين معنا كه اثر هنري براي اثرگذاري در مخاطب شكل نمي گيرد بلكه هدف صرفا مصور شدن ذهنيت خالق اثر است . تحليل روانشناختي مترتب براين مقوله به ما مي گويد كه خالق اثر محصور در يك « فضاي ذهني خود ساخته » در تلاش است آنچه كه در ذهنش مي گذرد را در صورتي مادي به منصه ظهور رساند تا « ذهنيت » مبدل شده به « عينيت » برايش دلپذيرتر شود. بدين سان يك بعد « انديويدواليستي » و انفرادي كنش هنري رخ عيان مي كند كه تنها در قالب « فرديت » خالق اثر مورد تحليل قرار مي گيرد.
« فرانكاستل » در اين باب معتقد است كه « هنر براي هنر » محصول انگاره و تخيلي مي باشد كه در عين فرعي بودن در صدد توجيه و توضيح يك مهارت دستي براي توجيه يك احساس يا هوس يا بيان يك واقعيت جامعي است . (نگره هاي هنر ترجمه دكتر آيت اللهي 1385 ) . بدين ترتيب با مطمح نظر قرار دادن آرا فرانكاستل مي توان اين چنين سخن راند كه « واقعيت جامعي » كه « هنر براي هنر » درپي ارائه آن است جامعيتي در ابعاد يك ذهنيت فردي و ارزش هاي نفساني است . البته در اين جا « هنر عرفاني » كه منبعث از عوالم ذهني خالق اثر است موضوعيتي ندارد چرا كه در عين فردي بودن بيانگر وفاق برآمده از يك « وجدان جمعي » و يك « شعور آگاهانه مذهبي » است .
به طور كلي « نفسانيت » در « هنر براي هنر » و بالاخص برخي از انگاره هاي ماورا الطبيعه سكولار و تجربه ديني عاري از « حجيت فراعقلي » شاخصه اي براي اثبات تفنني گاه ضد اجتماعي بودن اثر هنري فردي اين امر حتي در برخي از موارد با يك « نهيليسم آنارشيك » نيز پيوند برقرار مي كند در وضعيتي كه خالق اثر نسبت به ساختار اجتماعي موضعي تهاجمي و هيستيريك داشته باشد و بالاخص آنجا كه اين ساختار اجتماعي با « امور استعلايي » مرتبط باشد آنارشي نهيليستي وجه غالب محتواي يك اثر « هنري براي هنر » است . به طور كلي مي توان گفت « هنر براي هنر » ارزش هاي بيهوده اي را تبليغ مي كند. اين ارزش ها در واقع از آنجا كه برآمده از يك « ذهنيت فردي » است كاركردي فردي نيز مي يابد و لاجرم براي فردي ديگر دور از دسترس و غيرقابل قبول مي نماياند. پس « بيهوده گي » ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند.
نسبت « هنر براي هنر » با سكولاريسم ذهني
گفتيم كه « هنر براي هنر » برآيند يك كنش ذهني فردگرايانه است و لزوما فضاي ذهني و آمال و ايده هاي خالق اثر را نمايانگر مي سازد. در يك جامعه ديني اين سنخ اثر هنري هيچ گاه قابليت آن را ندارد كه از حوزه ذهنيت فردي فراتر رفته و به عنوان شاخص هنري جامعه مدنظر قرار گيرد. بر اين پايه مي توان هنر براي هنر و هنر نفساني را كه سوگيري مذهبي نداشته باشد هنر سكولاري خواند كه با كليت وجدان جمعي ديني جامعه در تنافر و تضاد است . در ايران نيز اين تجربه ديده مي شود. با مروري بر كارنامه سينماي ايران به خوبي شاهد خواهيم بود كه بسيار هنرمنداني بوده اند كه با خلق آثاري برپايه يك تلقي هستي شناسانه سكولار در ميان يك قشر هنري براي خود جايگاهي دست وپا كرده اند اما هيچگاه جامعه آنان را به رسميت نشناخته است .
هنر براي هنر از آنجا كه گاه با رويكرد دين ستيزي همراه مي شود با سكولاريسم ذهني ارتباطي وثيق دارد. اگر چه ذات مفهومي سكولاريسم متضمن ستيز با ديانت نيست اما اعراض از دين در عرصه مدرن همواره بستري براي دين ستيزي به وجود آورده است . بنابراين مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند (دين ستيز) هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است .
احساس ظاهرا زيبايي شناسانه از اين آثار همگي دلالت بر ارائه يك سري داده هاي عيني منبعث از يك معناي ذهني دارد. اين داده هاي عيني مي كوشد دين ستيزي را القا كند كه شايد در وادي امر درك نشود. زميني و منحط كردن امر قدسي هيچ چيزي جز ستيز با آن نيست . في الواقع تبيين رئاليستي از اين سنخ آثار هنري كه نمادگرايي برپايه انتقال ذهني را سرلوحه خويش ساخته اند ما را به فهم اين امر نائل مي كند كه هنر براي هنر مي تواندـ نه لزوماـ در هياتي « ضد دين » رخ عيان كند. اين چنين نفسانيت تصريح شده در قرآن كه از آرمان هاي الهي عدول مي كند ظهور مي يابد. از سوي ديگر يك خبط و خطاي رايج در تاويل آثار هنري در ايران شاخ و برگ دادن به آثار هنري است كه هيچ چيز نمي خواهند بگويند! در ايران « هنر براي هنر » را برخي آنچنان پر و بال مي دهند كه گويي ساحت مفهومي آن دربردارنده كليت معنا شناختي يك جامعه است . اين سنخ توجه به هنر را مي توان صرفا كوششي براي رهايي از طرد اجتماعي توصيف كرد كه البته تا به حال ناكام بوده است .
مطالعات فرهنگي و كالاهاي فرهنگي
اما مطلب ديگري كه قابليت طرح را دارد نحوه و چگونگي عرضه اجتماعي كالاهاي هنري و فرهنگي به يك جامعه است . رويكرد تئوريكي در مطالعات فرهنگي وجود دارد كه معتقد بر آن است كه هجمه تبليغاتي و پروپاگانداي فرهنگي باعث « هدايت شده » بودن مصرف فرهنگي مي شود. اين رويكرد كه در آرا آدورنو و هوركايمر در باب « صنعت فرهنگ سازي » و « فريب توده اي » رخ عيان مي كند.
« سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل مي شود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عامدا توليد مي كنند توجيه كنند. اين رسانه خود را صنعت مي نامند و زماني كه رقم درآمدهاي مديران آنها منتشر مي شود هر شك و ترديدي در مورد ضرورت اجتماعي محصولات تمام شده شان برطرف مي گردد... چنين ادعا مي شود كه اشكال استاندارد شده در وهله نخست از نيازهاي خود مصرف كنندگان استنتاج شدند و به هيمن دليل نيز با مقاومتي چنين ناچيز پذيرفته مي شوند. حاصل كار همان حلقه مغزشويي و نيازهاي غ جعلي منتسب به قبل است كه در متن آن وحدت سيستم هر روز قوي تر و مستحكم تر مي شود. »


در نظر « آدورنو » و « هوركايمر » تكنولوژي صنعت فرهنگ سازي محدود به توليد انبوه و استاندارد سازي است كه تمايز ميان منطق اثر و نظام اجتماعي را قرباني مي كند به اين مثال جالب آنان توجه كنيد : « گذر از تلفن به راديو به روشني نقش ها را مشخص و متمايز كرده است . اوايل (تلفن ) هنوز به فرد مشترك اجازه مي داد نقش غ سوژه را بازي كند و ماهيتي ليبرال داشت دومي (راديو) پديده اي دموكراتيك است كه همه كس را به يكسان بودن شنوده بدل مي كند تا به شيوه اي اقتدارگرا آنان را در معرض غ برنامه هايي قرار دهد كه همگي دقيقا يكسان اند ولي از ايستگاه هاي مختلف پخش مي شوند. »
به طور كلي نظريه فرهنگي سوسياليستي بر اين امر معتقد و ملتزم است كه نظم حاكم با دسيسه چيني هاي اقتدارگرايانه و رهنمون كردن گرايش علني جامعه به مقاصد ذهني بورژوازي سياست توتاليتر خود را تئوريزه مي كند يا اذهان عمومي را با توجه به آن منحرف مي سازد. هوركايمر و آدورنو وابستگي اقتصادي كالاهاي فرهنگي را به بخش هاي اقتصادي بورژوازي حاكم متضمن تطبيق محتواي كالاي فرهنگي با اميال صاحبان واقعي قدرت مي داند. آنان اين وحدت اقتصادي را گواهي بر وحدتي مي دانند كه در سياست ظهور مي يابد. در همين راستا آنان معتقدند : « فرهنگ كالاي معما گونه است فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نمي شود و چنان كوركورانه در مصرف حل شده است كه ديگر نمي تواند مصرف شود. از اين رو فرهنگ با تبليغات تجاري در هم مي آميزد. »
به زعم « آدورنو » و « هوركايمر » انگيزه هاي فرهنگ كاملا اقتصادي اند و تبليغات به نوعي اكسير حيات صنعت فرهنگ سازي به شمار مي آيد اين رويكرد باعث مي شود تا سيردلي و دلمردگي مصرف كنندگان فرهنگ حادث مي شود و صنعت فرهنگ سازي نهايتا معادل تبليغاتي شود كه بدان نياز دارد. اين رويكرد واجد اين اصل است كه تبليغات زنجيره هاي مصرف كننده و انقياد او به شركت هاي تجاري بزرگ را افزون مي كند : « امروزه تبليغات اصلي منفي است نوعي تمهيد براي سد كردن هر آن چيزي كه مةهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادي مشكوك تلقي مي شود. تبليغات غ سراسري و همگاني به هيچ وجه براي آشنايي و با خبر شدن غ مردم از انواع اجناس موجود ضروري نيست . اجناسي كه عرضه آنها در هر حال داراي محدوديت است . تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات ياري مي رسانند. »
مطابق آنچه پيشتر ذكر شد در باب « هدايت شده » بودن تبليغات و مصرف فرهنگي انگاره غالب نظريه فرهنگي سوسياليستي است . سوسياليست ها معتقدند در جهان سرمايه داري و فرهنگ بورژوازي ابزار مادي و كالاهايي را توليد مي كند تا سيطره ايدئولوژيك ـ سياسي ـ فرهنگي كاپيتاليسم خدشه ناپذير شود. آنان مصرف فرهنگي در كشورهاي ليبرال را بازنمايي از سيادت توتاليتر فرهنگي غ مي دانند كه در بردارنده نوعي از تئوريزه كردن مخفي ليبراليسم اقتصادي و مطامع كمپاني هاي متنفذ است .
اما اصل ماجرا چيست في الواقع تبليغات فرهنگي را از يك سو مي توان « ذاتي فرهنگ » دانست و از سوي ديگر مي توان به جنبه هاي « تحميق كننده » « آن نيز حساس بود. ما در جهاني زيست مي كنيم كه فرهنگ بيش ازهر زماني در هيبت « كالا » نمود يافته است و نمي توان پنهان كرد كه در پس هر توليد كالاهاي فرهنگي جداي از انگيزه فرهنگي « انگيزه اقتصادي » نيز نهفته است . تسري يافتن ساز و كار كاپيتاليسم به حوزه فرهنگ « بازار فرهنگ » را پديد آورده و لاجرم هر بازاري كالايي مي طلبد. كالاهاي فرهنگي امروزه جز لاينفك « بازار آزاد » هستند و به تبع آن تبليغات كاپيتاليستي حوزه فرهنگ را نيز در بر مي گيرد. همين امر اين تلقي را رواج مي دهد كه كاپيتاليسم مي تواند همانند ديگر صور اقتصادي خود كنش از پيش تعيين شده اي را درباره مصرف كالاهاي فرهنگي رواج دهد و در يك كلام قاتل فرهنگ باشد.
مهجوريت هنر قرآني در ميان ما
حال كه مباني نظري تحليل ما نسبت به هنر غربي و سكولار مشخص شد به طرح مسائلي در باب وضعيت فعلي هنر اسلامي و ايراني مي پردازيم . اصلي ترين پرسش در اين باب اين است كه گزاره هنر قرآني برچه مضاميني دلالت دارد آيا صرف بيان چند آيه قرآن در يك اثر هنري چه مصور و چه گويشي مي تواند شرط شناسايي آن اثر به عنوان يك هنر قرآني باشد بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند. بدين سان مشاهده مهجوريت هنر قرآني و نوشتن در باب آن سختي مضاعفي است كه به واسطه وجود آن بايد بدان پرداخت .
قرآن اين منبع لايزال عشق به ذات اقدس حق و آموزه هاي آن خود هنر اعلي است . بدين معنا كه هنري است بس متعالي كه منبعث از متعالي ترين مفاهيم براي هر انسان موحدي است . توحيد و اعتقاد به وحدانيت ذات حق كه خود سرچشمه بسياري از آثار مكتوب و مصور هنري است هنگامي كه با وجوه متوني دين تلفيق مي شود چنان به دل مي نشيند كه شعله اعتقاد ديني صد چندان مي گردد.
اما ما كجا ايستاده ايم هنرمندان ما و مسئولين ما تا چه حد به رشد و گسترش هنرقرآني اهتمام ورزيده اند به نظر مي رسد براي مداقه در اين امر مي بايست به سه عامل بنيادين توجه داشت :
1 ـ مديريت ناكارآمد فرهنگي
2 ـ قشر شبه متجدد به اصطلاح هنرمند كه شرط مدرنيت را اعراض از ديانت مي دانند
3 ـ اهمال و سستي نيروهاي متدين و ارزش مدار و عدم ورود آنها به عرصه توليدات فرهنگي
اين سه عامل را مي توان شاكله هاي بروز مهجوريت هنر قرآني در ايران به شمار آورد. درباب مورد اول متاسفانه بايد گفت مديريت فرهنگي در ايران در توجه به هنر قرآني بسيار ضعيف عمل كرده است . عدم غناي تئوريك و عقيدتي اين قشر موجب شده است كه صرف بيان چند آيه قرآن يا نقش و نگاري كه به آيات قرآن مزين شده است را هنر قرآني بپندارد و هرگز در پي مفهوم سازي و حمايت از آثاري كه محتواي قرآني دارند نباشد. بديهي است كه صرف وجود چند شمه اي مذهبي در هر اثري هنري مانند فيلم نقاشي و ... نمي تواند هنر قرآني باشد. از ديگر سو; از آنجا كه مديريت فرهنگي درايران با مقياس بازده اقتصادي سنجيده مي شود آثار قرآني در زمره آثار خاص به شمار مي آيند و لاجرم مخاطب خاص دارد (آنهم در يك جامعه اسلامي ). در باب مورد دوم درد تاريخي ايران از حيث مواجهه با مدرنيته رخ عيان مي كند. قشر شبه متجدد هنري در ايران مي پندارد كه شرط مدرن بودن اعراض از ديانت و حتي مقابله هيستريك با آن است . آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد.
اين امر نشانگر بي مايگي فكري و عملي شبه متجددان به اصطلاح هنرمند در ايران است كه قاطعانه مي توان گفت به موازات آنكه درك صحيحي از دين ندارند به همان اندازه هم از مدرنيسم بدور افتاده اند. اما مورد سوم كه ذكر آن بسيارمهم است عدم ورود نيروهاي متدين به عرصه توليدات فرهنگي است . بارها و بارها شنيده و خوانده ايم كه متدينان جامعه از برخي از آثارهنري گله دارند و مسئولين امر را به چاره جويي فرا مي خوانند اما پرسش بنيادين آن است كه چرا نيروهاي مسلمان و متدين كمتر به ورود به عرصه هاي هنري اقبال نشان مي دهند مگر نه آن است كه هنر يكي از بهترين ابزارها براي اشاعه مضامين ديني است پس چرا عرصه هنر را خالي گذاشته ايم تا برخي از شبه متجددان به اصطلاح هنرمند ميدان دار عرصه هنر باشند! بايد توجه داشت كوته نگري و پرهيز از تمامي وجوه مدرنيته به همان اندازه مخرب است كه گرته برداري ناقص و درك  دانيم كه هنر اسلامي در بطن جهت گيري هاي معنايي خود دل در گرو انكشاف حقيقت قدسي دارد و از اين رهگذر است كه ذات خويشتن را نشان مي دهد. هنر اسلامي از آنجا كه از هرگونه « فرم گرايي صوري مدار » گريزان است محتوا گرايي بي حد وحصري را براي خود بر مي گزيند كه در حيطه آن « فرم » تنها شكل عرضه است نه سيرت تعيين كننده هستي معنوي هنر. در اينجا فرم در سيطره تصرف معنوي و ايدئولوژيك و اساسا قدسي يك محتواي اسلامي تغيير ماهيت مي دهد و از شئي گونگي رها مي شود و فطرت انساني و حقيقت را نمايندگي مي كند.
حقيقت در اسلام هر آن چيزي است كه به توحيد و اصول دين ختم شود بنابراين هنر اسلامي نه فقط در عرصه عرفان و تجربه ديني بلكه در حيطه شريعت نيز موضوعيت دارد و قائل به انفكاك ميان اين دو نيست . هنر اسلامي به همان ميزان كه به شريعت دل مي بندد عرفان را گرامي مي دارد و همان اندازه كه به عرفان ارج مي نهد از شريعت پاسداري مي كند و اساسا حافظ نظم معنايي شريعت است . به هر روي بحث در باب مبادي نظري فلسفه هنر اسلامي و حتي فلسفه هنر در غرب اگرچه عرصه فراخي است اما آنچه كه باعث مي شود در اين باب بحث و فحص فلسفي متقني صورت گيرد رشد فزاينده انگاره هايي است كه همه چيز را در اين خصوص در ساحتي عرفي و عاري از هرگونه قدسي انديشي طرح مي كنند. بالطبع مانيز در اين نوشتار به شرح ذاتيات شكل غالب هنر در غرب و نقادي ايده هاي « هنر براي هنر » پرداخته و سپس به شكل عرضه اجتماعي كالاهاي هنري در غرب مي پردازيم . اين امر مي تواند خود تفكيكي باشد ميان امهات فلسفه هنر اسلامي و آنچه كه در غرب مي گذرد.
« جامعه شناسي » و « هنر » را برخي امتزاج ميان دو امر متضاد و جمع ضدين به شمار آورده اند چه آنكه جامعه شناسي مي كوشد با پرهيز از عوالم رمانتيستي به مداقه در واقعيات اجتماعي بپردازد و هنر مي كوشد تا واقعيت را در هاله اي از وهم ارائه كند يا « وهم » را به مثابه « امر واقع » عرضه نمايد. اما از آنجا كه هنر به عنوان يك توليد فردي و گروهي مي تواند به عنوان « مصداق جامعه شناختي » مورد تحليل قرار گيرد پس لاجرم مفهوم « جامعه شناسي هنر » موضوعيت مي يابد. اما « هنر » از آنجا كه چه از لحاظ عيني و مادي پديده اي چند بعدي و چه از لحاظ ذهني صور گوناگوني دارد تحليل جامعه شناختي آن بسيار غامض خواهد بود.
همين امر است كه به ما ياد آوري مي كند جامعه شناسي هنر را نمي توان در يك تئوري خاص محدود كرد و برپايه آن به يك تحليل و تفسير مشخص پرداخت . آثار منبعث از يك ذهن چند لايه فردي يا برآمده از يك حس جوشش گروهي و يا حتي سمبل يك جنبش اجتماعي همگي مي بايست در جاي خود و با توجه به مقتضيات خود در معرض داوري جامعه شناسانه قرار گيرد. نقطه آغازين سلسله نوشتارهايي كه در باب تعامل ميان جامعه شناسي از اين پس ارائه مي شود بر مداقه در مفهوم « هنر براي هنر » استوار است .
مي دانيم كه نسخه هاي گوناگون آثار و كنش هاي هنري همواره اين قابليت را داشته اند كه در خدمت طي طريق يك جنبش سياسي ـ اجتماعي يا يك منش فردي قرار گيرند تا علاوه بر تئوريزه كردن هنري آن محملي براي « ارائه اجتماعي » آن گردد. اما در اين ميان « هنر براي هنر » يعني يك اثر فردي كه منبعث از ذهنيت فردي خالق اثر است مقوله اي كه در اين دسته بندي قابليت طرح مي يابد.
« هنر براي هنر » بديهي ترين شكل يك « تفنن فردي » و شكل فرعي هنر است . بدين معنا كه اثر هنري براي اثرگذاري در مخاطب شكل نمي گيرد بلكه هدف صرفا مصور شدن ذهنيت خالق اثر است . تحليل روانشناختي مترتب براين مقوله به ما مي گويد كه خالق اثر محصور در يك « فضاي ذهني خود ساخته » در تلاش است آنچه كه در ذهنش مي گذرد را در صورتي مادي به منصه ظهور رساند تا « ذهنيت » مبدل شده به « عينيت » برايش دلپذيرتر شود. بدين سان يك بعد « انديويدواليستي » و انفرادي كنش هنري رخ عيان مي كند كه تنها در قالب « فرديت » خالق اثر مورد تحليل قرار مي گيرد.
« فرانكاستل » در اين باب معتقد است كه « هنر براي هنر » محصول انگاره و تخيلي مي باشد كه در عين فرعي بودن در صدد توجيه و توضيح يك مهارت دستي براي توجيه يك احساس يا هوس يا بيان يك واقعيت جامعي است . (نگره هاي هنر ترجمه دكتر آيت اللهي 1385 ) . بدين ترتيب با مطمح نظر قرار دادن آرا فرانكاستل مي توان اين چنين سخن راند كه « واقعيت جامعي » كه « هنر براي هنر » درپي ارائه آن است جامعيتي در ابعاد يك ذهنيت فردي و ارزش هاي نفساني است . البته در اين جا « هنر عرفاني » كه منبعث از عوالم ذهني خالق اثر است موضوعيتي ندارد چرا كه در عين فردي بودن بيانگر وفاق برآمده از يك « وجدان جمعي » و يك « شعور آگاهانه مذهبي » است .
به طور كلي « نفسانيت » در « هنر براي هنر » و بالاخص برخي از انگاره هاي ماورا الطبيعه سكولار و تجربه ديني عاري از « حجيت فراعقلي » شاخصه اي براي اثبات تفنني گاه ضد اجتماعي بودن اثر هنري فردي اين امر حتي در برخي از موارد با يك « نهيليسم آنارشيك » نيز پيوند برقرار مي كند در وضعيتي كه خالق اثر نسبت به ساختار اجتماعي موضعي تهاجمي و هيستيريك داشته باشد و بالاخص آنجا كه اين ساختار اجتماعي با « امور استعلايي » مرتبط باشد آنارشي نهيليستي وجه غالب محتواي يك اثر « هنري براي هنر » است . به طور كلي مي توان گفت « هنر براي هنر » ارزش هاي بيهوده اي را تبليغ مي كند. اين ارزش ها در واقع از آنجا كه برآمده از يك « ذهنيت فردي » است كاركردي فردي نيز مي يابد و لاجرم براي فردي ديگر دور از دسترس و غيرقابل قبول مي نماياند. پس « بيهوده گي » ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند.
نسبت « هنر براي هنر » با سكولاريسم ذهني
گفتيم كه « هنر براي هنر » برآيند يك كنش ذهني فردگرايانه است و لزوما فضاي ذهني و آمال و ايده هاي خالق اثر را نمايانگر مي سازد. در يك جامعه ديني اين سنخ اثر هنري هيچ گاه قابليت آن را ندارد كه از حوزه ذهنيت فردي فراتر رفته و به عنوان شاخص هنري جامعه مدنظر قرار گيرد. بر اين پايه مي توان هنر براي هنر و هنر نفساني را كه سوگيري مذهبي نداشته باشد هنر سكولاري خواند كه با كليت وجدان جمعي ديني جامعه در تنافر و تضاد است . در ايران نيز اين تجربه ديده مي شود. با مروري بر كارنامه سينماي ايران به خوبي شاهد خواهيم بود كه بسيار هنرمنداني بوده اند كه با خلق آثاري برپايه يك تلقي هستي شناسانه سكولار در ميان يك قشر هنري براي خود جايگاهي دست وپا كرده اند اما هيچگاه جامعه آنان را به رسميت نشناخته است .
هنر براي هنر از آنجا كه گاه با رويكرد دين ستيزي همراه مي شود با سكولاريسم ذهني ارتباطي وثيق دارد. اگر چه ذات مفهومي سكولاريسم متضمن ستيز با ديانت نيست اما اعراض از دين در عرصه مدرن همواره بستري براي دين ستيزي به وجود آورده است . بنابراين مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند (دين ستيز) هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است .
احساس ظاهرا زيبايي شناسانه از اين آثار همگي دلالت بر ارائه يك سري داده هاي عيني منبعث از يك معناي ذهني دارد. اين داده هاي عيني مي كوشد دين ستيزي را القا كند كه شايد در وادي امر درك نشود. زميني و منحط كردن امر قدسي هيچ چيزي جز ستيز با آن نيست . في الواقع تبيين رئاليستي از اين سنخ آثار هنري كه نمادگرايي برپايه انتقال ذهني را سرلوحه خويش ساخته اند ما را به فهم اين امر نائل مي كند كه هنر براي هنر مي تواندـ نه لزوماـ در هياتي « ضد دين » رخ عيان كند. اين چنين نفسانيت تصريح شده در قرآن كه از آرمان هاي الهي عدول مي كند ظهور مي يابد. از سوي ديگر يك خبط و خطاي رايج در تاويل آثار هنري در ايران شاخ و برگ دادن به آثار هنري است كه هيچ چيز نمي خواهند بگويند! در ايران « هنر براي هنر » را برخي آنچنان پر و بال مي دهند كه گويي ساحت مفهومي آن دربردارنده كليت معنا شناختي يك جامعه است . اين سنخ توجه به هنر را مي توان صرفا كوششي براي رهايي از طرد اجتماعي توصيف كرد كه البته تا به حال ناكام بوده است .
مطالعات فرهنگي و كالاهاي فرهنگي
اما مطلب ديگري كه قابليت طرح را دارد نحوه و چگونگي عرضه اجتماعي كالاهاي هنري و فرهنگي به يك جامعه است . رويكرد تئوريكي در مطالعات فرهنگي وجود دارد كه معتقد بر آن است كه هجمه تبليغاتي و پروپاگانداي فرهنگي باعث « هدايت شده » بودن مصرف فرهنگي مي شود. اين رويكرد كه در آرا آدورنو و هوركايمر در باب « صنعت فرهنگ سازي » و « فريب توده اي » رخ عيان مي كند.
« سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل مي شود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عامدا توليد مي كنند توجيه كنند. اين رسانه خود را صنعت مي نامند و زماني كه رقم درآمدهاي مديران آنها منتشر مي شود هر شك و ترديدي در مورد ضرورت اجتماعي محصولات تمام شده شان برطرف مي گردد... چنين ادعا مي شود كه اشكال استاندارد شده در وهله نخست از نيازهاي خود مصرف كنندگان استنتاج شدند و به هيمن دليل نيز با مقاومتي چنين ناچيز پذيرفته مي شوند. حاصل كار همان حلقه مغزشويي و نيازهاي غ جعلي منتسب به قبل است كه در متن آن وحدت سيستم هر روز قوي تر و مستحكم تر مي شود. »


در نظر « آدورنو » و « هوركايمر » تكنولوژي صنعت فرهنگ سازي محدود به توليد انبوه و استاندارد سازي است كه تمايز ميان منطق اثر و نظام اجتماعي را قرباني مي كند به اين مثال جالب آنان توجه كنيد : « گذر از تلفن به راديو به روشني نقش ها را مشخص و متمايز كرده است . اوايل (تلفن ) هنوز به فرد مشترك اجازه مي داد نقش غ سوژه را بازي كند و ماهيتي ليبرال داشت دومي (راديو) پديده اي دموكراتيك است كه همه كس را به يكسان بودن شنوده بدل مي كند تا به شيوه اي اقتدارگرا آنان را در معرض غ برنامه هايي قرار دهد كه همگي دقيقا يكسان اند ولي از ايستگاه هاي مختلف پخش مي شوند. »
به طور كلي نظريه فرهنگي سوسياليستي بر اين امر معتقد و ملتزم است كه نظم حاكم با دسيسه چيني هاي اقتدارگرايانه و رهنمون كردن گرايش علني جامعه به مقاصد ذهني بورژوازي سياست توتاليتر خود را تئوريزه مي كند يا اذهان عمومي را با توجه به آن منحرف مي سازد. هوركايمر و آدورنو وابستگي اقتصادي كالاهاي فرهنگي را به بخش هاي اقتصادي بورژوازي حاكم متضمن تطبيق محتواي كالاي فرهنگي با اميال صاحبان واقعي قدرت مي داند. آنان اين وحدت اقتصادي را گواهي بر وحدتي مي دانند كه در سياست ظهور مي يابد. در همين راستا آنان معتقدند : « فرهنگ كالاي معما گونه است فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نمي شود و چنان كوركورانه در مصرف حل شده است كه ديگر نمي تواند مصرف شود. از اين رو فرهنگ با تبليغات تجاري در هم مي آميزد. »
به زعم « آدورنو » و « هوركايمر » انگيزه هاي فرهنگ كاملا اقتصادي اند و تبليغات به نوعي اكسير حيات صنعت فرهنگ سازي به شمار مي آيد اين رويكرد باعث مي شود تا سيردلي و دلمردگي مصرف كنندگان فرهنگ حادث مي شود و صنعت فرهنگ سازي نهايتا معادل تبليغاتي شود كه بدان نياز دارد. اين رويكرد واجد اين اصل است كه تبليغات زنجيره هاي مصرف كننده و انقياد او به شركت هاي تجاري بزرگ را افزون مي كند : « امروزه تبليغات اصلي منفي است نوعي تمهيد براي سد كردن هر آن چيزي كه مةهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادي مشكوك تلقي مي شود. تبليغات غ سراسري و همگاني به هيچ وجه براي آشنايي و با خبر شدن غ مردم از انواع اجناس موجود ضروري نيست . اجناسي كه عرضه آنها در هر حال داراي محدوديت است . تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات ياري مي رسانند. »
مطابق آنچه پيشتر ذكر شد در باب « هدايت شده » بودن تبليغات و مصرف فرهنگي انگاره غالب نظريه فرهنگي سوسياليستي است . سوسياليست ها معتقدند در جهان سرمايه داري و فرهنگ بورژوازي ابزار مادي و كالاهايي را توليد مي كند تا سيطره ايدئولوژيك ـ سياسي ـ فرهنگي كاپيتاليسم خدشه ناپذير شود. آنان مصرف فرهنگي در كشورهاي ليبرال را بازنمايي از سيادت توتاليتر فرهنگي غ مي دانند كه در بردارنده نوعي از تئوريزه كردن مخفي ليبراليسم اقتصادي و مطامع كمپاني هاي متنفذ است .
اما اصل ماجرا چيست في الواقع تبليغات فرهنگي را از يك سو مي توان « ذاتي فرهنگ » دانست و از سوي ديگر مي توان به جنبه هاي « تحميق كننده » « آن نيز حساس بود. ما در جهاني زيست مي كنيم كه فرهنگ بيش ازهر زماني در هيبت « كالا » نمود يافته است و نمي توان پنهان كرد كه در پس هر توليد كالاهاي فرهنگي جداي از انگيزه فرهنگي « انگيزه اقتصادي » نيز نهفته است . تسري يافتن ساز و كار كاپيتاليسم به حوزه فرهنگ « بازار فرهنگ » را پديد آورده و لاجرم هر بازاري كالايي مي طلبد. كالاهاي فرهنگي امروزه جز لاينفك « بازار آزاد » هستند و به تبع آن تبليغات كاپيتاليستي حوزه فرهنگ را نيز در بر مي گيرد. همين امر اين تلقي را رواج مي دهد كه كاپيتاليسم مي تواند همانند ديگر صور اقتصادي خود كنش از پيش تعيين شده اي را درباره مصرف كالاهاي فرهنگي رواج دهد و در يك كلام قاتل فرهنگ باشد.
مهجوريت هنر قرآني در ميان ما
حال كه مباني نظري تحليل ما نسبت به هنر غربي و سكولار مشخص شد به طرح مسائلي در باب وضعيت فعلي هنر اسلامي و ايراني مي پردازيم . اصلي ترين پرسش در اين باب اين است كه گزاره هنر قرآني برچه مضاميني دلالت دارد آيا صرف بيان چند آيه قرآن در يك اثر هنري چه مصور و چه گويشي مي تواند شرط شناسايي آن اثر به عنوان يك هنر قرآني باشد بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند. بدين سان مشاهده مهجوريت هنر قرآني و نوشتن در باب آن سختي مضاعفي است كه به واسطه وجود آن بايد بدان پرداخت .
قرآن اين منبع لايزال عشق به ذات اقدس حق و آموزه هاي آن خود هنر اعلي است . بدين معنا كه هنري است بس متعالي كه منبعث از متعالي ترين مفاهيم براي هر انسان موحدي است . توحيد و اعتقاد به وحدانيت ذات حق كه خود سرچشمه بسياري از آثار مكتوب و مصور هنري است هنگامي كه با وجوه متوني دين تلفيق مي شود چنان به دل مي نشيند كه شعله اعتقاد ديني صد چندان مي گردد.
اما ما كجا ايستاده ايم هنرمندان ما و مسئولين ما تا چه حد به رشد و گسترش هنرقرآني اهتمام ورزيده اند به نظر مي رسد براي مداقه در اين امر مي بايست به سه عامل بنيادين توجه داشت :
1 ـ مديريت ناكارآمد فرهنگي
2 ـ قشر شبه متجدد به اصطلاح هنرمند كه شرط مدرنيت را اعراض از ديانت مي دانند
3 ـ اهمال و سستي نيروهاي متدين و ارزش مدار و عدم ورود آنها به عرصه توليدات فرهنگي
اين سه عامل را مي توان شاكله هاي بروز مهجوريت هنر قرآني در ايران به شمار آورد. درباب مورد اول متاسفانه بايد گفت مديريت فرهنگي در ايران در توجه به هنر قرآني بسيار ضعيف عمل كرده است . عدم غناي تئوريك و عقيدتي اين قشر موجب شده است كه صرف بيان چند آيه قرآن يا نقش و نگاري كه به آيات قرآن مزين شده است را هنر قرآني بپندارد و هرگز در پي مفهوم سازي و حمايت از آثاري كه محتواي قرآني دارند نباشد. بديهي است كه صرف وجود چند شمه اي مذهبي در هر اثري هنري مانند فيلم نقاشي و ... نمي تواند هنر قرآني باشد. از ديگر سو; از آنجا كه مديريت فرهنگي درايران با مقياس بازده اقتصادي سنجيده مي شود آثار قرآني در زمره آثار خاص به شمار مي آيند و لاجرم مخاطب خاص دارد (آنهم در يك جامعه اسلامي ). در باب مورد دوم درد تاريخي ايران از حيث مواجهه با مدرنيته رخ عيان مي كند. قشر شبه متجدد هنري در ايران مي پندارد كه شرط مدرن بودن اعراض از ديانت و حتي مقابله هيستريك با آن است . آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد.
اين امر نشانگر بي مايگي فكري و عملي شبه متجددان به اصطلاح هنرمند در ايران است كه قاطعانه مي توان گفت به موازات آنكه درك صحيحي از دين ندارند به همان اندازه هم از مدرنيسم بدور افتاده اند. اما مورد سوم كه ذكر آن بسيارمهم است عدم ورود نيروهاي متدين به عرصه توليدات فرهنگي است . بارها و بارها شنيده و خوانده ايم كه متدينان جامعه از برخي از آثارهنري گله دارند و مسئولين امر را به چاره جويي فرا مي خوانند اما پرسش بنيادين آن است كه چرا نيروهاي مسلمان و متدين كمتر به ورود به عرصه هاي هنري اقبال نشان مي دهند مگر نه آن است كه هنر يكي از بهترين ابزارها براي اشاعه مضامين ديني است پس چرا عرصه هنر را خالي گذاشته ايم تا برخي از شبه متجددان به اصطلاح هنرمند ميدان دار عرصه هنر باشند! بايد توجه داشت كوته نگري و پرهيز از تمامي وجوه مدرنيته به همان اندازه مخرب است كه گرته برداري ناقص و درك سطحي از آن . هنر الزاما پديده اي غيرديني نيست اما هنگامي كه دينداران از آن بهره نگيرند قابليت بدل شدن به عنصر ضد ديني را داراست .
بسيار تلخ است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت و انزواي هنر قرآن سخن راند. بايد بدون هرگونه مماشاتي عوامل چنين اتفاق تلخي ريشه يابي شود و با يك رويكرد نرم افزارانه به ترميم اين خلا بنيادين پرداخت . در اين ميان نقش روشنفكران مذهبي بسيار برجسته و حساس است . نبايد اجازه داد هنر قرآني در ميان ديدگاه هاي افراطي و تفريطي كه از جايگاه و اهميت هنر ديني بي اطلاع هستند دچار فترت و حضيض شود.
بيهودگي ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند
مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند دين ستيز هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است
بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند
آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشدسطحي از آن . هنر الزاما پديده اي غيرديني نيست اما هنگامي كه دينداران از آن بهره نگيرند قابليت بدل شدن به عنصر ضد ديني را داراست .
بسيار تلخ است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت و انزواي هنر قرآن سخن راند. بايد بدون هرگونه مماشاتي عوامل چنين اتفاق تلخي ريشه يابي شود و با يك رويكرد نرم افزارانه به ترميم اين خلا بنيادين پرداخت . در اين ميان نقش روشنفكران مذهبي بسيار برجسته و حساس است . نبايد اجازه داد هنر قرآني در ميان ديدگاه هاي افراطي و تفريطي كه از جايگاه و اهميت هنر ديني بي اطلاع هستند دچار فترت و حضيض شود.
بيهودگي ارزش هاي « هنر براي هنر » از آنجا حادث مي شود كه نه تنها قابليت مطرح شدن اجتماعي را كسب نمي كند بلكه براي فردي غير خالق اثر نيز دور از ذهن جلوه مي كند
مي بينيم كه هنر براي هنر در برخي از شئون خود جداي از آنكه ذهنيت دين گريز را به منصه ظهور مي رساند مي تواند دين ستيز هم باشد. حجم نقاشي هايي كه در دوران مدرن به توهين به پيامبران الهي و ديانت هاي توحيدي مي پردازد خود جلوه اي از اين امر است
بسيارسخت است كه در يك جامعه اسلامي از مهجوريت هنر اسلامي سخن راند و بسيارسخت تر آن است كه به مسئولان يك حكومت اسلامي هشدار و انذار داد كه چاره اي براي رفع اين معضل بينديشند
آثاري كه در ايران توليد مي شود متضمن رد نقش مثبت ديانت و اعتقاد مذهبي در زندگي اجتماعي است و به نحو عجيبي تلاش مي شود كه براي ثابت كردن مدرن بودن اثر هيچ وجهي از اعتقاد ديني در آن مستقر نباشد


 

نوشته شده توسط حسین غلامی بدربانی در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت